تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگی
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
خراسان امروز
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-12
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 21مرداد ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ پري كوچولو

 
نسترن داوودي
پري كوچولو توي يك كلبه قشنگ در جنگل پري ها زندگي مي كرد. اين جنگل پر بود از پري هاي جور واجور. پري خوابها، پري آرزوها،





پري خنده ها و... پري كوچولو هم يك پري بود پري تنهايي ها. كار پري تنهايي اين بود كه از صبح تا شب توي شهر آدمها بگردد و بچه هاي تنها و غمگين را پيدا كند و يك جوري آنها را از تنهايي در بياورد.
اما يك مشكل بزرگ وجود داشت. اين روزها با اين همه پيشرفت و رايانه و بازي كامپيوتري ديگر كسي به پري نياز نداشت. هر بچه اي كه تنها مي شد مي نشست و بازي رايانه اي مي كرد هر وقت هم غمگين بود چند تا كارتون قشنگ نگاه مي كرد. خلاصه پري كوچولوي قصه ما يك جورهايي بي كار بي كار بود. او از صبح كه بيدار مي شد اين طرف و آن طرف شهر مي گشت تا يك بچه تنها پيدا كند و او را از تنهايي در بياورد. تازه هر وقت هم بعد از مدتي يك بچه تنها پيدا مي شد پري كوچولو نمي دانست چطور او را از تنهايي در بياورد . يا دستش به وسايل اتاق مي خورد و آنها را مي شكست . يا يك دفعه اي توي اتاق مي پريد و بچه  را مي ترساند و يا اينكه به جاي ظاهر كردن يك خرگوش ماماني براي بچه تنها يك اژدها ظاهر مي كرد . بعضي وقتها او آنقدر خرابكاري مي كرد كه بچه تنها از دست پري كوچولو خسته مي شد و شروع مي كرد به جيغ و داد كردن و پري قصه ما مجبور مي شد فرار كند. چون ممكن بود سر و كله يك آدم بزرگ پيدا شود. خب هيچ آدم بزرگي نبايد پري ها را ببيند. خلاصه پري تنهايي نمي توانست هيچ كار خوبي انجام دهد. بقيه پري هاي جنگل پري از دست او خيلي عصباني بودند و هميشه مي گفتند: تو آبروي همه پري ها را مي بري. هيچ پري تا به حال اين قدر دست و پا چلفتي و به درد نخور نبوده. پري كوچولو از اين موضوع خيلي ناراحت بود.
او در تمام عمرش حتي نتوانسته بود يك بچه را از تنهايي در بياورد. پري كوچولو آن قدر ناراحت بود كه حواسش نبود خودش چقدر تنها و غمگين شده. هيچ كدام از پري ها با او بازي نمي كردند و دوست نمي شدند. پري كوچولوي تنها و غمگين روزها را روي پشت بام خانه هاي شهر مي نشست و غصه مي خورد و شبها تا صبح از تنهايي خوابش نمي برد تا اينكه يك روز كه بالاي پشت بام نشسته بود دختر بچه اي از توي حياط پري كوچولو را ديد. دختر كوچولو داد زد: آهاي تو كي هستي؟ پري تنهايي سرش را بلند كرد و همين جور غمگين و غصه دار گفت: پري تنهايي. دختر كوچولو دلش براي پري تنهايي كه آن قدر تنها و غمگين بود سوخت و گفت: مي تواني بيايي و با هم بازي كنيم. پري كوچولو از شنيدن حرف دختر خوشحال شد و پر زد و وسط حياط نشست.
آنها خيلي زود با هم دوست شدند و بازي كردند. چند روز گذشت و پري كوچولو به شهر پري ها برنگشت. او همان جا پيش دوست جديدش ماند و با او بازي كرد. پري كوچولو خيلي خوشحال بود. دختر هم همين طور چون يك دوست خوب پيدا كرده بود. حالا مدتي است كه پري كوچولوي ما توي شهر آدم ها زندگي مي كند و دوستان زيادي پيدا كرده. او هر روز چند تا دوست تازه پيدا مي كند و بعضي وقت ها هم براي خوشحال كردن دوست هايش هر چي بخواهند براي شان ظاهر مي كند. از اسباب بازي گرفته تا خوراكي هاي خوشمزه.
پري كوچولوي ما ديگر تنها نيست و هر روز به دوست هايش سر مي زند و با آن ها بازي مي كند و آنها را هم از تنهايي در مي آورد. كسي چه مي داند شايد يكي از دوستهاي شما همين پري كوچولوي قصه ما باشد!

