صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
گزارش
حوادث
ضربان
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

دو شنبه 12مرداد ماه 1388


گفتگو با «مديا کاشيگر» / مترجم در سالمرگ اگزوپري ؛
«شازده کوچولو» قصه عشق است



* علي شعار
اشاره: «شازده کوچولو» کتابي است که تنها در ايران سيزده مترجم (تا آنجا که من مي دانم) به سراغ آن رفته اند و هم اکنون نيز





ترجمه اي ديگر از اين کتاب در دست است، با اين تفاوت که براي چاپ اين ترجمه، حقوق نشر بين المللي آن (کپي رايت) خريداري شده و با همان قطعي که در وصيت «سن اگزوپري» آمده منتشر مي شود. درباره «شازده کوچولو» با «مديا کاشيگر» مترجم اين ترجمه تازه به گفتگو نشستم. گفتگويي که حدود ساعت 11 شب آغاز شد و تا ساعت 2/30 بامداد طول کشيد.
***
* «سنت اگزوپري» در «شازده کوچولو» از زبان روباه مي گويد: «زبان سرچشمه سؤتفاهم است» (ترجمه محمد قاضي/ ص 87 ) و «رومن گاري» هم در کتاب «خداحافظ گاري کوپر» از واژه «حجاب انساني» استفاده مي کند. گمان مي کنيد چرا اين مسأله در بعضي از نويسندگان مشترک است؟
** با وجود اينکه تاکنون حدود 40 بار اين کتاب را خوانده ام، تا پيش از اينکه اين پرسش را مطرح کنيد، اصلاً اين حرف روباه براي من برجسته نشده بود و براي من جالب است که اين مسأله احتمالاً ما را به همان مسأله اي که مسأله اصلي «شازده کوچولو» هم هست، بازگشت مي دهد؛ يعني کافي است که «شازده کوچولو» از عنصر زبان استفاده نکرده و سکوت کند، در نتيجه سياره و گل سرخش را از دست نخواهد داد! گاهي اوقات سکوت، بسيار گوياتر از هر حرفي است که مي زنيم. اين حرف، ما را به شعر «مارگوت بيکل» مي رساند که: سکوت به هزار زبان در سخن است. بعد هم اگر دقت کنيد، ساکت ترين شخصيت قصه «مار» است، همان کليد بازگشت. «مار» در مقابل تمام اظهار فضل هاي «شازده کوچولو» مي گويد: «آه»؛ تنها يک صوت، که هم مي تواند نشانه ريشخند باشد و هم نشانه تعجب و هم نشانه تأييد.




* که تفکيک کردن اين سه از هم بسيار سخت است...
** بله. البته اين به قرائت خاص ما از داستان بستگي دارد که آن «آه» را چه تلقي و پايان داستان را چه گونه ارزيابي کنيم، که درخشش «مار» و نيشي که به «شازده کوچولو» مي زند آيا او را به سياره اش برگردانده؟ يا تمامي اين تجربه، فريبي بيش نبوده و «شازده کوچولو» مرده؟ و يا اينکه اصلاً هيچ اتفاقي نيفتاده...
* و به نظر شما چه اتفاقي افتاده؟
** بعضي وقتها اين است، بعضي وقتها آن و بعضي وقتها آن ديگري! بستگي به حال خودم در زماني که «شازده کوچولو» را مي خوانم دارد. اين نتيجه در هر بار خواندن به حال خواننده بستگي پيدا مي کند.
* پس از اين منظر، موافق مقايسه اشعار حافظ و «شازده کوچولو» هستيد؟





