صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
گزارش
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-07-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 1مرداد ماه 1388


گفتگو با مادر پاسدار شهيد حميد رضا مزيناني؛ عکسي که به يادگار داريم



وقتي به روستاي مزينان درسبزوار مي رفتم، فکر مي کردم فقط يک خانواده سه شهيد در آنجا زندگي مي کنند اما وقتي وارد مزينان





شدم، با تعجب مشاهده کردم در اين روستاي نسبتاً کوچک تعداد زيادي خانواده هاي شهدا زندگي مي کنند؛ وچون بعد از سالها حالا يکي به سراغ آنهارفته بود، ادب حکم مي کرد با همه خانواده ها مصاحبه کنيم. آنها بسيار خوشحال بودند که بعدازاين همه سال از شهدايشان يادي خواهدشد !
دنيايي از حرفهاي نا گفته در سينه اشان باقي مانده است. حرف هايي که بايد با گوش دل شنيد تا فهميد درد کشيدن و صبوري کردن يعني چه.
«ربابه وطن نژاد» هم يکي از زنان کوير مزينان است. وقتي پاي حرفهاي دلش بنشيني، ديگر نمي تواني دل بکني و از او جدا شوي. قبلا با خودم مي گفتم صبر کردن هم حدي دارد، اما وقتي از او جدا مي شوي حرفهايش توي گوش ات زنگ مي زنند و قلبت را مي فشارند. مي فهمي که صبر کردن حدي ندارد.
اين را بايد از زني آموخت که الگويش صبوري حضرت زينب(س) بوده است.





