تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
گزارش
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-09-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 12شهریور ماه 1388


سردار ملي ايران شهيد محمود کاوه از نگاه دوستان و همرزمان؛ محبوب خدا و خلق خدا



گروه هنر- عشقستان: دهم شهريور ماه سالگرد شهادت فرمانده مقتدر و جوان شهيد محمود کاوه بود. فکر مي کنم هر چه حرف





وخاطره بوده است خانواده و دوستان و همرزمان شهيد کاوه بيان کرده اند.پارسال در همين صفحه به مناسبت سالگرد شهادت محمود کاوه گفتگويي داشتيم با پدر ومادر اين شهيد. راستش امسال هم خيلي دوست داشتيم براي چندمين بار به ملاقات آنها رفته و عطر وجود محمود را از وجود پدرشان که مملو از صفا و صميميت و اخلاص هستند جستجو کنيم، اما توفيق ديدار حاصل نشد و اين بار در ميان ياران محمود به جستجوي او شتافتيم تا به بهانه سالگرد شهادتش، يک بار ديگر به جستجوي راه شهدا برويم تا شايد در اين آشفته بازار، راهي را که آنها با رنج و زحمت برايمان تدارک ديدند بازيابيم.
***
فرمانده ويژه
نام: «محمود کاوه»
تولد: خرداد _ 1340 مشهد مقدس
آخرين مسؤوليت : فرمانده لشگر ويژه شهدا
مزار: مشهد- بهشت رضا (ع)- قطعه شهدا
«علي صلاحي» يکي از همرزمان شهيد کاوه درباره او مي گويد: در جلسات قرائت قرآن ماه مبارک رمضان که در لشگر برگزار مي شد، هميشه شرکت مي کرد. يادم هست سال آخر قبل از شهادت، در بين پرسنل لشگر ويژه شهدا، مقام سوم قرائت قرآن را کسب کرده بود. جايزه اي هم که به ايشان تعلق گرفته بود همان جا آن را به يکي از بسيجيهايي که بيشتر از همه در لشگر بود، هديه داد.«محمد بهشتي» هم از روزه ها و ويژگيهاي محمود مي گويد: برادر کاوه گاهي وقتها نذر مي کرد روزه بگيرد. بدون سحري هم روزه مي گرفت. يک روز بهش گفتم: شما زخم معده مي گيري! گفت :تا من زخم معده بگيرم رفته ام.
اين را به پدر کاوه هم گفتم که ريشه همه اين خير و برکات بر مي گردد به شما که به او نان حلال دادي و با جلسات مذهبي آشنايش کردي. يکي از خصلتهاي بسيار مهم کاوه، کم حرف بودن او بود که من گاهي به اين خصوصيت او حسرت مي خوردم. اهل تدبير بود و افرادي که دائم فکر مي کنند قاعدتاً، کم حرف مي زنند. جالب است بدانيد کاوه را بدون نقشه و قطب نما نمي ديديد. تمام دور کمرش خشاب بود.
و «حسين سرباز» از صداي حزين و زيباي محمود به هنگام نماز مي گويد: توي شيار ، نزديکي هاي هدف ايستاديم به نماز، ترسيدم عراقي ها آن طرف برايمان کمين گذاشته باشند؛ نتوانستم راحت نماز بخوانم، صد متري رفتم جلوتر يک نفر داشت با صداي بلند نماز مي خواند. با خودم گفتم، اين ديگر چه آدم بي احتياطيه، چطور زير پاي دشمن اين قدر بلند نماز مي خواند. خودم را آماده کرده بودم چند تا حرف درشت به صاحب صدا بزنم؛ نزديکتر که شدم صدا را شناختم، اين کاوه بود که داشت بلند بلند نماز مي خواند. در جا خشکم زد. چه مي توانستم به او بگويم. اصلاً حرفي براي گفتن نداشتم؛ او فرمانده بود بهتر از همه ما با حساسيت منطقه آشنا بود. با وجود اين بدون ذره اي هراس و نگراني نمازش را بلند مي خواند. انگار نه انگار که فاصله زيادي با دشمن نداريم، اصلاً براي کاوه اينجا و آنجا معنا نداشت. ديگر ترس به دلم راه ندادم، همان جا ايستادم به نماز؛ حتي دور و اطرافم را هم کنترل نکردم.
کاوه در برخورد با ضد انقلاب اهل مدارا و کوتاه آمدن نبود
« محسن محسني نيا » از مقاومت وصف نشدني کاوه چنين مي گويد: تا جايي که يادم هست هيچ کدام از اقوام و حتي پدر و مادر ايشان هم خبر نداشتند که برادر محمود در منطقه چه مسؤوليت مهمي دارند تا اينکه در سال 61 مجروح شد، در همين زمان از طريق همرزمان محمود، مطلع شدند او فرمانده تيپ ويژه شهداست. برادر کاوه هر وقت مي آمد مشهد، درگير کارهاي اداري، جذب نيرو و شرکت در جلسات بود. فرصتي براي سرکشي از اقوام نداشت.
مدتي که در تيپ ويژه شهدا، به عنوان يک رزمنده خدمت مي کردم به اين نتيجه قطعي رسيده بودم که کاوه مصداق آيه «اشداء علي الکفار رحماء بينهم» بود. در برخورد با ضد انقلاب اهل مدارا و کوتاه آمدن نبود و با آنها با شدت برخورد مي کرد و اگر در جايي مي ديد نيروهايش در خطر هستند، خودش را به آب و آتش مي زد تا آنها نجات پيدا کنند. ضد انقلاب هم اين را فهميده بود که هر کجا شخص محمود کاوه وارد عمل مي شود، جايي براي ماندن و مقاومت نيست و بايد فرار کرد که مي کردند.
