صفحه اصلی
سياسي
بين الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
گزارش
حوادث
پنجره
ديدگاه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-08
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 17مرداد ماه 1388


نقش ژنرالهاي انگليسي در قحطي بزرگ ايران



در جريان جنگ اول جهاني، ايران بيطرف به اندازه يک کشور در حال جنگ خسارت و خرابي تحمل کرد. ضايعه اي که نتيجه مستقيم



هجوم نيروهاي بيگانه به کشورمان بود. علاوه بر خسارات و خرابيها، قحطي گسترده و گرسنگي و شيوع مرگبار انواع بيماريها، رهاورد ديگر حضور بيگانگان در داخل ايران بود.
اخبار و گزارشهاي مربوط به اين قحطي در روزنامه هاي آن زمان و کتابهاي تاريخي که به حوادث آن دوره پرداخته اند و خاطرات بعضي از رجال و دست اندرکاران از جمله خاطرات بعضي صاحب منصبان انگليسي که در آن دوره در ايران حضور داشتند و از نزديک شاهد ماجرا بودند، تا حدودي منعکس شده است.




در سالهاي جنگ اول جهاني که ايران قرباني قحطي شد، بخش اعظم کشور تحت اشغال نظاميان انگليسي بود. ولي انگليسي ها نه تنها هيچ اقدامي براي مبارزه با قحطي و کمک به مردم ايران نکردند، بلکه عملکرد آنها اوضاع را وخيم تر کرد و سبب مرگ ميليونها نفر از ايرانيان شد.
درست در زماني که مردم ايران به دليل قحطي نابود مي شدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين کار خود هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب مي شد و هم مردم ايران را از اين مواد محروم مي کرد.
جالب تر اينکه انگليسي ها مانع واردات مواد غذايي از آمريکا، هند و بين النهرين به ايران شدند. به علاوه، در زمان چنين قحطي عظيمي، انگليسي ها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنکاف مي کردند.






ژنرال دنسترويل( 1 ) فرمانده نيروهاي انگليسي در شمال و غرب ايران در 1918 درباره قحطي در ايران چنين مي نويسد:
«نشانه هاي قحطي را در همان آغاز سفرم به ايران در ژانويه با ديدن اجساد و افراد در حال مرگ در جاده ها، شاهد بوديم. از روستاهاي نيمه ويران با ساکنان گرسنه عبور کرديم. اما هرچه گذشت اوضاع از بد به بدتر تغيير يافت و روشن بود که اين مصيبت تا فصل برداشت بعدي، يعني تا حدود شش ماه بعد، افزايش مي يابد.»
دنسترويل قحطي هولناک در همدان را اين گونه ترسيم مي کند: «شواهد قحطي هولناک بود. هر کس که قدمي در شهر مي زد با آزاردهنده ترين مناظر روبرو مي شد. کسي نمي تواند اين صحنه ها را تاب بياورد. مردم مي ميرند و کسي نيست که کمکي کند. گاه جسد آدمها آن قدر کنار جاده ها- بي آنکه کسي نگاهي به آنها بيندازد- مي ماند، تا آنکه از بيم لطمه به ديگران، ديگر چاره اي جز دفن آنها نباشد.
در خيابان اصلي شهر از کنار جسد پسرک حدوداً 9 ساله اي عبور کردم که روشن بود در همان روز مرده بود؛ صورتش ميان گل و لاي پنهان شده بود و مردم از دو سويش به شکلي عادي عبور مي کردند، گويي او هم يکي از موانع عادي سر راه است».
او از «بي تفاوتي غيرعادي» مردم همدان مي گويد و افشا مي کند که «از جمعيت 50/000 نفري شهر، دست کم 30 درصد در آستانه قحطي قرار داشتند و براي درصد بزرگي از آنها مرگ ناگزير بود.» دنسترويل مدعي بود که «ثروتمندان همدان، سود کلاني از فروش غله به انگليسي ها نصيبشان شده بود، اما ميل نداشتند به برادران ديني فقير خود کمک کنند تا زنده بمانند.»
در اين زمان انگليسي ها در پي خريدهاي کلان غله و ديگر مواد غذايي در سراسر ايران بودند. اما به ذهن دنسترويل نمي رسد که انگليسي ها به قيمت گرسنه ماندن مردم ايران، غله ايران را مي خريدند. او با خيالي آسوده به بحث درباره کيفيت غذاي سربازان انگليسي و ساخت نانوايي جديد به منظور تأمين نان تصفيه شده به جاي «نان زمخت سنگک» مي پردازد.





