تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
ديدگاه
پنجره
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-09-26
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 4مهر ماه 1388


واکنش تند امام(ره) به تمسخر فرهنگ و هنر از سوي فرح پهلوي



گردآورنده: احمد ساجدي
حکومت پهلوي نه مفهوم هنر و ارزشهاي فرهنگي و هنري را مي شناخت و نه براي ارزشهاي ديني و اعتقادي مردم ايران احترام قائل بود. به همين دليل با حربه هنر به مقابله با باورهاي مذهبي مردم مي پرداخت.
آنتوني پارسونز آخرين سفير انگليس در ايران عصر پهلوي در کتاب خاطرات خود به مواردي از فعاليتهاي غيراخلاقي که به نام فعاليتهاي فرهنگي و هنري صورت مي گرفت و تعمداً در ماه مبارک رمضان به اجرا درمي آمد، اشاره کرده است. يکي از اين رويدادها، برگزاري مجمعي تحت عنوان «کنگره زرتشتيان جهان» بود. پارسونز در مورد اين کنگره مي نويسد:
«آيا او (محمدرضا پهلوي) مي بايست به ملکه اجازه مي داد که کنگره زرتشتيان جهان را در وسط ماه مبارک رمضان در تهران برپا کند و به مناسبت اين کنگره يک مجلس پذيرايي با شامپاين در کاخ سلطنتي ترتيب دهد.
به نظر من و ديپلماتهاي کشورهاي عربي که از حضور در مراسم پذيرايي به مناسبت کنگره زرتشتيان خودداري کردند، اين قبيل اقدامات، افکار عمومي را جريحه دار مي ساخت و بر ميزان نارضايتي توده هاي مذهبي و رهبران آنها مي افزود.
شايد شاه يا ملکه اين کارها را نوعي شوک براي بيرون آوردن مردم از مدار تعصبات مذهبي تلقي مي کرد و شايد مي خواستند به خارجيان نشان دهند که ايران از هر جهت به سوي مدرنيزه شدن مي رود و نه فقط در آينده يک قدرت سياسي و نظامي و صنعتي خواهد شد بلکه به يکي از مراکز عمده فرهنگي و هنري جهان تبديل خواهد شد ولي شاه مي بايست دورانديش تر بوده و درباره اين مسايل عميق تر مي انديشيد.»( 1 )
اما مراسم جشن هنر شيراز که وقيح ترين صحنه هايش در سال 1356 در ماه مبارک رمضان به وقوع پيوست، برنامه مستهجني بود که رژيم پهلوي دوم در 10 سال پاياني عمر سياسي خود در شهر شيراز برگزار کرد. اين جشن از القائات فکري غرب بود که در داخل کشور به نام فرح پهلوي برگزار شد.
در نيمه اول سال 1346 و زماني که دولت ايران خود را براي برگزاري جشن پرهزينه تاجگذاري شاه آماده مي کرد، برنامه جشن هنر شيراز در دستور کار قرار گرفت. در پي اين تصميم هيأت امنايي مرکب از 30 نفر از مقامات بلندپايه کشور شامل نخست وزير، وزيران، چند استاندار و شهردار براي برگزاري اين جشن تعيين شد، و در نهايت نخستين جشن هنر شيراز در 20 شهريور 1346 آغاز و تا 30 همان ماه به کار خود ادامه داد.
هدف از برگزاري اين جشن استحاله فرهنگي اسلامي مردم و باز کردن راه نفوذ فرهنگ غرب به داخل کشور بود. کساني که به عنوان «هنرمند» از آمريکا و کشورهاي اروپايي براي شرکت در جشن هنر شيراز به ايران دعوت شده بودند، شامل رقاصه ها، فاحشه ها، موسيقي دانان، خوانندگان و بازيگران فيلمهاي غيراخلاقي سينماهاي غربي بودند. به همين دليل اين برنامه ها نتوانست با مردم ايران ارتباط برقرار کند، زيرا با فرهنگ مردم هيچ گونه سنخيتي نداشت.
