تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگی
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-08-26
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 4شهریور ماه 1388


آي قصه قصه قصه؛ مومو خجالتي



* نسترن داوودي
مومو خيلي خيلي خجالتي بود. او يک خرگوش کوچولوي بانمک بود که با مادر و پدرش در سوراخ يک درخت بزرگ خانه داشتند. مو





مو از همان روزهاي اول تولدش خجالتي بود و تا يک نفر را مي ديد، لپ هايش مثل گوجه فرنگي قرمز مي شد و سرش را پايين مي انداخت. توي جنگل بزرگ بلوط مومو کوچولوي خجالتي هيچ دوستي نداشت. چون تا يکي از حيوان ها مي آمد با او دوست شود، مومو کوچولو آن قدر سرخ مي شد که از هوش مي رفت و مامان خرگوشي مجبور بود برايش آب هويج درست کند. براي همين بود که مومو از صبح تا شب گوشه لانه شان مي نشست و يواشکي بيرون را نگاه مي کرد. بعضي وقت ها هم از پنجره لانه بازي بچه سنجاب ها و بچه ميمون ها را نگاه مي کرد و با خودش مي گفت: آه، چقدر بد است که من اين قدر خجالتي هستم. کاش مي توانستم با آن ها بازي کنم و دوست باشم.
مامان و بابا خرگوشي هم از اين که مي ديدند مومو اين قدر خجالتي است ناراحت بودند. آن ها هر کاري مي کردند تا راه حلي براي اين مشکل پيدا کنند. مامان خرگوشي هر روز يک عالمه گياه دارويي جمع مي کرد و به مو مو مي داد تا بخورد شايد خجالتش کم شود. بابا خرگوشي هم از صبح تا شب پشت کامپيوترش مي نشست و از توي اينترنت راه حل هاي مختلفي براي درمان خجالت مومو پيدا مي کرد. اما فايده نداشت که نداشت. مو مو همين جور خجالتي بود. تا اين که يک روز سيرک بزرگي به جنگل بلوط آمد. همه از سيرک و برنامه هاي جالبش حرف مي زدند. مو مو هم از بابا و مامان خرگوشي درباره سيرک بزرگ شنيده بود.
براي همين يک روز که همه حيوان هاي جنگل به سيرک رفته بودند تا برنامه هاي جالبش را ببينند، مومو خجالتي هم از لانه بيرون رفت و يک گوشه پشت چادر سيرک قايم شد تا از آن جا يواشکي برنامه هاي سيرک را نگاه کند. اما هنوز چند دقيقه نگذشته بود که سر و کله رئيس سيرک و چند نفر از کارکنان سيرک پشت چادر پيدا شد. رئيس سيرک آهسته گفت: بايد يک کاري بکنيم. راکون کوچولو مريض شده يکي بايد نقش او را بازي کند.
در همين موقع رئيس سيرک و کارکنان مومو خجالتي را ديدند که يک گوشه ايستاده بود و مثل لبو قرمز شده بود. رئيس سيرک کمي مومو را نگاه کرد و گفت: خودشه. چقدر بهش مياد نقش راکون کوچولو رو بازي کنه.
مومو سرش را پايين انداخت و باز هم خجالت کشيد و قرمز شد. رئيس سيرک جلو آمد و گفت: خرگوش کوچولو تو بايد کمک کني و نقش راکون رو بازي کني و گر نه برنامه سيرک خراب مي شه.
مومو از بس خجالت مي کشيد حتي نتوانست مخالفت کند. کارکنان سيرک خيلي سريع براي مومو لباس مخصوص برنامه را پوشاندند و گفتند: تو نقش يک بچه خجالتي را بازي مي کني. فقط بايد توي برنامه يک کم خجالت بکشي همين.
خب اين تنها کاري بود که مومو خيلي خوب از پس آن بر مي آمد. برنامه سيرک که شروع شد همه حيوان هاي جنگل بلوط با تعجب مومو خجالتي را ديدند که همراه بقيه افراد سيرک روي صحنه آمد و برنامه اجرا کرد. البته نقش مومو فقط اين بود که يک گوشه بنشيند و خجالت بکشد.
وقتي برنامه تمام شد همه حيوان ها مومو را تشويق کردند و برايش دست زدند. مومو خجالتي که تا آن وقت سرش پايين بود آهسته سرش را بلند کرد و بقيه را نگاه کرد. واي چقدر خوب. همه برايش دست مي زدند و هورا مي کشيدند. آن روز مومو خيلي خوش حال بود. هر چند از خجالت حتي نتوانست از تماشاگرها تشکر کند. چند روز بعد هم که سيرک توي جنگل برنامه داشت، مومو باز هم نقش بچه خجالتي را بازي کرد. حالا ديگر مومو کمتر خجالت مي کشيد و بعضي وقت ها زير چشمي تماشاگرها را نگاه مي کرد و لبخند مي زد. مومو ديگر فهميده بود نبايد بي خودي از بقيه خجالت بکشد براي همين سعي مي کرد ديگر خجالت نکشد. من که گمان مي کنم مومو کوچولو موفق مي شود و بالاخره خجالتي بودن را کنار مي گذارد. شما چطور؟