** هم بله و هم نه! بله، چون قطعاً «شازده کوچولو» هم چون اشعار حافظ يک اثر جهاني است. وقتي همه مردم جهان، به رغم تمام اختلافهاي نگاه و فکر و زباني که دارند، قادرند يک اثر هنري را بفهمند، پس آن اثر جهاني، معناي مشترکي را منتقل مي کند. و اما نه، چون آنچه که شعر حافظ را برجسته کرده، تعدد معناست و ما از اين تعدد معناهاست که به تعدد مفهوم ها مي رسيم، ولي در کاري مثل «شازده کوچولو» اتفاقي برعکس رخ مي دهد. و بار ديگر بله، بدين دليل که در «شازده کوچولو» هم درست مثل اشعار حافظ تمام عنصرهاي معناکننده آن، عناصر درون متني است؛ يعني مثلاً شايد در دنيا حدود 50 هزار نفر باشند که بدانند «شازده کوچولو» يک قصه خاص هم دارد، براي اينکه در دهه 20 ، زندگي «سنت اگزوپري» با «کونسوئلا» (همسرش) به شکست مطلق دوطرفه رسيد، هم «کونسوئلا» او را رها کرد و هم او «کونسوئلا» را. در اوج جنگ جهاني دوم وقتي «سنت اگزوپري» دوباره به «کونسوئلا» مي رسد، اين کتاب را مي نويسد تا دوباره با «کونسوئلا» آشتي کند و به او بگويد که:«مرا ببخش که آدم بزرگ شدم و به تو خيانت کردم. اکنون دوباره آمده ام، مثل همان روزهايي که عاشقت شده بودم». يک چنين عنصر برون متني اي نمي تواند تأثيري در فهم «شازده کوچولو» در ذهن خوانندگان مختلف داشته باشد، همان طور که اگر بدانيم حافظ در عصر تيموري زندگي مي کرد، تأثيري در فهم شعرهاي او ندارد. اين دو کتاب از اين نظر هم قابل مقايسه هستند و مثل هر اثر جهاني و ادبياتي که بالفطره قدرت جهاني شدن را دارد، هر خواننده اي مي تواند آن را بخواند و در هر کجاي دنيا، معناي خود را از آن برداشت کند.
* نمادگرايي و وجود معناهاي چندگانه در شعر حافظ حضوري بسيار قوي دارد. اين حضور در داستان «شازده کوچولو» چه قدر است؟
** نمادگرايي در «شازده کوچولو» همان قدر وجود دارد که در هر اثري ديگر. ما در برخوردمان با يک محصول ادبي يا توليد ادبي يا آفرينش ادبي، اول در جستجوي معنا هستيم و وقتي معنا را پيدا کرديم براي تکميل معنا به جستجوي معناي دوم؛ يعني معناي نمادين مي رويم و اگر نتوانستيم معنا را پيدا کنيم و ضمناً به اثر هم معتقد بوديم، در پي معناي نمادين مي گرديم تا به معناي اصلي برسيم و اينجا يک بازي دوگانه اتفاق مي افتد. معناي نمادين هم مي تواند جانشين معناي واقعي باشد و هم تکميل کننده معناي واقعي و از اين منظر هم «شازده کوچولو» يک استثنا نيست و از اين قاعده خارج نمي شود. در «شازده کوچولو» هم مي شود معناهاي نمادين فراواني پيدا کرد.
* گمان نمي کنيد که چون ما در فرهنگ خودمان آموخته ايم که از هر چيز معناهاي دوم و سوم را برداشت کنيم، در «شازده کوچولو» هم به دنبال نمادهاي بيشتري مي گرديم؟
** به نظر من هيچ فرقي نمي کند. در يک اثر هنري، همه به دنبال نمادهاي خودشان هستند. نمادسازي يک امر جهاني است نه يک امر سياسي که آن را شرقي و غربي کنيم. همه، نمادهاي خود را دارند و اين هم کاملاً طبيعي است. يک نفر پس از خواندن رمان «دکتر جکيل و مستر هايد» از اين وحشت خواهدکرد که نکند روزي شخصيت دومي که با تمام وجود سعي مي کند آن را پنهان کند، آشکار شود! اين تصور همان قدر امکان دارد در پاريس رخ دهد که در پکن يا در تهران، و ديگر فرق نمي کند که فرد در کجا باشد. يک نفر ديگر هم ممکن است از اين داستان اين نتيجه را بگيرد که بايد مواظب باشد تا ديگران نتوانند شخصيت دوم شان را از او پنهان کنند! نمادپردازي يک امر جهاني و انساني است. دنبال معناي جانشين يا وضعيت جانشين گشتن، يک ابداع انساني است و قرنهاست که آن را کشف کرده ايم. در نتيجه اينها مفاهيمي نيست که بگوييم غربي يا شرقي است، اين ها مفاهيمي جهان شمول است.
* يعني مي خواهيد بگوييد تمام نمادهاي اين کتاب، براي من ايراني، همان معنايي را مي دهد که براي کسي که آن را به زبان اصلي و در خاستگاه فرهنگي اصلي آن خوانده؟!