اگرچه برنامه هاي اجرا شده در جشن هنر از ابتدا مستهجن و خلاف اخلاق عمومي بود اما اوج ابتذال در سال 1356 و در ماه مبارک رمضان صورت گرفت. در جشن هنر اين سال رژيم پهلوي ماهيت ضد ديني خود را به عينه آشکار ساخت و اجازه اجراي نمايشي را داد که سفير وقت انگليس در خاطراتش در کتاب غرور و سقوط، آن را به عنوان يکي از نخستين جرقه هاي انقلاب ايران توصيف کرد.
اين نمايش، «خوک- بچه- آتش» نام داشت. آنتوني پارسونز (سفير انگليس) شرح ماجراي نمايش فوق را اين گونه بيان مي دارد:
«جشن هنر سال 1356 شيراز، از نظر کثرت صحنه هاي اهانت آميز به ارزشهاي اخلاقي ايرانيان از جشن هنر پيشين فراتر رفته بود. به عنوان مثال يک باب مغازه را در يکي از خيابانهاي پر رفت و آمد شيراز اجاره کرده و ظاهراً مي خواستند برنامه خود را کاملاً طبيعي در کنار خيابان اجرا کنند، صحنه نمايش نيمي از داخل مغازه و نيمي در پياده رو مقابل آن بود.
يکي از صحنه هايي که در پياده رو اجرا مي شد، تجاوز به عنف بود که به طور کامل (نه به طور نمايشي و وانمودسازي) به وسيله يک مرد (کاملاً عريان يا بدون شلوار درست به خاطر ندارم) با يک زن که پيراهنش به وسيله مرد متجاوز چاک داده مي شود در مقابل چشم همه صورت گرفت.
ولي موضوع به شيراز محدود نشد و طوفان اعتراض که عليه اين نمايش برخاست، به مطبوعات و تلويزيون هم رسيد. من به اين خاطر موضوع را با شاه در ميان گذاشته و به او گفتم اگر چنين نمايشي به طور مثال در شهر منچستر انگليس اجرا مي شد، کارگردان و هنرپيشگان آن جان سالم به در نمي بردند. شاه مدتي خنديد و چيزي نگفت.»( 2 )
اولين اعتراض جدي توسط روحانيون مبارز شيراز از جمله: آية ا... دستغيب و شيخ بهاءالدين محلاتي صورت گرفت که طي سخناني جشن هنر شيراز را محکوم و نسبت به اهانت به مقدسات ديني شديداً اعتراض نمودند. چنانکه ساواک نسبت به مسأله حساس و پيگيري آن را در دستور کار خود قرار داد.
در گزارشي از ساواک در اين خصوص چنين آمده است: «برنامه جشن هنر شيراز- تاريخ 2536/6/5 - در يازدهمين جشن هنر شيراز نمايشنامه اي با عنوان «خوک- بچه- آتش» در مغازه اي واقع در خيابان فردوسي شيراز به اجرا درآمد که اجراي آن مورد انتقاد و اعتراض روحانيون و متعصبين مذهبي آن شهرستان قرار گرفته و تقاضا نموده اند که از سال آينده از اجراي جشن هنر در شيراز خودداري شود و تصميم گرفته اند که از صبح روز جاري ( 2536/6/5 ) از حضور در مساجد و برقراري نماز جماعت خودداري نمايند.»( 3 )
موج اعتراض به برنامه هاي جشن در اين سال بالا گرفت و در اکثر محافل رسمي و نيمه رسمي و مطبوعات انتقادات و اعتراضات قابل توجهي بروز کرد.
با انتشار خبر برگزاري نمايش مذکور و رسيدن آن به نجف اشرف، حضرت امام خميني(ره) به شدت برآشفتند و موضع گيري بسيار تند و شديداللحني را نسبت به رژيم پهلوي اتخاذ کردند.