و«علي خليل آبادي» اشاره اي مي کند به محبوبيت محمود در ميان نيروها و مي گويد: به همه قضايا توجه داشت. هيچ مطلبي را نامفهوم نمي گذاشت. در مجالسي که براي جذب نيرو داشتيم، سعي مي کردم سخنران را از ميان فرماندهان انتخاب کنم؛ يکي از آنها برادر کاوه بود، اطلاعيه اي نوشتيم و در سطح پايگاه پخش کرديم که سخنران امشب برادر کاوه فرمانده تيپ ويژه شهداست. پيش از اين براي جمع کردن نيرو خيلي بايد تلاش مي کرديم و يا حتي براي دعوت از مسؤولان با مشکل رو به رو مي شديم، ولي آن شب آن قدر جمعيت آمد که غافلگير شديم. اصلاً آمادگي پذيرايي از آن تعداد را نداشتيم. اصلاً يک شب به ياد ماندني بود. همين جلسه بهانه اي شد تا بعدها من هم به کردستان و تيپ ويژه شهدا ملحق بشوم.
کاوه يک انسان جوان، اما برجسته بود
«مصطفي کرمانشاهيان» درباره قدرت مديريت کاوه مي گويد: از ويژگيهاي منحصر به فرد شهيد کاوه، قدرت و استعداد ذاتي ايشان در بعد مديريت بود. کساني که با کاوه کار مي کردند، گرچه دوست و همرزم بودند، اما هر کدامشان از يک قشر و طايفه خاصي بودند؛ از خراساني گرفته تا تهراني، لر، کرد، ترک و حتي عرب. اينها هر کدامشان داراي سطح تحصيلات، فرهنگ و تخصصهاي مختلفي بودند که به انقلاب و جنگ خدمت مي کردند، بدون آنکه اختلاف و تناقض پيش بيايد. اگر نبود صبر، دقت و حسن انتخاب برادر کاوه، ما نمي توانستيم يگاني منسجم که نياز آن روز جنگ بود، به وجود بياوريم. ايشان به هيچ کس نه نمي گفت. هر کسي را با هر نوع استعداد جذب مي کرد. در عين حال با بسياري از مسؤولان، کسبه، علما و روحانيون ارتباط خوبي داشت. بايد اعتراف کنم به عنوان مسؤول ستاد تيپ ويژه شهدا، آن روزها به عمق افکار او پي نمي بردم.قدرت اداره امور و مديريت شهيد محمود کاوه او را زبانزد خاص وعام مي کند چنانچه رهبر معظم انقلاب درباره اين شهيد جوان فرمودند:
«يک لشگر را يک جوان بيست و چهار پنج ساله اداره مي کند، در حالي که در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود که يک لشگر را اداره کند. چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي کند، در کجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق، در ميدان جنگ، زير آتش، در مقابله با تانکهاي دشمن با وجود آن همه مانع يک جوان بيست و چند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي کند؛ با سازماندهي مي برد جلو، خط را مي شکند، دشمن را تار و مار مي کنند، اسير هم مي گيرند، منطقه هم اشغال مي کنند و مستقر مي شوند. پس نظامي گري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است که آن را هم دارند.»
و نيز در باره تيپ ويژه شهدا مي فرمايند:«تيپ ويژه شهدا که ايشان فرماندهي اش را بر عهده داشتند، يکي از واحدهاي کارآمد ما محسوب مي شد. او در عملياتهاي گوناگون شرکت داشت و کارآزموده ميدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم، اداره واحد، مديريت قوي، دوستي و رفاقت با عناصر لشگر، از لحاظ معنوي، اخلاق، ادب و تربيت، توجه و ذکر، يک انسان جوان، اما برجسته بود....
اين جوان، جزو عناصر کم نظيري بود که او را در صدد خودسازي يافتم. حقيقتاً اهل خودسازي بود؛ هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي، و هم خودسازي رزمي».
همه کاوه را دوست داشتند
«علي اصغر موحدي» به محبوبيت محمود اشاره اي دارد و مي گويد: کاوه توي دلها براي خودش جا باز کرده بود؛ از رزمنده ها گرفته تا رهبري، همه دوستش داشتند. رفتيم ديدن رهبر محمود از وضعيت منطقه گفت و از اوضاع کردستان. تو جلسه، آقا خيلي به محمود توجه نشان دادند. خيلي با دقت به حرفهايش گوش دادند. طوري که مي شد فهميد چقدر به محمود علاقه دارند. داشتيم از اتاق بيرون مي آمديم که آقا من را صدا زدند، برگشتم. يک دست لباس گرم به من دادند، گفتند. اين لباسها را بده به محمود، کردستان سرده، سرما مي خوره، بهش بگو حتماً بپوشه.