** ببينيد «شازده کوچولو» مسايل خاص خود را در رابطه با زبان و فرهنگ فرانسه دارد؛ مثلاً اگر در فصل 21 داستان، «روباه» براي دوستي با شازده کوچولو قدم پيش مي گذارد، به اين خاطر است که در زبان فرانسه، از قرون وسطي به اين طرف، «روباه» جنس «مذکر» است، پس بنابراين در «شازده کوچولو» دوستي دو جنس مذکر را نه در مقابل و تقابل، بلکه در تکميل دوستي دو جنس مذکر و مؤنث که مي تواند عشق باشد، مي بينيم و زبان فرانسه به راحتي و کامل آن را به مخاطب ارائه مي دهد. ما در فارسي علامت مذکر و مؤنث نداريم، ولي روباه هميشه براي ما «آقا روباهه» است و گل هميشه «خانم گل»، پس ما از اين منظر با زبان فرانسه مشکلي نداريم، ولي وقتي قرار است همين داستان به روسي ترجمه شود، مشکل ايجاد مي شود؛ زيرا در زبان روسي، «گل» مذکر است و «روباه» مؤنث!
* و در نتيجه، معناي داستان کاملاً عوض مي شود...
** بله، بنابراين بسيار خوشحالم که مترجمي روسي نيستم که مجبور باشم «شازده کوچولو» را به روسي ترجمه کنم!
* بحث «روباه» قصه شد. گمان مي کنيد چرا روباه زير درخت سيب زندگي مي کند؟ اين مسأله هم در متن کتاب و هم در نقاشي هاي سنت اگزوپري به چشم مي آيد.
** درخت سيب، درخت آگاهي است، درخت گناه. «حوا» سيب را به «آدم» تعارف مي کند، اما نبايد اين مسأله را فراموش کنيم که «روباه» به شازده کوچولو آگاهي و خرد مي دهد. شازده کوچولويي که ما در ابتداي داستان مي بينيم «بالغ» است، شازده کوچولوي آخر داستان هم «بالغ» است، ولي شازده کوچولوي وسط داستان، يک شازده کوچولوي «در جستجوي بلوغ» است. «جغرافيدان»داستان به او گفته:«به زمين برو» و پيش از آن «سنت اگزوپري» به ما گفته: «... به راستي که جغرافي خيلي به دردم خورد. در نگاه اول مي توانستم چين را از آريزونا تشخيص بدهم. اين، اگر آدم به شب راه گم کرده باشد، خيلي فايده دارد.» (ترجمه محمد قاضي/ ص 14 ). هنگامي که «شازده کوچولو» به زمين مي آيد، اولين برخوردش با «مار» است و مار به دليل اينکه خزنده است و پا ندارد، هميشه به زمين چسبيده.
* و به همين دليل، طبق اعتقاد هنديان، از رازهاي زمين آگاه است...
** هم مي توان فرض کرد که از رازهاي زمين آگاه است و هم مي توانيم فرض کنيم که فقط به زمين چسبيده، نه بيشتر. ضمن اينکه مار در پايان، شازده کوچولو را به سرزمين خود باز خواهد گرداند.
* آيا منظورتان از چسبيدن به زمين اين است که تفکراتش از سطح زمين بالاتر نيست و يا اين که از سطح زمين بالاتر نمي رود؟
** نه. چيزي که به زمين چسبيده اين معنا را ندارد که از زمين بالاتر نمي رود، ما همه به زمين چسبيده ايم، اما پرواز هم کرده ايم. اگر به زمين نچسبيده بوديم که نمي توانستيم پرواز کنيم. همين چسبيدن به زمين بود که ميل پرواز را در ما بيدار کرد. ضمناً اگر ما به دنبال نمادها بگرديم، زمين سياره هفتمي است که «شازده کوچولو» به آن مي آيد و اين يعني «اقبال»، و من که الان دارم پس از هشت سال کتاب را مرور مي کنم مي بينم که... (سکوت مي کند و آه مي کشد) اولين برخوردي که «شازده کوچولو» در زمين دارد با «مار» است؛ يعني با چيزي چسبيده به زمين، دومين برخورد با «گياه»، سومي با «پژواک» و چهارمي با «گل»، گلي که ميليون ها از آن وجود دارد و سرانجام پنجمين برخورد با «روباه» است. و اينجاست که «شازده کوچولو» مي فهمد که آنچه مي بيند مهم نيست، بلکه رابطه اي که برقرار مي کند مهم است و به نظر من اينجاست که راز ملاقات با «مار» را مي فهمد.
«جغرافيدان» به او دروغ نگفته؛ زيرا زمين تنها راه بازگشت او به سياره اش است. سياره اش ديگر براي او جايگاهي ندارد؛ زيرا اگر جايي داشت هرگز از آن خارج نمي شد. پس اگر قرار است به سياره اش بازگردد بايد تجربه اين سفر را به همراه داشته و بزرگتر شده باشد. پس از اينکه شازده کوچولو، روباه را مي بيند به «سوزنبان» مي رسد و اين نوعي رجعت به سياره هاي قبل از زمين است، سپس به «دکاندار» مي رسد، يک رجعت فجيعتر، يعني بي حاصلي ذهنيات. به نظر من، «شازده کوچولو» بيش از اينکه در سطح نمادها اتفاق بيفتد، در سطح ماقبل نمادها، يعني اولين معناي کلمات اتفاق مي افتد.
* اما ما نمادهايي مثل درخت سيب، روباه، گل و... را شکافتيم و به معناي کامل تري رسيديم!