ايشان طي سخنراني در مسجد شيخ انصاري نجف اشرف در 56/6/7 چنين فرمودند: «شما نمي دانيد که اخيراً چه شده است. در شيراز عمل شد و در تهران مي گويند بناست عمل بشود و کسي حرف نمي زند! آقايان ايران هم حرف نمي زنند، من نمي دانم چرا حرف نمي زنند؟! اين همه فحشا دارد مي شود و اين ديگر آخرش است يا نمي دانم از اين آخرتر هم دارد! در بين تمام مردم جمعيت نشان دادند اعمال جنسي را! و ] آقايان [ نفسشان درنيامد. ديگر براي کجا گذاشتند؟ براي کي؟ چه وقت مي خواهند يک صحبتي بکنند؟
خوشمزه اين است که خود سازمانها و خود دولت و خود مردکه کذا ] شاه [ همين معنا با رضايت آنهاست، بي اذن، آنها مگر امکان دارد يک همچو امري واقع بشود؟ يک همچو فحشايي واقع بشود خود آنها اين کار را مي کنند و بعد روزنامه نويس را وادار مي کنند که انتقاد کند که کار قبيحي بود، کار وقيحي بود حالا به گوش مردم برود، آنجا به چشم مردم بخورد، اينها همه به گوش مردم بخورد که يک خرده آدم بشوند ] و [ آتشها اگر باشد خاموش بشود، فردا هم درتهران خداي نخواسته اين کار خواهد انجام گرفت و نه آخوندي و نه سياسي اي و نه دکتري و نه مهندسي و نه ديگري اعتراض نمي کند.
اينها بايد اعتراض بشود، بايد گفته بشود. اگر ملتها همه با هم، ملت همه با هم، مطلبي را اعتراض کنند و احکام اسلام را بايستند و بگويند، امکان ندارد که همچو قضايايي واقع بشود. از سستي ما و ضعف ما و استفاده از ضعف ما ] مي گويند [ اينها يک دسته اي هستند ضعيف و بيچاره! در صورتي که شما قوه داريد، پشتوانه تان ملت است. ملت باز مسلمان است.
اين ملت مسلمان علاقه دارد به اسلام، علاقه دارد به روحاني اسلام، ... اينها همه بايد دست به دست هم بدهند بايد اجتماع کنند، فقيهش با مهندسش، دکترش با محصلش، دانشگاهي با مدرسه اي اش دست به دست هم بدهند تا بتوانند يک کاري انجام بدهند و بتوانند از زير اين بارهايي که بر آنها تحميل مي شود، از زير اين بارها بيرون بروند و نمي کنند! من نمي دانم چرا! حالا اين قدري شروع شده است در ايران، يک مقداري شروع شده، يک فرصتي پيدا شده است و اميد است انشاءا... فرصتهاي خوبي پيش بيايد.
انشاءا... خداوند تبارک و تعالي به همه شما توفيق بدهد و اسلام را تأييد کند و علماي اسلام را تأييد کند و محصلين را تأييد کند و مسلمين را تأييد کند.»( 4 )

پي نويس:
1 - آنتوني پارسونز، غرور و سقوط، خاطرات سفير سابق انگليس در ايران، صص 48 و 49.
2 - همان، ص 91.
3 - جشن هنر شيراز به روايت اسناد ساواک، مرکز بررسي اسناد تاريخي، مقدمه.
4 - صحيفه امام، ج 3 ، صص 229 تا 231.

  


رئيس « سيا » ؛ سفير آمريکا در تهران



«ريچارد مک گارا هلمز» رئيس پيشين سازمان سيا و سفير اسبق آمريکا در ايران در 10 فروردين 1292 در ايالت پنسيلوانيا به دنيا آمد. هلمز تحصيلات متوسطه را در آمريکا و 2 سال آخر آن را در فرانسه و آلمان به پايان برد و به دو زبان آلماني و فرانسه تسلط کافي يافت.
