|
* نسترن داوودي
فينگيلي کوچولو داشت در پارک بازي مي کرد و اين ور و آن ور مي دويد که يک دفعه يک بالون بزرگ را ديد که به شاخه درختي بسته شده بود. اين بالون يک جهانگرد بود.

جهانگرد خودش پايين روي چمن ها خوابيده بود. از آن جا که فينگيلي خيلي کنجکاو بود، تصميم گرفت هر جور شده توي بالون را ببيند. براي همين از يک شاخه درخت بالا رفت، اما چشمتان روز بد نبيند، شاخه شکست و فينگيلي با سر به داخل بالون سقوط کرد.
همين که فينگيلي افتاد به درون بالون يک دفعه طنابي که آقاي جهانگرد بالون را با آن بسته بود، از تنه درخت باز شد و بالون آرام آرام بالا رفت.
فينگيلي تا بلند شد و دور و برش را نگاه کرد، ديد وسط آسمان است. او از ترس شروع کرد به جيغ کشيدن و کمک خواستن، اما مردم آن پايين که صداي او را نمي شنيدند براي همين فقط با لبخند برايش دست تکان مي دادند. بالون رفت و رفت و رفت تا حسابي دور شد.
فينگيلي با خودش گفت: حالا چه کار کنم. اگر بالون هيچ وقت نايستد چي؟! آن وقت بايد همه عمرم را همين بالا در بالون تنهايي بگذرانم.
فينگيلي چند ساعتي نشست گوشه بالون و غصه خورد، اما بعد با خودش گفت بهتر است پايين را نگاه کند تا ببيند کجاست. بالون داشت از بالاي روستايي رد مي شد.
فينگيلي پير زني را ديد که داشت نان مي پخت و داد زد: کمک ننه پيره. پير زن بالاي سرش را نگاه کرد و براي اين که فينگيلي را خوشحال کند چند تا نان داغ و گرد که تازه پخته بود داخل بقچه اي پيچيد و پرت کرد بالا براي فينگيلي. هدف گيري ننه پيره عالي بود؛ چون بقچه نان درست وسط بالون افتاد. اما فينگيلي مي خواست برود پايين روي زمين. بوي نان تازه در بالون پيچيد.
فينگيلي احساس کرد گرسنه شده و يک گوشه نشست و کمي نان خورد و همان جا خوابش برد. چند ساعت بعد با سر و صدايي بيدار شد. پايين را نگاه کرد.
چند تا بچه آن پايين داشتند پسر بچه اي را کتک مي زدند. فينگيلي دلش براي پسر بچه سوخت و داد زد: چه کار مي کنيد؟! بچه ها با ديدن بالون و فينگيلي ترسيدند و فرار کردند. پسر بچه هم از فينگيلي تشکر کرد و برايش دست تکان داد، اما فينگيلي بيچاره تا آمد کمک بخواهد و داد بزند، باد تند تر شد و او و بالون را با خودش برد. بالون رفت و رفت و از بالاي کوه ها و دريا ها و اقيانوس ها رد شد.
فينگيلي کشتي هاي بزرگ را مي ديد که زير پايش در دريا حرکت مي کنند. نهنگ هاي گنده و کوسه ها را مي ديد که شنا مي کنند و دنبال هم مي کنند. فينگيلي کوچولو اصلاً نمي دانست کجاست، اما فهميده بود که حسابي از خانه دور شده؛ چون دور بر خانه آن ها هيچ رودي نبود، چه برسد به اقيانوس. او داشت با بالون دور دنيا را مي چرخيد.
چند هفته شايد هم چند ماه گذشت و فينگيلي کارش شده بود اين که از آن بالا پايين را نگاه کند و وقتي گرسنه و تشنه شد چند تا کمپوت و کنسرو و آب ميوه بخورد. او شانس آورده بود که جهانگرد اين چيزها را براي سفرش خريده بود وگرنه از گرسنگي و تشنگي مي مرد. بعد از گذشت چند روز بالون بالاي جنگل بزرگي رسيد. يک جنگل پر از درخت مثل جنگل هاي آفريقا. اما نه خودش بود جنگل آفريقا.
هر جا را نگاه مي کردي، درخت بود. يک دفعه شاخه يکي از درخت هاي بلند به بالون گير کرد و سوراخ شد و آرام آرام پايين آمد. فينگيلي خوشحال شد و شروع کرد به جيغ کشيدن، اما همين که به زمين رسيد پشيمان شد؛ چون يک گروه آدم خوار را ديد که دور بالون حلقه زده بودند و نگاهش مي کردند.
فينگيلي بيچاره تا آمد چيزي بگويد، آدم خوارها به او حمله کردند و با نيزه به دست و پايش زدند. در همين موقع بود که فينگيلي از خواب پريد. مامان همين جور که دست فينگيلي را مي کشيد، گفت: بلند شو پسر! ديرت شده بايد بروي مدرسه. فينگيلي چشم هايش را باز کرد.
او هيچ وقت از شنيدن اين حرف اين قدر خوشحال نشده بود. فينگيلي کوچولو لبخندي زد و از رختخواب بيرون پريد و همين جور که آماده مي شد برود مدرسه، گفت: عجب خوابي بود! ديگر هيچ وقت شب ها فيلم ترسناک نگاه نمي کنم. |