تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگی
ورزشي
هنري
گزارش
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 29مرداد ماه 1388


گفتگو با آزاده جانباز سرهنگ ابراهيم ذاکري / فرمانده کمپ اسراي عراقي در ايران؛
اين خون شهداست که نگهدارنده بچه هاي ماست



* فرحروز صداقت
گفتگو با آزاده جانباز سرهنگ ابراهيم ذاکري / فرمانده کمپ اسراي عراقي در ايران




جناب سرهنگ ابراهيم ذاکري، رزمنده 8 سال دفاع مقدس از لشگر 77 ثامن الائمه خراسان، زماني فرمانده کمپ اسرا بوده و زماني هم اسير.خاطرات وي از اردوگاه اسراي عراقي در ايران و اردوگاه اسراي ايراني در عراق نشان مي دهد که نگهداري اسرا و برخوردهاي انساني که در ايران با آنها صورت گرفته در حد يک ميهمان بوده نه يک اسير و اين بسيار ارزشمند و قابل طرح در جهان است زيرا اين برخوردها هم از قوانين ژنو پيشرفته تر و هم تا به امروز در جهان سابقه نداشته است.

* زنان، ايثارگران حقيقي 8 سال دفاع مقدس
او قبل از هر چيز از همسرش مي گويد، از صبر و تحمل او، از زحمتهايي که براي اداره خانه وخانواده وتحصيلات بچه ها در کودکي و بزرگسالي و در زمان 8 سال دفاع مقدس کشيده است، از ايثار و از خود گذشتگي هاي او ، اشک مجال را از او مي گيرد.
وي در ادامه ضمن تشکر و قدرداني از همسرش و مادران همسران شهدا و آزاده ها و جانبازان مي گويد: امروز زناني را که در 8 سال دفاع مقدس پشتيبان مردانشان در جبهه ها بودند بايد بسيار ارج نهاد. وي اين همسران را جلوه اي از محبت خدا تصوير مي کند و مي گويد که اگر گذشت، فداکاري، صبوري، اعتقاد و ايمان آنها نبود هيچ رزمنده اي نمي توانست 8 سال با آرامش در جبهه ها پايداري کند.
سرهنگ ذاکري عقيده دارد ايثارگران حقيقي در صحنه 8 سال دفاع مقدس زنان ما بودند و نام آنها بايد به عنوان مدافعان خط اول در تاريخ ايران ثبت شود.
وي با ياد آوري خاطرات گذشته اش ابتدا از ورود خود به ارتش چنين مي گويد : ابهت ارتش مرا جذب کرد. دوست داشتم فردي منضبط، جدي و مفيد براي جامعه ام باشم و با همين نيت وارد ارتش شدم تا حافظ امنيت مردم وکشورم باشم و اين عشق انگيزه ورود من به ارتش شد.
* فرمانده کمپ اسرا شدم
سرهنگ آزاده ابراهيم ذاکري پس از بيان خاطراتي از خدمت در ارتش در دوران انقلاب، به ناآرامي هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي اشاره مي کند ومي گويد: اندکي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اقصي نقاط کشور مثل کردستان و گنبد و سيستان شلوغ شد. ارتش هم وارد شد و کمک کرد تا آرامش وامنيت حفظ شود.
اوج اين ناآرامي ها جنگ تحميلي بود و من يک ماه پس از شروع جنگ داوطلبانه به همراه سرگرد کهتري به اهواز و بندر امام و بعد هم به سختي خود را به آبادان رسانديم. آبادان در محاصره بود. ما در آبادان، از يک طرف با ستون پنجم درگير بوديم و از طرفي تمام فکر و ذکرمان شکستن محاصره آبادان بود تا اين که عمليات ثامن الائمه (ع) انجام شد و پيروزيهاي بزرگي در اين عمليات نصيب ما شد و به عقيده من اوج خورد شدن صدام در همين عمليات بود.ما در عمليات ثامن الائمه (ع) کمترين تلفات را داديم و بيشترين اسير را گرفتيم وشش ماه بعد عمليات فتح المبين انجام شد که در آن هم پيروز شديم و تعداد زيادي اسير گرفتيم.
