|
* نسترن داوودي
فسقلي خيلي بدجنس بود. او دوست داشت از صبح تا شب بدجنسي کند. لپ خواهرش را گاز بگيرد. از ديوار خانه همسايه بالا

برود. با دوستش دعوا کند. عينک بابا بزرگ را قايم کند و... کار فسقلي همه روز اذيت کردن بقيه بود و از اين کار حسابي لذت مي برد. همه از دست بدجنسي هاي فسقلي خسته بودند. اما فسقلي اصلاً دوست نداشت بدجنسي را کنار بگذارد.
تا اين که يک شب اتفاق عجيبي افتاد. يک شب وقتي فسقلي به رختخواب رفت و خوابيد به طور معجزه آسايي از شهر بدجنس ها سر در آورد. آن شب فسقلي همين که چشم هايش را بست تا بخوابد يک دفعه سر و صداهاي عجيبي شنيد و همين که چشمهايش را دوباره باز کرد، ديد توي يک سرزمين عجيب و غريب است. آن جا پر از بدجنس بود. بدجنس هاي بزرگ و کوچک و چاق و لاغر و سياه و سفيد. يکي از بدجنس ها داشت لحاف قشنگ و آبي فسقلي را با يک قيچي کوچولو تکه تکه مي کرد.
فسقلي با ناراحتي گفت: اصلاً معلوم هست اين جا چه خبر است و از رختخواب بيرون آمد. بدجنس چاق همين جور که خوراکي هاي ديگران را بدون اجازه برمي داشت و مي خورد، گفت: به شهر بدجنس ها خوش آمدي. همه بدجنس ها بعد از اين که مدتي در دنيا بدجنسي مي کنند، به اين سرزمين فرستاده مي شوند. اما فسقلي اصلاً از شهر بدجنس ها خوشش نمي آمد. راستش بدجنس هاي آن جا از او خيلي بدجنس تر بودند. در همين چند دقيقه اي که وارد شهر شده بود، بالش خوشگلش را دزديده بودند و موهاي سرش را به هم گره زده بودند و با ماژيک روي صورتش سبيل کشيده بودند. تازه بدتر از اين ها گوشه زير شلواري اش را به پايه تخت گره زده بودند و فسقلي بيچاره نمي توانست از جايش تکان بخورد. بدجنس قد بلندي که همه جا سرک مي کشيد و در کار همه فضولي مي کرد، از بالاي تخت فسقلي سرک کشيد و با خنده گفت: تو بدجنس خوبي نيستي. من وقتي هم سن تو بودم، خيلي بدجنسي مي کردم.
فسقلي آب دهانش را قورت داد و گفت: درست است، من اصلاً بدجنس نيستم. من را اشتباهي به اين شهرآورده اند. من بايد برگردم. حتماً مامان و بابا تا حالا حسابي نگران من شدند.
بدجنس ها شروع کردند به خنده و گفتند: «واي چقدر خوب مامان و بابا نگران شدند. هيچ چيزي بهتر از اين نيست» و شروع کردند به خوشحالي کردن و بالا و پايين پريدن.
فسقلي از ناراحتي گريه اش گرفت و همان جا روي تختخوابش نشست و شروع کرد به گريه کردن. دوباره صداي بدجنس ها بلند تر شد: جانمي! دارد گريه مي کند. چقدر خوب گريه اش گرفته. بدجنس ها بلندتر و بيشتر از قبل شروع کردند به خوشحالي. فسقلي بيچاره هم آن قدر گريه کرد تا بالاخره خوابش برد. صبح روز بعد وقتي فسقلي از خواب بيدار شد، جرأت نمي کرد چشم هايش را باز کند. او دوست نداشت شهر بدجنس ها و بدجنس هاي بدجنس را ببيند.
براي همين محکم چشم هايش را بسته بود و خودش را به خواب زده بود. اما يک دفعه صداي آشنايي را شنيد. فسقلي پاشو صبح شده. خواهرش بود. فسقلي با خوشحالي چشم هايش را باز کرد و ديد در اتاق خودش است. چقدر خوب همه چيز تمام شده بود و او به خانه خودشان برگشته بود.
فسقلي با مهرباني به خواهرش سلام کرد و تختخوابش را مرتب کرد و رفت دست و صورتش را بشويد و مثل يک بچه خوب برود صبحانه بخورد. خب فسقلي ديگر نمي خواست بدجنس باشد و بدجنسي کند؛ چون دلش نمي خواست به شهر بدجنس ها برگردد. راستي شما چطور؟ شما بدجنسي مي کنيد؟ |