صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
گزارش
ورزشي
هنري
سوسه
عشقستان
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-07-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 11تیر ماه 1388


قنداق هايشان را هم بگرديد!



رسانه هاي دولتي چين اعلام کردند: يک پسربچه 2/5 ساله چيني، جوان ترين سيگاري در جهان است
توضيح ضروري: اول از همه اينکه متن خبر گاف دارد و به يک انسان دو و نيم ساله نمي شود گفت جوان ترين بلکه بايد در اين خبر عنوان مي کرديم بچه ترين!!




نتيجه گيري اخلاقي: احتمالا سيگارهاي چيني هم به مانند ديگر اجناسشان بدون کيفيت هستند و سيگارهايشان برخلاف باقي سيگارها قابليت سرطان زايي ندارد والا چگونه يه بچه دو ساله و نيمه مي توانست روزانه اين همه سيگار بکشد؟!
نکته پاياني: پدر و مادرهاي عزيز هوشيار باشند و از همين کودکي فرزندانشان را زير نظر داشته باشند و حتي قنداق هايشان را بگردند مبادا آنها در قنداق هايشان سيگار و چيزهاي بد ديگري مخفي نموده باشند !!


کنکور امسال هيچ مردودي ندارد!
(خبرگزاري ها)
پس از آنکه شاهد بوديم سيم کارتهاي تلفن همراه ارزان شدند و به صورت فله اي و ايضاً کيلويي اين امکان براي هر کسي به وجود آمد که پنج شش تايي سيم کارت داشته باشد. اين روزها هم شاهد آن هستيم که هر کسي مي تواند وارد دانشگاه بشود و دانشجو نام بگيرد و علم بياموزد!




اميد است، چهار سال ديگر نيز وقتي که اين افراد از دانشگاه دانش آموخته شدند، گزارشي هم در مورد سطح سواد و شغل شان پس از فراغت از تحصيل تهيه شود !!


خريد پانصد قسمت از سريال پرستاران
اين روزها فرت و فرت از استراليا سريال پرستاران را مي خريم و هي دوبله مي کنيم. برخي از کارشناسان هدف از پخش اين سريال را بالا رفتن سطح سواد پزشکي مردم دانسته اند، اما برخي از منتقدان معتقدند



پخش چنين سريالهايي منجر به ضعيف شدن قدرت بينايي برخي بينندگان مي شود؛ زيرا برخي افراد براي بهتر ديدن اين سريال بسيار بسيار به تلويزيون نزديک شده و فاصله قانوني خود با تلويزيون را رعايت نمي کنند و در نتيجه چشمانشان ضعيف مي شود!

  


موضوع انشا: «خودرو را توصيف کنيد»