بعد از اين عملياتها اواخر سال 61 بود که به مشهد آمدم و با اين که درجه پاييني داشتم به من حکم مسؤول کمپ اسرا را دادند.اين سرهنگ آزاده در ادامه مي گويد: با توجه به اين که من ورزشکار بودم اول کاري که انجام دادم امکانات ورزشي براي اسرا فراهم کردم. حس مي کردم اينها از خانواده هايشان دور هستند اسير هستند، احساس نااميدي مي کنند و تنها چيزي که مي تواند سلامت فکري وذهني اينها را برگرداند ورزش است.
* ابتکارات در اردوگاه مشهد بسيار سازنده بود
فرمانده اردوگاه اسرا در زمان دفاع مقدس در باره برنامه ريزي وتصميم گيري در نگهداري از اسرا مي گويد: در آن زمان ما آمادگي و امکانات لازم براي نگهداري اسرا را نداشتيم و کاري انجام مي داديم که فکر مي کرديم رأفت اسلامي ما را به آن توصيه کرده است و اسرا بايد با تمام شرايطي که اسلام تعيين کرده نگهداري شوند.بارها آية ا... حکيم سرزده به کمپ آمدند و وضعيت نگهداري اسرا را از نزديک مشاهده کردند. حاج آقاي نظران، مسؤول اسرا در ايران به کمپ سر مي زدند و دستورهاي لازم را مي دادند. نا گفته نماند در ميان اسرا بعثي زياد بود و اينها عامل تحريک بقيه براي اغتشاش و خيلي خطرناک بودند. ما با ابتکارات خودمان سعي کرديم با ورزش و مسابقات و کارهاي دستي وقت اينها را پر کنيم که همه اين ابتکارات بسيار سازنده بود.
وي در ادامه از خصوصيات خاص اسراي عراقي چنين مي گويد: در يک ماه اول خيلي ترسيده بودند ولي به مرور زمان به محض اين که فهميدند اين جا اردوگاه است نارضايتي واعتراض و مخالفتشان شروع شد به طوري که علناً از صدام صحبت مي کردند ومدعي بودند به همين زودي صدام در جنگ پيروز مي شود و ما آزاد خواهيم شد و ...!
کاري که ما کرديم اين بود که با آنها مقابله نکرديم، آنها را تحمل کرديم، با آنها غذا خورديم، فوتبال بازي کرديم و در برنامه هايشان آنها را ياري کرديم. کم کم اعتماد کردند اصلاح شدند و به جز بعثي ها اکثراً احساس پشيماني و توبه کردند اما بعثي ها را هر کار کرديم اصلاح نشدند و سرانجام مجبور شديم بعد از يک سال آنها را جدا کنيم.
* بهترين امکانات را براي اسرا فراهم کرديم
سرهنگ ذاکري در باره زمان معرفي اسرا به صليب سرخ مي گويد: در بدو ورود اسرا امکان معرفي آنها به صليب سرخ فراهم نبود ولي بعد از مدتي که شرايط خوبي در اردوگاه فراهم شد اينها به صليب سرخ معرفي شدند زيرا اينها در آغاز جنگ اسير شده بودند و ما امکاناتي براي اين همه اسير پيش بيني نکرده بوديم اما در کمترين زمان بهترين امکانات را به وجود آورديم و در نهايت اردوگاه لشگر 77 يکي از بهترين اردوگاههاي ايران و به يقين جهان از نظر امنيت و آرامش شد و شايد بتوان ادعا کرد که در هيچ جنگي چنين امکاناتي براي اسرا طبق قانون ژنو وجود نداشته است.
تا جايي که ما اينها را با کمترين نگهبان به حرم و هيأت نجفي ها مي برديم بدون اين که اتفاقي بيفتد يعني از جهت بهداشت فردي وعمومي، دارو ودرمان،تغذيه مکفي، آموزش، سواد آموزي، ورزش، تفريح و خلاصه تمام امکانات در حد فرمانده اردوگاه براي آنها فراهم شد. به طوري که کم کم اکثريت اسرا به جز دلتنگي براي خانواده هايشان هيچ مشکلي نداشتند.
18 ماه من فرمانده کمپ اسرا در مشهد بودم و زماني که احساس کردم کارها روبراه است دوباره به جبهه بر گشتم.
* و سرانجام اسير شدم