از خوش اقبالي انگليسي ها، روسها تجهيزات لازم براي توليد نان سفيد اروپايي را بر جا گذاشته بودند. دنسترويل به ذکر صحنه اي از يک ماجراي نان سنگک مي پردازد که به قول وي «گله تماشاگران گرسنه به سوي پسرکي هجوم مي آوردند و آنچنان ازدحام مي کنند که پسرک زير دست و پاي گرسنگان تا پاي مرگ مي رود.»
در 18 مي 1918 ژنرال دنسترويل از قزوين به همدان سفر کرده و به توصيف زمينهايي مي پردازد که با فرشي از گلهاي زيباي بهاري و لاشه هاي قربانيان قحطي پوشانده شده بودند: «زيباترين گلها، آنهايي بود که بر بام گذر سلطان بلاغ بودند؛ درست در نقطه اي که ما لاشه هفت قرباني نگون بخت قحطي را يافتيم. از اين دسته لاشه ها جاي جاي طول جاده قزوين همدان را پوشانده اند.»
ژنرال دنسترويل درباره اقدام انگليس در خريد غله در ايران مي نويسد: «در اثر خريدهاي ما قيمت غله بالاتر رفت و هر افزايش جزئي به معناي مرگ بسياري از افراد بود» وي در تاريخ 5 مي 1918 از همدان مي نويسد:
«قحطي در اينجا اسفناک است... ما محصول را 40 تومان مي خريم و اميدواريم مقداري هم کمتر از اين تهيه کنيم. چند مورد آدمخواري در شهر رخ داده است. هر روز بسياري مي ميرند و بسياري نيز در حال کمک رساني مرده اند. اکنون که برفها آب شده و بهار آغاز شده است، مردم مي روند بيرون و در مراتع مي چرند». بسياري از اين مردم نگون بخت در حال چريدن در مراتع مرده اند.
دولت ايران تلاش مي کرد جلوي خريد منابع غذايي توسط انگليسي ها را بگيرد. دنسترويل مي نويسد: «من نه تنها مي خواستم نيازهاي خود را تأمين کنم، بلکه قصد داشتم مقداري هم براي نيروهايي که بايد سرانجام اين جاده را طي مي کردند، ذخيره کنم. اما اوضاع قحطي دست و پاي مرا بسته بود. از سوي ديگر با مقاومت مقامهاي محلي روبرو بوديم که از دولت تهران فرمان گرفته بودند تا مانع از دسترسي انگليسي ها به هر گونه منبع غذايي شوند.»
دنسترويل افشا مي کند که «انگليسي ها مخفيانه تمام مخابرات ميان حکومت تهران و حاکمان ولايات در غرب ايران را شنود مي کرده اند. دولت ايران فرمان داده بود که تمام مقاطعه کاران غله که به انگليسي ها غله مي فروختند بايد دستگير شوند.
دستور اجرا شده بود؛ اما بلافاصله دنسترويل دولت بخت برگشته ايران را براي رهايي آنها تحت فشار قرار داده بود.»ژنرال «سر پرسي سايکس» نيز که فرماندهي نيروهاي انگليسي در جنوب ايران را در فاصله سالهاي 1916 تا 1919 بر عهده داشت از جمله شاهدان عيني قحطي در ايران بوده است.سر پرسي سايکس در زمينه تبعات جنگ در شيراز چنين مي نويسد:
«... همه به يک اندازه مغلوب حمله هولناک آنفلوانزاي سال 1918 بودند که به نظر مي رسيد وخيم ترين شکل آن بوده است. در آغاز درنيافتيم که بيماري قرار است يک پنجم جمعيت را قتل عام کند. شيراز 10 هزار نفر از جمعيت 50 هزار نفري خود را از دست داده بود.
مردم افتان و خيزان خود را به مسجدها مي رساندند تا در آنجا بميرند.» سايکس اضافه مي کند «ميزان شيوع بيماري واگيردار آنفلوانزا در ميان نيروهاي انگليسي تنها 2 درصد ولي در ميان مردم شيراز بيش از 18 درصد بود.»