* ارژنگ حاتمي
پيش بابايي مي روم و موضوع انشا را به او مي گويم، بابا مي گويد:«خودرو يعني قلک! هر چي پول درمياري بايد بريزي توي حلقومش! امروز هم چون يک عالمه پول مکانيکي و تعمير ماشين دادم، حوصله انشا گفتن ندارم، برو از مامانت بپرس! »
پيش ماماني مي روم و از او مي پرسم: «خودرو يعني چه؟! »، ماماني هم يک دفعه زير گريه مي زند و به بابايي مي گويد:«مردهاي مردم ماهي يه بار ماشين شون رو عوض مي کنن و هي زن و بچه شون رو با خودشون اين ور و اون ور مي برن، اما تو بيست ساله به يک ماشين چسبيدي و صبح تا شب هم داري باهاش کار مي کني، اين قدر اين بچه رو سوار ماشين نکردي که نمي دونه خودرو چيه! »
بابايي چشم غره اي به من مي رود و به ماماني مي گويد:«خب ميگي چکار کنم؟ ماشين خرج داره، بايد تعميرش کنم يا نه؟! »، سپس بابايي با لحني نه چندان مهربانانه برايم توضيح مي دهد که خودرو همان ماشين است!
بابابزرگ در حال روزنامه خواندن است، بابابزرگ مي گويد:«خودرو هم خودروهاي قديم! درسته که فوقش صدکيلومتر مي شد باهاشون سرعت بري، اما صد کيلومتر اون زمان اندازه دويست کيلومتر الان بود! بابات يادشه، فاصله خونمون تا ميدون آزادي رو ميشد 10 دقيقه اي طي کني! » البته بابايي براي بابابزرگ توضيح داد که اون زمان چون ترافيک نبود و خيابون ها پيچ در پيچ نبودند، زودتر مي شد به مقصد رسيد و اين ربطي به سرعت و همچنين کيفيت خودروهاي آن زمان ندارد.
بابابزرگ در پاسخ بابايي مي گويد:«اين قبول، اما اينو چه جوري مي خواي توجيه کني؟! پيکان هاي اون موقع اصلاً خرج نداشتند، اما الان تو بيشتر از نصفه پولي که با اين ماشين در مياري رو خرج خود ماشين مي کني! »
مامان بزرگ هم در حالي که دارد با تلفن همراهش بازي مي کند، مي گويد:«نوه گلم، بنويس خودرو مثل عروس است، اول که مي گيريش خيلي مهربونه، نه سر و صدا داره و نه خرج! »
مامان بزرگ بعد از گفتن اين جملات به ماماني و چسب روي بيني ماماني نگاه کرد و گفت:«اما کم کم پر رو ميشه، هم توقع داره براش وسايل جانبي بخري و اسپورتش کني و هم پر سر و صدا ميشه و هم اينکه کم کم همه جاش به خرج مي افته، اصلاً توي انشات بنويس که بايد ماشين هاي پر سر و صدا و پر خرج رو اره کرد و يک ماشين نو خريد! »
پيش خواهرم مي روم و به او مي گويم:«تو در مورد خودرو چي ميدوني؟! » خواهر آهي مي کشد و مي گويد: «کاش اصلاً خودرو اختراع نمي شد، در اون صورت همه مردم و بخصوص جوون هاي مجرد براي رفت و آمد از اسب استفاده مي کردند و اين خيلي خوب بود.» از خواهر مي پرسم که اين کجايش خوب است که به جاي ماشين با اسب و يابو اين طرف و اون طرف بروي و او پاسخ مي دهد:«اولاً که اسب ها با هم تصادف نمي کنند و اگه همه با اسب مسافرت کنند؛ مثل الان اين همه آدم توي تصادفات جاده اي جون خودشون رو از دست نميدن، دوماً علف سهميه بندي نيست و مهمتر از همه اينکه در صورت استفاده از اسب براي عبور و مرور، اسب در دسترس همگان قرار ميگيره، من گمان مي کنم الان چند سالي ميشه که اون آدمي که قراره با اسب سفيد بياد دنبالم، نتونسته اسب مناسب و سفيد رنگ گير بياره و به همين علت نمياد دنبالم! » نمي دونم چرا خواهرم با گفتن اين جمله زد زير گريه!
داداشي چند دقيقه بود که ساکت بود و مدام داشت با ماشين حسابش ور مي رفت، ناگهان فرياد زد: «يافتم! يافتم! »، داداشي محاسباتي که انجام داده بود رو به بابايي نشون داد و گفت:«اگر ماشين قديمي و فرسوده شده مون رو بديم اره کنند، در عوضش وام مي دهند و مي تونيم به کمک اون وام يه ماشين نوي قسطي بخريم و قسط هاي اون ماشين نو هم کمتر از خرجي است که ماهيانه براي تعمير اين ماشين فرسوده مي پردازيم، بدين ترتيب هم صاحب ماشين نو ميشيم هم درآمد بابايي بالا ميره و از همه مهمتر امنيت ماشين نو بالاترست و هوا و محيط زيست هم کمتر آلوده مي شوند! »
از اينکه بابايي مي خواهد ماشين نو بخرد، خوشحال مي شوم و به آشپزخانه مي روم، ماماني بعداز صحبتهاي مامان بزرگ به آشپزخانه رفته بود، چشمان ماماني خيس است، به ماماني مي گويم چرا گريه مي کني؟ و ماماني پوست سيب زميني ها را نشانم مي دهد و مي گويد: «داشتم پياز پوست مي کردم !! »
با خوشحالي به ماماني مي گويم که بابايي مي خواهد يک ماشين نو بخرد و ماشين قديمي مان را اره کند! البته نمي دانم چرا ماماني وقتي اين جمله را شنيد، يکهو جيغي کشيد و بيهوش شد! گمان کنم بيش از حد ذوق زده شده بود!

  


آتش نشانان آتش افروز!