سرهنگ ذاکري مي گويد: من در 90 در صد عملياتها شرکت داشتم و وقتي بعد از عمليات رمضان دوباره عازم جبهه ها شدم، همزمان با قرار داد 598 بود که عراق با هدف اسيرگيري و ايجاد رعب و وحشت به ايران حمله کرد و متأسفانه ما در فکه اسير شديم.
بعثيها را به العماره بردند(حتماً درباره شکنجه هاي خاص آنان قبلاً خيلي شنيده ايد و من تکرار نمي کنم) و بعد ما را به زندان البشير بغداد منتقل کردند. سه ماه در سلول بوديم. بعد ما را به اردوگاه موصل تکريت بردند و تا روزي هم که در اردوگاه بوديم مخفي بوديم و اسارتمان اعلام نشد.
البته بايد بگويم تجربه کمپ من در ايران آنجا خيلي به دردم خورد. در اردوگاه واقعاً هيچ امکاناتي نبود و من از کمترين امکانات براي برنامه ريزي و پرکردن وقت بچه ها استفاده مي کردم. مثلاً پارچه هاي پاره را گرد کرده با آنها توپ درست مي کرديم و بازي مي کرديم و تا جايي پيش رفتيم که براي خودمان فدراسيون درست کرديم، از ورزشهاي مختلف که حتي باعث جذب نگهبانهاي عراقي هم شده بوديم.
بهترين خورشت ما پوست بادمجان بود و ما باروزي دو سه قاشق برنج حتي بدون آب آشاميدني سرد به زندگي ادامه مي داديم. ما در آسايشگاه هايي زندگي مي کرديم که فقط جا براي ده نفر بود اما ما 25 نفر بوديم، نه آب داشتيم ونه دستشويي! دو تا ظرف در داخل آسايشگاه بود براي دستشويي! براي هيچکس باور کردني نيست که ياد آوري اين خاطرات به تلخي همان روزهايي است که گذشت و اين همه شکنجه بعد از قرارداد صلح بود. ما روي زمين مي خوابيديم و حتي پتو هم به ما ندادند!
فکر کنيد رفع حاجت در آن آسايشگاه چقدر سخت بود اغلب مريض بوديم نه کولر و پنکه اي نه غذاي درستي. در هر هفته به هر دو نفر يک سطل آب مي دادند تا با آن استحمام کنند و اين طرز نگهداري اسراي ايراني در عراق بود.وقتي ما اردوگاههاي ايران را با عراق مقايسه مي کرديم که چگونه در کمترين زمان چه امکاناتي براي اسرا فراهم کرديم از قبيل آسايشگاههاي ايمن، پتو، امکانات ورزشي، امکانات تحصيلي، حمام، لوازم بهداشتي شخصي و... که حتي از استانداردهاي بين المللي هم بسيار پيشرفته تر بود و مي ديديم چه فاصله وچه تفاوت فاحشي با جايي که بوديم دارد بهت زده مي شديم.
ما فقط با تکيه وتوکل به خداوند متعال، در همان جايگاه تنگ هم بيکار ننشستيم و در همان جا براي خودمان امکانات به وجود آورديم. از کلاسهاي آموزشي تا ورزش و کارهاي دستي و... که اوقات فراغت بچه ها پر شود. ما در اسارت از «هيچ» بيشترين بهره را مي برديم. آنقدر با هم در اثر برنامه ريزي نزديک شديم و به وحدت رسيديم که شکر خدا نه منافقين ونه بعثي ها به هيچ وجه نتوانستند به ما نزديک شوند هر چند در ميان خوديها جاسوس از طرف عراق داشتيم.
* آخرين نفراز اسرا بودم که تحويل شدم
سرهنگ ذاکري درباره آزادي خود از بند بعثي ها مي گويد، جالب است بدانيد که ما عده اي بوديم که لب مرز به هنگام معاوضه اسرا اسممان به صليب سرخ داده شد و من آخرين نفري بودم که تحويل داده شدم طوري که مرزها بسته شده بود.
