صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
گزارش
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-07-15
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 24تیر ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ شهر بدجنس ها



* نسترن داوودي
فسقلي خيلي بدجنس بود. او دوست داشت از صبح تا شب بدجنسي کند. لپ خواهرش را گاز بگيرد. از ديوار خانه همسايه بالا



برود. با دوستش دعوا کند. عينک بابا بزرگ را قايم کند و... کار فسقلي همه روز اذيت کردن بقيه بود و از اين کار حسابي لذت مي برد. همه از دست بدجنسي هاي فسقلي خسته بودند. اما فسقلي اصلاً دوست نداشت بدجنسي را کنار بگذارد.
تا اين که يک شب اتفاق عجيبي افتاد. يک شب وقتي فسقلي به رختخواب رفت و خوابيد به طور معجزه آسايي از شهر بدجنس ها سر در آورد. آن شب فسقلي همين که چشم هايش را بست تا بخوابد يک دفعه سر و صداهاي عجيبي شنيد و همين که چشمهايش را دوباره باز کرد، ديد توي يک سرزمين عجيب و غريب است. آن جا پر از بدجنس بود. بدجنس هاي بزرگ و کوچک و چاق و لاغر و سياه و سفيد. يکي از بدجنس ها داشت لحاف قشنگ و آبي فسقلي را با يک قيچي کوچولو تکه تکه مي کرد.
فسقلي با ناراحتي گفت: اصلاً معلوم هست اين جا چه خبر است و از رختخواب بيرون آمد. بدجنس چاق همين جور که خوراکي هاي ديگران را بدون اجازه برمي داشت و مي خورد، گفت: به شهر بدجنس ها خوش آمدي. همه بدجنس ها بعد از اين که مدتي در دنيا بدجنسي مي کنند، به اين سرزمين فرستاده مي شوند. اما فسقلي اصلاً از شهر بدجنس ها خوشش نمي آمد. راستش بدجنس هاي آن جا از او خيلي بدجنس تر بودند. در همين چند دقيقه اي که وارد شهر شده بود، بالش خوشگلش را دزديده بودند و موهاي سرش را به هم گره زده بودند و با ماژيک روي صورتش سبيل کشيده بودند. تازه بدتر از اين ها گوشه زير شلواري اش را به پايه تخت گره زده بودند و فسقلي بيچاره نمي توانست از جايش تکان بخورد. بدجنس قد بلندي که همه جا سرک مي کشيد و در کار همه فضولي مي کرد، از بالاي تخت فسقلي سرک کشيد و با خنده گفت: تو بدجنس خوبي نيستي. من وقتي هم سن تو بودم، خيلي بدجنسي مي کردم.
فسقلي آب دهانش را قورت داد و گفت: درست است، من اصلاً بدجنس نيستم. من را اشتباهي به اين شهرآورده اند. من بايد برگردم. حتماً مامان و بابا تا حالا حسابي نگران من شدند.
بدجنس ها شروع کردند به خنده و گفتند: «واي چقدر خوب مامان و بابا نگران شدند. هيچ چيزي بهتر از اين نيست» و شروع کردند به خوشحالي کردن و بالا و پايين پريدن.
فسقلي از ناراحتي گريه اش گرفت و همان جا روي تختخوابش نشست و شروع کرد به گريه کردن. دوباره صداي بدجنس ها بلند تر شد: جانمي! دارد گريه مي کند. چقدر خوب گريه اش گرفته. بدجنس ها بلندتر و بيشتر از قبل شروع کردند به خوشحالي. فسقلي بيچاره هم آن قدر گريه کرد تا بالاخره خوابش برد. صبح روز بعد وقتي فسقلي از خواب بيدار شد، جرأت نمي کرد چشم هايش را باز کند. او دوست نداشت شهر بدجنس ها و بدجنس هاي بدجنس را ببيند.
براي همين محکم چشم هايش را بسته بود و خودش را به خواب زده بود. اما يک دفعه صداي آشنايي را شنيد. فسقلي پاشو صبح شده. خواهرش بود. فسقلي با خوشحالي چشم هايش را باز کرد و ديد در اتاق خودش است. چقدر خوب همه چيز تمام شده بود و او به خانه خودشان برگشته بود.
فسقلي با مهرباني به خواهرش سلام کرد و تختخوابش را مرتب کرد و رفت دست و صورتش را بشويد و مثل يک بچه خوب برود صبحانه بخورد. خب فسقلي ديگر نمي خواست بدجنس باشد و بدجنسي کند؛ چون دلش نمي خواست به شهر بدجنس ها برگردد. راستي شما چطور؟ شما بدجنسي مي کنيد؟

  


فکرهاي من ؛ مادربزرگ



زهرا مهربان
ديروز توي حياط خانه دراز کشيده بودم و به آسمان نگاه مي کردم. يک دفعه يک ابر ديدم. انگار يک نفر روي ابر گنده نشسته بود و