در اين سالها برادر ريچارد هلمز در کالج «له روزه» سوئيس تحصيل مي کرد و با محمدرضا پهلوي همکلاس بود. ريچارد هلمز پس از پايان تحصيلات متوسطه به ايالات متحده بازگشت و در کالج ويليامز ادامه تحصيل داد. او در دوران تحصيل دانشگاهي با پسر هاگ بيلي، رئيس آژانس يونايتدپرس، آشنا شد و در نتيجه پس از اتمام کالج در اين آژانس خبري به کار پرداخت.
اشتغال هلمز در يونايتدپرس 5 سال به طول انجاميد و مهمترين موفقيت شغلي او در اين دوران مصاحبه اختصاصي وي با آدلف هيتلر بود. در 1316 هلمز به کار با آژانس ايندياناپوليس تايمز پرداخت و در اين مؤسسه تا سمت مديريت تبليغات ترقي کرد. با شروع مداخله آمريکا در جنگ دوم جهاني، هلمز در شهريور 1321 به خدمت نظام فراخوانده شد و در نيروي دريايي به کار پرداخت.
فعاليت اطلاعاتي هلمز به تأسيس اداره خدمات استراتژيک o . s . s ( 1 ) توسط ويليام دونوان آغاز مي شود. هلمز 30 ساله در تابستان 1322 به اين سازمان جلب شد و طي دوران 2 ساله فعاليت خود مورد توجه دونوان قرار گرفت. در 1324 با انحلال o . s . s ، هلمز به وزارت دفاع منتقل شد ولي مدت کوتاهي بعد با تأسيس «گروه مرکزي مطالعات» به اين ارگان نوپا جلب شد و با تأسيس سازمان سيا در 1947 به آن پيوست.
از فعاليتهاي اطلاعاتي هلمز از 1326 تا 1331 اطلاعات چنداني در دست نيست. در اين سالها که دوران آغازين جنگ سرد و دشوارترين سالهاي آن است، ريچارد هلمز نقش مرموز و ناشناخته اي در معاونت جاسوسي و ضد جاسوسي سيا که مسؤوليت ايجاد شبکه هاي جاسوسي «سيا» را در سراسر جهان به عهده داشت، ايفا مي نمود.
هلمز به همراه رئيس خود آلن دالس در اين سالها در آلمان مستقر بود و هدايت شبکه هاي پنهاني «سيا» در شرق اروپا را به دست داشت. از اين رو بعدها هلمز در «سيا» به عنوان کارشناس درجه اول «جعليات» مورد تحسين بود.
در سال 1331 هلمز به «اداره هماهنگي سياسي» o . p . s ( 2 ) منتقل شد. «کرميت روزولت» عامل کودتاي 28 مرداد عليه مصدق از کارمندان ارشد اين اداره بود. بخش o . p . s سيا که بعدها نام پوششي فوق را کنار نهاد و «معاونت عملياتي سيا» خوانده شد، مهمترين ارگان سيا به شمار مي رفت که تحت رياست فرانک وايزنر، چهره سرشناس اين سازمان قرار داشت.
o . p . s مأموريت انجام عمليات شبه نظامي و سياسي و تبليغات پنهاني سيا را در سراسر جهان به عهده داشت و در واقع هر آنچه به اقدامات مداخله گرانه و توطئه گرانه سيا مربوط مي شود در حوزه فعاليت اين معاونت بود. به همين دليل انبوهي از کارشناسان سياسي، روانشناسي، اقتصادي و نظامي را در خدمت داشت.
ريچارد هلمز در o . p . s مسؤوليت بخشي را عهده دار بود که بعدها توسط کارکنان سيا و روزنامه نگاران آمريکايي بخش «عمليات کثيف» نام گرفت. بدين ترتيب، ريچارد هلمز در 39 سالگي به يکي از مقامات کليدي سرويس اطلاعاتي آمريکا بدل شد. آغاز رياست ريچارد هلمز بر اداره کل اجرايي سيا در 1331 ، با عمليات مداخله گرانه آمريکا در ايران، که با کودتاي 28 مرداد 1332 به فرجام رسيد، مقارن است.
