صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
ديدگاه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-04
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 13مرداد ماه 1388


به مناسبت 11 مرداد؛ شيخ فضل ا...، مشروعه خواهي که مرگ را بر پناهندگي ترجيح داد



* دکتر ميترا مهرآبادي- استاد تاريخ دانشگاه فردوسي مشهد






شيخ فضل ا... نوري کجوري در 1259 قمري در تهران، زاده شد. تحصيلاتش را به رسم آن روزگار در نجف اشرف و سامرا در محضر اساتيدي همچون ميرزاي مجدد شيرازي گذرانده، سپس به ايران بازگشته و در تهران به تدريس علوم دينيه پرداخت.
در زمان پاگرفتن جنبش استقلال طلبانه و ضد بريتانيايي تنباکو، شيخ نيز از جمله علماي حامي اين جنبش شد و ده سال پس از آن در 1319 او به عنوان مجتهد اول تهران، شناخته مي شد. اما به گاه افتادن مردم و علما از جمله سيد محمد طباطبايي و سيد عبدا... بهبهاني به سراشيبي تند مشروطه خواهي، او به دليل اعتقاد به واجب الاطاعه بودن( 1 )، خود را از هر نوع فعاليت سياسي، برکنار نگاه داشت.( 2 ) به ويژه که برايش دشوار بود تا براي رسيدن به چيزي که ماهيت واقعي و ضرورتش نه تنها براي او، بلکه براي بيشتر حاميانش هم آشکار نبود، خود را وارد آن معرکه کند.
با آغاز جريان بست نشيني مردم و علماي ناراضي از حکومت مظفرالدين شاه قاجار که در نقاط مختلفه کشور رخ داد و مهمترينشان در مجاورت حرم هاي ري و قم و نيز در سفارت بريتانيا اتفاق افتاد، شيخ در مهاجرت کبري به قم ( 1324 )، ظاهراً از باب رعايت احترام روحانيت، با بست نشينان، همراه شد.





در همانجا بود که با فرصت پيش آمده، در باب ماهيت مشروطه از طباطبايي و بهبهاني پرسيد و ايراداتش را به ايشان گوشزد کرد. اما طباطبايي که آن ايرادات را سد راه مي ديد، قول داد که با بازگشت به تهران، به ميل وي رفتار خواهد شد.( 3 )
با نتيجه دادن بست نشيني ها به صورت اعطاي مجوز تشکيل مجلس شوراي ملي در آخرين روزهاي عمر مظفرالدين شاه که از آن به فرمان مشروطيت تعبير شده، مجلس اول در همان سال، کار خود را در حالي آغاز کرد که خواسته شيخ براي افتتاح رسمي آن در نيمه شعبان (زادروز مبارک امام زمان(عج)) مورد موافقت قرار نگرفته، آن عمداً به سه روز بعد، موکول شد.
شيخ از آن پس، بنا به اصرار طباطبايي، هر چند روز يک بار به رغم شک و ترديدهاي فراوانش نسبت به مباني مشروطه و نارضايتي از ترکيب نمايندگان که عمدتاً از فرنگي م؛بان و پيروان مذاهب ضاله بهائيت و يا گروههايي بدون تعلق خاصي به دين بودند، به مجلس مي رفت- همانها که در باب ايشان نوشت: «چه کنم اول کسي که در آن مجمع ] مجلس [ حاضر بود، همان فِرق ضاله بودند و جانفشاني آنها از همه زيادتر بود ] ... [ در واقع، بر اولوالالباب، واضح بود که اهل مجلس، آلت منفعله اين فِرق بودند.»( 4 )