«ابراهيم پور خسرواني» هم از روزي مي گويد که شيفته رفتار محمود شد: يکي از بچه ها به شوخي پتويش را پرت کرد طرفم، اسلحه از دوشم افتاد و خورد توي سر کاوه، کم مانده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون مي آمد. با خودم گفتم: الان است يک برخورد ناجوري با من بکند. چون خودم را بي تقصير مي دانستم، آماده شدم اگر حرفي، چيزي گفت، جوابش را بدهم. کاملاً خلاف انتظارم عمل کرد؛ يک دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرش و بعد از سالن رفت بيرون.
اين برخورد از صد تا توگوشي برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي که دلم مي سوخت، با ناراحتي گفتم: آخه يه حرفي بزن، چيزي بگو، همان طور که مي خنديد، گفت: مگه چي شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شکستم، تو حتي نگاه نکردي ببيني کار کي بوده همان طور که خونها را پاک مي کرد، گفت: اينجا کردستانه، از اين خونها بايد ريخته بشه، اينکه چيزي نيست. چنان مرا شيفته خودش کرد که بعدها اگر مي گفت: بمير، مي مردم.
جنگ تخصصي توأم با ايمان
سردار شهيد محمود کاوه اين گونه از نيروهاي خود سخن مي گويد: اينکه مي گوييم جنگ تخصصي توأم با ايمان، اين در همه وجود دارد و صدق مي کند، ولي اين موضوع در اينجا حالت عجيبي دارد و بچه ها در کردستان فرق عجيبي با نيروهاي ساير مناطق دارند و در عين اينکه ايمان دارند، در ايمان اين بچه ها يک فرقي نهفته است و آن هم اين است که با شجاعت و انگيزه اي که دارند، کار کردستان را يکسره مي کنند ما دقيقاً در مقابل جنگهاي چريکي «ضد انقلاب» داريم جنگهاي پارتيزاني مي کنيم.
و نيز مي گويد: موقعي که عمليات نيست، صحبت و شوخي و مزاح هست و اين ساعت و زمان مخصوص به خودش را دارد، ولي در موقع عمل ما نمي توانيم اين مسائل را تحمل کنيم اگر دستوري داده شود و مأموريتي به نيرو داده شود، او بايد عمل کند در غير اين صورت ما نمي توانيم اين را تحمل کنيم. مي خواهد برادر مجيد ايافت باشد، مي خواهد برادر ولي نژاد باشد يا برادر ديگر... براي ما تفاوتي نمي کند ما بسرعت جلويش را مي گيريم.
و احساس مسؤوليت سنگيني را بر دوش خود و همرزمانش دارد، چنانچه مي گويد: الان بچه ها در کردستان دارند هنر خودشان را به کار مي اندازند و خيلي حساب شده مي جنگند من در اينجا مي خواهم به تمامي برادران بگويم که اگر بايد ما جنگي را ياد بگيريم، حتماً بايد جنگهاي چريکي و پارتيزاني را فراموش نکنيم و در هر جا که هستيم بايد روي جنگهاي پارتيزاني و چريکي مطالعه دقيق داشته باشيم تا زماني که نيروهاي ما در منطقه، مأموريتشان تمام مي شود و شايد به مناطق جنوب بروند، بتوانند در آنجا مسؤوليتهاي بسيار سنگيني را قبول بکنند...
من بايد بروم
«سبز علي غلامي» آخرين ديدار دوستان و همرزمانش با کاوه را اين طور بيان مي کند: من تمام صحنه وداع کاوه در شب عمليات «کربلاي 2 » يادم هست. در سنگر قرارگاه تاکتيکي بوديم که آماده رفتن به خط مقدم شد. چندين نفر از جمله سردار منصوري و مجيد ايافت جلوي او را گرفتند تا مانع رفتنش بشوند. حتي مجيد ايافت با تهديد گفت: اسلحه مي کشم، نمي گذارم بروي؛ اما کاوه با اصرار گفت: اين صلاح امام زمان(عج)، امام رضا(ع) و حضرت امام است که من بايد بروم. رفت و اين آخرين ديدار دوستان و همرزمانش با کاوه بود.
شهادت
دهم شهريور ماه 1365 ، روح سردار شجاع اسلام محمود کاوه، در عمليات کربلاي 2 ، بر بلنداي قله 2519 حاج عمران به پرواز درآمد. دل صخره و کوه آن ديار، همواره ياد و خاطره شجاعت آن سردار دلير و عاشورايي را در خود ثبت کرده است. روحيه والا و انسان دوستي او به قدري در اطرافيان اثر گذاشت که با وجود تبليغات سؤ دشمنان و ايجاد جو مسموم بر ضد آن شهيد و يگان تحت امرش، هنگامي که به درجه رفيع شهادت نائل آمد، مردم مهاباد با پاي برهنه زير پيکر پاک و مطهر سردار بزرگ خود بر سر و سينه مي زدند و اشک مي ريختند و ضد انقلاب را نفرين مي کردند.اين شهيد گرانقدر در بخشي از وصيتنامه خويش چنين آورده است: «اگر امروز به انقلاب ما خدشه وارد شود، بدانيد که به مسلمانهاي جهان خدشه وارد شده است و اگر به انقلاب ما رونق داده شود، آنها پيروز شده اند. دشمن بايد بداند و اين تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئه اي را که عليه انقلاب طرح ريزي کند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي خواهد کرد. آينده جنگ هم کاملاً روشن است که پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچ گاه ما نخواهيم گذاشت که خون شهيدانمان هدر رود.

