|
* سلمان يزدي
يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
از نيامدنتان دلتنگيم و از تنهايي در اين روزهاي شلوغ سرگشته. ما بي هيچ حرفي در لابه لاي اين زرق و برق کاذب گم مي شويم، اما منتظر آمدنتان مي مانيم و روزهاي آفتابي بودن شما را انتظار مي کشيم.
آمدنتان اين روح هاي مجروح را التيام مي بخشد،
آمدنتان گياه هاي خشک را دوباره سبز خواهد کرد،
آمدنتان دشتها را پر شقايق خواهد کرد./
جمعه ها ما انتظار بزرگوارترين مرد را مي کشيم، روزهاي جمعه چلچله ها يکريز مي خوانند و کبوتران سپيد بي آنکه نامه اي داشته باشند بي قرارند!
اما انتظار موي را سپيد مي کند،
انتظار تنهايي را دو برابر مي کند،
و انتظار چشم را تر مي کند.
تمام کوچه ها را براي آمدنتان آب پاشي کرده ايم و درختان مسرورتر از هميشه به نظر مي رسند، خورشيد بي وقفه مي تابد و آسمان آرام است و زمين در انتظار اتفاقي بزرگ به خود مي بالد که ميزبان قدوم مرد عدل و عدالت است. زمان آمدنتان بر ما معلوم نيست، اما انتظار را آموخته ايم تا يک جمعه در قاب غروب چشمهايمان دوباره جان بگيرند. |