رفته رفته، شک شيخ نسبت به مباني خلاف شرع مشروطه مي رفت تا تبديل به يقين شود- يقيني که او را از سويي وادار به کناره گيري از مجلس و از ديگر سو، حضوري تأثيرگذار مي کرد. او دومي را برگزيد- چرا که معتقد بود: «آنگاه که بدعتها در عالم ظاهر شوند، عالِم موظف است که علم خويش را آشکار کند وگرنه لعنت خداوند بر آن عالِم خواهد بود.»( 5 )
در همين راستا بود که به هنگام تدوين متمم قانون اساسي، شيخ به منظور حصول مشروطه مشروعه، دست به تهيه اصل دوم متمم زد که بر اساس آن تمامي قوانين موضوعه مجلس به منظور تشخيص مطابقت يا عدم مطابقت آن با قوانين اسلامي بايد تحت نظر حداقل پنج روحاني طراز اول قرار بگيرد (که از اين رو به اصل طراز اول، مشهور شد).( 6 ) اما اين چيزي نبود که مورد موافقت مشروطه خواهان باشد- چرا که از آن پس، هر قانون يا مقاله منتشره يا سخنراني اي با موازين شرعي سنجيده مي شد.
در رأس اين مخالفان، البته بريتانيا قرار داشت: گزارش شماره 147 سر سسيل اسپرينگ رايس( 7 ) به سر ادوارد گري( 8 ) مورخ 16 ژوئيه 1907 ،( 9 ) پيش بيني کرد که «به محض اينکه آزاديخواهان، زمام امور را به دست بگيرند، مسلم است که اين ماده کهنه پرستانه به طور دائم در حال تعليق قرار خواهد گرفت.» اما شيخ، آن را عمل به تکليف شرعي دانسته، گفت: «من از کشته شدن در راه دين هم خوف و انديشه ندارم. راضي هستم مرا با نفت، آتش بزنند و رخنه در دين اسلام و مذهب جعفري ننمايند.»( 10 )
سرانجام، شيخ که اهانت هاي مکرر به شرع را که در پي آزادي لجام گسيخته مطبوعات پيش آمده بود، مي ديد، از حضور در مجلس، خودداري کرد و پس از درگيريهاي متعددي که ميان هواداران و مخالفانش در مسجد جامع و مدرسه هاي صدر و سپهسالار تهران رخ داد و بيم کشته شدنش مي رفت، به همراه گروهي به حرم حضرت عبدالعظيم پناه برده، بست نشيني خود را به نشانه اعتراض به مشروطه، آغاز کرد ( 1325 ).
در آن زمان بود که وي مبادرت به سخنراني هاي روشنگر و نيز انتشار لايحه هايي به شکل روزنامه کرد- روزنامه اي که نمايندگان مجلس، بارها در مذاکرات خود، خواهان توقيف آن شده بودند.( 11 )
اوج تبلور انديشه هاي ناب شيخ در باب ايرادات شرعي مشروطه را مي توان از اين تاريخ در آن سخنراني ها و روزنامه ها و نيز در دو رساله حرمت مشروطه و نيز تذکرَالغافل و ارشادالجاهل يافت. اين ايرادات، از جمله شامل مخالفت با آزادي مطبوعات بود که آن را «کفر در کفر» مي خواند و صريحاً هر نوع اهانت، تهمت، غيبت، دشنام، هجو و... به مردم و شرع را زير لواي آن محکوم مي کرد.( 12 )
ديگر مسأله مساوات بود که از زمان مشروطه، آن به طور عمدي، خطا و سؤ استفاده گرايانه اي برابر با عدل انگاشته شده بود؛ حال آن که شيخ، عدم وجود منطقي مساوات را خواه ميان مسلمانان با غيرمسلمانان و يا ميان خود مسلمانان، حرکتي در جهت نص صريح قرآن ناميده، مساوات گرايي را خلاف اسلام و در جهت رضاي دول خارجه مي شناخت.( 13 ) نيز حملات ديگر او به قانونگذاري به شکل غربي آن و رجحان آن قانون بر حکم شرع با داعيه توجه به مقتضيات زمان و الزام مردم به اطاعت از آن و نيز الزام به اطاعت از مجلس شوراي ملي بود که آن را «منشأ شيوع منکرات و رواج کفريات» مي دانست.( 14 )
از آنجا که شيخ، کوتاه آمدن در آن باب را دون شأن ديني خود مي دانست، همچنان به مخالفت لفظي پرداخت تا اينکه فتاواي مهمي از سوي خراساني و مازندراني، صادر شد که هر نوع مخالفت با مجلس و مشروطه را مخالفت و مجادلت با شرع خواندند.( 15 )
شيخ که اين گونه مخالف اسلام قلمداد شده بود، در پاسخ به کساني که به آن فتاواي علماي نجف در باب وجوب اطاعت از مشروطه و مجلس، اشاره مي کردند، گفت: «تعيين موضوع، ربط به حاکم شرع ندارد؛ به عهده خود تو است. اگر هزار حاکم شرع بگويد که اين حيوان، گوسفند است و تو بداني که او سگ است، بايد بگويي او اشتباه کرده و او را نجس بداني.»( 16 ) لذا در فتوايي بسيار مهم اعلام کرد: «شبهه و ريبي نماند که قانون مشروطه با دين اسلام ] ... [ منافي است و ممکن نيست که مملکت اسلامي در تحت قانون مشروطگي دربيايد، مگر به رفع يد از اسلام.»( 17 )
در هر حال، تلاشهاي همه جانبه، سرانجام به بست نشيني شيخ، خاتمه داد. اما تحرکات هوادارانش به شکل تجمعاتي در ميدان توپخانه و مدرسه مروي تهران، ادامه يافت.( 18 ) در وقايع تعطيلي مجلس و برقراري قدرت دوباره محمدعلي شاه که از آن به استبداد صغير تعبير شده، شيخ در کنار شاه قرار داشت. قطعاً به همين دليل بود که اندکي بعد، شيخ، مورد يک ترور نافرجام قرار گرفته، از ناحيه پا مجروح گرديد. تروريست که کريم دواتگر نام داشت و دستگير گرديد، به روايتي تحت حمايت بريتانيا( 19 ) و به روايت ديگر، کميته جهانگير قرار داشت.( 20 ) شيخ با بزرگواري، ضارب را بخشيد.اما روند مشروطه خواهي، بار ديگر غلبه کرده؛ منجر به فتح تهران توسط مشروطه خواهان در 1327 گرديد. در حالي که محمدعلي شاه به سفارت روسيه پناه برده بود، سعدالدوله- وزير خارجه وقت- به نزد شيخ آمده، به او فهمانيد که دستهايي در کار دستگيري و اعدام او هستند؛ از اين رو مصلحت است به سفارت بريتانيا يا روسيه پناهنده شده، بيرق آن کشور را از سردر خانه بياويزد. قطعاً شيخ نپذيرفته، حاضر نشد «پناهنده به خارج از شريعت» شود.
وي حتي به روايتي حاضر به پناهندگي به سفارت عثماني هم نشد. فرداي آن روز، شيخ، دستگير و در روز سوم در دادگاهي فرمايشي و شتابزده به دادستاني شيخ ابراهيم زنجاني-روحاني فراماسون- حکم اعدام را دريافت کرد- چيزي که از پيش، کاملاً انتظارش را مي کشيد و آن را شهادت در راه اسلام ناميده بود.( 21 )
در روز اعدام که مصادف با 13 رجب 1327 (سالروز ميلاد امام علي(ع)) بود، شيخ در حالي که توسط سربازان ارمني احاطه شده بود، به پاي چوبه دار برده شد. در همانجا بود که خداوند را بر انجام رسالت، شاهد گرفته، مؤسسان مشروطه را لامذهبيني فريبکار خوانده، گفت: «محاکمه من و شما مردم بماند نزد پيغمبر خدا(ص).»( 22 ) حتي در پاسخ يکي از رجال که شتابان برايش پيغام فرستاده بود که در صورت تأييد مشروطه، از کشتن، رهايي خواهد يافت، گفت: «من، ديشب رسول خدا(ص) را در خواب ديدم؛ فرمود: فردا شب، ميهمان مني ] ... [ و من، چنين امضايي نخواهم کرد.»( 23 ) سپس در حالي که شهادتين مي گفت و آن جماعت را که فرياد شادي و هورا سر داده بودند، کوفه صغير مي ناميد، بوسه اي بر طناب دار زده، با شنيدن فرياد زنده باد مشروطه پسرش- شيخ مهدي- که فراماسون و مشروطه خواه بود( 24 )، تن به اعدام سپرد( 25 ) با حمل اين پيام که: «ليس للباطل الا الجوله؛ براي باطل، تنها يک گردش است».( 26 )
تهيه و تنظم: مصطفي لعل شاطري