داشت لبخند مي زد و دست تکان مي داد. يک نفر که خيلي شبيه مادربزرگ بود. چشم هايم را باز و بسته کردم و دوباره آسمان را نگاه کردم. بله خودش بود. مادربزرگ بود که آن بالا روي ابرها نشسته بود و مي خنديد. خيلي دلم برايش تنگ شده بود.
از وقتي مادربزرگ به آسمان ها رفته بود، نديده بودمش. خيلي خوشحال شدم؛ چون حال مادربزرگ حسابي خوب شده بود. ديگر سرفه نمي کرد و در رختخواب نخوابيده بود. او مي خنديد و براي من از آن بالا دست تکان مي داد. من هم دستم را بالا بردم و برايش دست تکان دادم. خدا را شکر، مادر بزرگ مهربانم خوب خوب شده بود.

آلو قرمزها و سميه
بابا وقتي از سرکار برگشت خانه، يک عالمه آلوي قرمز خوش مزه خريده بود. من آلو خيلي دوست داشتم، براي همين يک کاسه پر از





آلو کردم و رفتم تو کوچه جلوي در خانه نشستم و تا مي توانستم آلو قرمز ترش مزه خوردم. واي که چقدر خوب بود. حتي يک دانه از آلوها را هم به دوستم سميه که کنار من ايستاده بود و داشت من را نگاه مي کرد، ندادم. خب اگر او هم از آلوهاي من مي خورد، آلوهاي قرمز خوش مزه زود تمام مي شدند.
اما نمي دانم چه اتفاقي افتاده، از يک ساعت قبل دلم دارد هي پيچ مي خورد. انگار دارند تو شکمم لباس مي شويند. حالم اصلاً خوب نيست. مامان مي گويد به خاطر آلوهايي است که خوردي. خيلي پرخوري کردي. اما من گمان نمي کنم به خاطر آلوها باشد. شايد دوستم سميه از دست من ناراحت شده و آرزو کرده من مريض شوم. حتماً به خاطر اين که از آلوها به او ندادم، نفرينم کرده و حالا من اين جوري دل درد شدم. بايد بروم و از سميه معذرت خواهي کنم و چند تا آلو قرمز خوشمزه برايش ببرم. اين جوري شايد سميه خوشحال شود و نفرينش را پس بگيرد و حالم خوب شود.

  


مصاحبه با سوگند رحيمي زاده نويسنده کوچک ؛ مي خواهم نويسنده بزرگي بشوم



عباسعلي سپاهي يونسي




سوگند رحيمي زاده 7 سال دارد و امسال به کلاس دوم مي رود. او يکي از دوستان خوب کفشدوزک است. او از سوي شهرداري، کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان و خانه فرهنگ لوح تقدير گرفته است. داستان مي نويسد و البته حالا شعر را هم شروع کرده است. با او گفتگو کردم که مي خوانيد و يکي از شعرهايش را هم برايتان مي نويسم.
* چرا اول نوشتن داستان را شروع کردي و شعر را بعد؟
** چون آن موقع نمي توانستم شعر بگويم؟
* شعر سخت تر است يا داستان؟
** هيچ کدام سخت نيست.
* پس چرا بعضي ها نه شاعر مي شوند، نه داستان نويس؟
** چون آنها کتاب زياد نمي خوانند.
* به نظر تو يک داستان قشنگ بايد چه جوري باشد؟
** داستان بايد شيرين، متنوع و جذاب باشد.
* دوست داري در آينده چکاره شوي؟
** دوست دارم يک نويسنده بزرگ بشوم.
* چه جوري مي خواهي موفق شوي؟
** کتاب زياد مي خوانم و به دور و برم بيشتر توجه مي کنم.
خورشيد خانم
خرگوش خانم خوابيده
خورشيده روش تابيده
اون دو چشاش وا شده
از غصه آزاد شده
حالا ديگه صبح شده
يه روز خوب و روشن
دوباره پيدا شده

  


خبر خبر خبردار



عجب آدم پرخوري
بعضي از آدم ها دوست دارند در چه مسابقه هايي شرکت کنند؛ مسابقه پرخوري. بله، درست خوانديد؛ با اين که همه مي گويند پرخوري خوب نيست، اما بعضي ها پرخوري مي کنند تا برنده شوند؛ کاري که يک آقاي آمريکايي انجام داد تا در مسابقه پرخوري برنده شود و نامش را در کتاب رکوردها بنويسند.
اين آقا امسال توانست با خوردن 68 ساندويچ در 10 دقيقه پرخورترين آدم شود و برنده شود او سال گذشته توانسته بود در مسابقه اي 59 ساندويچ را بخورد و برنده شود. اين مسابقه که هر سال در کاليفرنياي آمريکا برگزار مي شود، شرکت کنندگان زيادي دارد و بسيار پر هيجان است. البته اين را هم بگويم کساني که در مسابقه شرکت مي کنند، خيلي تمرين پرخوري مي کنند.