  


ميهماني خدا مبارک



* عباسعلي سپاهي يونسي
سلام دوستان خوب کفشدوزک! چه خبر، چه احوال؟ در اين روزها چه کارهايي مي کنيد؟ راستي داشت يادم مي رفت ماه خوب





رمضان هم از راه رسيد؛ ماهي که به آن ماه ميهماني خوب خدا مي گويند؟ راستي شما توانسته ايد روزه بگيريد يا هنوز روزه کله گنجشکي مي گيريد؟ در اين ماه خيلي چيزها عوض مي شوند، از ساعت کار پدر و مادرها تا خيلي چيزهاي ديگر و البته مهم تر از همه اين چيزها، اين است که ما آدم ها عوض شويم. اصلاً خداوند اين ماه را آفريده تا آدم ها بتوانند در اين ماه، آدم هاي بهتري شوند و بتوانند کارهاي خوبي انجام دهند. ماه مبارک رمضان براي اين است که ما بعضي چيزها را تمرين کنيم و اين تمرين باعث شود ما بعضي کارهاي خوب را بيشتر انجام دهيم؛ مثلاً با روزه گرفتن ما گرسنه بودن را تمرين مي کنيم و با اين کار به فکر آدم هايي مي افتيم که غذاي کافي ندارند و در ماه رمضان، ما بيشتر به اين افراد کمک مي کنيم و ياد مي گيريم در همه سال به اين افراد کمک کنيم. اميدوارم اين ماه براي همه شما بچه ها ماه خوبي باشد و خدا نماز و روزه هايتان را قبول کند.

  


کارهاي خوب من ؛ روزه


* زهرا مهربان
وقتي چشم هايم را باز کردم، ديدم مامان و بابا سر سفره سحري نشسته اند و دارند سحري مي خورند. سرم را از زير پتو بيرون آوردم و گفتم: من هم دوست دارم روزه بگيرم.






مامان برگشت و نگاهي به من کرد و گفت: تو هنوز خيلي کوچولويي. نمي تواني روزه بگيري. خيلي گرسنه مي شوي.
ناراحت شدم و با اخم دوباره سرم را زير پتو بردم. چند دقيقه بعد مامان آمد بالاي سرم و پتو را کنار زد و گفت: اما مي تواني با ما سحري بخوري.
من اصلاً تا آن وقت روزه نگرفته بودم. نمي دانستم روزه گرفتن چه جوري است، اما خوش حال شدم و قبول کردم. آن وقت من و مامان و بابا سر سفره سحري نشستيم و غذا خورديم. من خيلي خوش حال بودم.
حتي اگر نمي توانستم مثل مامان و بابا روزه بگيرم، اما مثل آنان سحر بيدار شده بودم و داشتم سحري مي خوردم. واقعاً خيلي جالب است که نصف شب بيدار شوي و غذا بخوري. ديشب سحر به من خيلي خوش گذشت.

نان افطاري
با مامان رفتيم نانوايي تا چند تا نان براي افطار بخريم. نانوايي حسابي شلوغ بود. ما آخر صف ايستاديم. من روزه گرفته بودم و




حسابي خسته و گرسنه بودم. مامان هم همين جور. چند ساعت ديگر تا افطار مانده بود. آقاي نانوا تند و تند نان مي پخت و به مشتري ها مي داد، اما هنوز خيلي مانده بود نوبت ما شود. نيم ساعتي توي صف ايستاديم. يکي دو نفر بيشتر به ما نمانده بود که آقاي نانوا داد زد: نان دارد تمام مي شود. کسي توي صف نايستد.
بالاخره هر جور بود نوبت ما شد و چند تايي هم از آخرين نانها به ما رسيد. من و مامان خوش حال بوديم که نان خريده بوديم. در همين موقع پيرزني آمد و به آقاي نانوا گفت: من فقط يک نان براي افطار مي خواهم.
آقاي نانوا سرش را تکان داد و گفت: ديگر نان نداريم.
من به زنبيل نان هاي مان نگاه کردم و سريع يک دانه نان را بيرون آوردم. مامان که من را ديد لبخندي زد. نان را دست پيرزن دادم و گفتم: بيا ننه جون، اين هم يک نون براي افطارت.
پيرزن خوش حال شد و گفت: خير ببيني ننه. الهي روزه ات قبول باشه.
من و مامان با خوش حالي گفتيم: آمين.