** البته آنها نمادهايي هستند که شايد به نوعي «ضدنماد» کار مي کنند! در فرهنگ مسيحيت، سيب نماد آگاهي، دانش، اولين گناه و... است. آري مي توان بحث نمادها را پيش کشيد، ولي پس از آن، معناهاي اضافي اي پيدا خواهيم کرد که براي لذت بردن از «شازده کوچولو» به اين معناها نيازي نداريم. در اشعار حافظ هم مي توان معناهاي عميق بسياري يافت:
گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند
جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد
ولي لزومي ندارد که من براي لذت بردن از اين شعر وارد نمادگرايي «منصور حلاج» شوم؛ يعني اين شعر معنايي دارد که در سطح زير نماد کار مي کند، و ما نيازي به تنزل نماد نداريم تا شعر معنا پيدا کند. اين مسأله در مورد «شازده کوچولو» هم صادق است؛ مثلاً من اگر ندانم که در فرهنگ مسيحيت، درختي که ملاقات بين شازده کوچولو و روباه در زير آن اتفاق مي افتد چه معنايي دارد، از لذت داستان چيزي کم نمي شود.
* يا مثلاً ندانستن ماجراي بين «سنت اگزوپري» و «کونسوئلا» هم چيزي از زيبايي هاي داستان کم نمي کند...
** اين مسأله در مورد غايت شعر حافظ و يا شاهنامه فردوسي هم فرقي نمي کند و بعد هم ما در شاهنامه لازم نيست که به دنبال نمادگرايي آن بگرديم تا معنايش را بفهميم. ما معنا را داريم و مي توانيم به دنبال نمادگرايي باشيم تا معناهاي دقيق تر و غني تري را به دست آوريم، اما پارادوکسي که وجود دارد اين است که لزوماً معنايي که افراد عامه از يک موضوع برداشت مي کنند تا معنايي که روشنفکران به آن مي رسند با يکديگر تفاوت دارد. معنايي که با استفاده از نمادگرايي و... به دست مي آيد تنها به درد متخصصان مي خورد. هر کس در برخورد با يک اثر مطابق با دانش، فرهيختگي، نياز و انگيزه هاي خود از آن لذت مي برد. هيچ علمي نيست که جذاب نباشد؛ زيرا اگر علم غيرجذاب وجود داشت، هيچ کس به دنبال آن نمي رفت، پس همه علوم جذابند، اما همه آنها براي من اين جذابيت را ندارند، بلکه يک علم براي آدم خاص خودش جذاب است.
مي توان به دنبال نمادگرايي رفت و مي توان نکته هايي را ديد که جذابيت خود را دارند، ولي نديدن اين نکات مانع از جذابيت کلي قصه نيست، و اين امتياز بزرگ شازده کوچولوست که آن را برتر مي کند. اينجا بايد بگويم که «شازده کوچولو» از نظر نگارشي، کم زمان برترين اثر سنت اگزوپري است. نوشتن اولين کتابش چهار سال طول مي کشد و کتاب بعدي هفت سال. چند سالي هيچ چيزي چاپ نمي کند؛ چون مي ترسد اعتباري را که به دست آورده، از دست بدهد، ولي يک دفعه و همزمان با کتابي ديگر «شازده کوچولو» را مي نويسد و چاپ مي کند.
* گويا سنت اگزوپري اولين کتابش را چند سالي به تعدادي از نويسندگان فرانسوي نشان مي داد تا نظر آنها را بداند!
** سومين کارش را هم سه چهار سالي به ديگران نشان مي داد؛ زيرا مي ترسيد که نوشته اش از نظر ادبي در اوج نباشد، ولي وقتي «شازده کوچولو» را مي خوانيم هيچ کدام از اينها را نمي دانيم و ندانستن شان هم چيزي از لذت خواندن اين کتاب کم نمي کند.
* اولين بار که «شازده کوچولو» را خوانديد چه احساسي داشتيد؟
** يادم نمي آيد. دبستان مي رفتم که براي اولين بار آن را خواندم. «شازده کوچولو» کتابي است که بسيار دوستش دارم و آن را بارها و بارها خوانده ام، اما الان که فکر مي کنم، متوجه مي شوم که 7 يا 8 سالي است که آن را نخوانده ام.
* به خاطر تمام حرفهايي که قبلاً زديد يا به يک دليل کاملاً شخصي؟!
** (شانه بالا مي اندازد) هر دو! آدم بايد خيلي «مازوخيست»(خودآزاري) باشد که وقتي چيزي را دوست دارد به دنبال دليل دوست داشتن آن بگردد، و من «مازوخيست» نيستم!
* به نظر شما سنت اگزوپري چه جهان بيني اي داشته که «شازده کوچولو» را نوشته؟
** بر عکس آن چيزي که همه مي گويند سنت اگزوپري از نظر سياسي يک آدم بسيار ارتجاعي بوده و بدون کوچک ترين جهان بيني!
* يعني از نظر شما هيچ تفکري پشت «شازده کوچولو» نبوده؟
** چرا. به دست آوردن دل «کونسوئلا» و نوشتن يک داستان زيبا!
* پس از ديدگاه شما «شازده کوچولو» فقط قصه عشق است؟!