لاک پشت ها کنار
بعضي وقت ها اين حيوانات هم کارهاي جالبي انجام مي دهند و مايه دردسر آدم ها مي شوند. يکي از اين کارها به تازگي در آمريکا و در يکي از فرودگاه هاي معروفش اتفاق افتاده است. جريان از اين قرار است که مسؤولان و کارمندان فرودگاه در يکي از باندهاي پرواز فرودگاه تعداد زيادي لاک پشت ديدند. آمدن لاک پشت ها به باند باعث شد هواپيماها براي مدتي نتوانند پرواز کنند و براي همين مسؤولان پرواز فرودگاه دست به کار شدند و لاک پشت ها را جمع کردند. آنان گفته اند، اين اتفاق تا حالا يکي دو بار افتاده است. آنها بعد از جمع کردن 80 لاک پشت که بي اجازه وارد فرودگاه شده بودند؛ تحقيق مي کنند تا ببينند اين ها چه جوري وارد باند فرودگاه شده اند.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک ؛ بچه کلاغ



*سمانه هاشمي

يکي بود، يکي نبود؛سال ها پيش در باغ بزرگي، پرندگان بسياري زندگي مي کردند. در اين باغ کلاغ کوچکي هم بود که آرزو داشت
پرهاي زيبايي داشته باشد. مي خواست زيباترين پرنده دنيا باشد.يک روز که در باغ پرواز مي کرد، به مادرش رسيد و گفت: «مامان جون! من دوست دارم پرها قشنگي داشته باشم.»
مادرش گفت: «عزيزم،تمام کلاغ ها رنگ پرهاي شان سياه است».
بچه کلاغ گفت: «ولي مادر من اين رنگ را دوست ندارم، پرنده هاي ديگر مرا مسخره مي کنند.» و رفت تا به بچه کلاغ هاي ديگر رسيد.
به آن ها گفت: «بياييد برويم به رنگرزي و رنگمان را عوض کنيم.»
بچه کلاغ هاي ديگر حرف او را گوش ندادند و گفتند:«نبايد اين کار را بکنيم؛ چون که خداي مهربان ما را اين طور آفريده است».
بچه کلاغ ناراحت شد واز پيش آن ها رفت و به رنگرزي رسيد و پرهاي خودش را رنگ زد.
وقتي در جنگل راه مي رفت همه نگاه ها به او خيره شده بود و همه با تعجب به او نگاه مي کردند. تا اين که رفت و رفت تا به مادرش رسيد، ولي وقتي مادرش او را ديد، چيزي نگفت.
آن شب وقتي خوابيد، خواب ديد تمام فاميل هايش به او حمله کرده و مي گويند:«اين پرنده ناشناس را بيرون کنيد. او از ما نيست».
او که خيلي ترسيده بود، از خواب پريد و روزبعد دوباره به رنگرزي رفت و رنگ پرهايش را سياه کرد. وقتي به خانه برگشت، مادرش وقتي اورا ديد، خنديد و به او گفت: «آفرين».
بچه کلاغ گفت:«مامان جون! مگه رنگ سياه رنگ چيست؟ چرا خدا ما را به اين رنگ آفريده است؟».
مادرش گفت: «پسرم! رنگ سياه رنگ خانه کسي است که ما را آفريده است. آيا مي داني چه کسي را مي گويم؟».
بچه کلاغ گفت : «خدا».
او آن شب به حرف هاي مادرش فکر کرد و فهميد، چه قدر خوب است که خداي مهربان همه چيزرا درست آفريده است و روز بعد از مادرش معذرت خواهي کرد.

  


نويسندگان نوجوان کفشدوزک ؛ کفشدوزک



* محدثه اميني

يک روز وقتي داشتم تکاليفم را مي نوشتم، ناگهان صدايي آهسته شنيدم که مي گفت: سلام، سلام! به اطرافم خوب نگاه کردم.



اما کسي را نديدم.دوباره شروع کردم به نوشتن. وقتي مي خواستم بنويسم، کفشدوزک قرمزي با خال هاي مشکي روي دفترم ديدم. او را روي انگشتم گذاشتم. کفشدوزک با صدايي آرام و آهسته به من گفت: سلام دوست عزيز! تو اولين کسي هستي که مي بينم من را اذيت نمي کني. بقيه آدم ها يا من را له مي کنند يا نمي گذارند راه بروم. کفشدوزک اين را گفت و پرواز کرد و رفت. من با لبخندي با او خداحافظي کردم.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com