|
نظام معنايي قدسي در شرايط تاريخي موجود در صورتي توان ورود به عرصه فرهنگي و تاريخي را دارد که ضمن پاسخگويي به

کاستي هاي فرهنگ مدرن از جهت معنا بخشي به حيات و زندگي بشر و ارائه آرمانهاي معنايي و قدسي با رويکرد سلبي محض نسبت به زندگي دنيوي برخورد نکند، بلکه معنويت را تا افق زندگي دنيا استمرار بخشيده و پيوند بين معاش و معاد را برقرار سازد. وحدت معنوي قدسي بايد چنان گسترده و عام باشد که احاطه و حضور خود را تا متن کثرت دنيوي بشر معاصر بتواند ادامه دهد و در نتيجه بتواند کثرت موجود را متناسب با حضور خود تجديد سازمان بخشد.
دين و معنويت تنها در اين صورت است که مي تواند به جاي رويکرد سلبي به دنياي مدرن و نفي و سلب مطلق آن رويکرد اخلاقي و مثبتي را اتخاذ نمايد و دستاوردهاي اين تمدن را در نظام معنوي خود، جذب و هضم نمايد.

نظام معنايي ديني اگر از اين توان برخوردار باشد، به جاي آنکه با حضور در موقعيت تاريخي نوين ابعاد متعالي خود را از دست داده و هويت سکولار دنيوي پيدا کند، به زندگي دنيوي بشر صبغه و صورتي قدسي و الهي بخشيده و به آن سيرتي آسماني و ملکوتي مي دهد، و بدين ترتيب نيهيليسم، پوچ انگاري، بيگانگي، عصيان و اسارت معاصر را نسبت به زندگي ماشيني مدرن، درمان مي نمايد. بدون آنکه صنعت، تکنولوژي و کثرت معاصر زندگي بشر را نفي و طرد نمايد.
دين و معنويتي که از توان و استعداد فوق بهره مند نباشد، اولاً فاقد قداست و تعالي شايسته و حقيقي است. زيرا معنويت و قداستي که کثرت را به طور مطلق نفي نموده و رقيب خود بداند، بر محدوديت و نقص قلمرو حضور خود گواهي مي دهد. و محدوديت و نقص با معناي تعالي و قداست سازگاري ندارد و ثانياً چنين ديني بايد با تماميت تجربه تاريخي بشر به معارضه و مقابله برخيزد و چنين مقابله اي هزينه اي گزاف مي طلبد. چندان که امکان تحقق آن غير ممکن مي نمايد و ثالثاً ره آورد چنين ديني در صورت غلبه ساختن فرهنگ و تمدن در عرصه اين زندگي نيست، بلکه نفي فرهنگ و تمدن در اين جهان و عزلت و زهد و انزواي کامل مي باشد.
* روش شناسي و نظام معرفتي
نظام معنوي ديني براي تبيين خود و همچنين براي گسترش و پوشش دادن عرصه هاي مختلف فرهنگي و تمدني، نيازمند روش و سيستم معرفتي متناسب با خود است.
مدرنيته حرکتهاي نخستين خود را با روش شناسي معرفتي جديد خويش نظير «گفتاري در روش» دکارت آغاز کرد.
نظام معرفتي و روش شناسي علمي مدرن، با تقابل آشکار نسبت به منابع قدسي معرفت، علم ديني و قدسي را از عرصه فرهنگ و تاريخ بشري خارج کرد و به دنبال آن سيستم معرفتي سکولار و روش هاي علمي متناسب با آن را ايجاد نمود.
سيستم و نظام معرفتي مدرن، با هويت سکولار و دنيوي خود مرجعيت رسمي خود را به عنوان کانون توليد معرفت علمي در طي قرن نوزدهم و بيستم حفظ نمود و تمدن مدرن نيز استمرار و تداوم خود را بيش از هر چيز مديون آن است.
علم مدرن به رغم مرجعيت رسمي خود، اينک با بحرانهاي معرفتي درون مواجه شده و هويت روشنگرانه آن در معرض پرسش و ترديد قرار گرفته است و اين امر تنها فرصت نويني را براي بازگشت مجدد دين به عرصه فرهنگي و تمدني بشر پديد آورده است.
ديانت براي حضور مجدد خود بايد قبل از هر چيز تبيين و تعريف خود را از علم قدسي و منابع معرفتي، و روش شناسي آن بيان نمايد.