ريچارد هلمز به مدت 9 سال معاونت o . p . s و رياست اداره کل اجرايي آن را به عهده داشت و در 1342 به معاونت عملياتي سيا رسيد. در اين زمان توسط کندي، جان مک کن به جاي آلن دالس به رياست سيا منصوب شده بود. جان مک کن برخلاف دالس کهنه کار يک چهره حرفه اي نبود و سابقه اي در سيا نداشت. بنابراين، عملاً ريچارد هلمز در ترکيب مديريت سيا در دوران کندي يک مقام تعيين کننده به شمار مي رفت.
در سالهاي اوليه دهه چهل، زماني که شاه با اعزام اردشير زاهدي تلاش کرد تا حمايت کاخ سفيد از نخست وزير اميني را سلب کند، دست به دامان هلمز شد و هلمز مهمترين نقش را در متقاعد کردن کندي به توقف حمايت از اميني ايفا کرد.در 1344 توسط ليندون جانسون، دريابان ويليام ربورن به رياست سيا منصوب شد. اما اين رياست کمتر از يک سال دوام يافت و او به دليل بي کفايتي در خرداد سال بعد از کار برکنار شد و در نتيجه ريچارد هلمز در 9 تير 1345 به عنوان رئيس سيا در کاخ سفيد سوگند ياد کرد.
دوران رياست هلمز نزديک به 7 سال طول کشيد که سالهاي 1345 تا اواخر اسفند 1351 را در برگرفت. هلمز هم در دوران معاونت سيا يعني سالهاي 1341 تا 1345 و هم در دوران رياست سيا مسافرتهايي به تهران داشته است. هلمز سرانجام در پي افشاي دخالتهاي گسترده «سيا» در تقلبات انتخاباتي نيکسون در ماجراي «واترگيت» ناگزير شد در 1351 از مقام خود استعفا کند.
در آن زمان اسناد تکان دهنده اي از مداخلات سيا در امور داخلي ايالات متحده منتشر شد. حادثه «واترگيت» منجر به تشکيل کميسيون ويژه اي در سناي آمريکا براي رسيدگي به اعمال غيرقانوني سيا شد و هلمز و ساير مقامات سيا به پاي ميز محاکمه کشيده شدند.
در اين محاکمات روشن شد که از 1346 ، سيا به دستور جانسون مأموريت يافته که دستهاي خارجي را در پس نهضت ضدجنگ ويتنام کشف کند و هلمز اين مأموريت را با وجود مغايرت آن با وظايف سيا پذيرفته است و بدين ترتيب به تدريج ميليونها آمريکايي را زير پوشش عملياتي- اطلاعاتي خود برده است.
نشر اين حقايق براي افکار عمومي آمريکا که سخت به دموکراسي اش مي باليد تکان دهنده بود و جامعه آمريکايي را به شدت عليه ريچاردنيکسون و ريچارد هلمز تحريک کرد. رسوايي واترگيت ريچاردنيکسون را مجبور کرد تا براي نجات موقعيتش ريچارد هلمز را از رياست سيا کنار گذارد. هلمز در 13 بهمن 1351 اتاق رياست سيا را ترک کرد، ولي فعاليتش در سيا به پايان نرسيد.
ريچارد هلمز مأموريت يافت تا به عنوان سفير آمريکا به ايران بيايد و با بهره گيري از سوابق ديرين دوستي خود را با محمدرضا پهلوي فعاليتهاي سيا در منطقه خليج فارس را وارد مرحله جديدي کند. بدين سان بود که در 26 اسفند 1351 هلمز به همراه همسر انگليسي اش وارد تهران شد.
