تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-09-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 18شهریور ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ آن شب



نسترن داوودي

نوزدهمين شب ماه مبارک رمضان بود. آن شب امام علي(ع) در خانه دخترش ام کلثوم مهمان بود. موقع افطار که شد، امام با کمي



نان و نمک روزه اش را افطار کرد و سپس شروع کرد به عبادت و نماز خواندن. آن شب امام حال ديگري داشت. انگار خوشحال تر از هميشه بود. انگار فرشته هاي آسماني خبر خوبي به او داده بودند. امام پس از نماز روي ايوان رفت و به آسمان نگاهي کرد و با خودش گفت: اين همان شبي است که در انتظارش بودم.
آن شب امام مثل شب هاي ديگر تا سحر به عبادت مشغول شد. نزديک اذان صبح که رسيد، امام لباس پوشيد و آماده شد تا مثل هر روز براي خواندن نماز صبح به مسجد برود. اما همين که خواست از در خانه بيرون برود، دستگيره در به لباسش گير کرد و کمر بندش را باز کرد. انگار دستگيره در هم از اتفاقي که قرار بود بيفتد، خبر داشت. انگار او نگران بود و نمي خواست امام از خانه بيرون برود.
اما امام از خانه بيرون آمد و دوباره کمربندش را بست. توي حياط، مرغابي ها با ديدن امام شروع کردند به سر و صدا کردن و دور پاهاي او چرخيدند. مرغابي ها با اين کار مي خواستند چيزي بگويند. شايد مي خواستند بگويند: «امشب در خانه بمان. فقط همين امشب را به مسجد نرو.» اما فايده اي نداشت. امام براي آن لحظه بي قرار بود و هيچ چيزي نمي توانست مانع رفتنش شود.
چند دقيقه بعد امام علي(ع) در کوچه هاي تاريک کوفه به طرف مسجد به راه افتاد. کوچه از هميشه تاريک تر بود. انگار کوچه هم نگران و غصه دار بود. وقتي امام به مسجد رسيد، چراغ هاي مسجد را روشن کرد و همه کساني را که در مسجد خوابيده بودند، بيدار کرد. سپس به پشت بام رفت و اذان گفت. حالا ديگر وقت نماز صبح رسيده بود.
آن لحظه بزرگ براي امام نزديک و نزديک تر مي شد. امام مثل هميشه جلوي نمازگزارها به نماز ايستاد و نماز شروع شد. حمد و سوره و رکوع رکعت اول به پايان رسيد. امام به سجده رفت و مسلمان ها هم پشت سرش به سجده رفتند. در همين موقع سايه سياه مردي شمشير به دست پشت سر امام ظاهر شد. او کسي نبود به جز ابن ملجم مرادي.
هنوز سجده امام تمام نشده بود که ابن ملجم نعره اي کشيد و شمشيرش را فرود آورد و اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد. امام علي (ع) با صداي بلند فرياد زد: «به خداي کعبه که رستگار شدم». شمشير به سر مبارک امام خورده بود. مسلمان ها دور امام جمع شدند و او را با گريه و زاري به خانه بردند. وقتي پزشک بالاي سر امام رسيد و او را معاينه کرد، سرش را با شرمندگي پايين انداخت.
هيچ کس نمي توانست کاري بکند. شمشير زهر آلود ابن ملجم کارش را کرده بود. زخم آن قدر عميق بود که نمي شد کاري کرد. اين خبر خيلي زود در شهر پيچيد و همه مردم با چشم گريان جلوي خانه امام صف کشيدند تا از حال امامشان با خبر شوند. همه مردم آمده بودند از بزرگ و کوچک با کاسه هاي شير در دستشان. شايد اين جوري مي خواستند کاري براي امام بکنند. اما فايده اي نداشت.
امام علي(ع) از مدت ها پيش منتظر اين اتفاق بود و خودش را براي رفتن آماده کرده بود. هنوز دو روز از اين اتفاق نگذشته بود که خبر دردناکي در کوفه پيچيد. همه کوچه ها عزادار شدند و همه لباس سياه پوشيدند. امام علي(ع) به آسمان ها پرواز کرده بود. همان جايي که هميشه آرزويش را داشت. حالا کوچه هاي کوفه و بچه هاي يتيم کوفه تنها شده بودند. امام ديگر در بين مردم نبود. انگار شهر کوفه هم يتيم شده بود؛ چون پدر مهربان و بزرگش را از دست داده بود. پدري بزرگ به نام علي(ع) را.