فرهنگ و تمدن ديني بدون تأسيس علم متناسب و هم افق با خود نمي تواند شکل گرفته و يا استمرار يابد. نمادها، رفتارها و مظاهر ديني بدون نظام علمي هماهنگ با آنها، نظير کالبد بدون جان و جسم بدون روح بوده و امکان حيات و بقاي دنيا ندارند. بنابراين دين نمي تواند رنسانس و تجديد حيات خود را بر اساس نظام علمي و روش شناسي هاي معرفتي مدرن بنيان نهد. ديني که مي خواهد در عرصه فرهنگ معاصر حضور به هم رساند و ايفاي نقش نمايد، بايد به موازات نقد عقلانيت مدرن به تقويت ابعاد، سطوح و لايه هاي عقلانيت و معرفت مربوط به خود بپردازد.
قشري گرايي و ظاهرگرايي فاقد عقلانيت امکان مواجهه با پرسش هاي تاريخي جديد و ارائه پاسخهاي معنوي اصيل را از بين مي برد و باطن گرايي و تأويل گرايي افراطي بدون توجه به ظاهر و عقلانيت هماهنگ با آن دين را در عرصه زندگي فردي و خصوصي مدفون مي سازد. عقلانيت محض و محدود کردن معرفت علمي به دانش مفهومي و يا تجربي بشري نيز ظرفيتهاي قدسي و وحياني معرفت را نظير آنچه در دوران مدرن رخ داده مي خشکاند.
تجربه تاريخي فرهنگ هاي ديني، آموزه هاي مناسبي را براي تجديد سازمان معرفت ديني در اختيار متدينين مي تواند قرار دهد. جريانهاي فلسفي، کلامي، عرفاني و فقهي دنياي اسلام سرشار از مباحث روشي ارزشمندي هستند که فرهنگ اسلامي را در اين حرکت مي توانند ياري نمايند.
* فلسفه اجتماعي و انديشه سياسي
نظام معنايي و تبيين قدسي از عالم و آدم و سيستم معرفتي ديني، بنيانها و چارچوب گفتمان معنوي را در حوزه فلسفه و انديشه سياسي اجتماعي پديد مي آورد.
يک فرهنگ و تمدن، بيش از آن که به صورت سياسي و يا اجتماعي خاصي وابسته باشد، به مباني و اصول موضوعي نيازمند است که امکان انديشه ها و نظريه ها و گفتگوهاي اجتماعي و سياسي را فراهم آورده و گفتمان حاکم بر آن را مشخص مي سازد.
با اين همه دين براي حضور تمدني خود نمي تواند به تأسيس اصول و مباني بسنده نمايد. زيرا حضور و عمل اجتماعي نيازمند به وجود انديشه ها و فلسفه هايي است که با حفظ اصول، جهت و شيوه رفتار و عمل اجتماعي و سياسي را تعيين مي نمايند.
انديشه ها و فلسفه هاي سياسي بايد در مواجهه با واقعيتهاي اجتماعي موجود پاسخگوي مسائل و پرسش هايي باشند که در رقابت با جريانهاي فرهنگي رقيب و در حل مشکلات جاري به کار مي آيند.
خيزش معنوي و بخصوص جنبش اسلامي معاصر واقعيتي است که ضرورت حضور انديشه هاي سياسي متناسب با خود را بيش از پيش طلب مي کند. فقدان انديشه هاي سياسي مناسب با اين جنبش، حرمت معنوي را گرفتار ابهام و سرگشتگي کرده و فرصت بدل سازي هاي کاذب و انحرافهاي اجتماعي و سياسي را نيز فراهم مي آورد.
ابهام در حوزه انديشه اجتماعي و فلسفه سياسي، حرکت تمدني را به صورت جنبش اجتماعي کرده و ناخودآگاه در مي آورد و علاوه بر اين فرصت تبليغات و ذهنيت سازي منفي را از سوي جريانهاي اجتماعي سکولار فراهم مي آورد.
اتهام واپس گرايي و ارتجاع به حرکت هاي مذهبي و ديني بيشتر ناشي از اين است که بشريت معاصر تنها با شيوه ها و سبک هاي تاريخي اقتدار سياسي ديني آن هم با قرائت مدرن و سکولار از آنها آشناست و از ظرفيت متنوع انديشه سياسي در قلمرو باور ديني و معنوي غافل است.