  


آن شب «تي ان تي» نافرماني کرد



با سلام! اين بار قصد دارم خاطره اي را که خودم مستقيماً با آن مواجه شدم، برايتان بنويسم. نمي دانم به دردتان مي خورد يا نه.





فقط مي خواهم تکليفم را انجام بدهم. اول سعي کردم با يکي از بچه ها قرار بگذارم و خاطره يا خاطراتي را که دارد مثل گذشته بنويسم و بفرستم، اما انگار هر کسي به نحوي پشت ميدان مين مشکلات زندگي، کپ کرده و يا شادي و گرفتاري هاي زندگي قيچي شان کرده بود. به هر حال انگار قسمت ماست تا خاطره اي که واقعا دست خدا را به وضوح مي شود در آن ديد، برايتان بنويسيم.
اول پيش از اينکه شروع کنم، به عنوان مقدمه بگويم که تخريبچي؛ يعني يک نيروي کاملاً آماده، هم آماده رزم هم آماده شهادت. يک نيروي تخريبچي مثل نيروي اطلاعات عمليات هر لحظه با مرگ مواجه بود. به همين دليل خيلي با خدا ارتباط داشت. عاشق بود. با خدا صميمي بود. البته اين طبيعي هم بود. چون تخريبچي هميشه شهادت را جلوي چشمانش مي ديد و کسي که هر آن امتحان رفتن بدهد، سعي مي کند همواره آماده باشد. بچه هايي واقعاً پاک و مخلص بودند.حال پس از مقدمه کوتاهي که احساس کردم بايد بنويسم، خاطره ام را که حکايت از يک امداد غيبي است، تقديم حضورتان مي کنم. اميدوارم خودت آن را به نحو مطلوبي باز پروري کني تا داستان يا فيلمي زيبا از آن نوشته يا ساخته شود. اين خاطره را از توي دفترچه قطور خاطراتم انتخاب کرده ام. توي اين دفتر، خودم نام اين خاطره را «لشگرهاي پنهان» گذاشته ام.
يک روز صبح به من گفتند که بنا به در خواست لشگر 25 کربلا براي مدت بيست روز مأمور شده ام تا در تيپ 75 ظفر در خدمت آنها باشم. مقر اصلي تيپ در کردستان بود. بلافاصله مراحل اداري و نظامي - حفاظتي را انجام دادم و خودم را به محل مورد نظر رساندم. پس از مراجعه به کارگزيني با دفتر فرماندهي تماس گرفتند و سرانجام نامه اي به من دادند که طي آن بايد خود را به گردان تخريب مستقر در مريوان معرفي کنم. قرار بود مناطقي را بين نيروهاي خودي و دشمن در منطقه حلبچه مين گذاري کنيم تا موقع عقب کشيدن نيروها از حلبچه تلفات کمتري بدهيم.
برادر بامتي فرمانده گردان، مرا در اتاق خودش اسکان داد و پس از مدتي برادر موسوي، يکي از بچه هاي تخريبچي بهشهر به من پيوست. چند روزي مي گذشت و من مشغول آماده کردن خودم بودم، اما متوجه شديم که تيپ ديگري مسؤوليت ما را متقبل شده است. اين امر سبب شد تا برادر بامتي از فرصت پيش آمده استفاده کند و به مرخصي برود .
مي خواست تا بنده به عنوان يک تخريبچي مجرب براي انجام مأموريتي با آنان همراه شوم. پس از انجام مراحل قانوني و اداري به سمت پنجوين، زير پاي هزار قله حرکت کرديم. اين منطقه مشرف بر نيروهاي عراقي بود و تيپ قائم که از بچه هاي گيلان بودند، در آنجا مستقر بودند.