  


مثل امام علي(ع) باشيم



عباسعلي سپاهي يونسي

اول: مثل هميشه دوستان خوب و عزيز کفشدوزک، سلام! اميدوارم خوب و سلامت باشيد؛ چون سلامتي يکي از نعمت هاي خوب و



مهم خداوند است. اين روزها، روزهاي خوب ماه مبارک رمضان است و ماهي است که در آن اولين امام ما حضرت علي (ع) به شهادت رسيدند.
حتماً درباره آن امام بزرگ و عزيز چيزهايي مي دانيد و حتماً مي دانيد او انساني بود که خيلي به فکر آدمهاي فقير بود و به آنان کمک مي کرد. اميدوارم ما هم بتوانيم با درست زندگي کردن و کمک به ديگران از دوستان واقعي حضرت امام علي (ع)باشيم.
دوم: راستي بچه هاي عزيز من! چند روز پيش به آسايشگاه معلولين شهيد فياض بخش رفتم که يکي از آسايشگاه هاي شهرمان است که در آن جا از افراد معلول نگهداري مي کنند. من در آنجا با بچه هاي زيادي آشنا شدم، بچه هاي خوبي که به علت معلوليت نمي توانند مثل انسانهاي سالم زندگي کنند.
البته در آن جا بچه هايي هم هستند که با درس خواندن با معلوليت خودشان مبارزه مي کنند. بچه ها من در آن جا چيزهاي زيادي ياد گرفتم؛ ياد گرفتم که پس از اين خيلي خيلي قدر سلامتي را بدانم؛ چون وقتي ما سلامتي خودمان را از دست مي دهيم خيلي سختي مي کشيم. چيزهاي ديگري هم ياد گرفتم؛ مثلاً ما که سالم هستيم بايد خيلي به فکر آنهايي باشيم که مشکلي دارند؛ مثلاً بچه هاي معلولي که در آسايشگاه ها زندگي مي کنند، با کمک پدر و مادر به آنها کمک کنيم. اميدوارم شما هم بتوانيد به همراه خانواده به يکي از آسايشگاه هاي نگهداري معلولين برويد و به کودکان معلول کمک کنيد.

  


کارهاي خوب من



مراسم احيا
زهرا مهربان

امشب يکي از شب هاي قدر است. امشب همه تا سحر بيدار مي مانند و دعا مي خوانند. من و مامان هم قرار است برويم خانه خاله زري همسايه کناري مان. خب، قرار است امشب آن ها در خانه شان مراسم احيا برگزار کنند. من خيلي خوشحالم که مي توانم با مامان در اين مراسم شرکت کنم. من مثل بزرگ ترها بلد نيستم دعا بخوانم و قرآن بخوانم، اما قرار است با زهره دختر خاله زري براي مهمان ها خرما ببريم و کفش هاي مهمان را دم در مرتب کنيم. من از همين حالا خوشحالم و منتظرم زودتر شب شود تا با مامان برويم مراسم احيا. دلم مي خواهد امشب تا آن جا که مي توانم کارهاي خوب بکنم و از خدا بخواهم کارهاي اشتباه گذشته ام را ببخشد.

روزه کله گنجشکي






من امسال از اول ماه رمضان روزه گرفته ام. خب، من امسال 9 سالم تمام شده و به سن تکليف رسيده ام و بايد روزه بگيرم. خواهر کوچولويم که هنوز 6 سالش است، خيلي ناراحت است و دلش مي خواهد مثل من روزه بگيرد. اما او هنوز خيلي کوچولو است و نمي تواند روزه بگيرد. اما من يک فکر خيلي خوبي کرده ام. امشب سحر که براي خوردن سحري بيدار شدم، خواهرم را بيدار مي کنم. او هم مي تواند مثل ما سحري بخورد و فردا را روزه بگيرد. البته روزه کله گنجشکي. مطمئنم خواهرم وقتي اين را بشنود، حسابي خوشحال مي شود. روزه کله گنجشکي گرفتن براي بچه هاي کوچولو خيلي خوب است. من حتماً امشب سحر خواهر کوچولويم را بيدار مي کنم.

  


خبر خبر خبردار



اين همه گربه!





