|
عباسعلي سپاهي يونسي
1 - 13 مرداد ماه سالمرگ نويسنده بزرگ هانس کريستين اندرسن بود؛ نويسنده اي که امروز براي همه آنهايي که دستي به قلم و

نوشتن دارند، چهره اي شناخته شده است؛ زيرا او خالق آثار جاودانه اي است که ميليونها نفر آنها را در سراسر جهان خوانده اند، از آنها کارتن ساخته شده است و حالا آن آثار جزو خاطرات خوب کودکان ديروز شده اند، کودکاني که براي جوجه اردک زشت غصه ها خورده اند و بر عريان بودن پادشاه در جمع مردمي که از روي ترس و تملق او را تعيين کرده اند، خنديده اند و افسوس خورده اند تا پادشاه بداند آن که راست مي گويد، کودک است که هنوز وارد دنياي بزرگترها نشده است که بياموزد، گاه بايد تملق گفت و آفرين، آفرين گفت، حتي اگر جناب پادشاه عريان به ميان مردم آمده باشد و...
آثار اندرسن آن قدر تأثيرگذار است که شاعري در ايران در غزلش مي گويد:

مرا گفتند جوجه اردک زشت
خدايا لااقل زيبا بميرم
2 - 28 مرداد چهلمين روزي بود که مهدي آذر يزدي با ما نبود و در جايي دورتر از دانمارک جايي که اندرسن باليد در يزد و در جاهاي ديگر از سرزمينمان براي آذر يزدي مراسم بزرگداشت برگزار شد.
چند روز قبل در حال نوشتن مطلبي براي سالمرگ اندرسن بودم و مطلب را به نيمه رسانده بودم که خواندن دوباره زندگي اندرسن بعد از مرگ آذر يزدي و خواندن دوباره کتاب زندگي و آثار مهدي آذر يزدي به همت محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) ذهنم را به سمت مقايسه زندگي اين دو نويسنده بزرگ برد، هر چند مي دانم اين مطلب، مطلب کاملي نيست اما مي تواند انگيزه اي براي مطالعه و نوشتن بيشتر باشد، براي آنها که دوست دارند درباره زندگي اين دو مطالعه بيشتري داشته باشند و اميدوارم کسي که توانايي بهتري از نويسنده اين مطلب دارد، با حوصله بيشتر به اين مقايسه بپردازد و خواننده مطلبي بهتر باشيم. در اين مجال اندک مي خواهم سرگذشت اين دو نويسنده را در دو بخش به مقايسه تشابه ها و تضادها بپردازم؛ نخست در نحوه زندگي و روابط خانوادگي و... و دوم نگاهي گذرا خواهم داشت به آثار خلق شده توسط اين دو نويسنده؛
اگر خواسته باشيم به بعد تقويمي زندگي اندرسن و آذر يزدي نگاهي بيندازيم، مي بينيم که آذريزدي در 88 سالگي و اندرسن در 70 سالگي از دنيا رفت، با اين نگاه در مي يابيم آذر يزدي نويسنده ايراني حدود دو دهه بيشتر از اندرسن زيسته است و البته هر دوي آنها تا زماني که توان داشته اند براي کودکان نوشته اند اما نگاهي گذرا به کودکي اين دو براي ما روشن خواهد ساخت، در عين شباهتهايي که زندگي خانوادگي اين دو دارد، اما راه آنها در نقطه حساسي از همديگر جدا مي شود که همان ارتباط خانوادگي اين دو با خانواده هايشان است و پيگيري آنچه اين دو به دنبال آن بوده اند در مواجهه با پدر و مادر.
اندرسن آن گونه که نوشته اند، پدرش کفاش کم درآمدي بود که به زحمت نان بخور و نميري براي خانواده اش تهيه مي کرد و مادرش زني جوان از خانواده اي ورشکسته، او زني عامي و بسيار خرافي بود که در هر چيز و هر کاري دست شيطان و اجنه و موجودات ناشناخته را مي ديد و مادر البته کسي بود که اندرسن در کودکي از او قصه هاي عاميانه فراواني را شنيده بود.
پدر اندرسن اگر چه دستي تهي داشت اما مردي آزادانديش و اهل مطالعه بود و آن گونه که نوشته اند کتابهاي فراواني را براي پسرش بازخواني کرده بود. او اگر چه به خاطر فقر نتوانسته بود به دانشگاه برود، ولي آرزوي آن را به دل داشت و اين آرزو و منش باعث شد ميل به مطالعه در درون فرزند زنده باشد، اندرسن ساعاتي را که پدر برايش کتاب مي خواند، بهترين لحظه هاي عمرش مي دانست. تحصيلات ابتدايي او البته نامرتب بود، زيرا اولين معلم او انساني خشن بود.
در آن طرف اين ماجرا زندگي مهدي آذر يزدي هم خواندني است. آذر يزدي در زندگي خود نوشته اش مي نويسد: «خانواده ما خانواده فقيري بود، اين کلمه «فقير» را در تهران به مردم نادار مي گويند ولي در يزد به گدا و توهين آميز است. ما ندار بوديم پدرم جز رعيتي و باغباني درآمد ديگري نداشت، کم سواد بود و خيلي خشک و وسواسي و متعصب. او مرا به مدرسه نگذاشت. مادرم و تمام منسوباتش بي سواد و عامي محض بودند.»