پي نويس ها:
1 - «ليونل چارلز دنسترويل» ( 1946 - 1865 ) از امراي ارتش انگلستان است که فرماندهي دنسترفورس در ايران را بر عهده داشت. اين نيرو براي جلوگيري از يورش احتمالي عثماني و آلمان از طريق خاک ايران به هندوستان در ايران مستقر گرديد.
2 - «سر پرسي سايکس» ( 1867 - 1945 ) فرمانده نظاميان انگليسي مستقر در جنوب ايران موسوم به «پليس جنوب» بود. او اين سمت را بين سالهاي 1916 تا 1918 عهده دار بود. سايکس مسلط به زبان فارسي و صاحب آثار و تأليفاتي چون ده هزار مايل در ايران، تاريخ کرمان، تاريخ مختصر ايران، کشاورزي در خراسان و صحاري آسياي مرکزي مي باشد.
به نقل از: قحطي بزرگ
محمدقلي مجد، ترجمه محمد کريمي، بهار 1387
مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

  


دارالفنون، آغازي بر تعليم و تربيت جديد در ايران



انديشه تأسيس دارالفنون و يا به تعبيري نخستين مدرسه به طرز نوين در ايران، از جمله افکار عاليه اسطوره اصلاحات دولتي در





ايران يعني اميرکبير است. البته قبل از اين مدرسه، مدارسي به شيوه جديد توسط آمريکايي ها و فرانسوي ها در ايران ايجاد شده بود، اما اين مدارس که از طرف کشيشان مسيحي اداره مي شد، گسترش زيادي در کشور نيافت.
مدتي پيش از تأسيس دارالفنون و از زماني که دربار ايران متوجه نياز خود به علوم و فنون جديد غرب شد. تعدادي از جوانان ايراني را براي آموزش اين علوم به غرب فرستاد. که از آن جمله مي توان به فرستادن چند نفر براي تعليم نقاشي توسط شاه عباس صفوي اشاره کرد و اين البته به جز حضور عده اي از صنعتگران و دانشمندان غربي در ايران و استفاده ايرانيان از دانش آنان بوده است.
اعزام محصل به اروپا در زمان قاجاريه نيز ادامه يافت. عباس ميرزا در سال 1226 ه .ق، دو نفر را براي تحصيل علوم نقاشي و طب به همراه سر هارفورد جونز به انگلستان فرستاد. در سال 1230 ه.ق، دومين دسته از محصلين ايراني که 5 نفر بودند، براي تحصيل علم طب، مهندسي، توپخانه، زبان خارجي و بالاخره قفل و کليدسازي عازم انگلستان شدند. ميرزا صالح شيرازي منتشرکننده اولين روزنامه در ايران نيز يکي از اين 5 نفر بوده است. البته جز اين 7 نفر، افراد ديگري نيز از سوي عباس ميرزا براي تحصيل به نقاطي چون: روسيه، فرانسه فرستاده شدند.
در دوره محمد شاه نيز 5 نفر براي تحصيل در رشته هاي: نظام، مهندسي، نقاشي، طب، معدن و... به فرانسه اعزام شدند. اين عده پس از سه سال اقامت در فرانسه، به دليل مرگ محمد شاه مجبور به بازگشت به ايران شدند. البته چند نفر ديگر نيز در اين دوره به کشورهاي انگلستان براي تحصيل طب، روسيه براي تحصيل صنعت بلورسازي و ايتاليا براي تحصيل نقاشي اعزام شدند و نيز افرادي فرزندان خود را به خرج خود براي تحصيل به غرب فرستادند که از آن جمله مي توان از ميرزا نبي خان که فرزند خود ميرزا حسين خان را به اروپا فرستاد و يا ميرزا يعقوب خان ارمني که فرزند خود ميرزا ملکم خان معروف را به فرانسه فرستاد، ياد کرد.
اميرکبير نيز در ابتداي صدارت خود 5 نفر را براي تحصيل در رشته هاي صنعتي: بلورسازي، چدن ريزي، تصفيه شکر و تهيه قند، نجاري و... به روسيه اعزام کرد و نيز دو نفر از حريربافان کاشان را براي يادگيري تهيه ابريشم به روش جديد به اسلامبول فرستاد.