1 - نوري، فضل ا...(شيخ)، تذکرَالغافل و ارشادالجاهل در زرگري نژاد، غلامحسين، رسائل مشروطيت، تهران: کوير، 1377 خورشيدي، ص 185.
2 - ترکمان، محمد، رسائل، اعلاميه ها، مکتوبات و روزنامه شيخ شهيد فضل ا... نوري، تهران: رسا، ج 1 ، 1363 خورشيدي، ص 11 - 9.
3 - مستوفي تفرشي، ابن نصرا...، تاريخ انقلاب ايران در ترکمان، رسائل...، ج 2 ، 1363 خورشيدي، ص 169 - 166.
4 - نوري، تذکرَالغافل...، ص 184.
5 - همان، ص 174.
6 - روزنامه شيخ، دوشنبه 18 جمادي الثاني 1325 در رضواني، هما، لوايح آقا شيخ فضل ا... نوري، تهران: نشر تاريخ ايران، 1362 خورشيدي، ص 32.
7 - Sir Cecil Spring - Rice شارژ دافر(کاردار) وقت بريتانيا در ايران.
8 - Sir Edward Grey وزير خارجه وقت بريتانيا.
9 - معاصر، حسن، تاريخ استقرار مشروطيت در ايران (مستخرجه از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان)، تهران: ابن سينا، 1347 خورشيدي، ج 1 ، ص 379.
10 - مستوفي تفرشي، تاريخ انقلاب ايران در ترکمان، رسائل...، ج 2 ، ص 183.
11 - از جمله بنگريد به مذاکرات روزهاي 5 و 7 و 8 رجب 1325 مجلس شوراي ملي.
12 - نوري، فضل ا...، حرمت مشروطه در زرگري نژاد، رسائل...، ص 162.
13 - بنگريد به روزنامه شيخ 18 جمادي الثاني و 4 رجب 1325 ؛ روزنامه صبح صادق، شماره 59 دوشنبه 5 جمادي الاول 1325 ؛ نوري، تذکرَالغافل...، ص 3 - 180 ؛ نوري، حرمت مشروطه، ص 1 - 160.
14 - نوري، تذکرَالغافل...، ص 6 - 175 ؛ نوري، حرمت مشروطه، ص 166 ؛ آلبوم اسناد ضياءالدين دري (نوه شيخ) در ترکمان، رسائل...، ج 2 ، ص 4 - 43.
15 - فتاواي علماي نجف، خوانده شده در مذاکرات دارالشوراي ملي، يکشنبه 20 ربيع الثاني و يکشنبه 3 جمادي الثاني 1325 در ترکمان، رسائل...، ج 2 ، ص 126 ، 112 - 111.
16 - نوري، تذکرَ الغافل...، ص 183.
17 - نوري، حرمت مشروطه، ص 167.
18 - ملک زاده، مهدي، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، تهران: علمي، 1371 خورشيدي، ج 3 ، ص 8 - 563.
19 - بنگريد به گزارش شماره 11 سر جورج بارکلي Sir George Head Barclay (وزير مختار وقت بريتانيا در ايران) به سر ادوارد گري، مورخ 25 ژانويه 1909 در معاصر، تاريخ استقرار مشروطيت در ايران، ج 2 ، ص 2 - 1090.
20 - کرماني، ناظم الاسلام، تاريخ بيداري ايرانيان، تصحيح: علي اکبر سعيدي سيرجاني، تهران: آگاه، 1361 خورشيدي، ج 4 ، ص 275 ؛ ملک زاده، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج 5 ، ص 9 - 1018.
21 - ترکمان، رسائل...، ج 1 ، ص 19 ؛ ج 2 ، ص 3 - 362 ، 348 ، 327.
22 - تندرکيا، شمس الدين، «زندگاني شيخ فضل ا... نوري» در شاهين نهيب انقلاب ادبي، تهران: 1325 خورشيدي، ص 239.
23 - بهمني، جواد، فاجعه قرن، بروجرد: مطبوعات اسلامي، 1359 خورشيدي، ص 163.
24 - وي پدر نورالدين کيانوري- از رهبران حزب توده ايران- بود.
25 - معتضد، خسرو، «چگونه شيخ فضل ا... نوري را در ميدان سپه به دار کشيدند» در ترقي، ضميمه 1148 ، دوشنبه 28 دي 1343 خورشيدي، ص 50 - 48. جنازه شيخ را پس از بي احترامي فراوان، سرانجام به خانواده اش تحويل دادند؛ که پس از دو بار تغيير مکان دفن، به دليل ممانعت از سؤ استفاده برخي که پس از يک سال و نيم، قصد گرداندن آن در شهر را داشتند، شبانه به طور ناشناس در صحن حرم حضرت معصومه(س) در قم، دفن کردند. ترکمان، رسائل...، ج 1 ، ص 20 - 19.
26 - نوري، تذکرَالغافل...، ص 186.

