صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-06-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 3تیر ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ فينگيلي و دور دنيا



* نسترن داوودي
فينگيلي کوچولو داشت در پارک بازي مي کرد و اين ور و آن ور مي دويد که يک دفعه يک بالون بزرگ را ديد که به شاخه درختي بسته شده بود. اين بالون يک جهانگرد بود.




جهانگرد خودش پايين روي چمن ها خوابيده بود. از آن جا که فينگيلي خيلي کنجکاو بود، تصميم گرفت هر جور شده توي بالون را ببيند. براي همين از يک شاخه درخت بالا رفت، اما چشمتان روز بد نبيند، شاخه شکست و فينگيلي با سر به داخل بالون سقوط کرد.
همين که فينگيلي افتاد به درون بالون يک دفعه طنابي که آقاي جهانگرد بالون را با آن بسته بود، از تنه درخت باز شد و بالون آرام آرام بالا رفت.
فينگيلي تا بلند شد و دور و برش را نگاه کرد، ديد وسط آسمان است. او از ترس شروع کرد به جيغ کشيدن و کمک خواستن، اما مردم آن پايين که صداي او را نمي شنيدند براي همين فقط با لبخند برايش دست تکان مي دادند. بالون رفت و رفت و رفت تا حسابي دور شد.
فينگيلي با خودش گفت: حالا چه کار کنم. اگر بالون هيچ وقت نايستد چي؟! آن وقت بايد همه عمرم را همين بالا در بالون تنهايي بگذرانم.
فينگيلي چند ساعتي نشست گوشه بالون و غصه خورد، اما بعد با خودش گفت بهتر است پايين را نگاه کند تا ببيند کجاست. بالون داشت از بالاي روستايي رد مي شد.
فينگيلي پير زني را ديد که داشت نان مي پخت و داد زد: کمک ننه پيره. پير زن بالاي سرش را نگاه کرد و براي اين که فينگيلي را خوشحال کند چند تا نان داغ و گرد که تازه پخته بود داخل بقچه اي پيچيد و پرت کرد بالا براي فينگيلي. هدف گيري ننه پيره عالي بود؛ چون بقچه نان درست وسط بالون افتاد. اما فينگيلي مي خواست برود پايين روي زمين. بوي نان تازه در بالون پيچيد.
فينگيلي احساس کرد گرسنه شده و يک گوشه نشست و کمي نان خورد و همان جا خوابش برد. چند ساعت بعد با سر و صدايي بيدار شد. پايين را نگاه کرد.
چند تا بچه آن پايين داشتند پسر بچه اي را کتک مي زدند. فينگيلي دلش براي پسر بچه سوخت و داد زد: چه کار مي کنيد؟! بچه ها با ديدن بالون و فينگيلي ترسيدند و فرار کردند. پسر بچه هم از فينگيلي تشکر کرد و برايش دست تکان داد، اما فينگيلي بيچاره تا آمد کمک بخواهد و داد بزند، باد تند تر شد و او و بالون را با خودش برد. بالون رفت و رفت و از بالاي کوه ها و دريا ها و اقيانوس ها رد شد.
فينگيلي کشتي هاي بزرگ را مي ديد که زير پايش در دريا حرکت مي کنند. نهنگ هاي گنده و کوسه ها را مي ديد که شنا مي کنند و دنبال هم مي کنند. فينگيلي کوچولو اصلاً نمي دانست کجاست، اما فهميده بود که حسابي از خانه دور شده؛ چون دور بر خانه آن ها هيچ رودي نبود، چه برسد به اقيانوس. او داشت با بالون دور دنيا را مي چرخيد.
چند هفته شايد هم چند ماه گذشت و فينگيلي کارش شده بود اين که از آن بالا پايين را نگاه کند و وقتي گرسنه و تشنه شد چند تا کمپوت و کنسرو و آب ميوه بخورد. او شانس آورده بود که جهانگرد اين چيزها را براي سفرش خريده بود وگرنه از گرسنگي و تشنگي مي مرد. بعد از گذشت چند روز بالون بالاي جنگل بزرگي رسيد. يک جنگل پر از درخت مثل جنگل هاي آفريقا. اما نه خودش بود جنگل آفريقا.
هر جا را نگاه مي کردي، درخت بود. يک دفعه شاخه يکي از درخت هاي بلند به بالون گير کرد و سوراخ شد و آرام آرام پايين آمد. فينگيلي خوشحال شد و شروع کرد به جيغ کشيدن، اما همين که به زمين رسيد پشيمان شد؛ چون يک گروه آدم خوار را ديد که دور بالون حلقه زده بودند و نگاهش مي کردند.
فينگيلي بيچاره تا آمد چيزي بگويد، آدم خوارها به او حمله کردند و با نيزه به دست و پايش زدند. در همين موقع بود که فينگيلي از خواب پريد. مامان همين جور که دست فينگيلي را مي کشيد، گفت: بلند شو پسر! ديرت شده بايد بروي مدرسه. فينگيلي چشم هايش را باز کرد.
او هيچ وقت از شنيدن اين حرف اين قدر خوشحال نشده بود. فينگيلي کوچولو لبخندي زد و از رختخواب بيرون پريد و همين جور که آماده مي شد برود مدرسه، گفت: عجب خوابي بود! ديگر هيچ وقت شب ها فيلم ترسناک نگاه نمي کنم.