حضور محصلين ايراني در اروپا براي تحصيل علم و صنعت، مشکلاتي را نيز در بر داشته است که از آن جمله مي توان به ورود ميرزا صالح به تشکيلات فراماسونري، ازدواج دو نفر از محصلين اعزامي با دختران مسيحي و نيز کامل نبودن مهارت عده اي از آنان در بازگشت به ايران اشاره کرد که شايد يکي از علل کامل نشدن مهارت آنان نداشتن معلومات پايه بوده، تا حدي که گفته شده برخي از اعضاي اين گروه هاي اعزامي حتي خواندن و نوشتن فارسي را نيز نمي دانستند و به همين علت در يادگيري زبانهاي خارجي با مشکل روبرو مي شدند.
پس از به سلطنت رسيدن ناصرالدين شاه و صدارت اميرکبير، وي که به مشکلات اعزام محصلين به اروپا آگاه بود. سعي در ايجاد مرکزي براي آموزش علوم و فنون جديد اروپايي در ايران مي کند که البته اين امر در ابتدا موجب ترس ناصرالدين شاه از امکان مخالفت روحانيون با اين مدرسه مي شود.
اما اميرکبير به شاه اطمينان مي دهد که مشکلي به وجود نخواهد آمد و مشکلي نيز ايجاد نشد، چرا که رشته هاي تحصيلي اين مدرسه از قبيل: نظام، طب، معدن، رياضي، داروسازي و... در مدارس علميه قديمي و توسط روحانيون تدريس نمي شد و بنابر اين، امکان رقابت اين مدرسه با مدارس و مکاتب قديمي وجود نداشت. البته سطح تحصيلي و آموزش در اين مدرسه در مقايسه با امروز شامل دوره هاي ابتدايي، متوسطه و تا حدي عالي مي شده، مثلاً دانش آموزان در درس رياضي از ابتدا با چهار عمل اصلي آشنا شده و سپس جبر و مقابله را نيز مي آموختند.
مدرسه دارالفنون، در ماه ربيع الاول سال 1268 ه.ق- 13 روز پيش از قتل اميرکبير- به طور رسمي افتتاح شد. معلمين اين مدرسه از اتريش و ايتاليا و مترجمين آنان اغلب از محصلين اعزامي دوره هاي قبل به اروپا بودند. محصلين مدرسه در تمام مدت سال به جز ماههاي رمضان، محرم، صفر و نيز مدتي در فصل تابستان، صبح و عصر مشغول تحصيل بودند و دولت ضمن پرداخت مخارج مدرسه، حقوقي نيز به خود محصلين مي پرداخت.در سال سه مرتبه از آنان امتحان به عمل مي آمد و محصلين کوشا تشويق و آناني که کاهلي کرده بودند تنبيه مي شدند. مدت تحصيل در اين مدرسه در ابتدا 7 سال بود. ولي بعدها به 4 سال تقليل يافت و به علت کمبود معلم تا فارغ التحصيل شدن گروه قبل، محصلان جديدي به صورت گروهي پذيرفته نمي شدند. در پايان تحصيل نيز از محصلين امتحان نهايي به عمل مي آمده که اين امتحان براي محصلين دوره اول يک ماه ادامه داشته است.
تحصيل در مدرسه دارالفنون جنبه عملي نيز داشته است و به عنوان مثال محصلين رشته طب در کنار تحصيل اين علم به صورت نظري، در عيادتهاي استاد از بيماران همراه وي بوده و در مريضخانه نيز به صورت عملي آموزش مي ديدند و اولين آموزش عملي محصلين، درآوردن سنگ مثانه توسط اساتيد و در حضور آنان بوده است و يا محصلين براي انجام کار عملي در درس هندسه نقشه شهر تهران را تهيه کرده و ارتفاع کوه دماوند را تعيين کردند. براي آموزش عملي محصلين و نيز استفاده مدرسه، تأسيساتي از قبيل: آزمايشگاه فيزيک و شيمي و داروسازي، کارخانه هاي شمع سازي، بلورسازي، کاغذگري، ريسمان ريسي و نيز چاپخانه مخصوص در کنار مدرسه ايجاد شده بود که محصلين جزوات درسي خود را در آنجا چاپ مي کرده اند.