خانواده ام و اهل محل هم روزهاي اول آزادي اسرا داربست بسته بودند و چراغاني کرده بودند و وقتي ديده بودند همه اسرا آمدند نااميد شده و همه فاميل ها رفته بودند. من وقتي به کرمانشاه رسيدم با خانه تماس گرفتم و گفتم من آمدم. آن نفري که گوشي را برداشت غش کرد. وقتي به خانه رسيدم از طرف لشگر استقبال گرمي از من کردند ومن بعد از چند روز دوباره به فعاليت ادامه دادم تا نشان دهم که ما هميشه مقاوم هستيم، حتي بعد از بازنشستگي. هم اکنون هم منتخب استان خراسان در هيأت امناي مؤسسه مرکزي احرار هستم که تعدادي از آزادگان سهامدار آن هستند و ما به کمک هم اين جا را اداره مي کنيم و تا حالا هيچ کمکي از طرف مسؤولان به ما نشده است. يک بار کارمان به بن بست خورد و دوباره شروع کرديم و به لطف خدا الان مشغول کاريم.
* فرزنداني سالم و صالح براي پدر و مادر
اين سرهنگ آزاده ضمن رضايت و قدرداني از زحمات همسر و رضايت از فرزندان خود مي گويد: چهار فرزند دارم، يک دختر و سه پسر که جزو نخبگان هستند. پسرانم دو دوره دانشجوي نمونه کشوري در رشته دندانپزشکي شدند و به خاطر اختراعاتشان پارسال در انگلستان تنديس دبل گلد و مدال طلا گرفتند.
البته اينها با خرج خودمان به انگلستان رفتند. من در اين جا مي خواهم گله اي کنم و از مسؤولان بپرسم که بنياد براي اين بچه هاي نخبه چه تسهيلاتي فراهم کرده است؟ چقدر تبليغات کرده اند که فرزند يک رزمنده يک نخبه علمي در کشور است؟ ما از اين بچه ها در خانواده ايثارگران نمونه هاي زيادي داريم و اين بچه ها با تمام بي توجهي ها در کشور مانده اند تا خدمت کنند. علتش هم اين است که براي ماندن اين ها ما شهيد داده ايم، اسير شديم، جانباز شديم قطع نخاع داديم و معتقديم اين خون شهداست که نگهدارنده بچه هاي ماست.
اين آزاده جانباز ضمن گلايه هاي بسيار از سازمان ايثارگران و مسؤولان که بعداً درج خواهد شد درباره مسؤوليت آزادگان در پيام رساني به نسل جوان و نسلهاي آتي مي گويد: يک بار که مسؤولان سري به ما زدند يکي از مسؤولان از پسرم پرسيد چه عاملي باعث شد که شما به اين درجه از موفقيت برسيد؟ پسر بزرگم به من نگاه کرد واشک از چشمانش جاري شد و گفت من و خواهرم تصميم گرفتيم که فرزنداني سالم وصالح براي پدر و مادرمان باشيم و کساني باشيم که در اين مملکت دينمان را ادا کنيم و اگر موفق شديم آن وقت تازه توانسته ايم ذره اي از زحمات پدر و مادرمان را که در جبهه ها و اسارت بوده اند را اين جوري جواب دهيم و شايد بتوانيم خستگي را از تنشان در کنيم و من از سويداي دل اشک ريختم.
* احياي جايگاه معنوي
آزاده جانباز ابراهيم ذاکري، حفظ ذخاير معنوي را واجب مي داند و در اين باره مي گويد: ما آزاده ها بايد بتوانيم همانند سفيران عاشورا واقعيتهاي 8 سال دفاع مقدس و جايگاه شهدا، جانبازان، آزاده ها و خانواده هايشان را به گوش جهانيان برسانيم والا ضرر خواهيم کرد.
مسؤولان بايد بفهمند که احياي جايگاه معنوي 8 سال دفاع مقدس بزرگترين خدمت به انقلاب اسلامي و وفاداري به حضرت امام (ره)، شهدا و مردم است و در اين باره تا به امروز بسيار سهل انگاري شده است. البته حالا هم دير نشده و جلوي ضرر را هر وقت بگيري منفعت است.
وي در پايان اظهار مي دارد: ما خانواده هاي ايثارگران بيش از آن که به امکانات نياز داشته باشيم علاقه منديم به کمک مسؤولان و رسانه ها ذخيره هاي معنوي ما احيا شود تا آيينه اي روشن و شفاف براي نسل جوان و الگويي براي آنان باشد و اگر اين ذخاير حفظ و در جامعه منعکس شود مي تواند انگيزه اي براي افزايش عرق مذهبي و ملي جوانان ما باشد تا ايران اسلامي را در مقابله با دشمنان براي هميشه بيمه کند.