هلمز با ورود به ايران مسؤوليت رياست ايستگاه «سيا» در تهران را بر عهده گرفت و جانشين «ويليام برومر» گرديد. هلمز از اين پس نقش بسيار تعيين کننده اي در حوادث سالهاي دهه پنجاه ايران برعهده گرفت. در دوره برومر و هلمز تهران بعد از بيروت به بهشت جاسوسان شهرت يافت.( 3 ) اين دوره اوج سالهاي رقابت تسليحاتي شرق و غرب و منتهاي ايام جنگ سرد بود و جنگ جاسوسان مهمترين وجه اين نبرد دوران ساز به شمار مي رفت.در دوران اقامت هلمز در تهران، رسيدگي سناي آمريکا به پرونده جنجالي واترگيت و اعمال غيرقانوني سيا ادامه يافت و هلمز طي اين دوران 4 ساله 16 بار به واشنگتن سفر کرد و بيش از 30 بار و متجاوز از 100 ساعت در کميسيون چرچ (منسوب به فرانک چرچ سناتور ايالات آيداهو) بازجويي شد.( 4 )
دوران مأموريت هلمز در تهران در 5 دي 1355 به پايان رسيد و وي در اين روز براي هميشه ايران را ترک کرد.( 5 ) مدت کوتاهي بعد در 13 آبان 1356 ريچارد هلمز به جرم پنهان کردن اطلاعات خود در زمينه عمليات شيلي از سناي آمريکا به 2 سال زندان تأديبي و 2 هزار دلار جريمه محکوم گرديد، ولي اين محکوميت با وساطت کاخ سفيد بخشوده شد. با وجود ترک ايران روابط هلمز با دربار پهلوي قطع نشد و اين روابط تا وقوع انقلاب اسلامي ايران ادامه يافت.
پانوشت ها:
1 - office of Strategic Servicess - ssO
2 - office of Policy سشدعبسدثطششت
3 - دو دهه واپسين حکومت پهلوي، حسين آباديان، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ص 421.
4 - ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، فردوست، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، جلد 2 ، ص 217.
5 - پس از هلمز، ويليام سوليوان سفير آمريکا در فيليپين در 20 فروردين 1356 به عنوان سفير جديد آمريکا در ايران معرفي شد و در 18 خرداد همان سال به تهران آمد.

  


زد و خورد خارجي در دربار ايراني!



«ميرزا نصرا... خان مشيرالدوله نائيني» در تاريخ ايران به عنوان آخرين صدراعظم دوران استبداد و اولين رئيس الوزراي دوره مشروطه شناخته مي شود. وي که پيش از احراز مسؤوليت آخرين صدراعظم دوران استبداد، چند سالي وزير امور خارجه بود، در پاييز سال 1284 در کابينه عين الدوله در محل وزارت امور خارجه ميزبان سفرا و کارداران کشورهاي خارجي بود.
در آن زمان «سر آرتور هاردينگ» وزيرمختار انگليس در ايران بود. وي که در مجلس وزارت خارجه حضور داشت، جريان يک منازعه و زد و خورد فيزيکي ميان سفراي روسيه و بلژيک را از نزديک شاهد بود. «هاردينگ» در کتاب خاطرات خود راجع به اين حادثه چنين مي نويسد:
... وزيرمختار جديد روسيه ديپلماتي بود از نژاد روس و با ريش جوگندمي. احساسات ضد انگليسي اش خيلي قاطع تر و مصمم تر از اسلافش بود که من آنها را مي شناختم. ولي هرگز پرده بر اين احساسات خصمانه نمي کشيد و علناً نشان مي داد که از برقرار کردن رابطه دوستانه با وزيرمختار و اعضاي عاليرتبه سفارت انگليس اکراه دارد.
اين طرز رفتار البته تا موقعي که جنگ روس و ژاپن ادامه داشت قابل درک بود. زيرا روسها جداً عقيده داشتند که دولت ژاپن به اتکاي حمايت معنوي انگليس اين جنگ را آغاز کرده است و از اين حيث ما را مسؤول مي دانستند و ظاهراً به همين دليل بود که نه دعوت دوستانه مرا، که خواهش کرده بودم شبي براي صرف شام به سفارت انگليس بيايد، پذيرفت و نه دعوتي متقابل از من کرد.