عدم موفقيت دارالفنون و علل آن
تأسيس دارالفنون به عکس عزمي که در ايجاد آن وجود داشت نتوانست در درازمدت تأثير چنداني در وضعيت علمي کشور ايجاد کند. از علل اين ناکامي را مي توان به طور خلاصه به موارد زير اشاره کرد:
1 - استفاده نکردن از دانش آموختگان اين مدرسه در رشته هاي تخصصي خود، به عنوان مثال عبدالرسول خان اصفهاني که بهترين دانش آموز رياضي مدرسه بود، به حکومت يک شهر رسيد و به ميرزا محمود منجم باشي که چند سال در رصدخانه پاريس کار کرد، شغلي در تلگرافخانه داده شد.
2 - وحشت شاه از سياسي شدن مدرسه: گفته شده که چون ميرزا ملکم خان در مدرسه به تلقين فکر فراماسوني و جمهوريخواهي پرداخت. ناصرالدين شاه بشدت به وحشت افتاده و بعد از آن از رسيدگي جدي به مدرسه خودداري مي کرد. بي توجهي شاه و دربار به مدرسه کار را به جايي رسانده بود که حتي گاه مليجک شاه آن مکان را براي بازي و شيطنت انتخاب کرده و باعث تعطيلي آموزش در آن مي شد.
3 - استفاده از معلمين روسي و انگليسي در مدرسه: با اينکه اميرکبير قصد داشت که معلمين از اتباع دولتهايي باشند که علايق استعماري در ايران ندارند. اما پس از چندي پاي معلميني از کشورهاي استعمارگر در مدرسه باز شد و آنان سعي و تلاشي براي آموزش واقعي دانش آموزان نمي کردند.
4 - تحولات سياسي، اجتماعي در ايران و به طور مشخص انقلاب مشروطيت، باعث توجه دربار قاجار به مشکلات خود شد و رسيدگي به دارالفنون مانند قبل صورت نگرفت.
در تهيه اين مطلب از منابع زير استفاده شده است:
1 - جلد اول کتاب تاريخ مؤسسات تمدني جديد در ايران، از دکتر محبوبي اردکاني. از اين کتاب استفاده بسياري شده است.
2 - ايران در دوره سلطنت قاجار، از علي اصغر شميم.
3 - جلد دوم تاريخ معاصر ايران، از پيتر آوري با ترجمه محمد رفيعي مهرآبادي.

  


کارگزاران طاغوت ؛ اشرف پهلوي وکودتاي 28 مرداد 1332



* نيلوفر کسري
پس از وقايع 30 تير 1331 ش، اشرف که از ترديد آمريکاييان در مورد مصدق و نهضت ملي نفت ايران آگاه شده بود، تصميم به جلب



