|
نزديک ايام عيد نوروز بود که از طرف مدرسه مرا دعوت کرده، خواستند تا به وضعيت لباسهاي حسين رسيدگي کنم، همان روز پانصد

تومان به مادرش دادم تا لباس تهيه کند. فردا صبح حسين همراه مادرش براي خريد بيرون رفتند، اما وقتي برگشتند خبري از لباسهاي نو نبود، با تعجب جريان را پرسيدم. آن روزها ايام جنگ بود و در مساجد و محله ها صندوقهايي مي گذاشتند تا مردم کمکهاي نقدي و غير نقدي خود را براي رزمندگان در آنها بريزند. حسين هم با عبور از کنار مسجد و شنيدن صداي بلندگو به مادرش گفته بود: «شلوار من چه عيبي داره؟ من همين را مي پوشم شما هم پول لباس من را به صندوق بيندازيد» و همان جا منتظر مانده بود تا مادرش قبض رسيد پول را دريافت کند و با هم به خانه برگردند. آن سال لباس عيدي حسين زيباتر از هر سال بود.
راوي:پدر شهيد
* صرفه جويي
در اولين مأموريتش چهار ماه در پاوه ماند و در درگيري با اشرار از ناحيه سر مجروح شد، هر چه اصرار کرديم تا جهت مداوا به بيمارستان سپاه برود، قبول نمي کرد. آنقدر در استفاده از بيت المال دقت داشت که مي گفت: اين کار براي سپاه خرج برمي دارد، درست نيست» و حدود سه هفته جهت پانسمان به دکتر مراجعه مي کرد و زحمت راه و هزينه آن را متقبل مي شد تا در هزينه ها صرفه جويي کرده و اين مبالغ براي جبهه هزينه شود و پس از بهبودي از آنجا که به برادرش حسن علاقه زيادي داشت، دوباره عازم کردستان شد و يک ماه همان جا ماند و هر بار که حسن او را به ترمينال مي آورد تا به تهران باز گردد، هنگام مراجعت به مقر، حسين را زودتر از خود در آنجا مي ديد. عشق حسين به حضور در جبهه ها همه را مات و مبهوت ساخته بود.
راوي:خانواده شهيد
*حسين، حسيني شد
حسين در منطقه حلبچه شيميايي شده بود، اما هيچ کس از اين موضوع خبر نداشت.کم کم عوارض آن ظاهر شد، موهاي صورتش مي ريخت، نگران حالش بوديم و بيشتر از او مراقبت مي کرديم. پس از جنگ عباس در گروه تفحص مشغول به کار شد و در سال 1375 به شهادت رسيد.
حسين که داغ دو برادر بر قلبش سنگيني مي کرد و براي رفتن لحظه شماري مي کرد، سرانجام تصميم گرفت تا در گروه تفحص از اجر بازگرداندن شهدا به خانواده هايشان فيض ببرد و کار عباس را ادامه دهد. ما مخالفت کرديم و گفتيم:«اين کار خطر دارد». اما او مصمم بود و با بيان اين نکته که در کارهاي اداري تفحص مشغول مي شود، عزم خود را جزم و حرکت کرد. آخرين بار که به منطقه مي رفت هر لحظه ضربان قلبش تندتر مي شد و با ورود به منطقه عملياتي «والفجر 1 » همه به دنبال معبري به آسمان چشم دوخته بودند که يک مين والمري استتار شده در زير خاکها راهي از زمين به آسمان گشود و پاهاي حسين قطع شدند، صداي «ياحسين» يک بارديگر زائر منطقه فکه را محرم راز خون ديگري کرد و حسين حسيني شد.
راوي:خانواده شهيد |