** دقيقاً. يک قصه عاشقانه است.
* «شازده کوچولو» را با کدام قصه مي توان مقايسه کرد؟
** بستگي به اين دارد که ملاکهاي مقايسه چه باشد! اگر قرار باشد که ملاک قضاوت ما اصالت باشد، پاسخ روشن است: با هيچ قصه اي! شاهنامه، ديوان حافظ، بوف کور، اوليس، در جستجوي زمان از دست رفته و... را با چه چيزي مي توان مقايسه کرد؟ با خيلي چيزها و با هيچ چيز! اين کتاب ها را مي توان با تمام آثاري که به تقليد از آنها نوشته شده، مقايسه و آنها را برنده اعلام کرد که اين هم مقايسه اي بي حاصل است؛ چون هميشه کتاب هاي اصل برنده اند و اين مقايسه ما را به نتايج جديدي نمي رساند؛ چون اين آثار اصالت دارند.
* اگر موافق باشيد به بحث ترجمه هايي که از اين کتاب شده بپردازيم.
** چرا که نه!
* ما اين جا سه ترجمه مختلف از اين اثر داريم: ترجمه محمد قاضي، احمد شاملو و ابوالحسن نجفي. از ديد شما زيباترين ترجمه کدام است؟
** زيباترين ترجمه متعلق به محمد قاضي است، شايد به اين دليل ساده که قاضي دو بار به سراغ ترجمه اين متن رفت. جالب است که اگر ما بخواهيم به عناصر برون متني توجه کنيم، قاضي اولين جايزه بهترين ترجمه سال را براي ترجمه «دن کيشوت» (سروانتس) مي گيرد، اما هرگز «دن کيشوت» را مورد تجديدنظر قرار نمي دهد و پيش از مرگش که قرار مي شود «دن کيشوت» تجديد چاپ شود، يک ويراستار ايرادهايي را در ترجمه قاضي پيدا مي کند و در جلسه اي به او مي گويد. جمعيت بادمجان دور قاب چين برمي آشوبند که:«چه گونه جرأت مي کني به ترجمه قاضي ايراد بگيري»؟ اما قاضي بعد از اينکه از وي تشکر مي کند، از او مي خواهد که در ويرايشي که بر اين کار انجام مي دهد تمام اشتباه هايي را که مرتکب شده تصحيح کند. همين مسأله نشان مي دهد، قاضي مترجم بزرگي بود.
* اما چرا قاضي دوباره به سراغ «شازده کوچولو» مي رود؟
** پرسش اساسي همين است. چرا چنين کاري مي کند؟! اگر اشتباه نکنم «شازده کوچولو» اولين بار در 1333 و توسط کتابخانه ايران منتشر شد و بار دوم در مهرماه 1341 و در «کتاب هفته». در «کتاب هفته» کساني گمان مي کردند که ترجمه اول هميشه ترجمه بهتري است و ترجمه اي که قاضي حدود 6 يا 7 سال بعد و براي چاپ هشتم اين کتاب ارائه مي دهد کار را خراب کرده؛ مثلاً قاضي در ترجمه اول نوشته: «تقديم به لئون ورت، وقتي که بچه بود» ولي در ترجمه دوم اين جمله به «تقديم به بچگي لئون ورت» تبديل شده، ولي خب قاضي روي متن دو بار کار کرده؛ يعني يک ترجمه از اين کار را چاپ و با آن ايرانيان را شيفته کرده و در آستانه چاپ هشتم که در آن تجديدنظر مي کند، کتاب فروش خود را کرده، ايرانيان کتاب و ترجمه آن را پذيرفته اند، اما قاضي به دلايل شخصي به اين نتيجه مي رسد که بايد در ترجمه اين کتاب تجديدنظر کند.
* اما شما هنوز به پرسش قبلي من پاسخ نداده ايد.
** من گمان مي کنم که قاضي احساس کرد که با متني مهمتر از «دن کيشوت» مواجه شده.
* پس مي توان اين گونه نتيجه گرفت که «شازده کوچولو» مهمترين متني بوده که قاضي ترجمه کرده.
** من محمد قاضي نيستم که به اين پرسش پاسخ بدهم، ولي از نظر خودش اين تنها متني است که دو بار روي آن کار کرده و اگر ما قرار است که بحث کاراگاهي و جنايي بکنيم و به دنبال جنايتکار بگرديم، به قول پليسي نويسان، اين مسأله يک ردپاي اساسي است؛ مثلاً کاملاً مشخص است که قاضي کتاب «آرتامانوف ها» را حتي يک بار هم روخواني نکرده!
* و يا در مورد کتاب «زورباي يوناني» که اتفاقاً وجوه مشترکي با «زوربا» داشته و...
** مي گفت: «من زورباي ايراني هستم»، ولي به آن کتاب هم دوباره نگاه نمي کند، ولي اين اتفاق براي «شازده کوچولو» مي افتد و اين در زندگي قاضي يک استثناست. به نظر من ترجمه قاضي موفق ترين ترجمه اي است که از «شازده کوچولو» وجود دارد.
* اما «ابوالحسن نجفي» حدود 10 ترجمه از اين کتاب را که ترجمه دو مترجم مطرح، قاضي و شاملو نيز در ميان آنهاست، در اختيار داشت، پس بايد بي نقص ترين ترجمه اين کتاب به او تعلق داشته باشد. چرا ترجمه قاضي را بي نقص ترين و بهترين ترجمه مي دانيد؟
