صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-05
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 14مرداد ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ آقاي کثيف



نسترن داوودي
آقاي کثيف توي يک محله کثيف زندگي مي کرد. البته اين محله پيش از آمدن او، اين جوري نبود. اين محله قبلاً خيلي قشنگ بود و



باغچه هايش پر از گل هاي رنگارنگ بود. از دست کارهاي آقاي کثيف محله تبديل شده بود به يک زباله داني بزرگ.
حالا ديگر خبري از گلها نبود و به جايش يک عالمه قوطي هاي جور واجور و بطري نوشابه توي باغچه ها ريخته بود. محله آقاي کثيف آن قدر کثيف بود که همه موش هاي موذي شهر به آن جا اسباب کشي کرده بودند. موش هايي که هر کدام اندازه يک مرغ چاق و چله بودند. حتماً مي پرسيد اين محله چطوري اين قدر کثيف شده بود؟ خب معلوم است شما هم اگر هر شب بعد از رفتن ماشين شهرداري زباله ها را توي کوچه بگذاريد و هر چيزي مي خوريد آشغالش را يک گوشه کوچه پرت کنيد، محله تان همين شکلي مي شود. آقاي کثيف از صبح که بيدار مي شد، همين کارها را مي کرد. پوست ميوه و خوراکي هايش را از پنجره به کوچه پرت مي کرد. زباله ها را هر وقت دوست داشت در کوچه مي گذاشت و هيچ وقت به خودش زحمت نمي داد دور و بر خانه اش را تميز کند. همسايه هاي آقاي کثيف که به اندازه او، از کثيفي خوششان نمي آمد، ديگر از اين وضع خسته شده بودند. آنها چند بار به آقاي کثيف تذکر دادند که کوچه را کثيف نکند، اما فايده اي نداشت. آقاي کثيف حتي آب کثيف ماشين لباس شويي اش را هم در کوچه خالي مي کرد. اين جوري بود که محله آنها يک زباله داني تمام عيار بود که هر شب سگ و گربه و موشها آنجا جشن مي گرفتند.
سرانجام يک روز همسايه هاي آقاي کثيف خسته شدند و تصميم گرفتند کاري بکنند. آنها در خانه آقاي قد بلند جمع شدند تا درباره اين مشکل صحبت کنند. آقاي عينکي که از بقيه همسايه ها باهوش تر بود و در يک اداره تميز کار مي کرد، گفت: بايد آقاي کثيف را تنبيه کنيم. خانم نازک نارنجي چادرش را به کمرش زد و گفت: اي وا، چه جوري؟!
آقاي مو فرفري گفت: بايد او را از محله بيرون کنيم.
در همين موقع آقاي قد بلند داد زد: من فکر خوبي دارم.
همه سرهايشان را جلو آوردند تا ببينند نقشه آقاي قد بلند چيست. چند دقيقه همه ساکت شدند و بعد آهسته شروع کردند به پچ پچ کردن. مثل اين که نقشه خوبي کشيده بودند. روز بعد وقتي آقاي کثيف بي خبر از همه جا مي خواست در خانه اش را باز کند تا برود خريد، ديد در باز نمي شود. او شروع کرد به هل دادن و بالاخره در باز شد. يک عالمه آشغال يک دفعه توي خانه اش ريخت. بله همسايه ها همه آشغال ها را جلوي خانه آقاي کثيف جمع کرده بودند. آقاي کثيف با ناراحتي خودش را نگاه کرد و ديد همه لباس ها و سر و صورتش پر از آشغال شده. او هر جور بود از خانه بيرون رفت تا به مغازه بقالي برود. اما آقاي بقال همين که آقاي کثيف را ديد، سريع در مغازه اش را بست و کاغذي به شيشه چسباند که رويش نوشته شده بود. به آدم هاي کثيف چيزي نمي فروشيم. آقاي کثيف اخمي کرد و با خودش گفت: بهتر است بروم چند تا نان بخرم. آقاي نانوا هم به او نان نفروخت و کرکره نانوايي اش را پايين کشيد و گفت: نان تمام شد. آن روز هيچ کس توي محله کثيف با آقاي کثيف حرف نزد و هيچ مغازه داري به او چيزي نفروخت. آخر سر آقاي کثيف دست خالي به خانه برگشت. چند روز بعد هم همين جور گذشت. آقاي کثيف حالا ديگر فهميده بود که جايش در آن محله نيست و بايد از آن جا اسباب کشي کند. براي همين يک شب وقتي همه در خانه هاي شان استراحت مي کردند، اسباب و وسايلش را بار يک کاميون کرد و رفت. با رفتن آقاي کثيف، موش ها و گربه و سوسک ها هم از محله فرار کردند.
حالا ديگر محله کثيف، کثيف نبود؛ چون ديگر کسي کوچه ها را کثيف نمي کرد و زباله هايش را بي موقع توي کوچه نمي گذاشت. اما آقاي کثيف کجا رفت؟! اين را من هم نمي دانم. شايد يک خانه جديد در يک محله ديگر براي خودش پيدا کرده، اما اميدوارم آن خانه توي محله شما نباشد.