  


شاعران نوجوان کفشدوزک؛ رژيم پيشي



*سپيده سجادي
پيشي رژيم گرفته




ديگه نمي خوره موش
ببين چه با کلاسه
شده حسابي شيک پوش
حالا غذاي پيشي
شده خيار و کاهو
موش ديگه دوست نداره
حتي موش چاقالو
پيشي باکلاس رو
موشا همه دوست دارن
از توي سطل آشغال
براش غذا مي آرن

  


خواهر من



*زهرا مهربان
خواهر کوچولوي من خيلي بازيگوش و خراب کار است. او همه جا را به هم مي ريزد و پشت سر هم دسته گل به آب مي دهد، اما



مامان هيچ وقت دعوايش نمي کند و مي گويد خواهرت خيلي کوچولو است و نمي فهمد. اما من اين طور فکر نمي کنم.
او خيلي خوب همه چيز را مي داند فقط دوست دارد با کارهايش لج من را در بياورد. بعضي وقت ها بدون اجازه به اسباب بازي هايم دست مي زند. يا روي جلد دفتر و کتاب هايم نقاشي مي کشد . بعضي وقت ها هم کفش هايم را مي پوشد و با دوستش خاله بازي مي کند. من اصلاً از اين کارها خوشم نمي آيد، اما هر وقت خواهرم را دعوا مي کنم، مامان مي گويد: او بچه است و چيزي نمي فهمد.
راستش ديگر نمي توانم خرابکاري هاي او را تحمل کنم.کاش يک روز مثل جادوگرهاي توي کتاب دود شود و به هوا برود يا يک غول بد جنس او را بدزدد و در قلعه اي آن طرف کوه ها اسير کند تا ديگر نتواند من را اذيت کند و بي اجازه به وسايلم دست بزند.

  


مگس هاي بيچاره



هميشه همه مگس ها را کيش مي کنند و از آن ها بدشان مي آيد. هيچ کس دوست ندارد يک مگس روي دستش بنشيند. هيچ





کس غذايي را که يک مگس رويش نشسته، نمي خورد و مي گويد: مگس ها کثيف هستند و يک عالمه ميکروب دارند،.
اما من گمان مي کنم مگس هاي بيچاره تقصيري ندارند.آن ها شنا کردن بلد نيستند براي همين هيچ وقت نمي توانند خودشان را بشويند و تميز کنند.
اگر يک نفر پيدا مي شد و به مگس ها شنا کردن و آب تني را ياد مي داد شايد آن ها ديگر اين قدر کثيف نبودند. آن وقت خيلي ها از ديدنشان خوشحال مي شدند. کاش يک روز مگس ها آب تني کردن را ياد بگيرند.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک ؛ خاله کفشدوزک