جرايد - روزانه 500 زن براي آتش نشان داوطلب ثبت نام مي کنند!
اين خبر را مي خوانيم، چشمانمان گرد مي شود، حيرت بر ما غلبه مي کند، با دست راست سرمان را مي خارانيم، سپس دوباره خبر را مي خوانيم تا ببينيم که اشتباه نکرديم، هنگامي که مطمئن مي شويم که درست ديديم و خبر هم کاملاً موثق است، پس بدون معطلي در ذهن خود به دنبال دليل اين اقدام زنان مي گرديم و پس از ساعتها کندو کاو از اعماق ذهن خود يک دليل مستند و مستدل پيدا مي کنيم که شکي در صحت آن نمي باشد!
ثبت نام روزانه 500 زن براي آتش نشان داوطلب فقط و فقط به دليل عذاب وجدان داشتن آنان مي باشد؛ يعني آنان مي خواهند با اين اقدام کمي از عذاب روحي خود بکاهند! اين زنان در طول عمرشان آتشهاي فراواني افروختند و بارها و بارها شوهران خود را سوزانده اند و حالا فقط حرفه آتش نشاني است که مي تواند اندکي از ستمهاي آنان را جبران کند!
آنها به خوبي مي دانند که آن عالم بزرگ به درستي گفته که «هرچي آتيشه، از گور زن جماعت بلند ميشه»! اصولاً زنان از همان آغاز جواني شروع به سوزاندن مردان مي کنند!
در زماني که هنوز در عالم تجرد به سر مي برند، با توسل به هزار قلم آرايش و گريم سبب مي شوند که مردان جوان با ديدن ظاهرآنان فريب بخورند و مدتها در آتش عشق اين زنان بسوزند! (سوزاندن اول)
پس از آنکه مرد فريب خورد و به خواستگاري آنان رفت، در مجلس خواستگاري در هنگام تعارف کردن چاي به خواستگار، به علت لرزش دست موجب ريخته شدن چاي داغ بر روي پاي وي شده و به اين صورت نيز سبب سوختگي او مي شوند! (سوزاندن دوم)
در سالهاي ابتداي زندگي مشترک با مرد، آنقدر به او زخم زبان مي زنند و از زندگي اين و آن تعريف مي کنند و شوهرهاي دختران فاميل و همسايه و دوستانشان را به رخ مرد مي کشند و بر سر شوهر بدبخت مي کوبند که جيگر مرد کباب مي شود و دلش مي سوزد. (سوزاندن سوم)!
پس از آنکه چند سالي از ازدواجشان مي گذرد و کم کم ميان آنان اختلافات شدت مي يابد، خانمها به هر بهانه اي کار را به درگيري و نزاع مي کشانند و در اين درگيري هم چون بر لوازم آشپزخانه تسلط کامل دارند، در نتيجه با پرتاب سماور آب جوش، ماهيتابه روغن داغ و ... به سمت شوهر بخت برگشته موجب سوختگي کامل شوهر مي شوند! (سوزاندن چهارم)
و در نهايت شوهر بدبخت ذليل پس از تحمل اين همه خواري و ذلت و از آنجا که توانايي پرداخت مهريه را هم ندارد تا بتواند از زن جدا شود، به اين نتيجه مي رسد که تنها راه خلاصي از دست او، اين است که خودش را به طور کامل از دنيا خلاص کند و اين مي شود که سرانجام يک روز با خالي کردن چند ليتر بنزين بر روي خودش اقدام به خودسوزي مي کند و به اين ترتيب به ديار باقي مي شتابد! ( سوزاندن پنجم و آخر)
و اما اين زنان بعد از خودسوزي شوهرانشان تازه مي فهمند که چه ظلمي در حق آن بيچارگان روا داشته اند؛ يعني زماني به خودشان آمده اند که ديگر کار از کار گذشته و فقط يک ميت جزغاله شده از شوهرشان بر جا مانده است!
اين زنان که جرم سوزاندن مکرر يک انسان (شوهرشان) بر گردنشان سنگيني مي کند و عذاب وجدان لحظه اي آرامشان نمي گذارد، تصميم گرفتند تا با پيوستن به جمع آتش نشانان داوطلب از سوختن افراد ديگر جلوگيري کنند تا شايد به اين وسيله اندکي از بار گناهانشان کاسته شود و ذره اي وجدانشان آسوده گردد و در ضمن هر شخصي را که از سوخته شدن نجات مي دهند، از او بخواهند تا براي شادي روح شوهران سوخته شده فاتحه اي نثار کنند تا شايد شوهران بواسطه همين فاتحه ها در آن دنيا از آنان بگذرند و حلالشان کنند!
*سعيد ترشيزي

  


پارازيت



دندان عقلش را که کشيد، داماد شد!
گنج را از آن طرف که بخواني جنگ است.
گرگ را از هر طرف که بخواني گرگ است.
فقط نردبان از ارتفاع نمي ترسد.
کارگر اخراجي به بيکاري معتاد شد.
عاشق بي اعتبار، تک زنگ مي زند.
استاد بي ذوق، عشق را در آرايه ها جستجو مي کرد!
در زندگي آدم ها و در گور موريانه ها، انتخاب با شماست.
درختان در دايره ها پير مي شوند، ما در سال هاي شمسي.
تنهايي با تن هايي، تنها شد.
* سلمان يزدي

  


گل که نمي زند حداقل گل ببيند!



