صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
گزارش
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-07-22
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 31تیر ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ پيامبر(ص) و همسر مهربانش



* نسترن داوودي

حضرت محمد(ص) بيست و پنج ساله بود که عمويش ابوطالب به اين فکر افتاد که براي او شغل مناسبي پيدا کند. او خديجه را مي



شناخت. خديجه بانوي ثروتمند مکه بود و کاروانهاي تجاري زيادي داشت. ابوطالب پيش خديجه رفت و از او خواست تا محمد(ص) را با کاروانش براي تجارت بفرستد.
خديجه(س) که زن با ايمان و خوبي بود و ابوطالب و محمد(ص) را خوب مي شناخت، قبول کرد. خيلي زود محمد(ص) با کاروان تجاري خديجه براي تجارت به سمت شام حرکت کرد.
خديجه از دور کاروان را تماشا مي کرد که در راه رفتن بود و به محمد(ص) فکر مي کرد. او منتظر بود تا کاروان زودتر بر گردد و خبري از محمد و کار و تجارت او بشنود.
سرانجام خبر برگشتن کاروان از شام به خديجه رسيد. خديجه همين که ساربان کاروان را ديد، پرسيد: چه خبر؟ ساربان هم بلافاصله شروع کرد به تعريف کردن از محمد(ص) و کارهايي که در سفر از او ديده بود. ساربان گفت: محمد در اين سفر کمک بزرگي به ما کرد.
دست او خيلي برکت داشت. تا به حال نديده بودم اين قدر از فروش کالا سود کنيم. خديجه از شنيدن اين خبر، خوش حال شد و به جاي دو شتر که قرار بود به محمد(ص) بدهد، چهار شتر به او داد.
اما محمد(ص) فقط دو شتر را قبول کرد و گفت: من هم مثل بقيه دو شتر مي گيرم. همين کافي است. خديجه(س) تحت تأثير اخلاق و درستکاري محمد(ص) قرار گرفت و به او علاقه مند شد و بعد از مدتي آن دو با هم ازدواج کردند.
پس از ازدواج محمد(ص) و حضرت خديجه(س) زندگي آنان بهتر شد. آنان در کنار هم احساس آرامش مي کردند. حالا ديگر محمد(ص) همسري مهربان داشت.
خديجه زن ثروتمندي بود و مقدار زيادي از ثروتش را در اختيار محمد(ص) گذاشت تا در راه کمک به نيازمندان خرج کند. اما محمد(ص) غير از غصه فقر مردم مکه، غصه بزرگ تري هم داشت.
او خدا پرست بود و از اين که مي ديد مردم مکه بت مي پرستند، خيلي ناراحت بود. محمد(ص) که نمي توانست اين مشکلات را تحمل کند، به غار کوچکي به نام حرا در نزديکي شهر مي رفت و آن جا به عبادت و دعا مشغول مي شد.
چند سالي مي شد که پيامبر براي عبادت به غار حرا مي رفت تا اين که يکي از شب هاي ماه رجب اتفاق بزرگي افتاد. محمد (ص) در غار مشغول عبادت خدا بود که فرشته وحي نازل شد و پيام خداوند را به او رسانيد. از آن به بعد حضرت محمد(ص) به پيامبري مردم انتخاب شد.
وقتي که خديجه همسر مهربان پيامبر از اين موضوع با خبر شد، به او و دين اسلام ايمان آورد. حضرت خديجه اولين زني بود که مسلمان شد.
بعد از آن پيامبر(ص) به صورت پنهاني و بعد هم آشکار به دعوت مردم به خدا پرستي و دين اسلام مشغول شد. حضرت خديجه هم در تمام مراحل او را کمک مي کرد، او تمام ثروتش را در راه تبليغ دين اسلام خرج کرد و هميشه از پيامبر(ص) حمايت مي کرد.
وقتي که زمزمه هاي دين اسلام در بين مردم مکه پخش شد و مردم يکي يکي به اين دين ايمان آوردند، دشمنان و کافران نگران شدند و شروع به مخالفت و آزار و اذيت پيامبر(ص) و مسلمان ها کردند.
آنان آن قدر مسلمان ها را اذيت کردند تا اين که گروه کوچکي از مسلمان ها تصميم گرفتند از شهر مکه بيرون بروند. آنان سه سال را در دره اي به نام شعب ابي طالب زندگي کردند. زندگي در اين دره خيلي سخت بود و دشمنان، آنان را محاصره کرده بودند و اجازه نمي دادند مسلمان ها حتي براي تهيه غذا از دره بيرون بروند.
زندگي در اين دره آن قدر سخت بود که پيامبر(ص) در اين مدت عموي مهربانش ابوطالب و همسرش خديجه (س) را از دست داد. با وفات خديجه(س) پيامبر(ص) خيلي تنها شد؛ چون ياور مهربان و دلسوزش را از دست داده بود.
اما هنوز تا پيروزي دين اسلام راه زيادي مانده بود، براي همين پيامبر(ص) تنهايي به راهش ادامه داد، اما هميشه ياد و خاطره همسر مهربانش خديجه(س) با او بود و در مشکلات دلداري اش مي داد.