الهام حاجي آبادي




يکي بود يکي نبود. سارا به خاله کفشدوزک گفت: خاله کفشدوزک! چرا تو بارون ها راه مي ري؟ خاله کفشدوزک بيا تو خانه ما. خاله گفت: نه من همين جا زير برگ مي مونم. اين قدر تعارف نکن.
سارا گفت: خيلي خب، باشه کفشدوزک.
سارا داداشش را صدا کرد. داداشش گفت: چه اتفاقي افتاده است؟
سارا کفشدوزک را نشانش داد. کفشدوزک زير يک برگ نشسته بود تا باران بند بيايد.

دوچرخه
بهاره قنودي
يک روز آنيتا، دختر دايي موش کوچولو به خانه آن ها آمد. موش کوچولو از ديدن او خيلي خوشحال شد. بعد از خوردن ميوه و چايي رفتند تا با هم بازي کنند. بعد موشي از مادرش اجازه گرفت تا دوچرخه اش را بيرون ببرد. موش کوچولو و دختر دايي اش با هم دوچرخه سواري کردند و خيلي به آن ها خوش گذشت.

  


خبر خبر خبردار



روباه دزد
دزدي کار خيلي خيلي بدي است، فرق هم نمي کند دزد يک انسان باشد يا مثلاً يک روباه. بله، درست خوانديد؛ در کشور آلمان روباهي پيدا شده است که کفش مي دزدد.




دزدي اين روباه وقتي لو رفت که جنگلبانان در حال گشت زني در يک جنگل بودند، آنها در جنگل به لانه روباهي رسيدند که پر از کفش بود. آنها فهميدند که روباه 110 تا 120 لنگه کفش را از مردم منطقه جنگلي دزديده است.
جالب اين جا است که درميان کفش هاي دزديده شده انواع و اقسام کفش ها هم بود، از کفش ها ي بچه گانه گرفته تا کفش هاي زنانه و مردانه.
جنگلبانان گفته اند اين اولين بار است که حيواني از مردم اين منطقه دزدي مي کند.
واي چه موي بلندي
آخرين باري که شما به آرايشگاه رفته ايد تا موهايتان را کوتاه کنيد، کي بوده است ؟ يک آقا در کشور هند زندگي مي کند که از کودکي تا حالا که سن او به 45 سال مي رسد. به آرايشگاه نرفته است و موهاي خودش را کوتاه نکرده است.
حالا موهاي اين مرد آن قدر بلند شده است که او بلندترين موها را دارد و موهايش حدوداً 5 متر شده است و البته ديگر مثل طناب شده اند. اين مرد هندي با اين موهاي بلندش توانسته نام خود را در کتاب رکوردها ثبت کند. حالا به نظر شما کار اين آدم خوب است يا بد و شما دوست داريد که موهايتان را 45 سال کوتاه نکنيد. من که هرگز راضي نيستم موهايم اين قدر بلند شوند.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک فيل تميز



عرفان خالقي
يکي بود يکي نبود. يک فيل زيبايي بود که نمي دونست چطور بايد خودش رو تميز کنه. او پيش همه حيوانات جنگل رفت و از آن ها کمک خواست. اما هر کدام چيزي مي گفتند و نتوانستند کمکش کنند. يک روز يک فيل ديگر به آن جنگل آمد. فيل کوچولو از او پرسيد: مي داني ما چطور بايد خودمان را تميز کنيم؟ فيل گفت: اين شکلي بايد خودمان را تميز کنيم و با خرطومش روي سرش آب ريخت.
فيل خوشحال شد و گفت: ممنون. او از آن به بعد ياد گرفت که چطور خودش را تميز کند و يک فيل خيلي تميز و قشنگ شد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com