نظر آنان در نابودي دولت مصدق گرفت. به ويژه آنکه پس از انتخابات آيزنهاور به رياست جمهوري آمريکا مسأله خطر کمونيسم بيش از پيش مطرح شده بود.
اشرف با تماس گرفتن با آمريکاييان و دادن اطلاعات دروغين و وعده هاي مختلف مي خواست اعتماد آنان را جلب کند، اما تلاشهاي اشرف در اين زمان به جايي نرسيد و او بار ديگر راهي پاريس شد.( 1 ) در تابستان همان سال ناگهان اقدامات اشرف مؤثر واقع شد و طي تماس با دو آمريکايي و ملاقات با آنان از تصميم دولت آمريکا جهت سرنگوني دولت مصدق مطلع شد.( 2 )
بدين ترتيب در تابستان سال 1332 اشرف در کازينوي دوويل با دو مرد يکي انگليسي و ديگري آمريکايي ملاقات نمود و از او خواسته شد تا جهت حمايت برادرش در تاج و تخت در 3 مرداد 1332 به تهران رفته پيغام و پاکت آنان را به او بدهد.( 3 ) اشرف با تعجب به آنها گفت که ورود او به ايران ممنوع است و با مخالفت مصدق و مطبوعات هوادار او رو به رو خواهد شد، اما آمريکاييان از او خواستند که مخفيانه و بدون اطلاع به ايران برود.( 4 )
اشرف در روز 25 ژوئيه ( 3 مرداد) همچون يک مسافر عادي با پرواز تجاري به تهران رفت، اما به محض ورود شناخته شد و ورود او به ايران با واکنش شديد دولت و دربار رو به رو شد و حتي شاه از ديدار او خودداري کرد. بهانه ورود اشرف به ايران تهيه مخارج بستري شدن پسرش بود، اما در باطن حامل خبر و بسته اي محرمانه بود که مي بايست شخصاً به برادر برساند.
پس از تلاشهاي زياد اشرف به واسطه نامه اي که توسط سليمان بهبودي به برادر فرستاد، موفق به ملاقات با محمدرضا در 7 مرداد 1332 شد. ملاقات در ابتدا حالتي تند و پرخاشگرانه داشت، اما در آخر با لحني آشتي جويانه به اتمام رسيد و اشرف پاکت را به دست برادر داد. اشرف روز بعد از اين ملاقات در 8 مرداد با هواپيما راهي اروپا شد و دقيقاً 9 روز بعد عمليات آژاکس که عبارت بود از يک سلسله عمليات نظامي جهت بازگرداندن قهري محمدرضا شاه به تخت سلطنت آغاز گشت. اين عمليات که توسط نظاميان ايراني انجام شد براي آمريکاييان بيش از 60 هزار دلار مخارج در برنداشت و باعث سقوط دولت مصدق گرديد. پس از کودتاي 28 مرداد 1332 دوره طلايي حکمراني اشرف پهلوي آغاز شد و او از وزنه هاي قدرت و از طرفداران مهم آمريکا در ايران شد.
__________________________
1. اشرف به دليل کارشکني و دخالت در امور سياسي به خواست دکتر مصدق به پاريس تبعيد شد. 2. اشرف پهلوي، من و برادرم، ص 244 . 3. گازيوروسکي. کودتاي 28 مرداد، ص 34. 4. اسناد سازمان سيا، ص 100.

  


روايتي از تاريخ ؛ پيدايش قراسوران دولتي در ايران



ناصرالدين شاه قاجار پس از بازگشت از سفر اروپا در سال 1290 ق، با پيشنهاد مشيرالدوله وزير امور خارجه مبني بر تشکل نيرويي