  


انگليس از ديدگاه آيةا... کاشاني



نوشته زير برگزيده اي از اظهارات آيةا... سيد ابوالقاسم کاشاني در حوادث منجر به ملي شدن صنعت نفت و خلع يد از انگليس است.
* * *






مردم ايران ميل ندارند هيچ دولت بيگانه اي يا عمال دولت اجنبي در کارهاي داخلي مملکت ما دخالت کنند ولي عمال انگليسي ها در انتخابات ما دخالت مي کنند من سياست انگلستان را هميشه براي ممالک اسلامي پر ضرر ديده ام و از بس شاهد مشقات و رنجهايي بوده ام که برادران مسلمان و هموطنان ايراني از سياست انگليس ديده اند حاضر نيستيم حتي با انگليسي ها روبرو شوم. (ايران، کوه آتشفشان، حسينين هيکل، ترجمه سيدمحمد اصفيايي، قسمت ضمايم کتاب، ص 184 به بعد)
دولت انگليس در مدت پنجاه سال در امور ايران مداخلات ناروا کرده اين دولت به هيچ وجه خود را پايبند به استقلال و احترام به دولتها نمي نمايد. در سابق دولت روسيه تزاري با انگليسي ها همدست بود. در شمال ايران روسها و در جنوب ايران، انگليسي ها بودند و مظالم بي شماري مشترکاً نسبت به ملت رنجديده ايران مي کردند.
پس از جنگ بين الملل اول يک بار ديگر ايران تحت نفوذ سياسي انگلستان قرار گرفت... من از سن 20 سالگي داراي افکار آزاديخواهانه بوده ام و از استعمار و ظلم و تعدي که بر خلاف حق خدادادي به جامعه بشري مي شود بيزار و متنفر بوده ام و ابراز مخالفت کرده ام. در بين النهرين عليه سياست تجاوزکارانه انگليسي ها مبارزه کردم و براي نجات آن خطه از شر استعمار انگليس با ساير آزاديخواهان همکاري نمودم سپس به ايران آمدم و پس از 30 سال زحمت و مشقت متوالي به خواست خداوند متعال، ملت ايران را بيدار کردم و با همکاري ساير رهبران موفق به ريشه کن نمودن نفوذ سياسي انگلستان از اين مملکت شدم... شهرت من روي اصل مجاهدات و مبارزات شديد و متمادي عليه سياست استعماري بريتانيا بوده است... ملتهاي جهان اعم از مسيحي و مسلمان بايستي دست به دست هم بدهند و مظالم دولتهاي استعماري را از هر ناحيه و به هر وسيله هر کس که باشد برطرف کنند.
تا زماني که سياست استعماري در دنيا باقي است جنگهاي خانمانسوز و فناکننده جامعه بشري از دنيا محو و نابود نخواهد شد. اگر ريشه استعمار و استثمار از جهان برکنده شود قطعاً دنيا روي سعادت خواهد ديد و ملتها در رفاه و آسايش دائمي به سر خواهند برد (مجموعه مکتوبات، سخنراني ها و پيامهاي آيةا... کاشاني، ج دوم، صفحات 15 به بعد)
دولت انگلستان سالهاست که براي تسخير سياسي و اقتصادي کشورهاي خاورميانه يک مکتب استعمار و استثمار داشته است اگر روش سياسي انگلستان در ايران و ساير کشورهاي خاورميانه با تجاوز و تعدي و ظلم توأم نمي بود دولت آن کشور اين قدر مورد نفرت و کينه مردم خاورميانه و به خصوص ايرانيان نبود... در نتيجه سياست ظالمانه انگلستان طي سالهاي متمادي اگر امروز کسي به سياست آن کشور اظهار علاقه کند منفور و مبغوض مردم خواهد شد...پس از سقوط حکومت تزارها اتکاي تمام افراد و اشخاصي که بر دوش مردم زحمتکش اين مملکت سوار شده و تعدي مي کرده اند فقط و فقط به انگلستان و سياست استعماري آن کشور مربوط مي شود. در طول تاريخ تمام عمال خائن در ايران چه در دستگاه دولت و چه خارج از دستگاه دولت متصل به يک رشته بوده اند و سران رشته هم در سفارت انگليس بوده اند. اگر انگليسي ها از خائنين ايران حمايت نمي کردند سالها بود مردم تمام آنها را نابود کرده بودند زيرا تعداد خائنين کم ولي حمايت انگلستان از آنها زياد بوده است...
براي اينکه به ميزان عدم رضايت مردم ايران نسبت به سياست استعماري بريتانيا بهتر پي ببريد يادآوري مي کنم که در اوايل جنگ جهاني دوم که من در بازداشت انگليسي ها بودم و ارتش انگليسي و ساير متفقين در مملکت ما حضور داشتند مردم ايران مرا به نمايندگي خود در مجلس انتخاب کردند و اگر سوابق مبارزات من با سياست استعماري بريتانيا در نظر گرفته شود، انتخاب من به نمايندگي مردم تهران آن هم در چنان وضع و موقع دشواري در حقيقت يک رفراندوم براي سنجش ميزان عدم رضايت مردم ايران از سياست استعماري انگلستان است.
به نقل از:تاريخ تحولات سياسي و روابط خارجي ايران، دکتر سيد جلال الدين مدني، دفتر انتشارات اسلامي، جلد اول