*دستهاي خالي
مادر شهيد حميد رضا مزيناني، هرآنچه از رنجهايش را به خاطر مي آورد، ساعتها درباره اش حرف مي زند.اودرباره به دنيا آمدن حميدرضا مي گويد:حميد تازه به دنيا آمده بود. مريض شد. نمي دانستيم چه بيماري دارد. ماه رمضان بود. بغلش مي کردم و پاي پياده راه مي افتادم سمت سبزوار.
چيزي نزديک 80 کيلومتر راه بود. تشنگي و گرسنگي امانم را مي بريد اما اصلاً يادم نمي آمد زني هستم که يک بچه شيرخواره دارد. دکترها نمي فهميدند چه دردي به جانِ حميدم افتاده است. بالاخره هم جوابم کردند وگفتند: بچه ات مُردنيه. بي خود دهن روزه خودتو علاف نکن !
حال بدي داشتم. با خدا راز و نياز مي کردم. آخر سر هم دست به دامن شاه خراسان شدم. گفتم: آقاجان تو که مي دوني اميدم از همه جا بريده و هيچ کس رو جز خدا ندارم. از خدا بخواه بچه مو شفا بده، منم مي يارمش غلامي تو بکنه .
باورم نمي شد! حميد خوب شد. ازآن به بعد حميد رضا صدايش مي کردم .
* به جونم دعا کنيد!
خانم وطن نژاد درادامه حرفهايش، ازکارهاي عجيب و غريب پسرش تعريف مي کند ومي گويد: هيچ وقت با همسن و سالهاي خودش بازي نمي کرد. مي رفت کنار پيرمردها مي نشست و به حرفهايشان گوش مي داد. هميشه مي گفتم: مگه تو پيرمردي که مي ري کنارشون مي شيني و باهاشون حرف مي زني ؟
مي گفت: مادرجان مي رم کنارشون مي شينم تا يه چيزي ازشون ياد بگيرم.
يک روز پدرش آمد و گفت: حميدرضا توي زمينهاي همت آباد نهال گردو کاشته .
تعجب کردم. ازش پرسيدم: تو از کجا ياد گرفتي درخت گردو بکاري ؟
خنديد و گفت: رفتم از همون پيرمردايي که شما مي گين باهاشون حرف نزن، پرسيدم! حالا درختم سبز شده ايشا ا... تا چند وقت ديگه گردوهاشو مي يارم بخوريد و به جونم دعا کنيد!
*اسب سفيدي داشت
انگار که خاطره اي را که به ياد آورده فراموش نکند، مي گويد: آهان! خوب شد يادم افتاد. بذار اين را هم بگويم. حميدرضا اسب سفيدي داشت که خودش از بچگي تربيتش کرده بود. بدون هيچ زين و افساري مي بردش صحرا چادرشب علف را مي انداخت پشتش و مي فرستادش در خانه. جلو در خانه شيهه مي کشيد مي رفتم در را باز مي کردم. بارش را مي انداختم گوشه حياط و دوباره راهي اش مي کردم .خودش مي دانست کجا بايد برود. حتي مراقب بود موقع رد شدن از کنار ابوالفضل که بيشتر اوقات توي ايوان مي خواباندمش، پاي او را لگد نکند و صدمه اي به او برساند.
* لياقت شهادت
نفسش بند آمده است. کمي آب مي نوشد وبعدازلحظاتي سکوت ادمه مي دهد ومي گويد: يک دفعه چندتا شهيد آورده بودند. حميدرضا مي گفت: اي خدا يعني مي شه يه روزي هم اين جوري منو روي دست بيارن؟!
تمام تنم لرزيد. گفتم: مادرجان اگه زبونم لال يه بلايي سرتو بياد من از غصه دق مي کنم !
گفت: نه مادر غصه خوردن نداره آدم بايد خيلي خوشحال باشه اگه بچه اش لياقت شهيد شدن داشته باشه !
آخر و عاقبت هم راضي مان کرد برود جبهه. قرار بود برود کردستان. هر 40 روز برايمان نامه مي نوشت و از حالش باخبرمان مي کرد. چندباري هم مرخصي گرفت و آمد ديدنمان.