حتي به اين هم قانع نشد، بلکه دامنه بي اعتنايي را به حدودي رساند که حقيقتاً توهين آميز بود، به اين معني که چندي بعد که هر دو در سفارت اتريش ميهمان بوديم موقعي که به حسب تصادف با من برخورد کرد با اينکه کاملاً از نام و نشانم خبر داشت عمداً خود را به اين بي اطلاعي زد و از ميزبان عاليرتبه اتريشي پرسيد: فلاني کيست؟
اما وخيم ترين اشتباه اين مرد، آن طرز رفتار عجيبش بود که در شب ميهماني وزير خارجه ايران( 2 ) که به افتخار نمايندگان سياسي خارجه مقيم تهران ترتيب داده شده بود از خويشتن بروز داد.
آن شب موقعي که ضيافت به پايان رسيد و ميهمانان شروع به بازگشت به خانه هاي خود کردند اسکورت قزاقان روسي، که علي الرسم جلو کالسکه وزيرمختار حرکت مي کردند، سعي کردند از تمام کالسکه هاي ديگر پيش بيفتند و از قضا اولين کالسکه اي که خواستند پشت سر بگذارند متعلق به وزيرمختار بلژيک «ميسيون زراشتفانس» بود.
اما اين ديپلمات بلژيکي، مقدم السفرا بود و چون کالسکه اش به موجب مقررات بين المللي وين مي بايست جلوتر از کالسکه وزيرمختار روس حرکت کند، اجازه نداد قزاقهاي سفارت روس حق مسلمش را پايمال کنند و پافشاري اش در اين زمينه منجر به حادثه اي بسيار بعيد و اسفناک شد که به کلي با موازين و رفتار ديپلماتيک مغاير بود.
به اين معني که کالسکه چي هاي طرفين به هم حمله کردند و با يکديگر گلاويز شدند. اين حملات به تدريج به فحشهاي مستهجن کشيد و سرانجام دامنه زد و خورد وسعت يافت و به جايي رسيد که وزراي مختار بلژيک و روسيه جلوي چشم آن همه ميهمان و مستخدم و تماشاچي به روي هم پريدند و با يکديگر گلاويز شدند و خلاصه وضعي به وجود آوردند که خيلي احتمال مي رفت به يک «ماجراي شديد سياسي» ميان دولتين روسيه و بلژيک منجر شود.
اما وزيرمختار بلژيک، نگذاشت قضيه به جاهاي بدتر بکشد و دستور داد راه را براي عبور کالسکه وزيرمختار روسيه باز کنند، ولي در ضمن با اخذ سند از شهود قضيه، که رفتار توهين آميز وي را به چشم ديده بودند از مجراي حکومت متبوع خود شکايتي تسليم سن پترزبورگ کرد که کالسکه چي مسيو اشتامر براي اينکه راه را براي عبور اربابش باز کند کالسکه او را به زور کنار زده و اعتنايي به اين مسأله نکرده که سفارتين روسيه و بلژيک داراي حقوق و احترامات و شؤون متساوي در خاک ايران هستند.بنابراين دولت متبوع وي، به استناد آيين نامه مربوط به طرز رفتار سفرا و نمايندگان سياسي خارجه، حق دارد رسماً از دولت روسيه بخواهد که شخص وزيرمختار را براي عذرخواهي به سفارت بلژيک بفرستند و توهيني را که به نماينده سياسي پادشاه بلژيک در تهران شده است بدين وسيله جبران کنند.
در عين حال، براي اين که مسيو اشتامر در نظر همقطاران سياسي اش (ديپلماتهاي مقيم تهران) به کلي تحقير و سرافکنده نشود، شاکي (وزيرمختار بلژيک) رسماً اعلام داشت که حاضر است وزيرمختار روسيه را هنگامي که براي عذرخواهي به سفارت بلژيک مي آيد با فراک مشکي و کلاه رسمي، به شرطي که آن را در دست گرفته باشد، به حضور بپذيرد و ديگر زياد در اين باره اصرار نکند که مشاراليه طبق موازين بين المللي با لباس تمام رسمي مليله و کلاه مخصوص پر دار مراسم عذرخواهي را انجام دهد.
