|
* بهناز تقي پور
روزي روزگاري يک دختر با مامان و باباش زندگي مي کرد. پري پري خيلي بچه زرنگي بود. اما خيلي بازيگوش بود. پري پري کلاس اول بود. يک روز مادر پري پري ديد او ديگه درس نمي خواند. براي همين رفت به اتاق پري پري. پري پري وقتي ديد صداي در مي آيد، رفت و زير تخت خوابش پنهان شد. مادرش داد زد: پري پري. ولي او پاسخي نداد. مادرش رفت تا داخل اتاق را بگردد.
پري پري با خودش گفت: بروم و به مامان بگويم زير تخت خواب بودم. اما بعد پشيمان شد و گفت: نه، بزار ببينم چه کار مي کند.مادر که ديد از پري پري خبري نيست، گفت: گمان کنم با دوستانش در کوچه بازي مي کند.
شب شد، پري پري هنوز زير تخت بود. مادرش ديد پري پري هنوز نيامده و گفت: حالا چه کار کنم. من پري پري مي خوام. خدا جون! حالا چه کار کنم. پري پري وقتي صداي مادرش را شنيد، از زير تخت بيرون آمد و معذرت خواهي کرد. مادر پري پري خوش حال شد و او را بخشيد. |