يک روزي هم که قرار بود روز بعدش به جبهه برود، گفت: يه دوربين هم نداريد يه عکس ازم بگيريد براتون يادگاري بمونه! کسي حرفي نزد. آخر شب کنارم نشست و گفت: مادر بذار يک ساعت پيشت بخوابم. باردار بودم. گفتم: نه مادرجان حالم خوب نيست نفسم بند مي ياد. بذار بخوابم که خيلي خسته ام! چشمهايم را بستم و خوابيدم. نمي دانم چه شد که بيدار شدم. ديدم حميدرضا نشسته ونگاهم مي کند. گفت: به خدا اگه اين چند دقيقه قلبم کنار قلبت نبود، الان دق کرده بودم. نمي دوني حالاچقدر آرومم!
* حميدرضا تو راهه
45 روز از رفتنش مي گذشت، اما هيچ خبري از اونبود.
يک شب خواب ديدم حميد رضا توي يک اتوبوس نشسته و وارد مزينان شده است. گفتم: مادر جان بيا پايين چرا نشستي اون جا؟
گفت: نمي تونم بيام، ساکمو گم کردم. مي رم پيداش کنم زود برمي گردم! از خواب پريدم. شوهرم را بيدارکردم و گفتم: حميدرضا شهيد شد! شوهرم گفت: مگه ديوونه شدي؟! اين چه حرفيه مي زني، اگه بچه ها بشنون، غوغا به پا مي کنن.
گفتم: به خدا شهيد شده! گفت: آخرش با اين حرفات منو هم ديوونه مي کني. بلندشو صدقه بذار کنار وبخواب. صبح زود که بيدارشدم، به دخترهايم گفتم حميدرضا تو راهه داره مي ياد .
بعدها تعريف کردندکه حميدرضا و دوستش دقيقاً همان ساعتي که خواب ديده اي هدف قرارگرفته اند و از بالاي کوه پرت شده اند ته دره. تنها جنازه هايي که توانسته اند برگردانند، همين دوتا بوده. جنازه 43 تا از رفيقهايش مانده اند بالاي کوه. اين ها را هم با هواپيما منتقل کرده اند .
منتظر ماندم جنازه اش را بياورند توي خانه. نه گريه مي کردم نه خودم را مي زدم، اما چهارستون بدنم مي لرزيد. تابوتش را که توي حياط خانه پايين گذاشتند، صداي شيهه هاي اسبش هم بلند شد. کسي به فکر آن بيچاره نبود. داد مي زدم: بريد به اسب ِحميدم برسيد که داره خودشو مي کشه! هرکسي مي رفت بيشتر خودش را به زمين وآسمان مي زد. نمي توانستم از جايم تکان بخورم. جنازه اش را برديم گلزار شهدا دفن کرديم!
* اسب سفيد حميد رضا
وقتي برگشتيم رفتم سراغ اسب حميدرضا. دراز به دراز افتاده بود گوشه طويله. چشمش که به من افتاد، شيهه اي کشيد وتا مغز استخوانم را سوزاند. هرکاري کردم نه آب خورد نه علف. فرستادم دنبال دامپزشک. دامپزشک که آمد گفت: صاحبش را مي خواد.
گفتم: شهيد شده! سرش را تکان داد وگفت: خوب شدني نيست، راحتش کنيد.آخرش هم اسب سفيد حميدرضا طاقت نياورد دق کرد و مرد.
* نهال گردو
بعد از شهادتش رفتم نهال گردوي حميدرضا را از ريشه درآوردم و آمدم توي حياطمان کاشتم. همان طور که آرزويش بود، گردوهاي خوبي مي دهد و مي خوريم و نه براي جانش، براي روحش دعا مي خوانيم !
هر سال هم روز شهادتش مي روم کنار مزارش ...
***
انگار نفسش بند مي آيد. مي ترسم. دستش را دردستم مي گيرم. داغ داغ است. نفس بلندي مي کشد. حالش کمي بهتر مي شود. مي گويد:هر وقت از او و خاطراتش حرف مي زنم، نفسم تنگي مي کند. خيلي طول مي کشد تا دوباره حالم بيايد سرجايش. انگار مادر شهيد هم از جنگ برگشته است که اين همه بار روي دوشش است و نفس نفس مي زند. خدا نکند هيچ مادري داغ فرزندش را ببيند، خيلي سخت است.
***
حميد رضا مزيناني، فرزند غلامرضا در سال 1347 در مزينان سبزوار محل تولد دکتر علي شريعتي به دنيا آمد و در 66/9/11 در عمليات بيت المقدس منطقه جنگي ماووت به شهادت رسيد.
پاسدار جوان حميد رضا از نيروهاي مخلص سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بود.