  


گريه هاي شاهانه



احمد ساجدي
مرداد ماه سالمرگ شاهان سلسله پهلوي است. محمدرضا و پدرش هر دو در ماه مرداد مردند. هر دو در آفريقا و در قاهره و در مسجد



زيدالرفاعي، جايي که معمولاً اجساد پادشاهان و فراعنه مصر دفن هستند به خاک سپرده شدند. پيش از اين دو نفر، آخرين شاهان سلسله قاجار نيز در خارج از ايران مردند.
محمدعلي شاه قاجار که در 28 دي 1285 متعاقب مرگ پدرش مظفرالدين شاه تاجگذاري کرد در کشاکش جنبش مشروطه روز هفتم مهر 1288 از طريق بندر انزلي به روسيه گريخت و از آنجا راهي اروپا شد و در 16 فروردين 1303 به بيماري ديابت در 54 سالگي در پاريس درگذشت. 6 سال بعد فرزند او احمدشاه نيز در پاريس درگذشت. احمدشاه در 11 آبان 1302 در دوران نخست وزيري سردار سپه و در برابر اقتدار روزافزون وي، از بيم جان خود راهي اروپا شد و تا پايان عمر نتوانست به ايران بازگردد. رضاخان نيز در غياب وي زمينه برکناري او و انقراض سلسله قاجار را فراهم آورد و اين طرح را در 9 آبان 1304 عملي ساخت. احمدشاه 4 سال بعد در نهم اسفند 1308 در 32 سالگي به مرض کليه در پاريس جان خود را از دست داد.

پس از احمدشاه، رضاشاه نيز در تبعيد مرد. او روز 25 شهريور 1320 متعاقب اشغال نظامي ايران توسط متفقين، به حالت تبعيد به بندرعباس برده شد. سپس در هشتم مهر کشتي انگليسي حامل وي ساحل ايران را به قصد بندر بمبئي در هند ترک کرد. روز نهم مهر کشتي به بندر بمبئي و روز 18 مهر به جزيره موريس رسيد. رضاشاه چند ماهي در اين جزيره نگاهداشته شد.
سپس روز 7 فروردين 1321 به بندر دوربان در آفريقاي جنوبي برده شد و 2 ماه بعد با قطار به ژوهانسبورگ انتقال داده شد و در نهايت روز 4 مرداد 1323 در اثر حمله قلبي در اين شهر جان باخت.
36 سال بعد، محمدرضا فرزند رضاشاه پهلوي نيز در تبعيد درگذشت. محمدرضا پس از 37 سال پادشاهي و ديکتاتوري روز 26 دي 1357 در بحبوحه انقلاب اسلامي از ايران گريخت و رهسپار شهر آسوان مصر شد. سپس روز دوم بهمن همان سال راهي مراکش شد و 67 روز در آن کشور ماند. روز 10 فروردين 1358 با هواپيماي اختصاصي شاه حسن مراکشي به باهاما برده شد، روز 20 خرداد اين سال با يک هواپيماي کرايه اي از باهاما به مکزيک رفت.