  


فکرهاي من



بازي با مورچه ها
زهرا مهربان

چند تا مورچه داشتند در حياط خانه دور هم مي چرخيدند و بازي مي کردند. من هم خيلي دلم مي خواست با مورچه ها بازي کنم.




براي همين جلو رفتم و گفتم: من هم بازي؟ يک دفعه مورچه ها با عجله از آن جا رفتند و در سوراخشان قايم شدند. مامان وقتي من را ديد، خنديد و گفت: مورچه ها را ترساندي. از دست تو فرار کردند.
اما به نظر من مورچه ها فرار نکردند. من که کاري با آن ها نداشتم فقط مي خواستم با مورچه ها بازي کنم. گمان کنم مورچه ها رفته اند تا از پدر و مادرشان اجازه بگيرند و بعد بيايند و با من بازي کنند.
براي همين اين جا کنار لانه شان مي نشينم و منتظر مي مانم. حتماً آن ها خيلي زود بر مي گردند و با من بازي مي کنند.

درخت زرد آلو و کتاب قصه




ديروز من و خواهرم زير درخت زرد آلوي وسط حياط نشسته بوديم و داشتيم کتاب قصه مي خوانديم. درخت زردآلو هم انگار از قصه کتاب داستان ما خوشش آمده بود، براي اين که همش شاخه هايش را خم مي کرد تا نقاشي هاي کتاب را ببيند.
من و خواهرم هم نقاشي ها را به درخت زردآلو نشان مي داديم و قصه را با صداي بلند مي خوانديم تا او هم بشنود. اما امروز وقتي من و خواهرم مي خواستيم کتاب قصه مان را بخوانيم، هر چه دنبال کتاب قصه گشتيم، پيدا نشد که نشد. من و خواهرم همه اتاق را گشتيم.
زير تخت، داخل گنجه، پشت متکي و... اما اثري از کتاب نبود. يک دفعه چشم من به حياط و درخت زرد آلو افتاد. واي کتاب قصه ما آن جا بود، همان جا کنار درخت.
من و خواهرم از اين که کتابمان پيدا شد، خوشحال شديم، اما نمي دانيم چه کسي کتاب را آن جا گذاشته؟ کتاب ما چطور رفته کنار درخت؟ نمي دانم شايد درخت زردآلو از قصه کتاب خوشش آمده و مي خواسته بقيه قصه را بخواند، براي همين کتاب را برداشته.
اما درخت که پا ندارد، بيايد و کتاب را از توي اتاق بردارد. تازه سواد هم ندارد، پس چه جوري مي تواند کتاب قصه بخواند! ؟ واقعاً خيلي عجيب است !!

  


شاعران کوچک کفشدوزک



خداي مهربون




* سيده فاطمه وزيري
تو آسمون نشسته
همه جا رو مي بينه
نمي دونم الان کجاست
ولي مي دونم اسمش خداست
اسمش خداست
خيلي مهربون و ناز
اسم هاي زيادي داره
توي قلب آدم هاست
مي گه خداي مهربون
دعا بکن
روزه بگير
نماز بخون

قاب عکس




* مهديه علي پور
من يک قاب عکس دارم
يک قاب عکس زيبا
قاب عکس من هست
مدل بالاي بالا
قاب عکس من يک
عکس زيبا دارد
بالاي قاب عکسم
يک پاپيون مي ذارم

  


خبر خبر خبردار



گربه ها را ول کن
بعضي از آدم ها به حيوانات علاقه دارند، اما بعضي وقت ها علاقه آنها، آن قدر زياد است که دوست داشتن آنان باعث آزار و اذيت حيوانات زبان بسته مي شود.