  


همزمان با عمليات رمضان؛ کسب موقعيت برتر



اين روزها، سالروز عمليات رمضان است. اين بار سري مي زنيم به وبلاگ فرزند شهيد اللهياري که در عرصه دفاع مقدس از وبلاگ





نويس هاي فعال است. در معرفي اين وبلاگ آمده است:«شادي روح شهيدان حسن اللهياري پدر عزيزم، احمد اللهياري عموي دلاورم و محسن اللهياري عموي رشيدم، صلوات».
اين فرزند شهيد درباره عمليات رمضان در وبلاگ خود چنين نوشته است:

* اولين نبرد در خاک دشمن
پس از فتح خرمشهر و مشخص شدن ناتواني عراق در جنگ با ايران و تصويب قطعنامه 514 توسط شوراي امنيت، همزمان با پاسخ نخست وزير وقت و وزير امور خارجه کشورمان در اين باره، طرح ريزي عمليات رمضان صورت پذيرفت.
نيروهاي کشورمان از سه محور هجوم خود را آغاز کردند. در حالي که در جبهه شمالي نيروها موفق شدند ميادين وسيع مين را پشت سر بگذارند و خود را به نزديکي خاکريزهاي دشمن برسانند، اما متأسفانه با وجود تلاشهاي فراوان و فداکاري نيروهاي قدس 1 (تيپ بعثت) پيشروي براي آنان مقدور نشد. بنابراين فرمانده قرارگاه به ناچار تصميم گرفت تا با احداث خاکريزي در جناح راست «قدس 2 (تيپ ثارا...)» که به دليل عدم پيشروي«تيپ بعثت» آسيب پذير شده بود، موقعيتي فراهم نمايد تا «تيپ بعثت» موفق به تصرف دژ عراق شود؛ ولي باز هم به دليل عدم تأمين هر دو جناح و فشار مضاعف نيروهاي عراقي، رزمندگان اسلام موفق نشدند به اهداف از پيش تعيين شده به شکل کامل دست بيابند.
با روشن شدن هوا، عراق بتدريج سازمان يافته تر و منسجم تر مقاومت نمود و بدين ترتيب جناح شمالي مواضع تصرف شده با تهديد جدي رو به رو شد. عراق در ادامه پاتک هاي سنگين خود با بهره گيري از شصت تانک و نفر بر از سمت« کوشک» پاتک ديگري را با شدت بيشتر آغاز کرد که خوشبختانه با واکنش به موقع نيروهاي ايران مواجه شد و با تحمل خسارتها و تلفات بسيار عقب نشيني کرد.
در حالي که عراق به پاتک هاي خود در اين جناح ادامه مي داد، رزمندگان اسلام در محور ديگر، خود را به عمق 27 کيلومتري خاک دشمن رساندند و بدين ترتيب تصرف کانال ماهيگيري و نهر کتبيان صورت پذيرفت. با اين همه، جناح راست خالي بود و نيروهاي محور جنوب در معرض خطر شديد محاصره و تلفات سنگين بودند که به ناچار فرماندهان دستور عقب نشيني را صادر کردند.
ادامه عمليات رمضان پس از بيست و سه روز دوباره ادامه يافت و در نهايت طي چند مرحله منجر به تلفات سنگيني براي عراق شد.

* شهدا
نيروهاي استان قزوين در قالب گردان قدس به فرماندهي سردار شهيد مسعود پرويز و به مسؤول محوري سردار شهيد رضا حسن پور در اين عمليات شرکت داشتند. يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد.

* هدف از عمليات رمضان، کسب موقعيت برتر
به اين ترتيب آيا مي توان گفت، هدف از عمليات رمضان کسب يک موقعيت سياسي و نظامي برتر و ضروري براي آغاز مذاکرات در جنگ بوده است؟
عمليات رمضان براي به دست آوردن موضع برتر نظامي در جبهه هاي جنگ بود و چون در آن زمان شرايط ايران که اصلي ترين آنها تعيين متجاوز و دريافت غرامت بود، پذيرفته نشده بود، در آن شرايط دورنماي مثبتي براي آغاز مذاکرات تصور نمي شد، مگر اينکه تغيير حاصله از تحولات نظامي به نحو مطلوب پديدار مي شد.

  


خوردنش حلال بردنش حرام



مثل همه بسيجيان، دو تکه ترکش خمپاره برداشته بودم که يادگار با خودم ببرم منزل. برگ مرخصي ام را گرفتم و آمدم دژباني. دل و جگر وسايلم را ريخت بيرون، ترکشها را طوري جاسازي کرده بودم که به عقل جن هم نمي رسيد. ولي پيدايش کرد. پرسيد: «چند ماه سابقه منطقه داري؟»
گفتم: «خيلي وقت نيست»
گفت: «شما هنوز نمي داني ترکش، خوردنش حلال است بردنش حرام؟»
گفتم: «نمي شود جيره خشک حساب کني و سهم ما را که حالا نخورده ايم بدهي ببريم! »






* من کاظم پول لازم
تلگراف صلواتي بود، توصيه مي کردند مختصر و مفيد نوشته شود، البته به ندرت کسي پيام ضروري تلگرافي داشت. اغلب دوتا، سه تا برگه مي گرفتند و همين طوري پر مي کردند، مهم نبود چه بنويسند. مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه! بعد مي آمدند براي هم تعريف مي کردند که به عنوان چند کلمه فوري، فوتي و ضروري چه نوشته اند. دوستي داشتم که وقتي از او پرسيدم: «کاظم چي نوشتي؟»
گفت: «نوشتم بابا سلام. من کاظم پول لازم».
گفتم: «همين؟»
گفت: «آره ديگر. مفهوم نيست؟»