  


نامه هايي از ملکوت



*کامران شرفشاهي
نامه هاي شهيد سيدحسين علم الهدي پيش از آنکه مخاطبي خاص داشته باشد، در پي سخن گفتن با جامعه است و از دردها و



زيبايي ها و زشتي ها چنان سخن مي گويد که سخن از دل برآمده اش، لاجرم بر دل مي نشيند و انديشه مخاطب را به تکاپو برمي انگيزد.
شهيد علم الهدي نامه هايش را بيشتر با آرزوي «فلاح» آغاز مي کند که بي اختيار آدمي را به ياد فراز ارجمندي از اذان مي اندازد و نمايانگر نگاه عاشقانه و دين باور اوست، نگاهي که حاصل مطالعات و تعمق او در خويش و جهان است.محتواي نامه ها در نظر نخست مبين اين حقيقت است که نگارنده با روحي لطيف و دردمند و ذهني معناگرا و جستجوگر همانند غواصي است که مي کوشد تا به ژرفاي اقيانوس هستي راه يافته و با صيد صدفهاي دشت تر، مرواريدهاي درخشان حقايق را به دست آورد.
او صميمانه مشتاق است تا آنچه را که خود به زحمت يافته است، به رايگان در اختيار عموم قرار دهد و جانهاي ساکن و ساکت، سرد و ظلمت زده را برانگيخته و مشتعل سازد.نامه هاي شهيد علم الهدي دعوت به بيداري و جهاد با پليدي ها و پلشتي هاست و چنين نامه هايي چه پاسخي مي تواند داشته باشد جز بازگشت به خويشتن، خوسازي و ايستادگي در برابر دنيايي که از فريب و دسيسه آکنده است و بوي تعفن و تفرعن آن مشام جهان بشريت را مي آزارد.
نامه ها از حرفهاي معمولي و پيش افتاده تهي است و هر نامه روايتگر درک و دريافتي تازه و دردمندانه از حيات انسان گرفتار آمده در گرداب انواع توطئه هايي است که رو به فزوني است و مخاطراتي که نبايد نسبت به آن غفلت ورزيد.
در واقع اين نامه ها بيانگر درک ژرف نويسنده آن از اوضاع حساس زمانه و احساس نياز او براي سخن گفتن به منظور آگاهي بخشيدن و همسويي با آسمان و عشق است.
فضاي نامه ها از دغدغه هايي حکايت دارد که درد انسان روزگار بحران زده ماست، انساني که در چنبره مصرف زدگي و پوچ انگاري اسير شده و سعادت و نيکبختي را در مفهوم وارونه آن جستجو مي کند و نمي يابد. از اين رو انسان معاصر، انساني است که پاي در گل «بودن» دارد و رؤياي رفاه هرچه بيشتر به شکل امروزينش او را به درجا زدن و به تصور حرکت به دور خويش گرديدن وادار نموده است و به همين سبب زندگي او خالي از معناي«شدن» و آفريدن است.
