|
انسان هاي اوليه

زهرا مهربان
ديروز مامان اجاق گاز را روشن كرد و براي من يك صبحانه خوشمزه درست كرد. بعد هم من رفتم جلوي تلويزيون نشستم و برنامه كودك نگاه كردم. ظهر وقتي بابا از سر كار آمد براي من يك ماشين كوكي قشنگ خريده بود. يك لحظه با خودم فكر كردم چقدر خوب است كه من الان زندگي مي كنم و مي توانم همه اين چيزها را داشته باشم. راستش يك كمي دلم براي بچه هاي انسان هاي اوليه سوخت. بچه هاي آن زمان نمي توانستند اين جور چيزها را داشته باشند.
آنها نمي توانستند براي صبحانه نيمروي خوشمزه بخورند. شايد مجبور بودند تخم مرغ خام بخورند. تازه تلويزيون و كارتوني هم نبود كه سرگرم شوند . حتماً آنها همه روز را توي جنگل هاي پر از شير و پلنگ پرسه مي زدند. تازه وقتي باباي آنها از شكار بر مي گشت مطمئنم براي شان ماشين كوكي نمي خريد چون آن زمان اصلاً ماشين كوكي وجود نداشت. بيچاره بچه هاي انسان هاي اوليه. چقدر خوب است كه من در زمان انسان هاي اوليه زندگي نمي كنم.
ميهماني گربه ها
ديروز روي پشت بام ما حسابي شلوغ بود. چند تا گربه بعد از ظهر بالاي پشت بام اين ور و آن ور مي پريدند و ميو ميو مي كردند. من كه اصلاً نتوانستم يك ذره هم بخوابم. مامان از سر و صداي گربه ها حسابي عصباني شده بود و هي غرغر مي كرد و مي گفت: گربه هاي مزاحم جيغ جيغو. اما گربه ها كه اصلاً اين چيزها را نمي فهميدند و همين جور سر و صدا مي كردند.
من كه فكر مي كنم گربه ها آن بالا يك مهماني بزرگ داشتند. يك مهماني درست و حسابي. شايد گربه ها آن قدر مشغول بازي و حرف زدن بودند كه اصلاً متوجه نبودند چقدر شلوغ كرده اند و ممكن است ديگران را عصباني كنند. درست مثل وقت هايي كه ما خودمان مهماني داريم و آن قدر جيغ مي كشيم و سر و صدا مي كنيم كه گلو درد مي شويم. گربه هاي كوچولوي ناز نازي كه تقصيري ندارند. آنها فقط مي خواهند يك مهماني بگيرند و كمي عصرانه بخورند. يك مهماني گربه اي. |