آن شب عراقي ها آتش فراواني روي ما ريختند. صبح روز بعد هم بدون وقفه هزار قله را مي زدند. پس از صبحانه برادر گلزاري نيروهاي تخريب و اطلاعات را جمع کرد و گفت که نمي توانيم از اين منطقه نفوذ کنيم. جاي ديگري در منطقه ديگري در نظر گرفته شده است. سپس ادامه داد: شما به مقر تيپ بر مي گرديد و من، ابوجعفر و ملک - يعني بنده - همين جا مي مانيم. ابو جعفر فرمانده نيروهاي اطلاعات بود. وقتي آنها رفتند، برادر گلزاري به ابوجعفر و من گفت: دستور عقب نشيني است؛ زيرا اگر دشمن هزار قله را تصرف کند، هيچ يک از بچه ها زنده نخواهند ماند .
قرار شد من و برادر گلزاري به انبار تخريب در تيپ رفته و آنچه را احتياج داريم، تهيه کنيم. اما فقط مين هاي «ام 16 » به درد کار ما مي خورد؛ چون ماسوره و چاشني داشتند. به اين ترتيب تعدادي جعبه مين ام 16 را توي ماشين گذاشتيم و حرکت کرديم تا جلوي نيروهاي عراقي را تله بگذاريم.
به خط دشمن نزديک شديم. نيروهاي تيپ قائم تمام وسايل و تجهيزات خودشان را جمع کرده بودند و کنار جاده منتظر ماشين و دستور بودند. وقتي از من مي پرسيدند که چه خبر است، براي اينکه وحشت زده نشوند، به آنها مي گفتم: شما به پشت خط منتقل مي شويد و ما مي خواهيم خط را تحويل بگيريم.
تا وقتي که نيروها آنجا بودند به خودمان اجازه نمي داديم منطقه را ناامن و تله گذاري کنيم. سرانجام با رفتن نيروها کل منطقه را مين گذاري کرديم. برادر گلزاري از ما مي خواست تا پل مسير راه را منهدم کنيم. بنابراين به انبار تخريب تيپ رفتيم و هر چه مين هاي ضد تانک و خرج هاي «اي چهار» و «تي ان تي» بود، کنار گذاشتيم. متأسفانه اصلاً چاشني نداشتيم. ناچار شديم ماسوره نارنجک ها را باز کنيم و... .
عصر بود. همه مناطقي که نيروها عقب نشيني کرده بودند، تله گذاشتيم. تشنگي و گرسنگي داشت امان ما را مي بريد. آب نبود. غذاها فاسد شده بود. يک قوطي رب گوجه فرنگي پيدا کرديم و با نان خشک خورديم. برادر گلزاري گفت که نيروهاي اصفهان که در ضلع ديگر ما بودند، تخريبچي ندارند و مي خواهند پل آنها را هم منهدم کنيم. فرماندهي لشگر 30 گرگان هم تأکيد کرد که پل بايد منهدم شود.
پل ها را ساعت 3 و 30 صبح بايد منهدم مي کرديم. ساعت از 10 شب گذشته بود که به کمک نيروهاي لشگر 30 گرگان پل اول را مواد گذاري کرديم .
زمان رفته رفته مي گذشت. منطقه آماده انفجار بود. زمان موعود فرا رسيد و ما شروع به انفجار پل ها کرديم، نوبت به پل اين منطقه رسيد. پل دوم را منفجر کرديم، اما پل اول منفجر نمي شد. هر چه سعي کرديم تلاش ما بي فايده بود. زمان داشت از دست مي رفت. هوا داشت روشن مي شد. تصميم گرفتيم با دست و فتيله آن پل را منفجر کنيم. به اتفاق يکي از برادرها روي پل رفتيم و با کمال تعجب ديديم که حدود 30 نفر از نيرو هاي خودي زير پل نشسته اند. آن ها داشتند عقب نشيني مي کردند که خسته شدند و براي استراحت اين جا را انتخاب کرده بودند. وقتي به آنها گفتيم که بالاي سرشان را نگاه کنند، موجي از وحشت و تعجب در صورتهايشان افتاد. گفتم: اگر مينياتور عمل مي کرد و مواد منفجر مي شد، يکي از شماها سالم نمي ماند.
والسلام - علي اصغر کاوياني