انديشه و فلسفه سياسي ديني بايد آرمان هاي سياسي خود نظير عدالت، حريت، آزادگي، سعادت و نظام هاي مربوط به آن ها را مشخص سازد و در پاسخ به اتهاماتي که به آن وارد مي شود، جايگاه مشارکت هاي مردمي را با حفظ هويت معنوي و آسماني مشخص سازد.
* مدل هاي رفتاري
از مهمترين ضرورت ها براي حضور تاريخي و تمدني معنويت، تعيين مدل هاي رفتاري است. اين ضرورت تنها از ناحيه پرسش ها و ابهاماتي نيست که در حوزه انديشه و ذهنيت اجتماعي وارد مي شود، بلکه از ناحيه نيازي است که جامعه ديني براي تعيين شيوه رفتار وسلوک خود بدان دارد.
نبود مدل رفتاري مشخص و آشکار علاوه بر آن که نظام اجتماعي را به سوي هرج و مرج و درهم ريختگي سوق مي دهد زمينه برخوردها، کشمکش ها ونزاع ها و درگيري هاي خونين داخلي و خارجي را فراهم مي آورد.
شيوه ها و مدل هاي رفتاري در عرصه هاي مختلف اقتصادي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي قابل بحث، طرح و ارائه مي باشند و از مهمترين آنها شيوه رفتارهاي اجتماعي با فرق و گروه هاي درون ديني از يک سو، و با اديان و گروه هاي خارج از يک دين، از ديگر سو است. و سبب اهميت اين مسأله در اين است که در حرکت هاي تمدني و تاريخي، اين گونه از مواجهات و برخوردها مي تواند نظير دو جنگ جهاني آسيب هاي وحشتناک و مخربي را نسبت به جامعه بشري به دنبال داشته باشد.
با آنکه مدرنيته از اين جهت با دو جنگ ياد شده پرونده قابل دفاعي را از خود به جاي نگذاشته است لکن به دليل هراسي که از نحوه رفتار خود ايجاد کرده ، اين پرسش را به طور طبيعي متوجه جريان هاي فرهنگي رقيب کرده است و به همين دليل، معنويت و دين در حرکت فرهنگي و تمدني خود بايد به اين پرسش پاسخ دهد بخصوص که سابقه تاريخي اديان، شاهد بسياري از تنگ نظري ها و در نتيجه ستيزه هاي خونين حتي در چارچوب يک دين واحد بوده است. شرايط تاريخي موجود، نيازمند حضور معنويتي است که راه را بر تهديدهاي کلاني ببندد که تداوم حيات بشري را در معرض ترديد قرار داده و يا تداوم زندگي اجتماعي را سخت و غير قابل تحمل مي نمايند.
نفي خشونت هاي اجتماعي علاوه بر آنکه يک نياز بشري است، مقتضاي رويکرد ديني به عالم بوده و علاوه بر آن به مصلحت حرکت فرهنگي ديانت نيز هست، زيرا:
اولاً، رنسانس ديني معاصر سرمايه اصلي خود را در جاذبه هاي فطري و انساني و در وعده هاي ملکوتي و معنوي خود مي يابد و اين حرکت معنوي اگر حضور خود را با خشونت و هراس همراه نمايد، فلسفه وجود خود را از دست مي دهد و از هويت خود دور مي گردد.
ثانياً: معنويت در دنياي فعلي فاقد قدرت نظامي منسجم حتي براي دفاع و محافظت از حيات و زندگي خود است و به همين دليل در حرکت معنوي مصاف و رويارويي خود را در عرصه نظامي قرار دهد، رفتاري بخردانه نيز انجام نداده است.
قدرت معنويت در شرايطي که مدرنيته و سکولاريزم اقتدار سياسي و نظامي خود را شکل داده و در سراسر جهان گسترانده است، در آلات و ادوات نظامي آن نيست، بلکه در جاذبه هاي معرفتي آن نسبت به اقشار مختلف اجتماعي است و اين همان صحنه از مواجهه است که قدرت نظامي و سياسي نسبت به آن کارآمد نيست. سياست و قدرت سکولار به دليل اينکه برتري خود را در صحنه هاي نظامي و مانند آن مي بيند، ميلي وافر و شديد براي انتقال مواجهه از عرصه معرفتي به عرصه نظامي دارد و از همين جهت تلاش مي کند تا رقيب فرهنگي خود را به عنوان يک خطر امنيتي و نظامي وانمود نمايد.