  


سلام واحوالپرسي



1 - دوستان خوب و عزيز کفشدوزک سلام! اميدوارم در اين روزهاي گرم تابستان خوب باشيد و بتوانيد از تابستان و تعطيلات استفاده کنيد. اميدوارم بتوانيد در تابستان امسال سفرهاي خوبي برويد و از سفرهايتان براي کفشدوزک هم بنويسيد تا به نام خودتان آنها را چاپ کنيم.
2 - دوست خوب کفشدوزک سمانه هاشمي، نامه ات رسيد و آن را در هفته آينده در کفشدوزک بخوان. از اين که براي کفشدوزک نامه نوشتي، از تو دوست خوبم ممنونم.
3 - فصل تابستان، جان مي دهد براي اين که کتاب بخوانيم. اگر مي خواهيد در آينده آدم هاي موفقي باشد، کتاب خواندن خيلي خيلي مي تواند به شما کمک کند.
پس تا مي توانيد کتاب بخوانيد و تا هفته بعد هم خدا حافظ.

  


فکرهاي من



بيچاره مارمولک





زهرا مهربان
چند روز پيش مامان توي حياط يک مارمولک کوچولو ديد و شروع کرد به جيغ کشيدن. من اولش فکر کردم يک اژدهاي بزرگ به مامان حمله کرده که او اين جوري جيغ مي کشد. براي همين شمشير اسباب بازي ام را برداشتم و دويدم توي حياط تا به مامان کمک کنم. مامان گوشه حياط ايستاده بود و جيغ مي کشيد و گوشه حياط را نشان مي داد. وقتي نگاه کردم، هيچ چي نديدم و فکر کردم مامان دارد شوخي مي کند، اما بعد يک مارمولک کوچولوي سبز را ديدم که گوشه حياط روي ديوار ايستاده بود و از ترس داشت مثل ژله مي لرزيد. نزديکش که رفتم، مارمولک کوچولو با عجله رفت توي سوراخ ديوار. راستش دلم براي مارمولک سوخت و هر جور بود مامان را راضي کردم برود توي خانه. از آن روز به بعد توي حياط از مارمولک کوچولو خبري نبود. ديگر هيچ کس او را نديد. بيچاره مارمولک کوچولو حتماً آن قدر از جيغ مامان ترسيده که توي لانه اش رفته و ديگر هيچ وقت جرأت نمي کند بيرون بيايد. شايد هم از ترس وسايلش را جمع کرده و براي هميشه از خانه ما رفته.

جشن ميکروب ها




ديروز يک کمي هله هوله خوردم. يک ساعت بعد دلم شروع کرد به پيچ و تاب خوردن. انگار در شکمم ماشين لباس شويي روشن کرده بودند. دل درد من هي بيشتر و بيشتر شد. وقتي مامان من را ديد و فهميد دلم درد مي کند، با ناراحتي گفت: از بس هله هوله خوردي، شکمت پر از ميکروب شده، براي همين دلت درد مي کند. مامان برايم نبات داغ درست کرد. اما من فکر نمي کنم نبات داغ فايده اي داشته باشد. حتماً الان يک عالمه ميکروب ريز و درشت توي شکمم دارند بالا و پايين مي پرند و جشن گرفته اند. خدا کند ميکروب ها زودتر خسته شوند و دست از خوش حالي بردارند تا دل درد من خوب شود. اگر خوب شوم، ديگر هيچ وقت هله هوله نمي خورم.

