|
نسترن داوودي
نوزدهمين شب ماه مبارک رمضان بود. آن شب امام علي(ع) در خانه دخترش ام کلثوم مهمان بود. موقع افطار که شد، امام با کمي

نان و نمک روزه اش را افطار کرد و سپس شروع کرد به عبادت و نماز خواندن. آن شب امام حال ديگري داشت. انگار خوشحال تر از هميشه بود. انگار فرشته هاي آسماني خبر خوبي به او داده بودند. امام پس از نماز روي ايوان رفت و به آسمان نگاهي کرد و با خودش گفت: اين همان شبي است که در انتظارش بودم.
آن شب امام مثل شب هاي ديگر تا سحر به عبادت مشغول شد. نزديک اذان صبح که رسيد، امام لباس پوشيد و آماده شد تا مثل هر روز براي خواندن نماز صبح به مسجد برود. اما همين که خواست از در خانه بيرون برود، دستگيره در به لباسش گير کرد و کمر بندش را باز کرد. انگار دستگيره در هم از اتفاقي که قرار بود بيفتد، خبر داشت. انگار او نگران بود و نمي خواست امام از خانه بيرون برود.
اما امام از خانه بيرون آمد و دوباره کمربندش را بست. توي حياط، مرغابي ها با ديدن امام شروع کردند به سر و صدا کردن و دور پاهاي او چرخيدند. مرغابي ها با اين کار مي خواستند چيزي بگويند. شايد مي خواستند بگويند: «امشب در خانه بمان. فقط همين امشب را به مسجد نرو.» اما فايده اي نداشت. امام براي آن لحظه بي قرار بود و هيچ چيزي نمي توانست مانع رفتنش شود.
چند دقيقه بعد امام علي(ع) در کوچه هاي تاريک کوفه به طرف مسجد به راه افتاد. کوچه از هميشه تاريک تر بود. انگار کوچه هم نگران و غصه دار بود. وقتي امام به مسجد رسيد، چراغ هاي مسجد را روشن کرد و همه کساني را که در مسجد خوابيده بودند، بيدار کرد. سپس به پشت بام رفت و اذان گفت. حالا ديگر وقت نماز صبح رسيده بود.
آن لحظه بزرگ براي امام نزديک و نزديک تر مي شد. امام مثل هميشه جلوي نمازگزارها به نماز ايستاد و نماز شروع شد. حمد و سوره و رکوع رکعت اول به پايان رسيد. امام به سجده رفت و مسلمان ها هم پشت سرش به سجده رفتند. در همين موقع سايه سياه مردي شمشير به دست پشت سر امام ظاهر شد. او کسي نبود به جز ابن ملجم مرادي.
هنوز سجده امام تمام نشده بود که ابن ملجم نعره اي کشيد و شمشيرش را فرود آورد و اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد. امام علي (ع) با صداي بلند فرياد زد: «به خداي کعبه که رستگار شدم». شمشير به سر مبارک امام خورده بود. مسلمان ها دور امام جمع شدند و او را با گريه و زاري به خانه بردند. وقتي پزشک بالاي سر امام رسيد و او را معاينه کرد، سرش را با شرمندگي پايين انداخت.
هيچ کس نمي توانست کاري بکند. شمشير زهر آلود ابن ملجم کارش را کرده بود. زخم آن قدر عميق بود که نمي شد کاري کرد. اين خبر خيلي زود در شهر پيچيد و همه مردم با چشم گريان جلوي خانه امام صف کشيدند تا از حال امامشان با خبر شوند. همه مردم آمده بودند از بزرگ و کوچک با کاسه هاي شير در دستشان. شايد اين جوري مي خواستند کاري براي امام بکنند. اما فايده اي نداشت.
امام علي(ع) از مدت ها پيش منتظر اين اتفاق بود و خودش را براي رفتن آماده کرده بود. هنوز دو روز از اين اتفاق نگذشته بود که خبر دردناکي در کوفه پيچيد. همه کوچه ها عزادار شدند و همه لباس سياه پوشيدند. امام علي(ع) به آسمان ها پرواز کرده بود. همان جايي که هميشه آرزويش را داشت. حالا کوچه هاي کوفه و بچه هاي يتيم کوفه تنها شده بودند. امام ديگر در بين مردم نبود. انگار شهر کوفه هم يتيم شده بود؛ چون پدر مهربان و بزرگش را از دست داده بود. پدري بزرگ به نام علي(ع) را. |