جرايد - افشين قطبي به هلند رفت
پرسش : چرا افشين قطبي به هلند رفت؟!
: hI`B چون اگر به هلند نمي رفت، مردم و اعضاي فدراسيون که به آنها قول صعود حتمي به جام جهاني را داده بود او را مي گرفتند و به قبيله باکومبا در آفريقاي جنوبي تبعيد مي کردند!
:oIkB اصلاً چرا افشين قطبي دايماً در حال رفت و آمد است؟! دعوت مي شود، کاري مي کنند که برود، باز دوباره دعوتش مي کنند!
: hI`B چون احتمالاً در حافظه کوتاه و بلند مدت برخي از اعضاي فدراسيون اختلال به وجود آمده و پس از آنکه او را دعوت مي کنند، تازه يادشان مي آيد که اين همان است که چند وقت پيش زيرآبش را زده بودند و فراري اش دادند!
:oIkB آيا قطبي دوباره براي هدايت يک تيم ايراني به ايران برخواهد گشت؟!
: hI`B بدون شک، هر وقت آبها از آسياب بيفتد و همه چيز فراموش شود، چون فعلاً تنها مربي که عليه او بيانيه صادر نشده همين قطبي است، لذا دوباره نيز شاهد حضور وي در ميادين ايران خواهيم بود!
:oIkBحالا چرا افشين قطبي از بين اين همه کشور، هلند را براي زندگي انتخاب کرده است؟!
: hI`Bچون همگان مي دانند که هلند کشور گل است و انواع و اقسام گلها در اين کشور پرورش مي يابد، لذا چون افشين قطبي علاقه زيادي به گل و گل زدن دارد، ولي به آن دست پيدا نمي کند، براي ارضاي غريزه گل دوستي خود تصميم گرفته به مرکز گل جهان برود تا آرامش روحي بگيرد، گل که نمي زند حداقل گل که ببيند!
*سين - ترش

  


ناسوس



پيدا شده

يافتم ... يافتم ... يافتم!
يک يابنده


نيازمنديم

به يک راننده ماهر که بتواند خودرويي را که با سرعت 150 کيلومتر در ساعت در يک خيابان بن بست در حال حرکت است و ترمزش هم بريده،نگه دارد؛ بشدت نيازمندم!
مرحوم راننده قبل از مرحوم شدن


اطلاعيه

اينجانب يک جوان مذکر به نمايندگي از تمامي جوانان ذکور ايران زمين، از نويسنده، کارگردان و تمامي عوامل تهيه و توليد سريال افسانه جومونگ خواستارم که خواهشاً کمي هم به فکر قلب ضعيف ما باشيد و از اين پس با پخش صحنه هاي استرس زا و وحشت آوري مثل صحنه زخمي شدن بانو سوسانو، ما جوانان را تا مرز سکته زدن پيش نبريد!
جوان مذکر مجرد


نيازمنديم

هم اکنون نيازمند ياري دستتان هستيم، قربونت يه دستي برسون، يه هل بدي روشن ميشه!
اکبر آقا


نيازمنديم

به يک جوان نيرومند، ورزشکار، ورزش دوست، با اخلاق و قد بلند براي آوردن توپمان که بالاي درخت افتاده هم اکنون نيازمنديم!
بچه هاي محل


نداريم

خريد، فروش، رهن، اجاره، تجاري، مسکوني، آپارتماني، ويلايي، تراکم بالا، کم تراکم، بساز بفروشي، مهندسي ساز، هيچي نداريم! مگه کوري نمي بيني اينجا بقاليه ؟ بنگاه معاملات ملکي دوتا مغازه بالاتره!
بقالي مش رمضون


فراري

يک قاتل زنجيره اي بسيار خطرناک و بي رحم که تاکنون ده ها زن و مرد و کودک را به طرز فجيعي به قتل رسانده، ديروز به شکل ماهرانه اي از زندان شهر فرار کرده و هم اکنون به قصد کشت و کشتار به سمت شهر شما در حرکت است، از تمامي شهروندان خواهشمنديم هرچه داريد و نداريد در شهر بگذاريد و فقط جانتان را برداريد و فرار کنيد و حالا حالا ها هم بر نگرديد تا ما خبرتان کنيم!
سارقان حرفه اي


پيام

هواي شما را داريم!
سازمان هواشناسي کشور


اطلاعيه

بياييد با هم دوست باشيم، بياييد همديگر را دوست بداريم، بياييد دست در دست هم دهيم تا جهاني آباد و زيبا داشته باشيم، بياييد با توقف فعاليتهاي هسته اي خود به بهترين دوست ما تبديل شويد!
باراک اوباما


فروشي

حدود 10 کيلو گرم طلا و جواهرات متعلق به همسرم را که در اسباب کشي قبلي مان تمام فاکتورهايشان گم شده، به زير قيمت بازار به فروش مي رسانم!
سارق طلافروشي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com