در اين کشور بيماري سرطان وي تشديد شد و روز 30 مهر از مکزيک راهي بيمارستاني در نيويورک شد. در 24 آذر 1358 رهسپار پاناما شد و پس از 100 روز اقامت در اين کشور در سوم فروردين 1359 به قاهره بازگشت. روز 8 فروردين در بيمارستان معادي قاهره بستري شد، و در 5 مرداد اين سال درگذشت.
ظاهراً تقدير اين بود که پادشاهان زبون و وابسته به بيگانه، در خاک بيگانگان جان بسپارند تا نماد وابستگي و تعظيم و تکريمشان در مقابل بيگانگان بيش از پيش رخ نمايد و اين حلقه وابستگي تکميل گردد.
از ديگر شباهتهاي شاهان ياد شده، گريه هاي آنان به هنگام از دست دادن تاج و تختشان است. محمدعلي شاه در شهريور 1288 زماني که پس از 2 ماه پناه گرفتن در سفارت روسيه مجبور به خروج و تبعيد به خارج از کشور شد، احمدشاه در آبان 1304 ، متعاقب شنيدن خبر تصويب لايحه انقراض سلسله قاجار، رضاشاه در ارديبهشت 1321 در شهر دوربان در اوج بيماري و ترک اکثر بستگان و محمدرضا پهلوي نيز در 26 دي 1357 به هنگام ترک ايران، گريستند.اين گريه ها و آن پناه گرفتن ها در دامان بيگانگان خصوصيت مشترک همه شاهان تاريخ يکصد سال اخير ايران بوده است.

  