* ترکش بي سواد
دکتر رو به مجروح کرد و براي اين که درد او را تسکين بدهد، گفت: «پشت لباست نوشته اي ورود هر گونه تير و ترکش ممنوع. اما با اين حال، مجروح شده اي». گفت:
«دکتر، ترکش بي سواد بوده تقصير من چيه! »

* هم خورد و هم گريه کرد





مي گفت مراسم دعاي کميل بود. صفدر ميرزايي با کماشبندي بالاي تپه نگهبان بودند، دعا از بلندگو پخش مي شد و در گوشه و کنار هر کس براي خودش خلوت و حالي داشت.
کماشبندي مي گفت: «آن شب، ميرزايي حدود دوکيلو انار با خودش آورده بود روي تپه سر پست، تا آخر دعا مي خورد و گريه مي کرد.»
پرسيدم: «مگر مي شود هم خورد و هم گريه کرد؟» گفت: «وقتي عبارت خواني مي کردند آنها را مي فشرد و بعد از ذکر مصيبت و گريه يکي يکي همان طور که سرش پايين بود، مي مکيد. کاري که گمان نمي کنم کسي تا به حال کرده باشد! » به او مي گفتم: «بابا يا بخور يا گريه کن، هر دو که با هم نمي شود.»

* انا و جعلنايي شنيده بود
انا و جعلنايي شنيده بود اما نمي دانست اين آيه است، حديث است يا چيز ديگر.
خود عبارات را هم معلوم بود، تا آن روز جايي نديده بود؟ اين قدر مي دانسته که در خطوط مقدم بچه ها زياد استفاده مي کنند. تا آن روز که از روي سادگي يکي از برادران را پيدا مي کند و مي پرسد: شماها وقتي با دشمن روبرو مي شويد يا در تيررس او قرار مي گيريد چه مي گوييد که کشته نمي شويد و توپ و تانک آنها در شما تأثير نمي کند ؟ و او که آدمي تا اين اندازه نا وارد هيچ وقت به پستش نخورده بود، خيلي جدي مي گويد: البته بيشتر به اخلاص بر مي گردد و الا خود عبارات به تنهايي دردي را دوا نمي کند .
و وقتي او را سراپا گوش مي يابد ادامه مي دهد که:
اولا بايد وضو داشته باشيد، ثانيا رو به قبله و آهسته به نحوي که کسي نفهمد بگويي، «اللهم ارزقنا ترکشا ريزا بدستنا يا پاينا و لا جاي حساسنا برحمتک يا ارحم الراحمين! »
طوري اين کلمات را عربي و از مخرج ادا مي کرد که او باورش مي شود و با خودش مي گويد اينها اگر آيه نباشد احتمالا حديث است .اما آخرش که فارسي عربي مي شود، شک مي کند و به او مي گويد: اخوي غريب گير آوردي؟!

  


مديرکل اشتغال بنياد شهيد و امور ايثارگران:
جانبازان زير 25 درصد وام اشتغال دريافت مي کنند



