|
عباسعلي سپاهي يونسي
ما اين همه سال
پاييز بوديم
چون شاخه هايي در هجوم سردي تلخ زمستانها
چون کارواني گم شده در ريگزاري دور
چون کلبه اي نمناک و بي نور
يا چون کويري تشنه و شور
ما اين همه سال
در آرزوي ديدنت بوديم
و آرزوي ما
هي پير شد
هي پير شد
هي...
آوازهاي ما
غمگين ترين آوازهاي اين حوالي شد
لبهاي ما
از خنده خالي شد
حالا شما که دور از ماييد
و آرزوي سالهاي رفته ماييد
و ذره لبخندتان
گل مي کند يک دست
حتي کوير شورمان را
خورشيد باران مي کند
ديدارتان
هر کلبه بي نورمان را
اين هفته مي آييد؟ |