به تازگي پليس آمريکا با خبر شد که زني 62 ساله در منزل خود از 150 گربه و بچه گربه نگهداري مي کند، آنان اين زن را به دادگاه معرفي کردند و دادگاه هم اين زن را جريمه زيادي کرد تا دوباره از اين کارها نکند.
وکيل اين زن درباره کاري که او کرده، گفته است که او به گربه ها علاقه زيادي داشته و براي همين از آنها در منزلش نگهداري مي کرده است و نمي خواسته آنها را اذيت بکند.
حالا اين زن بايد اين گربه ها را به مرکز نگهداري حيوانات تحويل دهد؛ چون خانه او محل مناسبي براي نگهداري اين حيوانات نيست.

واي چه قدر کفشدوزک
بله، بعضي وقت ها حتي حشرات کوچک هم مي توانند براي آدم هاي بزرگ مزاحمت ايجاد کنند و آنها را اذيت کنند. اين اتفاق در آمريکا افتاده، ماجرا از اين قرار است که ميليون ها کفشدوزک زيبا ناگهان به يکي از مناطق اين کشور حمله کردند و باعث شدند زندگي مردم با مشکل روبه رو شود.
مقامات منطقه کلرادو که کفشدوزک ها به آن حمله کرده اند گفته اند، اين حشرات زندگي مردم را تعطيل کرده اند؛ چون اين حشرات ريز بر روي تمام درختان، بوته ها، وسايل پارک ها و در و ديوار منازل چسبيده اند و تنها با سم پاشي و يا درست کردن دود مي شود آنها را فراري داد.
مسؤولان هم نمي خواهند با اين کارها اين حشرات را از بين ببرند، آنها گفته اند که مي خواهند اين حشرات خودشان بروند.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک


کفش

ياسمن نيکويي
من دوست ندارم پاهاي کثيف من رو بپوشند. من دوست دارم کفش تميز باشم. من دوست دارم کفش ياسمن باشم، چون ياسمن دختر تميزي است و هميشه به من واکس مي زند. بندهاي من را مي بندد تا به زمين کشيده نشود و کثيف نشود. من را در جا کفشي مي گذارد. خدا کند ياسمن بيايد و من را بپوشد. آخ جون ياسمن آمد. حالا ياسمن من را کجا مي برد. اون با مامان جون و بابا جون و خواهر جونش مي خواهند بروند به ساوه پيش خاله جون. آخ جون منم با اون ها مي روم ساوه، مي روم به مسافرت.

خانواده موش ها






عاطفه پير زاده
در يک مزرعه بزرگ ، يک خانواده زندگي مي کردند. خانواده موش ها پنج نفر بودند. نام آن ها: خندي، پندي، هندي، اندي و قندي بود.
اين پنج موش که در مزرعه آقاي مزرعه دار لانه کرده بودند، بسيار موش هاي شادي بودند. اما يک روز آن ها غصه دار شدند؛ چون وقتي قندي به داخل خانه آقاي مزرعه دار رفته بود، آقاي مزرعه دار دم قندي را کند و از خانه اش بيرونش کرد. قندي و خانواده اش براي همين وسايلشان را جمع کردند و از آن جا رفتند.
آن ها رفتند و رفتند تا به يک کلبه خرابه رسيدند. موش ها تصميم گرفتند کلبه را تعمير و تميز کنند و آن جا زندگي کنند.
اما اول از همه تصميم گرفتند، با هم دم قندي را بدوزند. از آن به بعد موش ها باز هم با شادي زندگي کردند.

گل قرمز و پروانه
ميترا صفاريان
يکي بود يکي نبود. غير از خداي مهربون هيچ کي نبود. روزي روزگاري در سرزميني، يک گل قرمز زندگي مي کرد.
گل قرمز با يک پروانه دوست بود. گل هر چه گرده گل داشت به پروانه هديه مي کرد. روزي رسيد که پروانه ديگر نمي توانست زير سايه گلبرگ هاي گل قرمز استراحت کند.
ديگر نمي توانست با او بازي کند و ديگر نمي توانست از او گرده بگيرد؛ چون چند روزي بود که گل قرمز پژمرده شده بود.
باغبان هم وقتي ديد گل قرمز پژمرده شده، آن را چيد و پروانه از اين موضوع خيلي ناراحت شد. اما چند روز بعد يک گل قرمز ديگر به جاي گل قبلي در آمد و پروانه دوباره شاد و خوشحال روي گل قرمز نشست و گرده هايش را جمع کرد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com