گروه هنر- عشقستان: مديرکل اشتغال بنياد شهيد و امور ايثارگران اعلام کرد: بنياد شهيد و امور ايثارگران به جانبازان زير 25 درصد فاقد شغل و داراي طرح اشتغالزا، وام اشتغال پرداخت مي کند.
به گزارش پايگاه اطلاع رساني ايثار، علي حيدر شيراوند، مديرکل اشتغال و کارآفريني بنياد شهيد و امور ايثارگران با اعلام اين خبر افزود: پرداخت وام اشتغال در راستاي توسعه خدمات و گسترش طرحهاي اشتغالزا و تسريع در ساماندهي اشتغال، به جانبازان زير 25 درصد بيکار واجد شرايط اختصاص مي يابد.
وي ادامه داد: مقرر شده است تا علاوه بر فرزندان شاهد و جانبازان 25 درصد و بالاتر، به آزادگان فاقد شغل که مشمول قانون حالت اشتغال نيستند و همچنين جانبازان زير 25 درصد بيکار واجد شرايط با رعايت نکات مندرج در بخشنامه مربوطه در صورت داشتن طرح اشتغالزا، وام اشتغال از محل وجوه اداره شده پرداخت شود.
شيراوند افزود: در بين جانبازان زير 25 درصد در صورت محدوديت منابع، اولويت با جانبازان درصد بالاتر بوده و پرداخت وام به افرادي که از بنياد شهيد و امور ايثارگران حقوق دريافت مي کنند، ممنوع است.
شيراوند تصريح کرد: اين وام به متقاضيان غيرشاغل و داراي مجوز فعاليت دايم که در محدوده سني 45 سال و پايين تر قرار دارند، تعلق مي گيرد.
مديرکل اشتغال و کارآفريني بنياد شهيد و امور ايثارگران افزود: به منظور حسن اجرا و تحقق اهداف، طرحها توسط کارشناسان اشتغال بنياد، نظارت و مورد بازديد و ارزيابي قرار خواهند گرفت؛ همچنين اجراي دستورالعمل مزبور به صورت غيرمتمرکز، استاني و شهرستاني خواهد بود.

  


مديرکل تبليغات بنياد شهيد و امور ايثارگران: 3 يادمان شهيد در شهر تهران رونمايي شد



گروه هنر- عشقستان: مديرکل تبليغات و مراکز فرهنگي بنياد شهيد و امور ايثارگران از رونمايي 3 طرح يادمان شهدا در 3 منطقه تهران



خبر داد. اسکندر يارنسب با اشاره به نصب اين 3 يادمان در ادامه اجراي پروژه نصب يادمان شهداي دفاع مقدس در مساجد شهر تهران گفت: اين طرح از اولويتهاي اداره کل تبليغات و مراکز فرهنگي بنياد شهيد در سال 88 است.
يارنسب در ادامه اظهار داشت: اين 3 يادمان در مسجد حضرت ابوالفضل(ع) در منطقه رسالت با نمايي از قلم زني با دست، آبنماي شيشه اي و گلدان، در مسجد صاحب الزمان(عج) در خيابان ظفر با نمايي از آبنماي سنگي، سازه قلم زني برنجي همراه با گلدان و طراحي عکس شهدا بر روي شيشه فيوز و در حسينيه کربلايي ها در ميدان گلوبندک با طرح سازه قلم زني همراه با آبنماي سنگي و گلدان نصب شده است.وي در ادامه بيان داشت: اجراي اين پروژه با همکاري و مشارکت اداره کل تبليغات و مراکز فرهنگي بنياد شهيد و امور ايثارگران و شهرداري تهران انجام شده است و در مساجدي که درخواست نصب يادمان شهدا داشته باشند، اجرا مي شود.

  


مستند «يک گام پس از جنگ» رنج جانبازان شيميايي را روايت مي کند



گروه هنر- عشقستان: مستند «يک گام پس از جنگ» گوشه هايي از زندگي و مشکلات يک جانباز شيميايي را روايت مي کند.
به گزارش سايت نويد شاهد، «يک گام پس از جنگ» روايت مستندگونه از زندگي يک بازمانده شيميايي به نام «هديه» است که هرچند روزهاي پرتلاطم جنگ را به چشم خود نديده است اما يکي از قربانيان سلاحهاي شيميايي در حمله عراق به ايران است و هديه شوم سلاحهاي شيميايي غرب به غيرنظاميان در جريان جنگ تحميلي عراق به ايران را همواره با خود دارد.
نوراني پور، تهيه کننده و کارگردان مستند «يک گام پس از جنگ» هدف از ساخت اين مستند را به تصوير کشيدن گوشه هايي از رنج جانبازان شيميايي و مشکلات جسمي و روحي ناشي از اين جراحت خوانده است. ر اساس اين گزارش، لوکيشن اين مستند 36 دقيقه اي، نقاط مرزي ايران و عراق يعني نقطه مرزي بانه تا مريوان را شامل مي شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com