  


صليب سرخ آمار مفقودين ايراني در دفاع مقدس را اعلام کرد



کميته بين المللي صليب سرخ اعلام کرد: خانواده هاي صدها هزار نفر از کساني که در جريان جنگهاي گذشته در منطقه خليج فارس





مفقود شده اند براي يافتن سرنخي از سرنوشت عزيزانشان به حمايتها و کمکهاي مداوم نيازمندند.
به گزارش ايرنا، کميته بين المللي صليب سرخ به مناسبت روز جهاني مفقودين (هشت شهريور)، افزود: خانواده هاي ايراني، عراقي و کويتي همچنان اميدوارند اطلاعاتي در خصوص سرنوشت اعضاي خانواده شان که در جريان جنگ ايران و عراق و جنگ خليج فارس ناپديد شده اند به دست آورند.
بر اساس گزارش دفتر کميته بين المللي صليب سرخ جهاني در تهران آمار مفقودين ايراني در جنگ تحميلي عراق عليه ايران 11 هزار و 800 نفر است.
اين گزارش مي افزايد: حدود 54 هزار عراقي نيز مفقود هستند. وي تأکيد کرد: اين خانواده ها حق دارند بدانند چه بر سر بستگان مفقودشان آمده حتي اگر به اين معنا باشد که دريابند آنان ديگر زنده نيستند. کميته بين المللي صليب سرخ از مقامات مربوطه مي خواهد از هيچ تلاشي براي روشن کردن سرنوشت افرادي که حين درگيريهاي مسلحانه مفقود شده اند کوتاهي نکرده و خانواده ها را در جريان اقدامات خود قرار دهند.

