|
* نسترن داوودي
حضرت محمد(ص) بيست و پنج ساله بود که عمويش ابوطالب به اين فکر افتاد که براي او شغل مناسبي پيدا کند. او خديجه را مي

شناخت. خديجه بانوي ثروتمند مکه بود و کاروانهاي تجاري زيادي داشت. ابوطالب پيش خديجه رفت و از او خواست تا محمد(ص) را با کاروانش براي تجارت بفرستد.
خديجه(س) که زن با ايمان و خوبي بود و ابوطالب و محمد(ص) را خوب مي شناخت، قبول کرد. خيلي زود محمد(ص) با کاروان تجاري خديجه براي تجارت به سمت شام حرکت کرد.
خديجه از دور کاروان را تماشا مي کرد که در راه رفتن بود و به محمد(ص) فکر مي کرد. او منتظر بود تا کاروان زودتر بر گردد و خبري از محمد و کار و تجارت او بشنود.
سرانجام خبر برگشتن کاروان از شام به خديجه رسيد. خديجه همين که ساربان کاروان را ديد، پرسيد: چه خبر؟ ساربان هم بلافاصله شروع کرد به تعريف کردن از محمد(ص) و کارهايي که در سفر از او ديده بود. ساربان گفت: محمد در اين سفر کمک بزرگي به ما کرد.
دست او خيلي برکت داشت. تا به حال نديده بودم اين قدر از فروش کالا سود کنيم. خديجه از شنيدن اين خبر، خوش حال شد و به جاي دو شتر که قرار بود به محمد(ص) بدهد، چهار شتر به او داد.
اما محمد(ص) فقط دو شتر را قبول کرد و گفت: من هم مثل بقيه دو شتر مي گيرم. همين کافي است. خديجه(س) تحت تأثير اخلاق و درستکاري محمد(ص) قرار گرفت و به او علاقه مند شد و بعد از مدتي آن دو با هم ازدواج کردند.
پس از ازدواج محمد(ص) و حضرت خديجه(س) زندگي آنان بهتر شد. آنان در کنار هم احساس آرامش مي کردند. حالا ديگر محمد(ص) همسري مهربان داشت.
خديجه زن ثروتمندي بود و مقدار زيادي از ثروتش را در اختيار محمد(ص) گذاشت تا در راه کمک به نيازمندان خرج کند. اما محمد(ص) غير از غصه فقر مردم مکه، غصه بزرگ تري هم داشت.
او خدا پرست بود و از اين که مي ديد مردم مکه بت مي پرستند، خيلي ناراحت بود. محمد(ص) که نمي توانست اين مشکلات را تحمل کند، به غار کوچکي به نام حرا در نزديکي شهر مي رفت و آن جا به عبادت و دعا مشغول مي شد.
چند سالي مي شد که پيامبر براي عبادت به غار حرا مي رفت تا اين که يکي از شب هاي ماه رجب اتفاق بزرگي افتاد. محمد (ص) در غار مشغول عبادت خدا بود که فرشته وحي نازل شد و پيام خداوند را به او رسانيد. از آن به بعد حضرت محمد(ص) به پيامبري مردم انتخاب شد.
وقتي که خديجه همسر مهربان پيامبر از اين موضوع با خبر شد، به او و دين اسلام ايمان آورد. حضرت خديجه اولين زني بود که مسلمان شد.
بعد از آن پيامبر(ص) به صورت پنهاني و بعد هم آشکار به دعوت مردم به خدا پرستي و دين اسلام مشغول شد. حضرت خديجه هم در تمام مراحل او را کمک مي کرد، او تمام ثروتش را در راه تبليغ دين اسلام خرج کرد و هميشه از پيامبر(ص) حمايت مي کرد.
وقتي که زمزمه هاي دين اسلام در بين مردم مکه پخش شد و مردم يکي يکي به اين دين ايمان آوردند، دشمنان و کافران نگران شدند و شروع به مخالفت و آزار و اذيت پيامبر(ص) و مسلمان ها کردند.
آنان آن قدر مسلمان ها را اذيت کردند تا اين که گروه کوچکي از مسلمان ها تصميم گرفتند از شهر مکه بيرون بروند. آنان سه سال را در دره اي به نام شعب ابي طالب زندگي کردند. زندگي در اين دره خيلي سخت بود و دشمنان، آنان را محاصره کرده بودند و اجازه نمي دادند مسلمان ها حتي براي تهيه غذا از دره بيرون بروند.
زندگي در اين دره آن قدر سخت بود که پيامبر(ص) در اين مدت عموي مهربانش ابوطالب و همسرش خديجه (س) را از دست داد. با وفات خديجه(س) پيامبر(ص) خيلي تنها شد؛ چون ياور مهربان و دلسوزش را از دست داده بود.
اما هنوز تا پيروزي دين اسلام راه زيادي مانده بود، براي همين پيامبر(ص) تنهايي به راهش ادامه داد، اما هميشه ياد و خاطره همسر مهربانش خديجه(س) با او بود و در مشکلات دلداري اش مي داد. |