** اشکال از زبان فرانسه نجفي نيست؛ چون فرانسه او فوق العاده است و تسلطش به زبان فرانسه حسرت برانگيز. به نظر من مشکل نجفي عدم تسلط وي بر شعر موزون است. وقتي با قاضي حرف مي زدي، مي توانست هزاران بيت شعر را از بر بخواند. در او حسي از نظم و ريتم وجود داشت که احتمالاً در نجفي وجود ندارد. نجفي مترجم نثر است و به نظر من ريتمي که خود به خود از زير قلم قاضي بيرون مي آيد، متفاوت است با ترجمه هاي نجفي. شايد هم زيادي سواد نجفي مانع موفقيت ترجمه اش از اين کتاب شده است.
* اما فکر نمي کنم که بتوان بين اين مسأله و شعر رابطه اي پيدا کرد.
** مسأله اصلي شروع کتاب است که در اين سه کتاب، سه ريتم و سه آهنگ دارد که قاضي آن را به خوبي برگردان کرده است.
* شما مسأله شعرشناسي را عنوان کرديد و اين که قاضي شعرهاي بسياري را از بر داشت. در مقابل شاملو هم شاعر بود، پس چرا ترجمه وي موفق نيست؟ البته با اين مسأله که ترجمه شاملو ترجمه اي ضعيف است با شما کاملاً موافق ام.
** ريتم شاملو در ترجمه اش، ريتم «سپيد» است و ريتم قاضي، ريتم کلاسيک. در ترجمه هاي قاضي، آهنگ کلمات قرار است که حرف بزنند، اما ترجمه هاي شاملو ريتم معنايي دارد. يک بار درباره بمباران هيروشيما و ناکازاکي اصطلاح «آرام کش» را به کار بردم و بعد اضافه کردم بر وزن «آرام پز». اين يک وزن آوايي نيست، بلکه وزن معنايي دارد. در کارهاي شاملو هم وزن معنايي داريم نه آوايي، اما وزن کارهاي قاضي آوايي است. شاملو وزن معنايي را مي چسبد و وزن آوايي را رها مي کند. آرايه هاي آوايي براي شاملو بي اهميت است، ولي قاضي دايرَ المعارف زنده، شفاهي و سيار شعر کلاسيک فارسي بود. در شروع «دن کيشوت» مي خوانيد که: «اي خواننده فارغ البال»، که بسيار زيباست، اما اگر بخواهي متن اصلي را ترجمه معنايي کني بايد بگويي: «اي خواننده بيکار»؛ ولي قاضي از واژه «فارغ البال» استفاده مي کند که هم معنا را کاملاً حفظ مي کند و هم تحقير خواننده را معنا نمي دهد و به گوش هم خوشايند است؛ يعني ريتم در سطح آوا ساخته مي شود نه در سطح معنا.
* با تمام اين اوصاف، به عنوان يک مترجم، گمان مي کنيد چرا نجفي به دنبال ترجمه «شازده کوچولو» رفت؟
** اين را بايد از خودش پرسيد! اما احتمالاً معايبي در ترجمه قاضي ديده که مي خواسته آنها را رفع کند. ترجمه قاضي دو سه اشتباه دارد و نجفي احتمالاً خواسته اشتباه هاي او را تصحيح کند. همان طور که پيش از او هم شاملو خواسته اين کار را بکند، اما ترجمه اي «لاتي» به بازار عرضه کرده و احتمالاً ترجمه شاملو هم مورد پسند نجفي قرار نگرفته و گمان کرده که يک تصحيح اشتباه ديگر هم لازم است! (معنادار مي خندد). در اين کتاب شکست نجفي در سطح معنا نيست، چون در اين مورد دقيق ترين ترجمه به نجفي تعلق دارد...
* و در سطح مفهوم چه طور؟
** در سطح مفهوم هم نه. او متن را کاملاً فهميده، بحث تنها بر سر ريتم است.
* پس تنها نتوانسته ريتم را به خوبي قاضي درآورد؟
** کاملاً و چون به هر حال قالب از محتوا و ريتم از قالب تفکيک ناپذيرند، ترجمه نجفي شکست خورده. به نظر من ترجمه قاضي با همه اشتباه هايش، بهترين ترجمه از «شازده کوچولو» بوده، چون توانسته روح اثر را برگردان کند. مثلاً در ترجمه نجفي لحن «شازده کوچولو» يکسان است، ولي در ترجمه قاضي، لحن او دچار تغيير مي شود که اين خود يک عيب به شمار مي آيد.
* به عنوان آخرين پرسش، «شازده کوچولو» چه قدر با زندگي منطبق است؟
** اصلاً مگر چيزي هست که خارج از زندگي و يا دور از زندگي باشد؟! ما اصلاً تجربه اي غير از زندگي داريم که بخواهيم بگوييم چيزي دور يا نزديک به زندگي است؟ همه چيز زندگي است. گمان نمي کنم که چيزي غير از زندگي و واقعيت وجود داشته باشد. تنها تجربه ما، تجربه واقعيت و زندگي است، پس هيچ چيز نداريم که بتوانيم خارج از اين دو پيدا کنيم و به سراغش برويم. هر چيز تجربه اي از زندگي و از واقعيت ماست. «شازده کوچولو»، «اوليس»، «جزيره گنج»، «آليس در سرزمين عجايب»، «آليس در آن سوي آينه» و... تمام اينها واقعيتهاي زندگي ما هستند که اگر زندگي نبود، قادر نبوديم درکشان کنيم.