  


فكرهاي من

 

انسان هاي اوليه




زهرا مهربان
ديروز مامان اجاق گاز را روشن كرد و براي من يك صبحانه خوشمزه درست كرد. بعد هم من رفتم جلوي تلويزيون نشستم و برنامه كودك نگاه كردم. ظهر وقتي بابا از سر كار آمد براي من يك ماشين كوكي قشنگ خريده بود. يك لحظه با خودم فكر كردم چقدر خوب است كه من الان زندگي مي كنم و مي توانم همه اين چيزها را داشته باشم. راستش يك كمي دلم براي بچه هاي انسان هاي اوليه سوخت. بچه هاي آن زمان نمي توانستند اين جور چيزها را داشته باشند.
آنها نمي توانستند براي صبحانه نيمروي خوشمزه بخورند. شايد مجبور بودند تخم مرغ خام بخورند. تازه تلويزيون و كارتوني هم نبود كه سرگرم شوند . حتماً آنها همه روز را توي جنگل هاي پر از شير و پلنگ پرسه مي زدند. تازه وقتي باباي آنها از شكار بر مي گشت مطمئنم براي شان ماشين كوكي نمي خريد چون آن زمان اصلاً ماشين كوكي وجود نداشت. بيچاره بچه هاي انسان هاي اوليه. چقدر خوب است كه من در زمان انسان هاي اوليه زندگي نمي كنم.

ميهماني گربه ها
ديروز روي پشت بام ما حسابي شلوغ بود. چند تا گربه بعد از ظهر بالاي پشت بام اين ور و آن ور مي پريدند و ميو ميو مي كردند. من كه اصلاً نتوانستم يك ذره هم بخوابم. مامان از سر و صداي گربه ها حسابي عصباني شده بود و هي غرغر مي كرد و مي گفت: گربه هاي مزاحم جيغ جيغو. اما گربه ها كه اصلاً اين چيزها را نمي فهميدند و همين جور سر و صدا مي كردند.
من كه فكر مي كنم گربه ها آن بالا يك مهماني بزرگ داشتند. يك مهماني درست و حسابي. شايد گربه ها آن قدر مشغول بازي و حرف زدن بودند كه اصلاً متوجه نبودند چقدر شلوغ كرده اند و ممكن است ديگران را عصباني كنند. درست مثل وقت هايي كه ما خودمان مهماني داريم و آن قدر جيغ مي كشيم و سر و صدا مي كنيم كه گلو درد مي شويم. گربه هاي كوچولوي ناز نازي كه تقصيري ندارند. آنها فقط مي خواهند يك مهماني بگيرند و كمي عصرانه بخورند. يك مهماني گربه اي.

  


نويسندگان نوجوان كفشدوزك

 

من و گونگوري




محمد مهدي يزداني
خواب بودم كه دنگ، يك صداي بلندي به گوشم خورد. از خواب بيدار شدم و بيرون را نگاه كردم. ديدم يك سفينه قرمز توي حياطه. رفتم بيرون ديدم يه موجود يك چشم يك پا بيرونه. كمي ترسيدم و نرفتم جلو. گفتم: سلام. اون موجود گفت: سلام. اسمت چيه؟ گفتم: جينگيلي. پرسيدم: اسم تو چيه؟ گفت: گونگوري. گفتم: خونه تون كجاست و اينجا چه كار مي كني؟ گفت: گونگورستان. داشتم با سفينه ام دور مي زدم كه يك دفعه خراب شد و افتاد اين جا. حالا تو بلدي سفينه من را درست كني؟ كمي فكر كردم و گفتم: من بلد نيستم اما پدرم خيلي خوب بلد است. رفتم پدرم را از خواب بيدار كردم. گفتم: بايد يك سفينه را درست كني. پدرم خميازه كشيد و گفت؛ باشه. با پدرم رفتيم توي حياط، پدرم اول ترسيد و گفت: كاري كه با ما نداره؟ گفتم: نه فقط مي خواد سفينه اش رو درست كنيم. پدرم جلو رفت و مشغول كار شد و چند دقيقه بيشتر طول نكشيد كه سفينه درست شد. گونگوري از ما تشكر كرد و گفت: هر چي مي خواين بگين تا من بر آورده كنم. گفتم: يه جعبه پر از شكلات. گونگوري شكلاتها را به من داد و خداحافظي كرد و رفت. حالا هر وقت شكلات مي خورم ياد او مي افتم.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك

 