که با روشي نوين به حفظ و حراست از راهها و مناطق روستايي بپردازد موافقت نمود اين تشکيلات که طرحي کمرنگ از ژاندارمريهاي اروپا و بويژه کشور عثماني بود، به «قراسوران»( 1 ) مشهور گشت.
نظم و کارايي و توسعه اين نيرو در اوايل فعاليتش خوب بود. «به دستور سپهسالار ابتدا در راههاي اصلي خراسان، گيلان، گرگان و مازندران، سواراني مسلح برگماشتند و پاسگاههايي نيز براي آنها ساختند، سپس سپهسالار براي امنيت راههاي اصلي ديگر استانها و شهرستانهاي مهم کشور، استخدام نهصد و بيست سوار مسلح را در نظر گرفت و گزارش کار و نقشه محل استقرار پاسگاهها را روز پنجم شوال براي شاه فرستاد. شاه اين پيشنهاد را پذيرفت و دستور تأمين هزينه آن را داد.»( 2 )
عملکرد قراسوران تا هنگامي که زير نظر دولت بودند خوب و رضايت بخش بود ولي همين که دولت با هدف کاستن از هزينه ها حراست و نگهباني از راهها را به خان هاي محلي واگذار نمود و تشکيلات قراسوران را تابع آنها نمود، اين ارگان کارايي خود را از دست داد.
در نتيجه منظور اصلي که امنيت عمومي بود، حاصل نمي گرديد چه افراد قراسوران معمولاً از نوکران و گماشتگان و رعاياي خود خوانين محلي بوده و هر موقع هر کدام را مي خواستند، مي آوردند و هر يک را مايل نبودند، بيرون مي کردند و تعدادي اسلحه سيستم مختلف را هم که دولت داده بود هر لحظه به دست شخصي مي افتاد که صلاحيت و عدم صلاحيت دارنده آن مجهول و به علاوه عيب بزرگ کار اين بود که نفوذ و قدرتي اضافه بر نفوذ محلي به خوانين داده مي شد و روي همين جريانات يک نوع خودسري و ملوک الطوايفي ايجاد شده بود.»( 3 )
اين ارگان با همين شيوه تشکيلاتي تا پايان حکومت محمد علي شاه قاجار پابرجا بود ولي با پيروزي مشروطه خواهان ادامه کار قراسوران به صورت سابق امکان پذير نبود. «روي اين اصل اولياي امور دولت به فکر افتادند که تشکيلاتي مطابق قشون کشور تشکيل دهند تا قواي تأمينيه مرکزيت يافته، سازماني منظم و افرادي ديسپلينه به وجود آيد که مناسب با اوضاع روز بوده و بتواند نظم طرق و شوارع و دهستانها را به نحو مطلوب و عملي و قانوني تأمين کند.»( 4 )
سرمارلينگ سفير انگليس در ايران وضع امنيت راهها را بسيار بد توصيف کرده است: نفوذ حکومت مرکزي به کلي از ميان رفته است و شاهد آن نداشتن قدرت است در امر و تحکم به اطاعت حتي در مورد رؤسايي که تحت اختيار آن واقع اند در چنين اوضاع و احوالي دولتهاي وقت هر کدام به مقتضاي زمان و برحسب امکانات خود تدابيري براي تثبيت وضع مملکت به کار مي برند و به منظور رفع ناامني ها و بي نظمي هاي راهها درصد تشکيل سازمانهايي مجهز و مسلح بر مي آورند.( 5 )
ناصرالملک رئيس الوزراء براي رفع اين پريشاني ها معتقد بودند که «قشون» موجود بايد منحل شود و به جاي آن سازماني کوچکتر ولي فعال تر و پرتحرک تر به نام ژاندارمري نظام تشکيل گردد که وظيفه اعاده نظم و آرامش در مرزها و نواحي ايران (وظيفه ارتش) و حفظ امنيت در راهها (وظيفه ژاندارمري) هر دو را به عهده داشته باشد.
ولي از فحواي «قانون تشکيل ايالات و ولايات» که در چهاردهم ذيقعده 1325 ق يعني چند ماه بعد از معرفي کابينه ناصرالملک به تصويب مجلس شوراي ملي رسيد، چنين بر مي آيد که به موجب اين قانون، قواي انتظامي کشور در اين موقع، شامل «قشون» تابع وزارت جنگ؛ نظميه، ضبطيه و قراسوران تابع وزارت داخله گرديد، به صورتي که قشون براي حفاظت از مرزهاي کشور و براي حفظ امنيت در داخل شهرها و دهستانها و در طول راههاي کشور به ترتيب ادارات نظميه، ضبطيه و اداره قراسوران عهده دار مسؤوليت بودند.
آنچه از اسناد و شواهد بر مي آيد که قراسوران دولتي تا اواخر سال 1300 شمسي در برخي از ايالات و ولايات به فعاليت خود ادامه داد و از سال 1301 به بعد فعاليت قراسوران دولتي پايان يافت.
پانوشت ها:
1 - قراسوران: کسي که به سرکردگي فوجي از طرف سلاطين در راهها بنشيند تا قوافل را از منازل مخوفه حفظ نمايند.
2 - برگ هاي تاريخ، ص 136.
3 - تاريخ ژاندارمري، ص 22.
4 - همان.
5 - کتاب آبي، ج 1 ، سند شماره 85.
6 - تاريخ ارتش ايران از هخامنشي تا عصر پهلوي، ص 88 و 98.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com