انسان امروز کار مي کند تا به خيال خويش بهره مندتر زندگي کند و زندگي مي کند تا به کار يکنواخت و منهاي انديشه و عشق ادامه دهد و در اين مدار بسته با تشنگي و حسرت افسرده مي شود، او برده تمام عيار مدلها و مدهاست و با اين حال خود را آزاد مي پندارد.
شهيد علم الهدي در نامه هايش نگران نه تنها امت اسلامي، بلکه بشريتي است که هدف اصلي و اساسي زندگي خويش را گم کرده است و در بيغوله هاي دنيا به دنبال گمشده اي مي گردد که نمي داند چيست و چگونه بايد آن را يافت، انساني که براي دانايي و رسيدن به کمال مطلوب احساس نياز نمي کند و آنچنان بنده تام و تمام عصر ماشين و مدرنيسم است که تنها به نداي تبليغات پاسخ مي دهد و گوشهايش ديگر هيچ آوايي را نمي شنود.
چنين انساني محصول بي اراده عصري است که آدمي را مي سازند تا سازنده و آفريننده نباشد. اگر حافظ مي گويد:
غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
انسان عصر حاضر را آن گونه بار مي آورند که از شدت مصرف زدگي و تب به روزشدن( day to day ) حتي فرصت نگريستن خويش را در آينه ندارد و هرگز نمي تواند به وابستگي ها و دلبستگي هاي دروغيني که برايش فراهم کرده اند شک کند، گامي بردارد، اشکي بيفشاند، خلوتي داشته باشد و مثل مولانا دلتنگ باشد از اينکه مرغ باغ ملکوت است و اسير دانه و دام دنيا.شهيد علم الهدي در نامه هاي خويش يگانه راه رهايي را در تمسک به قرآن کريم، احکام آيين مبين اسلام و سيره و گفتار خاندان پاک وحي مي داند و پيروي همگان را متضمن بقا و اعتلاي جامعه اسلامي.
روح بزرگ و بيقرار او آنچنان از سخنان بزرگان به وجد و شعف درمي آيد که دلش مي خواهد همه در اين شادي و ثروت گرانبها سهيم باشند و قلبهايشان از چنين لذتهاي ناب و عظيمي بي نصيب نماند. و به راستي چه موهبتي است درک لذتهاي معنوي که برتر از تمامي لذتهاي جهان است و دريغ که چنين لذايذي بر همگان آشکار نيست تا دل از سوداي جهان بشويند و روحشان در آسمان معنا به پرواز درآيد و تا آنجا پر بگيرند که به شايستگي شهادت نايل آيند.
جاي دريغ فراوان دارد اگر در پي آن نباشيم که خلوتهاي خود را به کلام آسماني به يادگار مانده از شهيدان پيوند نزنيم تا براي لحظاتي که مي تواند سرنوشت ما را دگرگون کند در رايحه آسمان تنفس کنيم و آسماني شدن به تجربه بنشينيم، شايد ما نيز آسماني شويم!