و در چنين شرايطي نيز براي نشان دادن هويت هراس انگيز رقيب به بدل سازي هاي کاذب ديني مبادرت مي ورزد، و براي اين عمل گاه نيز از رفتارهاي قشري گرايانه و يا ناپخته اي که اغلب در اثر فشارهاي سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي دنياي مدرن نسبت به ديگر فرهنگ ها پديد آمده است، استفاده مي کند.
معنويت و ديانت در حرکت اجتماعي و تاريخي خود براي پرهيز از ورود به عرصه هايي که مغاير با هويت آن بوده و تصويري واژگونه و غير واقعي ارائه مي دهد، و فاقد توان و امکانات لازم براي حضور در آن صحنه ها نيز مي باشد، بايد هوشيارانه و صبورانه رفتار نمايد.
* اقتدار و مداراي ديني
دين و معنويتي که قصد حضور در عرصه فرهنگي و تمدني را دارد، بايد مدل هاي رفتاري خود را نسبت به حرکتهاي فرقه اي و همچنين نسبت به حرکتهاي ديني رقيب و بلکه در تقابل با جوامع و کشورهاي سکولار، در سطح جهاني مشخص سازد.
دين به عنوان يک قطب تمدني، بايد ظرفيت تعامل جهاني خود را نشان دهد و اگر نتواند در اين عرصه موفق شود، الزامات جهاني زندگي و زيست به دلايل ياد شده، ناگزير او را به خروج از چارچوب انديشه ها و باورهاي ديني مي کشاند و بدين ترتيب جامعه بشري از افق هاي نويني که مي تواند بر روي آن گشوده شود، محروم مي ماند.
ديني که نتواند با ارائه کيفيت تعامل هاي برون ديني، حضور و وجود خود را در قالب منطق مربوط به خويش دنبال کند، يا از عرصه جهاني منزوي مي شود و يا آن که ناگزير براي بقاي خود از منطق دروني خويش خارج مي شود و اگر اين خروج به سوي بنيان هاي معرفتي غير ديني باشد، نه تنها در تناقض با صورت خاصي مربوط به آن قرار مي گيرد، بلکه در تناقض با اصل هويت معرفتي ديني خويش قرار مي گيرد ولکن اگر خروج به سوي نوعي مداراي اجتماعي باشد، که از منطقي ديني بهره مند است، زمينه بازشناسي و اصلاح ديني معرفت دروني آن نيز فراهم مي شود.
برخي از متفکرين و متکلمين مسيحي نظير جان هيک، به دليل آن که نتوانسته اند در چارچوب باور ديني فرقه اي خود درصد خطا و تعاملات جهاني را ممکن سازند، به سوي برخي از گفتمان هاي غير ديني روي آورده اند.
استفاده از بنيانهاي معرفتي کانتي و نوکانتي براي تبيين مدارا و درصد خطا ديني، استفاده از مباني اي است که اصل معرفت و شناخت نسبت به حقيقت و اصل يقين را از حوزه ادراک بشري خارج مي کند. يقين و حقيقت دو عنصر اصلي حيات و معرفت ديني هستند و ترديد در اين گونه امور امکان حيات ديني را منقطع مي گرداند. متدينين بايد براي ترسيم جهان ديني، امکان هم زيستي را از طريق منطق ديني به گونه اي که در پيوند با منطق مشترک بشري باشد فراهم آورند.
منطقي که راه گفتگو و تعامل نظري انسانيت را از مرتبه اي قبل از حيات و باور ديني فراهم آورد.
پرهيز از خشونت و رفتارهاي تهاجمي به معناي سلب و نفي اقتدار معنوي نيز نيست، نفي خشونت به اين معناست که فرهنگ ديني، اساس دنياي خود را بر قدرت و خشونت نمي تواند پي نهد، بلکه برپايه معرفت و ايمان قرار مي دهد. و البته از حاشيه معرفت و دانايي قدرت متناسب با آن نيز متولد مي شود.
دين و معنويت به موازات حضور خود در عرصه فرهنگ بشري از اقتداري مناسب با ايمان و معرفت ديني مردم بهره مند مي شود و شکل گيري قدرت ديني به نوبه خود فرصت هاي زندگي نويني را براي ديانت به ارمغان مي آورد. اقتدار معنوي و قدرت اجتماعي ديانت هنگامي که در جهت حراست از مرزهاي منطق مشترک بشري قرار گيرد، در تقابل با خشونت هاي کور و مخربي که انسانيت را تهديد مي کند، نقش بازدارنده و در عين حال سازنده ايفا مي کند. |