تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-09-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 11شهریور ماه 1388


آي قصه قصه قصه؛ لنگه کفش هاي کتاني



نسترن داوودي
لنگه کفش کتاني کوچولو خودش را جمع و جور کرد و گوشه جاکفشي نشست. او حسابي خسته بود چون از صبح تا حالا داشت





توپ فسقلي را دنبال مي کرد. فسقلي پسر بچه بازيگوشي بود. لنگه کفش آهي کشيد و گفت: همه اش تقصير اين پسر بازيگوش است. او دلش مي خواهد صبح تا شب توپ بازي کند.
لنگه ديگر که او هم حسابي خسته بود، گفت: تو که فقط اين ور و آن ور دويدي، اما من بيچاره هي توپ را شوت کردم. از بس توپ توي کله ام خورده، سرم گيج مي رود. لنگه هاي کفش همديگر را نگاه کردند و گفتند: بايد يک کاري کنيم. اين جوري نمي شود. ما از اين همه دويدن و توپ شوت کردن خسته شديم.
آن شب لنگه هاي کفش کتاني در جا کفشي يک نقشه کشيدند. بله نقشه فرار. آن ها همان نصفه شب وقتي همه خواب بودند، از جا کفشي بيرون پريدند و فرار کردند. از خانه که بيرون رفتند، از بس هوا تاريک بود نمي توانستند جلوي راهشان را ببينند و يک دفعه توي جوي آب کنار خيابان افتادند. واي لنگه کفش ها حسابي خيس و آب کشيده شدند.
آن ها تا صبح از سرما لرزيدند. صبح که شد لنگه کفش هاي کتاني خيلي خسته شدند؛ چون همه شب را بيدار بودند، براي همين يک گوشه جلوي يک مغازه شروع کردند به چرت زدن . در همين موقع صاحب مغازه از راه رسيد و با عصبانيت به کفش ها نگاه کرد و گفت:«اين کفش هاي به درد نخور، اين جا چه کار مي کنند.» و لنگه کفش ها را برداشت و توي هوا چرخاند و پرت کرد توي سطل زباله کنار خيابان. لنگه کفش هاي بيچاره دست و پايشان حسابي درد گرفت و شروع کردند به ناله کردن. سر و صورت آن ها حالا حسابي کثيف شده بود. چند تا پوست ميوه هم روي سرشان افتاده بود.
آن ها با هر زحمتي بود خودشان را از سطل آشغال بيرون کشيدند، ولي حسابي بوي زباله گرفته بودند و از هر جا رد مي شدند همه چپ چپ نگاهشان مي کردند. در همين موقع لنگه کفش ها پسر بچه اي را ديدند که داشت گوشه پياده رو راه مي رفت. لنگه کفش اولي گفت: چه خوب، يک پسر بچه. مي توانيم با او به خانه اش برويم و با خوشحالي به طرف او رفتند. پسر بچه وقتي کفش ها را ديد، گفت: يک جفت کفش کتاني. اما به درد من نمي خورند. من از کفش کتاني خوشم نمي آيد. پسر بچه اين را گفت و راهش را کشيد و رفت.
لنگه کفش ها به هم نگاه کردند و با ناراحتي آه کشيدند و به راهشان ادامه دادند. چند قدم جلو تر دختر بچه اي آن ها را ديد و گفت: چه خوب کفش کتاني اما همين که نزديکشان شد، ايستاد و گفت: چه بوي بدي مي دهند. چقدر کثيفند و دماغش را گرفت و رفت. لنگه کفش ها گفتند: حالا چه کار کنيم. خيلي زشت و کثيف شديم هيچ کس ما را دوست ندارد.
لنگه کفش اولي گفت: بهتر است برگرديم خانه. چند دقيقه بعد آن ها با هم به طرف خانه به راه افتادند. وقتي به دم در رسيدند، فسقلي با خوشحالي داد زد: پيدا شدين. بالاخره برگشتين. قول مي دم از اين به بعد بيشتر مواظبتون باشم و لنگه کفش هاي کتاني را برداشت و توي حمام برد و حسابي شست. لنگه کفش ها خوشحال بودند؛ چون دوباره تميز شده بودند. آن ها فهميده بودند که هيچ جا مثل خانه خودشان نمي شود و چون کفش کتاني هستند بايد شوت کنند و بدوند. من که فکر مي کنم لنگه کفش هاي کتاني براي هميشه پيش فسقلي بمانند و فسقلي هم از اين پس بيشتر مواظبشان باشد. شما چطور؟

  


احوالپرسي ؛ کاوه فرمانده شجاع



عباسعلي سپاهي يونسي
دوستان خوب کفشدوزک، سلام! اميدوارم خوب باشيد. راستي عبادتها و کارهاي خوبتان در اين ماه مبارک قبول خداوند باشد. امروز