  


برپايي آثار نقاشي و مجسمه هاي هنرمندان بزرگ جهان تا 25 مرداد ماه



آثار نقاشي و مجسمه هاي هنرمندان بزرگ جهان در موزه هنرهاي معاصر تهران در معرض نمايش قرار دارد و اين نمايشگاه به دليل



استقبال و درخواست دانشجويان و هنرجويان تا 25 مردادماه ادامه خواهد يافت.
به گزارش ايسنا، طبق اعلام موزه هنرهاي معاصر؛ نمايشگاه جلوه هايي از آثار هنرمندان بزرگ جهان از روز 5 خردادماه در موزه هنرهاي معاصر تهران افتتاح و به دليل استقبال و درخواست دانشجويان و هنرجويان تا 25 مردادماه ادامه دارد.
اين نمايشگاه شامل 180 اثر نقاشي، مجسمه و هنر مفهومي است که طي دو مرحله تعويض و تعداد جديدي از آثار گنجينه جايگزين برخي از آثار شده است.
نحوه چيدمان آثار به گونه اي است که روند ظهور شيوه هاي هنري را از گالري يک با آثار امپرسيونيسم، پست امپرسيونسم، فوويسم، اکسپرسيونيسم و فوتوريسم آغاز و در ادامه گالري دو آثار کوبيسم، سورناليسم و گالريهاي بعدي به ترکيب آبستره اکسپرسيونيسم، آبستره، پست آبستره پينتينگ، پاپ آرت، اپ آرت، مينيماليسم، کانسپچوآل آرت، هايپر رئاليسم را تعقيب مي کند.