  


پيکر پاک سه شهيد گمنام به زودي در تفرش تشييع مي شود



رژه نيروهاي مسلح، تجليل و تکريم جانبازان، عطرافشاني گلزار شهدا، تبيين نقش فرماندهان و پاسداشت مقام آزادگان بخشي از





برنامه هاي هفته دفاع مقدس به شمار مي آيند.
علي جلالي فراهاني، مديرکل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان مرکزي در گفتگو با ايسنا از تشييع و تدفين پيکر پاک سه شهيد گمنام در شهرستان تفرش خبر داد و گفت: احتمال دارد اين مراسم در شبهاي قدر انجام شود و در غير اين صورت در سالروز شهادت امام جعفرصادق(ع) شاهد اين مراسم خواهيم بود.

  


رئيس مرکز ضايعات نخاعي بنياد شهيد و امور ايثارگران: يک چهارم جانبازان نخاعي در اردوهاي «پايش سلامت» شرکت کردند



رئيس مرکز ضايعات نخاعي بنياد شهيد و امور ايثارگران گفت: طي 3 سال گذشته به دليل وجود محدوديتهاي مالي و تجهيزاتي، اردوهاي «پايش سلامت» فقط براي يک چهارم جانبازان نخاعي برگزار شده است.
مسعود جوادي در گفتگو با فارس اظهار داشت: طي بهار و تابستان امسال 4 دوره اردوهاي پايش سلامت برون استاني براي گروههاي مختلف جانبازان قطع نخاع برگزار شده است.
وي افزود: در هر دوره بيش از 40 جانباز به همراه خانواده هايشان از سراسر کشور حضور داشته اند که البته جانبازان قطع نخاع گردني به دليل شرايط خاصي که دارند در برگزاري اين دوره از اردوها در اولويت بوده اند.
رئيس مرکز ضايعات نخاعي بنياد شهيد و امور ايثارگران بيان داشت: هدف اول از برگزاري اردوهاي پايش سلامت، جنبه تفريحي و برگرداندن روحيه به جانبازان است که خانه نشين هستند تا با حضور در جمع از تجربيات مشترک يکديگر استفاده کنند.
جوادي از برگزاري 3 دوره اردو پايش سلامت بعد از ماه مبارک رمضان خبر داد.

  


اصطلاحات آزادگان در طول دوران اسارت



* بين القفسين
اردوگاه رماديه 7 که مابين اردوگاه عنبر 8 و رماديه 6 قرار داشت، به اردوگاه «بين القفسين» مشهور شده بود و اغلب در آن اسراي کم سن و سال نگهداري مي شدند.
* ثواب جمع کن ها
در اردوگاه ها هميشه کارها تقسيم مي شد، ولي عده اي از آزادگان بودند که با ايثار و فداکاري، به کمک سايرين برمي خاستند و اين عمل داراي ثواب و اجر اخروي بود. شهردار، خادمان اردوگاه و زحمتکشان از اين قبيل بودند و به آنها «ثواب جمع کن ها» مي گفتند.
* پيش نماز و مأموم
اين لفظ به اسراي ايراني اطلاق مي شد، زيرا روزي يک افسر عراقي در جمع کادر اردوگاه گفته بود اگر دو تا عراقي با هم در يک جا باشند، يکي طبل مي زند و ديگري مي رقصد، ولي اگر دو نفر را ديديد که يکي مأموم و ديگري پيشنماز است، بدانيد آنها ايراني هستند.
* قبله نما
عراقي ها براي خرد کردن روحيه ديني اسرا، تلويزيون و ويدئو به اردوگاه ها مي آوردند. دشمن تلويزيون را درست در جهت قبله قرار مي داد تا در کار کساني که احياناً اقدام به خواندن نماز مي کردند اختلال به وجود آورد و بدين صورت جهت قبله هميشه مشخص بود.
* تشک ضد رطوبت
براي اينکه رطوبت و سرماي کف آسايشگاه که سيماني بود اسرا را دچار کمر درد بيشتر و رماتيسم نکند، بچه ها تکه هاي نايلون را به کف زيلو مي دوختند و مابين آنها تکه هاي پارچه مي ريختند تا مانع نفوذ سرما ورطوبت باشد. البته اين امر به دور از چشم نگهبانان عراقي انجام مي پذيرفت.
* چلودرخت
در اردوگاه غذايي از برنج و برگ چغندر تهيه مي شد که اکثر اوقات شاخ و برگ درخت نيز در آن به چشم مي خورد، بدين جهت به اين غذا «چلو درخت» مي گفتند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com