دوباره با هم هستيم و من به خاطر اين خوشحالم. اما امروز مي خواهم در مورد يک موضوع با شما صحبت کنم. امروز، سالروز شهادت سردار شهيد محمد کاوه است. او يکي از فرماندهان بزرگ بود که سالها در جبهه با دشمنان ايران جنگيد و بارها هم مجروح شد، اما باز هم در جبهه ماند تا دشمن نتواند آسيبي به کشور ما برساند.
کاوه سرانجام در 11 شهريور 1365 در منطقه اي به نام حاج عمران به شهادت رسيد و ايران ما يکي از فرماندهان شجاع خود را از دست داد. شما مي توانيد از پدرتان بپرسيد، شايد در جبهه هم رزم شهيد کاوه بوده و بتواند از شجاعت هاي او براي شما تعريف کند تا بيشتر بدانيد او چه فرمانده شجاعي بوده است. اگر هم دوست داشتيد، مي توانيد در باره او با کمک بزرگترها مطلب بنويسيد و براي کفشدوزک بفرستيد تا آنها را به نام خودتان چاپ کنيم.

  


کارهاي خوب من



ثواب افطاري
زهرا مهربان






امروز خانه خاله مينا افطاري دعوتيم. من خيلي خوشحالم. افطاري هاي خانه خاله مينا خيلي خوش مي گذرد. الان خاله مينا حتماً يک عالمه کار دارد. بايد خريد کند، سبزي پاک کند، آش رشته درست کند و.... براي همين است که مي خواهم همين الان بروم خانه خاله مينا. راستش مي خواهم در کارها کمکش کنم. خب خاله مينا هم مثل بقيه روزه است و حتماً حسابي خسته مي شود.
من مي توانم در بعضي کارها کمکش کنم. برايش خريد کنم و سبزي هايش را پاک کنم. بهتر است زود حاضر شوم و با مامان برويم خانه خاله. حتماً او از ديدنمان خيلي خوشحال مي شود. چه فکر خوبي کردم. اين جوري هم به خاله مينا کمک مي کنم و هم توي ثواب افطاري اش شريک مي شوم.

پول گمشده
ديروز وقتي با رضا توي کوچه بازي مي کرديم، يک کيف پول گوشه کوچه پيدا کرديم. رضا همين که کيف را ديد، خوشحال شد و گفت: چقدر خوب. حتماً يک عالمه پول دارد. مي توانيم هر چيزي را بخواهيم، بخريم.
اما من کيف را برداشتم و گفتم: نه اين کيف مال ما نيست. رضا گفت: خودمان پيدايش کرديم، پس مال ما است.
گفتم: نه، حتماً يک نفر آن را گم کرده و الان دارد دنبالش مي گردد.
بالاخره رضا حرفم را قبول کرد و کيف را به خانه برديم و به مامان داديم و گفتيم: اين کيف را پيدا کرديم . مامان همين که کيف پول را ديد، خنديد و گفت: چه خوب، ديروز ننه گلي در کوچه کيف پولش را گم کرده بود. خيلي دنبالش گشت. حتماً همين است.
من رو به رضا کردم با خوشحالي کيف را برداشتيم و به خانه ننه گلي رفتيم. ننه گلي همين که در را باز کرد و کيف را توي دستمان ديد خنديد، و گفت: کجا بود؟ از ديروز دنبالش مي گردم.
کيف را به ننه گلي داديم و همه چيز را تعريف کرديم. ننه گلي هم کيفش را باز کرد و يک اسکناس هزار توماني به ما داد و گفت: اين هم جايزه امانت داري شما.
من و رضا از کاري که کرده بوديم خوشحال شديم.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک ؛ مايع ظرفشويي



سوگند رحيم زاده
يک مايع ظرفشويي بود که خيلي خود خواه و بد جنس بود. او هميشه مي گفت: من بهترينم، من خوب ترينم و با اين حرف ها دل اسکاج رو مي سوزاند و هي به او مي گفت: اگر من نباشم، ظرف ها تميز نمي شه.
تا اين که يک روز اسکاج ناراحت شد و رفت پيش قوري شکم گنده شکايت کرد. قوري شکم گنده گفت: «حق با اسکاج است».
مايع ظرف شويي ناراحت شد و سرش را پايين انداخت و همين جور که سرش را پايين انداخته بود، سربازهاي استکاني آمدند و او را دستگير کردند و توي کابينت زنداني کردند. مايع ظرف شويي چند روز آن جا بود و هي التماس مي کرد: من را آزاد کنيد.
بالاخره او آزاد شد و وقتي برگشت، ديد يک مايع ديگر جاي او را گرفته، پيش صاحب خانه رفت و گفت: من که بودم، چرا يکي ديگه خريدي؟!
صاحب خانه گفت: ناراحت نشو او، مايع دستشويي است و تو مايع ظرف شويي. مايع ظرف شويي خوشحال شد و با اسکاج آشتي کرد.