  


توضيح دفتر داريوش مهرجويي در مورد خبر دستگيري وي؛ مهرجويي هرگز دستگير نشده است



دفتر داريوش مهرجويي اعلام کرد: ديروز داريوش مهرجويي در دوبي بازداشت نشد و تنها به علت موردي مشکوک در فرودگاه دوبي ماند.
دفتر داريوش مهرجويي در پي تماسي از سوي خبرنگار فارس در مورد خبر دستگيري داريوش مهرجويي در فرودگاه دوبي که در بعضي از رسانه ها منتشر شده بود، اعلام کرد: «داريوش مهرجويي که از مقررات مرتبط با مواد بهداشتي و دارويي در کشورهاي عربي اطلاع نداشته، در لوازم شخصي خود چند قرص استامينوفن معمولي به همراه داشت که در فرودگاه دوبي بازرسان فرودگاه به اين قرصها مشکوک شده اند و جهت آزمايش اين قرصها، از داريوش مهرجويي خواهش کردند در فرودگاه باقي بماند و علي رغم آنچه در خبرها آمده وي به بازداشتگاه نرفته است.»
اين دفتر در ادامه تصريح کرد: «پس از آزمايش قرصها توسط مأموران فرودگاه دوبي، مشخص شد که اين قرصها داروهاي معمولي هستند و پس از عذرخواهي مأموران فرودگاه دوبي، داريوش مهرجويي فرودگاه را ترک کرد و امروز اين کارگردان به ايران باز مي گردد.»
اين دفتر از انتشار خبر دستگيري مهرجويي در روز گذشته به شدت ابراز تأسف کرد.

  


دختر خسرو شکيبايي به جمع دوبلورها پيوست



پوپک شکيبايي با عضويت در انجمن گويندگان جوان، فعاليت در عرصه دوبله را آغاز کرد.
مهرداد رئيسي در گفتگو با ايسنا با اعلام اين مطلب گفت: دختر زنده ياد خسرو شکيبايي که سابقه حضور در نمايشهاي راديويي را دارد و از صداي خوبي بهره مي برد در اولين تجربه اش به عنوان صداپيشه در انيميشن «انيماليا» حضور پيدا کرد.وي ادامه داد: خسرو شکيبايي هم در ابتداي شروع فعاليتش در دوبله فعال بوده و کارهاي درخشاني را داشته است که اميدوارم دختر ايشان هم جا پاي پدرش بگذارد و ياد اين هنرمند فقيد را زنده کند.

  


مصطفي مستور تابستان ادبيات را داغ کرد



کتاب خوانان براي پر کردن اوقات فراغت خود در تابستان امسال، به آخرين اثر مصطفي مستور روي آورده اند؛ با اين حال رمان نويسنده جنجالي اين روزها، فرهاد جعفري، نيز هنوز فروش مي کند.
براساس گزارش فارس، چاپ دوم کتاب «من گنجشک نيستم» نوشته مصطفي مستور که چاپ اول آن در نمايشگاه کتاب امسال عرضه شد، در مدت 3 ماه تمام شده و اکنون نشر مرکز در حال انتشار چاپ سوم آن است.
اين در حالي است که در کارنامه مستور، کتاب پرفروش ديگري با نام «روي ماه خداوند را ببوس» نيز ديده مي شود.
به گفته چند کتاب فروش در تهران، پس از «من گنجشک نيستم»، کتاب خوانان به کتابهاي «به خاطر يک فيلم بلند لعنتي» نوشته داريوش مهرجويي، «دا» نوشته سيده زهرا حسيني، «بي وتن» نوشته رضا اميرخاني و «پس از تاريکي» نوشته هاروکي موراکامي اقبال نشان داده اند.
در حوزه شعر هم، ديوان کامل اشعار قيصر امين پور پرفروش است.
همچنين خاطرات جلال طالباني، سيدمحمود دعايي و رضا کيانيان نيز توجه اهالي کتاب را به خود جلب کرده اند. اين کتاب فروشان، کيفيت بالاي چاپ کتاب، ترجمه روان و خوب، متن بي غلط، و همچنين شهرت نويسنده را دليل پرفروش شدن کتابها مي دانند.
نکته جالب در اين ميان اين است که به گفته بعضي از کتاب فروشان تهران، کتاب کافه پيانو نوشته فرهاد جعفري که پس از اظهارنظرهاي سياسي نويسنده اش به اثري جنجالي تبديل شد، هنوز فروش خوبي دارد.
اين در حالي است که گفته مي شد بعضي از خوانندگان، اين کتاب را به نشر چشمه پس فرستاده اند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com