  


شاعران نوجوان کفشدوزک



لامپ اتاق من




سپيده سجادي
مي خوام توي خونمون
داشته باشم يک درخت
درخت گنده اي که
بري ازش بالا سخت

از شاخه هاش مي تونم
خودم برم اون بالا
مي رم کنار ابرا
بين زمين و هوا

اون بالا خوب مي گردم
تا ببينم يه خونه
يه خونه بزرگي
که ماه شبا تو اونه

بهش مي گم که سوخته
لامپ اتاقم حالا
زودي تو مهمونم شو
توي اتاقم بيا

  


شاعران کوچک کفشدوزک



موش کور

مهديه علي پور
آي بچه ها آي بچه ها
من يه دونه موش کورم

زير زمين خونه دارم
تو خونمون بچه دارم

هيچ جا رو خوب نمي بينم
چون ديگه خيلي پير شدم

من کمي هم سواد دارم
يه دفتر و مداد دارم

عينکم رو مي زنم
کتابو وا مي کنم

مي خونم و مي خونم
تا وقتي که مي تونم

  


خبر خبر خبردار



همه پياده






حتماً تا حالا در تلويزيون تمساح ها را ديده ايد. بعضي از اين حيوانات خيلي هم بزرگ و خطرناک هستند. حالا اگر شما يک بچه تمساح را با دندانهاي تيزش ببينيد، چه کارمي کنيد، حتماً مي گوييد خب فرار مي کنيم، ولي اگر توي هواپيما باشيد، چه کار مي کنيد. اين اتفاق براي مسافران يک هواپيما در مصر پيش آمده است. مسافرهاي اين هواپيما يک بچه تمساح را ديدند که دارد براي خودش توي هواپيما قدم مي زند. اين بچه تمساح از کيف يکي از مسافرها فرار کرده بود و باعث ترس مسافران شد و خلبان مجبور شد هواپيما را در فرودگاه قاهره به زمين بنشاند تا مأموران بتوانند بچه تمساح را بگيرند. بعد از اين که تمساح را گرفتند به باغ وحش تحويل دادند. البته معلوم نشده است بچه تمساح از کيف کدام مسافر فرار کرده است.

مبارکه کانگورو

اما اگر شما هم حيوانات را دوست داريد، حالا يک خبر ديگر درباره حيوانات بخوانيد؛ آن هم يکي از حيوانات جالب. اين حيوان جالب بيشتر در کشور استراليا زندگي مي کند که آب و هواي خوبي هم دارد. به تازگي در اين کشور يک کانگورو از نوع «والابي» در يک بار زايمان صاحب دو بچه کانگورو شده است. اين کانگوروهاي دو قلو باعث تعجب دانشمنداني شده اند که درباره حيوانات تحقيق مي کنند؛ چون تا حالا نديده اند که اين نوع کانگورو دو قلو به دنيا بياورد. حالا اين دانشمندان تحقيق مي کنند تا بفهمند چه چيزي باعث شده است اين کانگورو صاحب دو نوزاد شود، آنها مي خواهند با اين کار کمک کنند که کانگوروها بيشتر شوند. اين کانگوروي مادر بايد همزمان از دو نوزاد خود در داخل کيسه خود نگهداري کند. اميدواريم بچه هايش سالم بمانند.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک



رايانه کوچولو




عاطفه پير زاده
چند روزي بود که رايانه کوچولو غصه دار شده بود و حوصله هيچ کي و هيچ چي رو نداشت؛ چون يک رقيب تازه پيدا کرده بود. بله. لپ تاپ.
رايانه کوچولو به لپ تاپ حسودي مي کرد چون علي و مامان و باباش ديگه به آن توجه نمي کردن و رايانه کوچولو از اين موضوع خيلي دلخور بود. روي رايانه آن قدر گرد و خاک نشسته بود که بيچاره همه اش سرفه اش مي گرفت. چند روزي گذشت. رايانه کوچولو از غصه مريض شد. وقتي علي سراغش آمد، روشن نشد. علي گرد و خاک را از روي رايانه پاک کرد و نازش کرد. رايانه همين که فهميد علي آن جاست حالش بهتر شد و روشن شد. علي کوچولو هم قول داد ديگر او را فراموش نکند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com