|
نسترن داوودي
آقاي کثيف توي يک محله کثيف زندگي مي کرد. البته اين محله پيش از آمدن او، اين جوري نبود. اين محله قبلاً خيلي قشنگ بود و

باغچه هايش پر از گل هاي رنگارنگ بود. از دست کارهاي آقاي کثيف محله تبديل شده بود به يک زباله داني بزرگ.
حالا ديگر خبري از گلها نبود و به جايش يک عالمه قوطي هاي جور واجور و بطري نوشابه توي باغچه ها ريخته بود. محله آقاي کثيف آن قدر کثيف بود که همه موش هاي موذي شهر به آن جا اسباب کشي کرده بودند. موش هايي که هر کدام اندازه يک مرغ چاق و چله بودند. حتماً مي پرسيد اين محله چطوري اين قدر کثيف شده بود؟ خب معلوم است شما هم اگر هر شب بعد از رفتن ماشين شهرداري زباله ها را توي کوچه بگذاريد و هر چيزي مي خوريد آشغالش را يک گوشه کوچه پرت کنيد، محله تان همين شکلي مي شود. آقاي کثيف از صبح که بيدار مي شد، همين کارها را مي کرد. پوست ميوه و خوراکي هايش را از پنجره به کوچه پرت مي کرد. زباله ها را هر وقت دوست داشت در کوچه مي گذاشت و هيچ وقت به خودش زحمت نمي داد دور و بر خانه اش را تميز کند. همسايه هاي آقاي کثيف که به اندازه او، از کثيفي خوششان نمي آمد، ديگر از اين وضع خسته شده بودند. آنها چند بار به آقاي کثيف تذکر دادند که کوچه را کثيف نکند، اما فايده اي نداشت. آقاي کثيف حتي آب کثيف ماشين لباس شويي اش را هم در کوچه خالي مي کرد. اين جوري بود که محله آنها يک زباله داني تمام عيار بود که هر شب سگ و گربه و موشها آنجا جشن مي گرفتند.
سرانجام يک روز همسايه هاي آقاي کثيف خسته شدند و تصميم گرفتند کاري بکنند. آنها در خانه آقاي قد بلند جمع شدند تا درباره اين مشکل صحبت کنند. آقاي عينکي که از بقيه همسايه ها باهوش تر بود و در يک اداره تميز کار مي کرد، گفت: بايد آقاي کثيف را تنبيه کنيم. خانم نازک نارنجي چادرش را به کمرش زد و گفت: اي وا، چه جوري؟!
آقاي مو فرفري گفت: بايد او را از محله بيرون کنيم.
در همين موقع آقاي قد بلند داد زد: من فکر خوبي دارم.
همه سرهايشان را جلو آوردند تا ببينند نقشه آقاي قد بلند چيست. چند دقيقه همه ساکت شدند و بعد آهسته شروع کردند به پچ پچ کردن. مثل اين که نقشه خوبي کشيده بودند. روز بعد وقتي آقاي کثيف بي خبر از همه جا مي خواست در خانه اش را باز کند تا برود خريد، ديد در باز نمي شود. او شروع کرد به هل دادن و بالاخره در باز شد. يک عالمه آشغال يک دفعه توي خانه اش ريخت. بله همسايه ها همه آشغال ها را جلوي خانه آقاي کثيف جمع کرده بودند. آقاي کثيف با ناراحتي خودش را نگاه کرد و ديد همه لباس ها و سر و صورتش پر از آشغال شده. او هر جور بود از خانه بيرون رفت تا به مغازه بقالي برود. اما آقاي بقال همين که آقاي کثيف را ديد، سريع در مغازه اش را بست و کاغذي به شيشه چسباند که رويش نوشته شده بود. به آدم هاي کثيف چيزي نمي فروشيم. آقاي کثيف اخمي کرد و با خودش گفت: بهتر است بروم چند تا نان بخرم. آقاي نانوا هم به او نان نفروخت و کرکره نانوايي اش را پايين کشيد و گفت: نان تمام شد. آن روز هيچ کس توي محله کثيف با آقاي کثيف حرف نزد و هيچ مغازه داري به او چيزي نفروخت. آخر سر آقاي کثيف دست خالي به خانه برگشت. چند روز بعد هم همين جور گذشت. آقاي کثيف حالا ديگر فهميده بود که جايش در آن محله نيست و بايد از آن جا اسباب کشي کند. براي همين يک شب وقتي همه در خانه هاي شان استراحت مي کردند، اسباب و وسايلش را بار يک کاميون کرد و رفت. با رفتن آقاي کثيف، موش ها و گربه و سوسک ها هم از محله فرار کردند.
حالا ديگر محله کثيف، کثيف نبود؛ چون ديگر کسي کوچه ها را کثيف نمي کرد و زباله هايش را بي موقع توي کوچه نمي گذاشت. اما آقاي کثيف کجا رفت؟! اين را من هم نمي دانم. شايد يک خانه جديد در يک محله ديگر براي خودش پيدا کرده، اما اميدوارم آن خانه توي محله شما نباشد. |