  


خبر خبر خبردار



عجب کار زشتي
بعضي از کارهاي بد را که انسانها انجام مي دهند، حيوانات هم انجام مي دهند و اين خيلي کار زشتي است. به تازگي در استراليا، پليس يک ميمون را دستگير کرده است که درحال دزدي از يک فروشگاه بوده است. وقتي مشتري ها ديدند که ميمون درحال دزدي يک دست کت و شلوار گران قيمت است، سر و صدا کردند و پليس را که درحال عبور از جلو آن مغازه بود، خبر کردند.
پليس هم اين ميمون بد را دستگير کرد و او را به باغ وحش تحويل داد تا از او نگهداري کند. البته اين کار زشت ميمون باعث دردسر براي صاحبش هم شد؛ چون دادگاه صاحب اين ميمون را براي خطايي که کرده بود، جريمه کرد. تا پس از آن بيشتر مواظب ميمون خود باشد. حالا نمي دانم اصلاً کت و شلوار به چه درد يک ميمون مي خورد که دوست داشته آن را داشته باشد.






مادر بزرگ شجاع
اين هم عاقبت زشت دزدي کردن از يک مادر بزرگ شجاع. ماجرا از اين قرار بود که در شهر تهران، مردي مي خواست يک مادربزرگ را فريب دهد و کارت اعتباري او را بدزدد تا بتواند پولهاي او را از عابر بانک بردارد، اما مادربزرگ باهوش و شجاع فهميد و او را ادب کرد. اين مادر بزرگ مي خواست از عابر بانک پول بردارد، اما ديد عابر بانک خراب است.
مرد به بهانه کمک کردن به او، کارت اعتباري اش را گرفت، اما وقتي مادربزرگ خواست کارت خودش را از او بگيرد، مرد کارت را به او نداد و مادر بزرگ هم مجبور شد با عصاي خوش او را ادب کند و کتک حسابي بزند. مادربزرگ شجاع پس از اينکه مرد سارق را کتک زد، به پليس هم زنگ زد تا او را دستگير کند. پليس هم اين مرد را دستگير کرد و معلوم شد او قبلاً هم سرقت کرده بود.

  


شاعران کوچک کفشدوزک ؛ ماه خدا



فاطمه سادات وزيري




به به چه ماهي آمد
ماه رمضون آمد
با نماز و با روزه
شيطون مي شه رفوزه
ماه خدا آمده
ماه قشنگ زيبا
افطارش با ضيافت
سحرش با عبادت

  


شاعران نوجوان کفشدوزک



پيشي خسيس

سپيده سجادي

عروسکاشو پيشي
به هيچ کسي نمي ده
همه مي گن که پيشي
خيلي نديد بديده

حالا ديگه گربه ها
حرفي ندارن با اون
پيشي رو راه نمي دن
اون ها توي بازي شون

کاشکي که دست بر مي داشت
پيشي زودي از کاراش
اين جوري گربه ها هم
بازي مي کردن باهاش

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک ؛ خانم قابلمه



پريسا محمدي
خانم قابلمه حالش حسابي بد بود؛ چون براي پختن غذا خيلي داغش کرده بودند. شعله زيرش هنوز روشن بود. آقاي کتري هر جور بود، شعله اجاق گاز زير قابلمه را خاموش کرد و گفت: آخه چرا اين قدر داغت کردند که غذايشان بسوزد؟
خانم قاشق گفت: هم قابلمه سوخته هم غذاي شان. دسته ام را که روي سر قابلمه مي گذارم مي سوزد. خيلي داغ است بد جوري تب کرده است.
خانم قابلمه با آه و ناله گفت: حالا چه کار کنم؟ دارم از تب مي سوزم.
همه به فکر فرو رفتند که چه کار مي توانند بکنند. ناگهان خانم دستمال فرياد کشيد: آهان! اگر يکي بتواند شير آب را باز کند، من خودم را زير شير مي گيرم و خيس مي شوم و خانم قابلمه را پا شويه مي کنم.
چه کسي مي توانست شير آب را باز کند؟ آقاي مسواک سريع خودش را به شير آب رساند و خودش را دور شير پيچيد و آن را سفت چسبيد. بقيه سر مسواک را گرفتند و کشيدند تا شير آب باز شد. خانم دستمال همين که آب را ديد، خودش را زير آب گرفت و قابلمه را پاشويه کرد. تب قابلمه خيلي زود پايين آمد. اما غذاي توي آن سوخته بود. همه اش تقصير اين آدم هاي بي فکر و حواس پرت است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com