|
* جواد نعيمي
دست هايم بوي ماه مي گيرد، وقتي قلم را به نام شما جوهر مي کنم! انديشه ام مثل روز، روشن مي شود، وقتي گلدان يادت را در ذهنم آب مي دهم! در ديدگانم خورشيد طلوع مي کند، وقتي نگاهم را به ميزباني مهرت مي برم! زانوان قلم قوت مي گيرند، بدان گاه که از پلکان خاطرات روشن انتظار، بالا مي روم!
سرم با تمامي انحنا به پايين مي افتد، وقتي در برابر قامت کلماتي که براي از تو گفتن قيام کرده اند، به احترام برمي خيزم!
بهار مي شوم، آن زمان که تبرک عطر نامت را بر زبان خويش جاري مي کنم!
غنچه لبهاي واژگانم مي شکفند، وقتي اراده مي کنم سبزه يادت را با اشک ديدگانم آبياري کنم! مزرعه دلم از بهار سبز و خرم تر مي شود، آن گاه که پس از هر نماز به يادت قيام مي کنم و عاشقانه ترين سلام ها را بر بال نسيم، به سويت روانه مي سازم!
ستاره زيباي محمدي در همه جا متجلي مي شود، وقتي ترانه مهرت را زمزمه مي کنم!
و جرعه جرعه، جام انتظار را مي نوشم، تا آن گاه که آخرين نقطه را در کتاب غيبتت بگذاري! |