دوست داشتن حيوانات کار خوبي است و شايد شما هم بدانيد که امامان(ع) و پيامبر عزيز ما حضرت محمد(ص) هم به حيوانات احترام مي گذاشتند، اما بعضي آدم ها هستند که با کارهايشان حيوانات را اذيت مي کنند؛مثلاً در تهران يک پيرزن 80 ساله در خانه اش 30 گربه را نگهداري مي کرد، براي همين همسايه ها اين را به پليس خبر دادند و شهرداري با هماهنگي محيط زيست و نيروي انتظامي اين گربه ها را جمع کردند و از خانه پيرزن بردند. البته همسايه هاي اين پيرزن دوباره هم از او شکايت کردند و گفتند هنوز چند گربه ديگر در خانه اين پيرزن زندگي مي کنند و حالا قرار است بقيه گربه هاي پيرزن هم از خانه او برده شوند؛ چون نگهداري تعداد زيادي گربه براي سلامتي مضر است.
مرد عنکبوتي
بعضي از اين که از يک نردبان بالا بروند هم مي ترسند، اما آدم هايي هم هستند که بالا رفتن از بلندي ها را خيلي دوست دارند و اين کار براي آنها يک سرگرمي شده است، به تازگي يک مرد در کشور مالزي از يک برج 88 طبقه اي 452 متري بالا رفت تا همه را با اين کار خود شگفت زده کند و نام خود را هم در کتاب رکوردها ثبت کند. اين مرد 47 ساله توانست پس از بالا رفتن از برج هاي معروف جهان از يک برج بلند ديگر هم بالا برود، ولي به خاطر اين که براي انجام اين کار خطرناک از پليس اجازه نگرفته بود، به وسيله پليس دستگير شد. اين مرد تا حالا چند دفعه هم از بلندي افتاده است، اما باز هم دوست دارد از برج ها و ساختمانهاي بلند بالا برود. جالب است بدانيد که حالا نام اين مرد را گذاشته اند عنکبوت؛ چون مي تواند از هر جايي بالا برود، درست مثل بازيگر فيلم مرد عنکبوتي.

  


دعاهاي کودکانه ؛ امام مهربان



امير پور حسين

امام علي(ع) خيلي مهربان بوده. من اين را در کتاب ها خوانده ام و از بزرگ ترها شنيده ام. او بچه هاي يتيم را خيلي دوست داشته و هميشه براي آن ها غذا و خوراکي مي برده تا گرسنه نمانند. اين روزها، روزهاي شهادت اين امام عزيز است. روزهايي که دشمنان بدجنس امام، او را در مسجد کوفه شهيد کردند. دشمنان بدجنسي که دوست نداشتند خوبي هاي امام را ببينند. خدايا! دشمنان امام را مجازات کن و ما را کمک کن تا بتوانيم شيعه هاي خوبي باشيم و امام را خوشحال کنيم. آمين.

  


شعر ؛ روزه



معصومه سادات وزيري
وقتي که روزه مي گيري
شيطونه خيلي غمگينه
مي چرخه و يواشکي
مي آد کنارت مي شينه

مي گه پاشو چيزي بخور
روزه چيه دردسره
خيلي گرسنت مي شه و
حوصلتو سر مي بره

من که مي دونم اين چيزا
وسوسه هاي شيطونه
اگر که روزه بگيري
خدا کنارت مي مونه

  


نويسندگان نوجوان کفشدوزک ؛ آفريده هاي خدا



آزاده کريميان اقبال

خدايا! تو که صدايم را مي شنوي، تو که مهربان مهرباني، تو که آفريننده گل و آسماني، دوستت دارم. دوستت دارم براي نعمت ها و مهرباني هايت. دوستت دارم براي بزرگي و عظمتت. خدايا! کمکم کن مهربان باشم. کمکم کن بتوانم زيبا فکر کنم و زيبا فکر کردن را به ديگران بياموزم. خدايا! مرا راهنمايي کن تا راه درست را در زندگي انتخاب کنم و بتوانم سختي ها را در زندگي تحمل کنم. خدايا! آسمان آبي رنگ، درختان سبز، خورشيد فروزان و ماه تابان همه آينه وجود توأند. آسمان آبي رنگ يادم مي آورد مهربان باشم. درختان سرسبز مي گويند: شاداب و با نشاط باشم. خورشيد فروزاني که تو آفريدي، به يادم مي آورد که با انجام کارهاي خوب نوراني باشم و با مهربان بودن به ديگران گرما بدهم. ماه تابان مي گويد: بايد براي ديگران همچون چراغي در تاريکي باشم. اين است عظمت تو. طبيعت با خواست تو به وجود آمده، گل ها با خواست تو رشد کرده و زندگي به خاطره توست که زيبا شده.
خدايا کمکم کن بتوانم در اين ماه مبارک رمضان اعمالي را که بر من واجب نموده اي، انجام دهم و بار ديگر به تو نزديک تر شوم.

دندان هاي شيري
سپيده سجادي
امروز يکي ديگر از دندان هايم افتاد. با سه تاي قبلي مي شوند چهار تا. مامان مي گويد به اين ها مي گويند دندان شيري. اين ها بايد بيفتد تا دندان هاي اصلي در بيايد. اما کاش هيچ وقت دندان هايم دوباره در نيايند. درست است که اين جوري ديگر نمي توانم تخمه بشکنم و سيب گاز بزنم، اما در عوض آخر شب وقتي خيلي خوابم مي آيد، چهار تا دندان کم تر مسواک مي زنم. اين جوري مسواک زدن خيلي آسان تر است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com