يک بهائي با 80 شغل؛ چگونه يک دامپزشک، دکتر شاه شد؟



يکي از کساني که در دربار محمدرضا پهلوي و در خصوصي ترين جنبه هاي زندگي او دخالت داشت يک ارتشي به نام تيمسار عبدالکريم ايادي بود. وي که يک پزشک متوسط نيز بود با هدف معالجه امراض رواني محمدرضا و برادرش عليرضا پهلوي پايش به دربار باز شده بود. بهتر است ادامه ماجرا را از زبان ارتشبد حسين فردوست بشنويم:
عليرضا دچار مرض روحي شديد بود و احتياج به پزشکي داشت که به طور مدام با او در تماس باشد تا ناراحتي هايش را تسکين دهد. در آن زمان عليرضا خواهان بهترين پزشک ارتش شد و چون ايادي در ارتش بود به عليرضا معرفي گرديد. ايادي در رشته خود يک پزشک متوسط بود و تخصصي در امراض رواني نداشت و نمي توانست عليرضا را معالجه کند.
ولي حضور يک پزشک در زندگي عليرضا براي او تسکيني بود. پدر ايادي از رهبران مذهبي بهائي ها بود و اين سمت به ايادي به ارث رسيده بود. لذا بدون ترديد بايد گفت که او از آغاز توسط سرويس انگليس نشان شده بود و واجد شرايط يک جاسوس طراز اول بود و لذا او را به دربار معرفي کردند. نقشي که ايادي تا انقلاب براي غرب داشت، مجموع مهره هاي غرب روي هم نداشتند.
تاريخ آشنايي محمدرضا با ايادي يادم نيست. احتمالاً در دوراني بود که فوزيه قهر بود و يا کمي پس از طلاق او. به هر حال در آن زمان ايادي سرهنگ ارتش بود. روزي محمدرضا به شدت ابراز ترس از ميکروب مي کرد و من و عليرضا حضور داشتيم. عليرضا گفت، پزشکي را مي شناسد که بي نظير است (و از محمدرضا اجازه خواست که بيايد و او را معاينه کند. محمدرضا از شدت ترس بلافاصله استقبال کرد و اجازه داد و براي اولين بار ايادي، محمدرضا را معاينه کرد. از همان آغاز براي من مشخص شد که اين فرد، که دوره پزشکي را در فرانسه طي کرده، يک کلاش و حقه باز به تمام معناست.
بايد اضافه کنم که ايادي در فرانسه ابتدا دانشجوي دامپزشکي بوده و سپس پزشکي را به طور ناقص مي خواند؛ مي گويم به طور ناقص، زيرا 2 سال از دوره دامپزشکي او را به عنوان دوره مقدماتي پزشکي قبول کرده بودند. ولي همين فرد به نحوي محمدرضا را مسحور خود کرد که قرار شد هفته اي 3 بار به محمدرضا مراجعه کند. ايادي تا مرگ عليرضا پزشک معالج او بود.
چون عليرضا مرا خيلي دوست داشت و علاقمند بود که به طور خصوصي با من صحبت کند، در اين صحبتها براي من روشن شد که اين ايادي کلاش، در طول بيش از 10 سال که پزشک عليرضا بوده فقط به او انواع ويتامين هاي جهان را داده و او نيز مصرف کرده است! جيب عليرضا هميشه مملو از انواع ويتامين ها بود، که البته نه تنها مرض را معالجه نمي کرد بلکه امراض ديگري نيز، به خصوص امراض جلدي و لرزش برخي عضلات بدن، بر آن مي افزود.
محمدرضا نيز دچار اين اعتياد به ايادي شد. ديدار او با ايادي از هفته اي 3 روز به هر روز تبديل شد و ديدار هر روزه به کليه ساعات فراغت کشيد. صبح ها، هنوز محمدرضا بيدار نشده، ايادي حاضر بود و شبها تا وقت خواب در اتاق او مي ماند. زماني که محمدرضا ازدواج مي کرد، اين عادت ترک نمي شد و ايادي با زنهاي محمدرضا هم خودماني مي شد.
بدين ترتيب، ايادي با نفوذترين فرد دربار و به تدريج با نفوذترين فرد کشور شد. او براي خود حدود 80 شغل در سطح کشور درست کرده بود؛ مشاغلي که همه مهم و پولساز بود! رئيس بهداري کل ارتش بود و در اين پست ساختمان بيمارستانهاي ارتش به امر او بود، وارد کردن وسايل اين بيمارستانها به امر او بود، وارد کردن داروهاي لازم به امر او بود، دادن درجات پرسنل بهداري ارتش از گروهبان تا سپهبد به امر او بود و هيچ پزشک سرهنگي بدون امر ايادي سرتيپ نمي شد و هر گونه تخطي از اوامر او همراه با برکناري و مجازات بود. ايادي رئيس «اتکا» ارتش و نيروهاي انتظامي بود و در اين پست کليه نيازمنديها بايد به دستور او تهيه مي شد.
هر چه اراده مي کرد، حتي اگر در کشور موجود نبود، بايد براي ارتش از خارج، بويژه انگليس و آمريکا، وارد مي شد. تعيين سهميه و صدها کار ديگر و حتي تعيين رؤساي اتکاها و پرسنل آن با او بود. سازمان دارويي کشور نيز تماماً تحت امر ايادي بود، چه داروهايي و به کدام مقدار بايد تهيه شود، از کجا خريداري و به کدام فروشنده و به چه ميزان داده شود، چه داروهايي بايد و چه داروهايي نبايد وارد شود، همه و همه بنا بر مصالح بهائي گري دائماً در تغيير بود.
شيلات جنوب در اختيار ايادي بود و تعيين اينکه به کدام کشورها و شرکتها اجازه صيادي داده شود و به کدام داده نشود در اختيار ايادي بود. در نتيجه سياستهاي او تا انقلاب، صيد ايران با بدوي ترين وسايل انجام مي شد. تعيين رئيس و پرسنل شيلات نيز با ايادي بود. من يک بار مشاغل او را کنترل کردم و به 80 رسيد. به محمدرضا گزارش کردم. محمدرضا در حضور من از او ايراد گرفت که 80 شغل را براي چه مي خواهي؟ ايادي به شوخي جواب داد و گفت: «مي خواهم مشاغلم را به 100 برسانم! » اين خود نمونه کوچکي است از شيوه حکومت محمدرضا! در دوران هويدا، ايادي تا توانست وزير بهائي وارد کابينه کرد و اين وزراء بدون اجازه او حق هيچ کاري نداشتند.
من مي توانم ادعا کنم که يک هزارم کارهاي ايادي را نمي دانم، ولي اگر پرونده هاي موجود ارتش و نيروهاي انتظامي و سازمانهاي دولتي بررسي شود موارد مستندي مشاهده مي گردد که به نظر افسانه مي رسد و بر اين اساس مي توان کتابي نوشت که: آيا ايادي بهائي بر ايران سلطنت مي کرد يا محمدرضا پهلوي؟! تمام ايرانيان رده بالا، چه در ايران باشند و چه در خارج، خواهند پذيرفت که سلطان واقعي ايران ايادي بود؛ حقيقتي که پيش از انقلاب جرأت بيان آن را نداشتند.
در زمان حاکميت ايادي بود که بهائي ها در مشاغل مهم قرار گرفتند و در ايران بهائي بيکار وجود نداشت. در دوران قدرت ايادي تعداد بهائي هاي ايران به 3 برابر رسيد. بسياري از بهائي ها در مقابل گزينه مذهب مي نوشتند «مسلمان» و حال آن که بهائي بودند.
يک بار حرکت مردم عليه بهائي ها اوج گرفت و سخنراني هاي فلسفي (واعظ مشهور) سبب شد که حضيرَ القدس-محل مقدس آنها در تهران- تخريب شود. در اثر اين حرکت تعدادي از بهائي ها از ايران رفتند و ايادي نيز به دستور محمدرضا 9 ماه به ايتاليا رفت، ولي اين حرکت دنبال نشد.
ايادي مشهور به «راسپوتين ايران» بود و واقعاً چنين بود. هيچ زن زيبايي از زير دست او سالم در نمي رفت و البته در مقابل آنها را به مشاغل مهم مي رساند و يا پول گزاف مي داد. محل ملاقات او با زنها در دربار و در مطبش بود. محل سوم ملاقات او با زنها، منزل دکتر باستان (متخصص گوش و حلق و بيني) بود.
ايادي در کليه مسافرتهاي خارج همراه محمدرضا بود و طبيعي است که مورد علاقه برخي کشورهاي ذي نفع در رابطه با ايران بوده است. ايادي در سال 1357 ، کمي قبل از انقلاب، ايران را ترک کرد.
به نقل از:
ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج اول، صص 204 - 201.