  


خبر خبر خبردار



عجب لباسي
واقعاً اين کتاب رکوردها کتاب جالبي است که اين همه آدم در جهان سعي مي کنند نامشان در آن نوشته شود و براي اين که به





آرزويشان برسند، سعي مي کنند هر کاري انجام دهند. يکي از آخرين آدمهايي که سعي دارد اين کار را انجام دهد، يک عروس خانم چيني است که مي خواهد با اضافه کردن دنباله به لباس عروسي اش، به آرزويي که دارد برسد.
اين عروس مي خواهد يک دنباله به طول دو کيلومتر به لباس خودش اضافه کند تا نام او در کتاب رکوردها بيايد. البته مادربزرگ اين عروس هم گفته است، هم نام او در کتاب نوشته مي شود و هم چشم حسودها از اين کار کور مي شود! جالب است بدانيد فقط اين خانم اگر خواسته باشد لباسش را جمع کند 3 ساعت طول مي کشد. همسر اين عروس چيني، گفته با اين کار خوشبختي آنها جاودانه مي شود.
آفرين پيرمرد
بعضي ها آن قدر درس خواندن را دوست دارند که حاضرند تا آخر عمر آن را ادامه دهند و يکي از اين افراد در کشور کنيا زندگي مي کرد که البته حالا ديگر زنده نيست. جريان از اين قرار است که در کنيا که يکي از کشورها در قاره آفريقاست، پيرمرد 90 ساله اي زندگي مي کرد که پيرترين دانش آموز جهان بود. اين پيرمرد که چند سال پيش توانسته بود به مدرسه برود، توانست دوره ابتدايي خود را تمام کند، اما عمر او تمام شد و ديگر نتوانست درس خواندن را ادامه دهد. وقتي که اين پيرمرد زنده بود، در يک گفتگو با روزنامه ها و تلويزيون کشور کنيا گفته بود، دوست دارد ادامه تحصيل بدهد. کاري که اين پيرمرد انجام داد، مي تواند براي همه ما يک نمونه خوب باشد که تا مي توانيم درس بخوانيم و هرگز کتاب را فراموش نکنيم.

  


شاعران نوجوان کفشدوزک؛ مهموني خدا



* سپيده سجادي




انگار داره يه مهموني
بازم خداي مهربون
چون که دوباره رسيده
ماه قشنگ رمضون

امسال منم مثل همه
مهموني خدا مي رم
چون مي تونم مثل مامان
روزه کامل بگيرم

چه خوب منم بزرگ شدم
اندازه مامان بابا
آخ جون مي رم به مهموني
مهموني خوب خدا

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک؛ پري پري



* بهناز تقي پور
روزي روزگاري يک دختر با مامان و باباش زندگي مي کرد. پري پري خيلي بچه زرنگي بود. اما خيلي بازيگوش بود. پري پري کلاس اول بود. يک روز مادر پري پري ديد او ديگه درس نمي خواند. براي همين رفت به اتاق پري پري. پري پري وقتي ديد صداي در مي آيد، رفت و زير تخت خوابش پنهان شد. مادرش داد زد: پري پري. ولي او پاسخي نداد. مادرش رفت تا داخل اتاق را بگردد.
پري پري با خودش گفت: بروم و به مامان بگويم زير تخت خواب بودم. اما بعد پشيمان شد و گفت: نه، بزار ببينم چه کار مي کند.مادر که ديد از پري پري خبري نيست، گفت: گمان کنم با دوستانش در کوچه بازي مي کند.
شب شد، پري پري هنوز زير تخت بود. مادرش ديد پري پري هنوز نيامده و گفت: حالا چه کار کنم. من پري پري مي خوام. خدا جون! حالا چه کار کنم. پري پري وقتي صداي مادرش را شنيد، از زير تخت بيرون آمد و معذرت خواهي کرد. مادر پري پري خوش حال شد و او را بخشيد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com