|
*حسين فرزانه
هايدگر و تغيير پرسش فلسفي
هوسرل تأمل در مورد نسبت عين و ذهن را به چنان نقطه اوجي رساند که بايد منتظر فرود آن مي مانديم که اين کار با هايدگر صورت

مي گيرد. هايدگر بود که با توجه به کارهاي پيش از خود به خصوص کارهاي هوسرل از خود پرسيد که آيا رابطه ذهن و عين به راستي نسبت ما با جهان را نشان مي دهد يا نه؟ هايدگر مي ديد که برخورد و مواجهه انسانها با جهان، نسبت ذهن با عين نيست و معرفت نقشي کليدي در اين زمينه ندارد. (بر خلاف سنت دکارتي که اساس رابطه انسان با جهان را رابطه ذهن و عين مي داند).
مثالي که هايدگر در اين زمينه مي زند، مثال چکش زدن است، نجاري که مشغول چکش زدن است، اگر چکش درست کار کند، چکش از فرط وضوح برايش نامحسوس است. ديگر او ذهن شناسنده اي نيست که به سوي عين يعني چکش، مانند نظر هوسرل، جهت پيدا کرده باشد. وقتي مي بينيم که چگونه انسانها با اشيا برخورد مي کنند مي بينيم که اين رابطه به هيچ وجه مانند ذهن يا فاعل شناسايي خودآگاهي نيست که به سوي عين جهت پيدا کرده باشد.

از دکارت به بعد، فلاسفه هميشه درگير رابطه ذهن و عين بودند، اما هايدگر مي گويد اينها پرسش اصلي را اشتباه متوجه شده اند. به نظر وي، ما انسانها در وهله اول نه فاعل شناسايي هستيم و نه ناظر که از جهان جدا شده باشيم. ما بخشي از جهانيم و اين دوگانگي که در فلسفه غرب به وجود آمده، پرسش اصلي فلسفه را به صورت اشتباهي مطرح نموده است.
هايدگر منکر اين نکته نبود که تفکر و انديشه، مقامي مهم در زندگي بشري بر عهده دارند. او صرفاً تأکيد مي کرد که ما در مرتبه نخست موجوداتي هستيم که در جهان قرار داريم. تنها وقتي که مشکلي پيش مي آيد، براي مثال در چکش زدن، از جهان جدا مي شويم و نقش يک نظاره گر را ايفا مي کنيم.
ما در بيشتر موارد در زندگي فقط وقتي توجهمان را آگاهانه به چيزي معطوف مي کنيم که مشکل و گرفتاري پيش آيد، اما در اغلب اوقات وضع اين گونه نيست. در بيشتر اوقات جريان زندگي و مايي که در جهان قرار داريم، به صورت ناخودآگاه به جلو مي رويم. هايدگر در کتاب «هستي و زمان»، که مرحله اول زندگي او را نشان مي دهد، با مدد گرفتن از کارهايي که استادش هوسرل صورت داده و همچنين کمک گرفتن از آثار هرمنوتيک، اين تغيير جهت را در فلسفه غرب به وجود مي آورد. بدين ترتيب، هايدگر پرسش و جهت فکري ما را عوض مي کند.
*مسأله زبان در انديشه هايدگر
فلسفه هايدگر بسيار ديرفهم است. او در آثار مختلف خود بخصوص در کتاب اصلي اش «هستي و زمان» يا «وجود و زمان» اصطلاحات زيادي چون: دازاين، دم دستي، دم سازي، مراقبه و... را ابداع کرده است. دلايل اتخاذ اين زبان مبهم به چند نکته بر مي گردد: نخست آنکه زبان فلسفي آلماني در کل زبان ديرفهم تر نسبت به زبان انگليسي است. کافي است نگاهي به کتابهاي فيلسوفي که در فلسفه تحليلي هم بسيار طرفدار دارد، يعني کانت بيندازيم تا صدق اين نکته را دريابيم.
از سوي ديگر، همان طور که گفتيم، هايدگر عليه يک سنت يعني سنت افلاطوني و سنت دکارتي قيام کرده است. چون براي وي زبان خانه وجود است. بدين جهت، براي آنکه اين شورش خود را به خوبي نشان دهد، بايد زباني را اتخاذ کند که با زبان اين سنت تفاوت دارد. از سوي ديگر، هايدگر متفکر دوران بحران است.
متفکران دوران بحران عموماً به جاي آنکه با ذهني منطقي و تحليلي به سراغ موضوعات بروند، معمولاً با گونه اي شور و شوق و درد به سراغ موضوعات مختلف مي روند و همين فلسفه آنها را از مباني شسته و رفته و انضباط فکري دور مي کند.
هايدگر کتاب هستي و زمان را نيمه کاره رها کرد. به نظر مي رسد او دريافته بود که شورشش عليه فلسفه زمانه در دام همين فلسفه افتاده است! يعني او با اين زبان و اصطلاحات توان و ياراي آن را ندارد که از روح زمانه خود فراتر رود.
* هايدگر متأخر
در اينکه ويژگي هايدگر متأخر يا مرحله دوم زندگي فکري وي چيست، وحدت نظر وجود ندارد. عده اي مي گويند او در اين مرحله به جاي برخورد فعال با جهان، گونه اي پذيرش آن را توصيه مي کند. برخي پژوهشگران ديگر توجه وي به مباحث فرهنگي چون علم و فناوري را در اين مرحله پررنگ کرده اند. عده اي ديگر گفته اند او در اين مرحله جديد از هرمنوتيک بيشتر فاصله مي گيرد و به وجودشناسي نزديک مي شود.
اما در يک نکته ترديدي نيست. هايدگر متأخر توجه بسياري به تفکر تاريخي روا مي دارد. او مي فهمد که اين اضطرابي که وي صفت عام بشر مي داند صبغه تاريخي دارد و در برخي فرهنگها بيش از فرهنگهاي ديگر موجود است.
هايدگر متأخر مي بيند که درک غربي ما از وجود داراي سوابق تاريخي است. مي بيند که در مرحله اول بدون آنکه متوجه باشد، فقط درباره دوران مدرن سخن گفته و يونانيان پيشاسقراطي را که احساس بي معنايي نمي کردند، فراموش کرده است. هر فرهنگي درکي از بودن و هستي دارد و اين درک از يونان پيش از سقراط تا يونان پس از سقراط و تا غرب قرون وسطا و غرب جديد، متفاوت است.
با اين تغيير رويکرد، مي توان گفت که اضطراب ديگر جزو بنيادين زندگي بشر نيست و درک بي ريشه بودن آدمي، محصول درک تکنولوژيک از عالم است که جهان را همچون منبع انرژي در نظر مي گيرد. اين تلقي به ديد هگلي نزديک مي شود، اما با اين تفاوت که بر خلاف ديد هگلي، او منحني تاريخي را با شيب منفي ارزيابي مي کند و نه شيب مثبت. |