پسري كه دوست نداشت بخوابد
سوگند رحيم زاده
سپهر كوچولو پسر بازيگوشي بود. او يك روز تصميم گرفت ديگر نخوابد و همه اش بازي كند. از صبح تا شب و حتي شب هم نخوابد، چون از خواب بدش مي آمد. خواهر سپهر كه اسمش صبا بود گفت: سپهر جان اگر نخوابي مريض مي شوي. همه موجودات به خواب و استراحت احتياج دارند. اما سپهر گوش نكرد. او از صبح تا روز بعد بيدار بود. صبح كه شد خواب توي چشم هايش آمد. مادرش گفت: سپهر جان بايد به مدرسه بروي. اما سپهر خوابش مي آمد. اين اولين بار بود كه او از مدرسه فراري بود. او با تمام خستگي شروع كرد به مسواك زدن كه يك دفعه خواهرش گفت: سپهر چه كار مي كني؟! چرا مسواك را به سرت مي زني؟! سپهر تازه فهميد كه واي موهايش را هم كثيف كرده. او موهايش را به هر بد بختي بود تميز كرد.
وقتي دم در خانه رفت بچه هاي سرويس از خنده تركيده بودند. سپهر چشم هايش را ماليد و با تعجب گفت: چي شده؟! او نگاهي به خودش كرد. واي به جاي اين كه دستكش بپوشد جوراب پوشيده بود و به جاي كلاه هم روسري خواهرش را سرش كرده بود. سپهر حسابي خجالت كشيد و به خانه برگشت و خودش را مرتب كرد و ديگر هيچ وقت آن روز را فراموش نكرد .

  


خبر خبر خبردار

 

واي چه ساندويچي
حتما ديده ايد كه وقتي با پدر و مادرتان به ساندويچي مي رويد بعضي وقتها آقاي ساندويچي مي پرسد: ساندويچتان دو نون باشه يا سه نون؟ و آدمهايي كه با غذاي كم سير نمي شوند مي گويند سه نون. حالا در كشور مكزيك يك ساندويچ درست كرده اند كه 45 متر است.
جريان از اين قرار است كه آشپزهاي مكزيكي جمع شدند تا بتوانند طولاني ترين ساندويچ جهان را آماده كنند، البته آماده كردن اين ساندويچ كار ساده اي نبود براي همين 41 رستوران و نانوايي در پايتخت مكزيك يعني مكزيكو سيتي همكاري داشتند. بعد از اينكه اين ساندويچ آماده شد وزن آن  800 كيلو بود، اما نتوانست براي ثبت در كتاب ركوردها امتياز لازم را بياورد. درست است كه اين ساندويچ نتوانست در كتاب ركوردها ثبت شود، اما حتما با اين وزن زياد خود توانست آدمهاي زيادي را سير كند.

آفرين پيرزن كتابخوان
اگر ما بدانيم كه مطالعه چقدر خوب است و چقدر به ما در موفق شدن كمك مي كند تا مي توانستيم كتاب مي خوانديم، البته اين را دانشمندان و آدمهاي موفق در رشته هاي مختلف كشف كرده اند حالا بشنويد از يك پيرزن 95 ساله در انگلستان كه تا حالا 25 هزار جلد كتاب را مطالعه كرده است.
اين پيرزن كتابخوان مدير يك كتابخانه است و همكارانش فهميدند او سالهاست كتاب از كتابخانه مي گيرد و آنها را مطالعه مي كند آنها بعد از اين كار فهميدند اين پيرزن كتاب دوست و كتابخوان همه 25 هزار كتابي را كه در كتابخانه بوده، خوانده است.
بايد مطالعه كردن را از اين پيرزن ياد بگيريم، او با اينكه سن زيادي دارد، اما مطالعه را فراموش نكرده است و هنوز هم كتاب مي خواند، حتما اين پير زن اطلاعات زيادي درباره چيزهاي مختلف دارد چون هزاران كتاب خوانده است.

  


يك نامه يك دوست

 

سمانه هاشمي
مسؤول محترم كفشدوزك، با سلام.
من از شما ممنونم كه چهار شنبه ها بچه ها را چند دقيقه اي سرگرم مي كنيد. شما داستاني را كه من آن را از همه داستان هايم بيشتر دوست داشتم چاپ كرديد. من از شما مي خواهم كه شعر ها را بيشتر كنيد و داستان تصويري را بيشتر كنيد و كارهاي خوب را به بچه ها ياد بدهيد. از شما مي خواهم نقاشي ها را بزرگ تر و از رنگهاي تيره كمتر و از رنگهاي روشن بيشتر استفاده كنيد و حرفهاي خود را كه دوست داريد به بچه ها بزنيد چاپ كنيد. لطفا لطيفه هاي با مزه هم چاپ كنيد. از شما و دست اندركاران روزنامه قدس تشكر مي كنم.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com