اگر چه اندرسن اين خوشبختي را داشت که پدرش برايش کتاب بخواند و او را به دنياي جادويي کلمات ببرد، ولي در خانواده آذر يزدي از اين چيزها خبري نبود، وقتي براي اولين بار و در هشت سالگي آذر يزدي مي بيند که پسر خاله اش کتاب دارد و او ندارد و شب، ماجرا را به پدرش مي گويد، در جواب مي شنود: «اينها به درد ما نمي خورد، گلستان و بوستان و تاريخ معجم کتابهاي دنيايي اند و ما بايد به فکر آخرتمان باشيم.» و آن شب مهدي آذر يزدي در زيرزمين خانه شان ساعتها گريه مي کند و به گفته خودش از همان زمان عقده کتاب پيدا مي کند. آذر يزدي هم در کودکي و در خانه مختصر خواندني مي آموزد اما اولين بار که به گفته خودش پشت نيمکت مدرسه مي نشيند در بزرگسالي است و هانس کريستين اندرسن از 17 سالگي به حمايت شخصي با نام آقاي «جوناس کولين» کارگردان به طور جدي به تحصيل پرداخت و علاقه اندرسن بيش از هر چيز تئاتر بود تا آن جا که در 14 سالگي به خاطر علاقه اش به تئاتر به «کپنهاک»رفت، آن هم در حالي که پدرش را در کودکي از دست داده بود و علاقه مادرش اين بود که او خياط شود، او در تئاتر موفق نمي شود و ضربه روحي سختي مي خورد تا آن جا که مي گويد: «اگر ايمان پابرجايم به خداوند نبود حتماً خود را کشته بودم.»
بعد از ناکامي در تئاتر آرزو داشت کسي مثل شکسپير، گوته، شيلر و... شود اما او آن گونه که بايد و شايد موفق نشد، هر چند اشعار او در مجله بزرگسالان به چاپ مي رسيد. وقتي که اولين اثر او براي کودکان به چاپ رسيد، آن چنان که بايد و شايد از او استقبال نشد و حتي عده اي از منتقدان توصيه کردند او از اين شيوه داستان سرايي دست بردارد چون در آن استعدادي ندارد. او در عين حال اين بخت را داشت که حامي اش آقاي «کولين» از پادشاه سوئد براي او کمک قابل توجهي براي سفر دو ساله به سراسر اروپا بگيرد، سفري که او را با برادران گريم، چارلز ديکنز، ويکتور هوگو و... آشنا و هم صحبت کرد. وقتي او مجموعه افسانه هايش را براي کودکان منتشر کرد، با استقبال آنها روبه رو شد و اندرسن به شهرتي جهاني رسيد.
اولين اثر اندرسن در 30 سالگي براي کودکان منتشر شد، اثري که البته آن چنان که بايد و شايد با استقبال روبه رو نشد و اولين اثر آذر يزدي هم در سن 35 سالگي. آذر يزدي آگاهانه دست به بازنويسي از آثار کهن براي کودکان زد و چاپ اولين جلد از «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» با استقبال مخاطبان روبه رو شد و باعث شد جلدهاي ديگر مجموعه هم به چاپ برسد.
اگر چه اولين نوشته هاي اندرسن براي کودکان با استقبال روبه رو نشد اما کتاب «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» در اولين جلدش توانست تأييد کسي چون جلال آل احمد را کسب کند و اين اتفاق کوچکي نبود، آن هم براي نويسنده اي که نمي دانست با اثر او چه برخوردي خواهد شد و حتي به گونه اي از برخورد ديگران با کتابش واهمه داشت.
اگر خواسته باشيم درباره موفقيت ها و آثار اين دو به اختصار بنويسيم، بايد به اين نکته اشاره کنيم که هر دوي آنها براي خلق آثارشان متون کهن و افسانه ها را مورد توجه قرار دادند، هر دوي اين نويسندگان غير از نوشتن براي کودکان در حوزه هاي مختلف کار کردند. هر دو براي بزرگسالان هم نوشتند اما معروفيت آنها تنها و تنها براي کارهايي است که در حوزه کودکان انجام داده اند. آذر يزدي 22 کتاب نوشته است اما آنچه معرف کار او براي ماست «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» است و اندرسن 165 قصه براي کودکان دارد که البته از ميان آن همه قصه چند قصه اش معرف اوست: جوجه اردک زشت، لباس جديد امپراتور، دخترک کبريت فروش و...
اگرخواسته باشيم به مهم ترين تفاوت اين دو نويسنده اشاره کنيم، راهي است که آنها در پيش گرفته اند، آذر يزدي خودخواسته و آگاهانه نوشتن براي کودکان را شروع کرد اما اندرسن بيش از هر چيز دوست داشت نويسنده و شاعر بزرگسالان باشد، هر چند کارهاي کودک او باعث شهرتش شد.
3 - راستي هم مهدي آذر يزدي و هم هانس کريستين اندرسن با اين که معروفيتشان به خاطر نوشتن براي کودکان است اما هرگز ازدواج نکردند. |