|
* حميد شفيعي
از روي تخت بلند شدم و به طرف گوشه سنگر رفتم. خم شدم، دستم را دراز کردم و چراغ قوه را برداشتم.

برادر علي هم که انگار مانند من دلواپس فردا بود، با صداي لرزان گفت: حسين جان، داري چه کار مي کني؟
چرا نمي خوابي؟
علي خودش خوب مي دانست قصد من از برداشتن چراغ قوه چي هست، اما انگار مي خواست از زبان من بشنود.
چشمانم را در تاريکي به صورتش دوختم و در جواب گفتم: دنبال چراغ مي گردم، شايد دل تاريکم را روشن کنم.
علي بلند شد و به طرف من آمد دستش را بر سرشانه من نهاد و گفت: حديث هست که غصه فرداي نيامده را مخور، انشاء ا... هر چه زودتر از اين محاصره لعنتي خارج مي شويم. من که اگر از اينجا جان سالم به در ببرم، يک مرخصي يک هفته اي پيش خواهرم در اصفهان مي روم، تو چي حسين ؟ با لبخندي زورکي، به روي لبهايم کمي بازي کردم و گفتم مرخصي؟
سرم را تکان دادم و از سنگر بيرون آمدم، علي هم که انگار از شب نشيني بدش نمي آمد، دنبال من به راه افتاد. بيرون سنگر صداي ترکش- گلوله و انفجار بود. اگر بگويم در چند قدمي جهنم بوديم، راست گفتم.
علي که از پشت سر به من نزديک مي شد، گفت: حسين، تو هم بيا با من به خانه خواهرم برويم.
اصلاً تا حالا اصفهان رفتي؟ مي خواهم اين دفعه بروم زير پل خواجو يک دهن آواز بخوانم. راستي تو صدايت چطوري است، مي تواني يک دهن آواز بخواني؟
بيچاره علي در چه فکرهايي غرق بود؟ گفتم: مي خواهم نماز بخوانم، تو هم مي خواني؟ گفت: البته که مي خوانم. و در يک چشم به هم زدن صداي افتادن خمپاره همه جا را پر کرد و من ناخودآگاه به طرف جلو شيرجه زدم.
گرد و خاک همه جا را گرفته بود، صدا زدم علي؟ علي جان حالب خوب است؟
بلند شدم و به طرف عقب دويدم. علي گوشه اي افتاده بود و در خون خود غوطه ور شده بود.
سرش را بلند کردم و روي پاهاي خودم گذاشتم. با لبخندي گفت: من که وضو گرفتم، بعد از نماز هم يک سري به اصفهان مي زنم و زير پل خواجو مي روم و يک دهان آواز مي خوانم- تو هم برو نماز بخوان، مثل اينکه قسمت نبود با هم به اصفهان برويم...
***
دوست گرامي
همان طور که مي دانيد، جريان داستان يعني تغيير يک سري توالي عمل يا رخداد به مجموعه اي منظم که قابليت پيگيري و دريافت توسط خواننده يا شنونده را داشته باشد. همچنين، در نهايت با نقطه تلاقي جهان تصوير شده و جهان رخدادهاي مخاطب در تناسب قرار گيرد.
ترديدي نيست که در نوشته شما، فضاهايي که در ذهن خواننده احتمال وجودشان مي رود و با نوشته هموار در کنار يکديگر جاي مي گيرند، در هم ادغام مي شوند و گره مي خورند. پس شما بخشي از نوشته خود را به آگاهي و اطلاع مخاطب ارجاع داده ايد. اين نوع نگاه به نوشته را مي توان «تئوري دنياهاي محتمل» خواند؛ بدين واسطه که مخاطبي که با فضا و زمان و مکان نوشته شما آشناست و از آن خاطره دارد، قادر به تصويرسازي و ارتباط بيشتري با نوشته است و مخاطبي که ذهنيتي از ماجراي شما ندارد، تنها داشته اش آن چيزي است که شما پيش رويش گذاشته ايد. بنابراين، ارتباط با چنين نوشته هايي، گاه ساده و گاه دشوار و به همين ترتيب تحت تأثير قرار گرفتن مخاطب نيز متفاوت است. به هر حال، در نوشته خود به جنبه هاي توصيفي و بخصوص توصيف پويا توجه بيشتري داشته باشيد.
موفق باشيد
* رضا خسروزاد |