  


لبخند در اسارت ؛ پذيرايي با شکلات



* از بي نمکي
يکي از بچه هاي اهواز به نام نصرا... قرايي در يکي از نامه هايش خطاب به مادرش چنين نوشته بود: « مادر جان، حتماً همراه جواب



نامه برايم عکس بفرستيد، چون نامه بدون عکس مثل غذاي بدون نمک است. » و با اين مثال خواسته بود بر ارسال عکس تأکيد داشته باشد. چند روز گذشته بود تا اين که ديديم سر و کله عراقي ها پيدا شد. بچه ها را جمع کردند و يکي از آنها خطاب به ما گفت: کِي غذاي ما بي نمک بوده که در نامه هايتان از بي نمکي غذا شکايت مي کنيد؟ شما قدر خوبي هاي ما را نمي دانيد. بعد هم نامه را براي ما خواندند. بچه ها که پي به موضوع برده بودند، به زور توانستند به عراقي ها بفهمانند که در اين نامه چنين منظوري در کار نبوده است و هر طور بود شرشان را کوتاه کردند.
* تولد صدام
روزي عده اي از افسران و سربازان عراقي در محوطه حاضر شدند و اعلام کردند چون اين روزها مصادف با تولد صدام است، شما نيز با ملت عراق بايد همصدا شويد و جشن بگيريد.
البته، برنامه جشن را نيز خود آنها مشخص کردند، بدين شکل که پذيرايي با شکلاتهايي باشد که توسط نيروهاي عراقي خريداري شده بود و البته سر ماه هم چند برابر پولي را که براي خريد اين شکلات ها داده بودند، از حقوق ما تحت همين عنوان کسر کردند.برنامه ديگر، اجراي رقص و پاي کوبي بود که ديديم يکي از بچه ها براي اين کار داوطلب شد. اين موضوع براي ما بسيار سنگين بود، اما تا ساعت برگزاري آن هيچ کاري از دستمان ساخته نبود.
برنامه شروع شد؛ قبل از اجراي آن، چه فکرها و چه دغدغه هايي که نداشتيم اما با آغاز برنامه حقيقتاً مسرور شديم زيرا آن عزيز دلاورمان شعري ساخته بود مثلاً در رثاي افرادي که بيشتر عراقي ها منظور بودند و در آن مطالب تمسخرآميز و گاه اهانتهايي را گنجانده بود که وقتي به آن عبارتها مي رسيد، با دست به طرف افسران و سربازان عراقي اشاره مي کرد.
پس از خاتمه برنامه، حقيقتاً تا اندازه اي از بار غمهايمان سبک شده بوديم، اما از طرفي با خيانت يکي از جاسوسها و لو دادن مطالب سروده شده پيش افسر عراقي، آن عزيزمان را بردند و چنان رفتار و ضرب و شتم وحشتناکي را بر او اعمال کردند که تا مدتها خنده را بر روي لبهايش نديديم.
* کپسول خبري
«خبر»، يکي از واژه هاي دلپذير و در عين حال حساس و خطرناک دوران اسارت قلمداد مي شد و البته خود خبر نيز چند بخش و مجموعه را دربر مي گرفت. خبر از کشورمان، خبر از کشور غاصب، خبر از ساير اسرا و دوستاني که با هم و يا در کنار يکديگر بوديم. براي انتقال اخبار نيز اگر کسب مي شد، راه ها و روشهايي وجود داشت، از جمله انتقال از طريق کپسول. بدين شکل که بچه ها به دلايل مختلف و البته اکثراً واهي به پزشک عراقي اردوگاه مراجعه مي کردند و پس از اين که موفق مي شدند از اين کپسولها بگيرند، محتويات درون آنها را خالي مي کردند و خبرهاي نوشته شده روي برگه کاغذ سيگار را در آن مي گذاشتند و انتقال مي دادند.
يک بار يکي از برادران به نام آقاي امينيان براي فراهم کردن اين وسيله ارتباطي، به پزشک عراقي اردوگاه مراجعه کرد و لحظاتي بعد با حالي نزار و رنگي پريده لنگ لنگان آمد. ماجرا را پرسيديم و او گفت: اين بار هم مثل ساير دفعات و به همان شيوه به پزشک مراجعه کرديم و انتظار داشتم کپسولهاي چرک خشک کن را تجويز کند، ولي متأسفانه و يا از جهتي خوشبختانه براي بيماران حقيقي آمپولش را آورده بودند و او هم آمپول تجويز کرد و يک سرباز عراقي چنان ناشيانه اين آمپول را زد که مرا به اين روز انداخت.

  


رئيس سازمان دانش آموزي تهران:
همايش بزرگ شهداي دانش آموز 13 آبان برگزار مي شود



رئيس سازمان دانش آموزي شهر تهران گفت: از سوي سازمان دانش آموزي شهر تهران همايش بزرگ شهداي دانش آموز شهر تهران، 13 آبان برگزار مي شود.