  


همه دختران محمدرضا شاه



* نيلوفر کسري
محمدرضا شاه پهلوي در خلال ازدواجهاي خود داراي 3 دختر به نامهاي شهناز، فرحناز و ليلا شد. شهناز از ازدواج اول او و فرحناز و ليلا





از ازدواج سوم او بودند. آنها به دليل سن و سال پايين و حضور عمه هاي قدرتمند چندان مجالي براي عرض اندام در دربار نيافتند. تولد شهناز پهلوي (در آبان سال 1319 ش) با خشم و ناراحتي خاندان پهلوي توأم شد. چرا که اين خانواده براي به دنيا آمدن فرزند پسري که جانشين و وليعهد محمدرضا پهلوي باشد نقشه ها کشيده بودند.او از آن زمان کمتر به فوزيه توجه کرد و اعضاي خانواده پهلوي علي الخصوص تاج الملوک از در ناسازگاري با فوزيه برآمدند. تا اينکه فوزيه ايران را ترک نمود و سال بعد به دليل پافشاري فوزيه، دربار ايران ناچار شد طلاق او را صادر کند. ( 1326 ) از اين پس شهناز که از يک سو از محبت مادر جدا شده بود و از سوي ديگر پدر را به دليل مشغله و خوشگذراني در کنار خود نداشت تنها شد.
در نهايت به دليل دلتنگي هاي شهناز قرار شد که جهت تحصيل به يک مدرسه و سپس کالجي در اروپا فرستاده شود. او از سن ده سالگي با ثريا به عنوان نامادري رو به رو گشت، با تمام تلاشهاي ثريا هرگز با او از در دوستي درنيامد، تنها پس از کودتاي 1332 حاضر به بازگشت به ايران شد. اندکي بعد به خواست شاه در سال 1335 به عقد اردشير زاهدي پسر فضل ا... زاهدي عامل کودتاي 1332 درآمد. پس از به دنيا آمدن تنها فرزندشان مهناز در سال 1337 ، به سبب عياشي اردشير زاهدي، شهناز شاهزاده تنهاي دربار به تنگ آمده و تنها با دخترش در حصارک ساکن گشت و به تدريج به مواد مخدر (ال.اس.دي) روي آورد. وي در سال 1343 ش، پس از فوت سرلشکر فضل ا... زاهدي از اردشير زاهدي جدا شد و به زندگي هيپي گري و کولي وار رو آورد.
شهناز پيش از انقلاب به مذهب رو آورد و نام خود را به هاجر تغيير داد. وي از آن به بعد با روسري در مجالس خصوصي شرکت مي کرد. شاه در روزهاي آخر حيات مايملک خود را بين فرزندانش تقسيم کرد به ميزان هشت درصد از ارث خود را به شهناز بخشيد و دو درصد را به فرزندش (مهناز) داد و جمعاً ده درصد از ارث شاه به آنها رسيد.فرحناز دختر دوم محمدرضا شاه در سال 1341 (اسفند ماه) به دنيا آمد. در ابتدا تحت تعليم مربي سوئيسي به آموختن زبان فرانسه مشغول شد و سپس در دبستاني در جنب قصر نياوران که براي خانواده پهلوي و پاره اي از رجال بنا شده بود به تحصيل پرداخت. شانزده ساله بود که به دليل انقلاب اسلامي ناچار به ترک ايران شد، و در آمريکا مشغول به تحصيل گشت.
او با سرمايه هنگفتي که از 15 درصد ارثيه پدرش به دست آورد، سهامدار چند مؤسسه و کارخانه بزرگ آمريکا گشت و اکنون به حال تجرد در آمريکا زندگي مي کند. روابط او با عليرضا برادر کوچکترش بهتر از ساير خواهر و برادرها بود.ليلا سومين دختر محمدرضا پهلوي و آخرين فرزند او و فرح پهلوي است که در سال 1349 (فروردين) در کاخ نياوران به دنيا آمد و تحت تربيت معلم و دايه سوئيسي قرار گرفت.
هشت ساله بود که با والدينش به حالت تبعيد از ايران خارج شد و در طول دوران در به دري همراه پدر و مادر بود. ده ساله شده بود که در قاهره در يک مدرسه آمريکايي نام نويسي کرد و مدتي بعد براي آنکه ناظر مرگ پدر نباشد راهي اسکندريه شد در آنجا بود که خبر مرگ پدر را شنيد و به آمريکا رفت.
او به ناچار تا مدتها مجبور به دوري از مادر بود. وي با وجود داشتن تحصيلات عاليه در رشته ادبيات تطبيقي به شدت افسرده بود و از سردردهاي شديد ميگرن و دردهاي عضلاني رنج مي برد. همين امر باعث شده بود که گوشه عزلت گزيند و در جمع دوستان حاضر نشود.شکست عشقي او آخرين قطره از اين جام بود که او را لبريز ساخت و در 31 سالگي دست به خودکشي زد. علت مرگ او را استعمال بيش از حد قرصهاي مسکن و داروهاي قوي بيان کرده اند. او در سال 1988 م در کنار قبر مادربزرگش در پاريس دفن شد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com