|
* عباسعلي سپاهي يونسي
انتظار، انتظار، انتظار. تا فردا هم بنويسم تمام نمي شود تا سال ديگر هم بنويسم اين دلتنگي تمام نمي شود. آرام آرام مي نويسم تا بيشتر به تو فکر کنم نمي خواهم تند وتند بنويسم و اين نوشته زود تمام شود و آن وقت دوباره بشود اول بي حوصله شدنم. وقتي از تو ننويسم و به تو فکر نکنم بي حوصله مي شوم، اين روزها با همه بي حوصلگي هاي مکررم براي از تو نوشتن هميشه حوصله دارم، مي خواهم حوصله ام را برايت بنويسم، مي خواهم خط هاي دفتر را برايت پرکنم از نوشته هايم، نوشته هايي که مرا در لحظه هاي دلتنگي ام آرام مي کنند، درست مثل درختي که تشنگي هفته ها آزارش داده است و حالا يکي دارد به او آب مي دهد و او ذوق مي کند و احساس مي کند مي تواند هنوز زنده باشد و هنوز مي تواند خلوت صبح ها و عصرهايش را با گنجشکها قسمت کند و احساس کند. زندگي هنوز چيزهايي دارد که او را به ماندن تشويق کند.
براي من نوشتن از تو در حکم آن آبي است که به درخت تشنه اي پيشکش مي شود تا بتواند زنده بماند و بيشتر زنده بماند. فصلهايم يکي بعد از ديگري از راه آمدند، همين ديروز بود که زمستان آمده بود و من در خيابانهاي اين شهر سردم مي شد و قدم هايم را تندتر بر مي داشتم تا زودتر خودم را به خانه برسانم و از گرما نجات دهم، اما زود بهار آمد و درختها به شکوفه نشستند و من درست مثل گنجشکها از ديدن اولين شکوفه ها و گل ها ذوق زده شدم حالا هم تابستان آمده است و گرما خيابانها را آزار دهنده کرده است و من قدم هايم را تند بر مي دارم تا خودم را از گرما نجات بدهم اما هنوز انتظار، انتظار، انتظار.
تابستان داغ آمده است و روحم خنک مي شود، وقتي از تو مي نويسم و دوست دارم اين نوشتن را اما اي کاش انتظار ها ديگر تمام مي شد. |