حجة الاسلام والمسلمين علي اکبر صفرپور در گفتگو با فارس اظهار داشت: سازمان دانش آموزي براي شناخت دانش آموزان از وضعيت و شرايط زندگي شهداي دانش آموز و قدر و منزلت آنها، برنامه هايي را در اين خصوص برگزار مي کند.
وي اضافه کرد: دانش آموزان از خانواده معظم شهداي دانش آموز شهر تهران سرکشي کرده و والدين شهدا به بازگويي خاطرات و وصاياي آنها خواهند پرداخت.رئيس سازمان دانش آموزي شهر تهران گفت: دانش آموزان و عضو تشکلهاي پيشتازان در يک ارتباط نزديک و بدون واسطه در منزل شهداي دانش آموز حضور خواهند رفت و به خواندن دعاي توسل براي شادي روح شهدا خواهند پرداخت.

  


چمران در گراميداشت شکست حصر پاوه: آزادسازي پاوه هويتي دوباره به اين منطقه بخشيد



يادواره سرداران و 600 شهيد منطقه اورامانات و گراميداشت شکست حصر پاوه، در شهر پاوه برگزار شد.
به گزارش ايسنا، مهندس مهدي چمران رئيس شوراي شهر تهران در اين يادواره، گفت: به جرأت مي توان ادعا کرد که آزادسازي پاوه هويتي دوباره به اين منطقه بخشيد و جا دارد رسانه ها هرچه بيشتر به اين موضوع بپردازند.
برادر شهيد چمران، از آزادسازي پاوه به عنوان حماسه اي هميشه ماندگار در تاريخ کشور نام برد و گفت: اينگونه حماسه ها نه به خاطر کشت و کشتارهايي که در آن به وقوع پيوسته پر اهميت است، بلکه به خاطر معنويت آنهاست که در تاريخ کشور ماندگارند.وي افزود: از اهميت حماسه پاوه همين بس که بدانيم اگر شهر پاوه سقوط مي کرد کردستان از بدنه کشور جدا مي شد و الان اين ديار سرافراز و غيور جزو کشور ما محسوب نمي شد.
وي با نقل خاطراتي از حماسه پاوه، گفت: 15 هزار نيروي مسلح به مدت 12 روز اين شهر را محاصره کرده و حلقه اين محاصره به گونه اي تنگ شده بود که عملاً امکان ورود هيچ نيرو و تجهيزات کمکي وجود نداشت.
وي افزود: در حالي که شهر پاوه در مرز سقوط قرار داشت و چيزي نمانده بود که به طور کامل به دست ضد انقلاب و منافقين بيفتد، شهيد مصطفي چمران با شجاعت زير رگبار گلوله هاي دشمن با يک فروند هليکوپتر وارد شهر پاوه شد و مبارزات خود را آغاز کرد.
چمران گفت: حضور شخصي مانند شهيد چمران در پاوه با آن سختي هاي فوق العاده، شجاعتي دوباره به مردم اين شهر داد و با جوشش غيرت هميشگي، آنان موفق شدند پاوه را از چنگال دشمنان نجات دهند.
رئيس شوراي شهر تهران عنوان کرد: اين حماسه تاريخي نشان داد سلاح ايمان برنده تر و کارگرتر از هر سلاح ديگري است که در اختيار مردم پاوه و اورامانات قرار دارد.

  


پيکر پاک دو شهيد در اراک تشييع شد



مراسم تشييع پيکر پاک دو شهيد با حضور جمعي از مسؤولان و مردم شهيدپرور در اراک برگزار شد.




به گزارش ايسنا، مراسم تشييع پيکر پاک شهيد «احمد منتظري عقيل آبادي»، جانباز 70 درصد در اراک برگزار شد.اين جانباز بسيجي در عمليات بيت المقدس در سال 61 در منطقه خرمشهر مجروح و در سن پنجاه سالگي به فيض شهادت نايل شد. مراسم تشييع پيکر پاک اين شهيد در روستاي عقيل آباد به خاک سپرده شد.بر اساس اين گزارش، مراسم تشييع سرباز وظيفه «حسين جديدي» نيز ازگلزار شهداي اراک برگزار شد.
گفتني است، شهيد «جديدي» در منطقه سومار و در حين پاکسازي مناطق مين به فيض شهادت نايل شد و پيکر مطهر اين شهيد بزرگوار در روستاي گيلي به خاک سپرده شد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com