ميسيو اشتامر که مدتها عادت کرده بود در برخورد با نمايندگان سياسي کشورهاي کوچکتر نخوت و تفرعن به خرج دهد در اين مورد ناچار شد غرور دهن سوز خود را بلع کند و براي انجام مراسم عذرخواهي شخصاً در سفارت بلژيک حضور يابد.منبع: خاطرات سياسي «سر آرتور هاردينگ» وزيرمختار بريتانيا در تهران، ترجمه دکتر جواد شيخ الاسلامي، انتشارات کيهان، بهار 1370 ، صص 286 تا 289.

  


چوب و فلک



جلال فرهمند
ياد دوره دبستان و نوجواني به خير. هر چند آن زمان که ما تحصيل مي کرديم- اوايل دهه پنجاه- خبري از تنبيهات دوره قاجار نبود ولي کم و بيش شمه اي از آن بر ما نمايان مي شد. دبستان محموديه، خيابان سيروس، کوچه مؤيد احمدي.
ناظمي داشتيم که علاوه بر ناظميگري معلم کلاس سوم ما هم بود؛ آقاي قاسمي. الان که چهره وي به نظرم مي آيد تنم مي لرزد. سيبيلي کلفت که بر چهره خشنش خوش مي نشست و بر ترس همگان مي افزود.
کلاس سوميها که شلوغ مي کردند- فرقي نمي کرد يا هر کلاس ديگري- همه از دم تا دم چوب مي خوردند. البته نور چشميها اندکي آهسته تر. کلاس پس از تنبيه عمومي ديدني بود. صداي گريه و شيون همگي به آسمان و کف دستها با فوت کردنهاي ممتد بر دهان!
البته اين کتک تئوري و فلسفه اي هم پشتش خوابيده بود. خدا رحمت کند معلم تعليمات ديني ما را- آقاي دانيالي- هنوز چهره اش پيش چشمم است، پيرمردي قد بلند و پهن شانه که به قول معروف با آن سن و سال خوب مانده بود. فلسفه اين کتک را چنين توجيه مي کرد: تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر!
جالب اينجا بود که اين فلسفه براي ما نوآموزان که نامي از ارسطو و افلاطون و ملاصدرا نشنيده بوديم بسيار بديهي و مفهوم به نظر مي آمد !
البته اين بماند که دانش آموز شري داشتيم عصار نام که از ديوار راست بالا مي رفت و همان ناظم سيبيل کلفت با ترکه اي که مش ممد- باباي مدرسه- در حوض خيسانده بود، دمار از روزگار کف پاي وي در مي آورد. پا متورم مي شد و صحنه اي جانگداز ايجاد مي کرد.
وقتي عصار با سختي راه مي رفت انگاري از کميته ضد خرابکاري بيرون آمده است! البته آن روز ما کميته ضد خرابکاري را نمي شناختيم. من فکر مي کردم اين چوبکاري آقاي قاسمي به کف پاي عصار که به تنهايي انجام مي داد همان فلک است که از گذشتگان شنيده بوديم که البته هم بود و هم نبود. بودش براي آن بود که چوب به کف پا زده مي شد و نبودش براي آن بود که چوب و فلک آدابي داشت که قاسمي اجرا نمي کرد.
فلک چوب بلندي داشت که در ميانه آن تسمه اي کار گذاشته بودند که پاي شخص خاطي بر آن محکم مي شد. دو سر چوب به دست دو دانش آموز محکم گرفته مي شد و ترکه اي نم دار که در آب خيسانده بودند به دست محصلي ديگر بر کف پاي خاطي مي شکست! البته اين اعمال بعدها در تصاوير و فيلمها ديده شد. جالب حضور دو دانش آموز ديگر در تنبيه يار دبستانيشان بود. يعني دست همه در اين امر خير آلوده مي شد!
به هر حال، ظاهراً چوب و فلک از اصول اوليه و بديهي تعليم و تربيت در گذشته بود و مو لاي درزش نمي رفت.
از اين مطلب که بگذريم و از تعليم و تربيت ابتدايي بيرون بياييم در امر حکومت نيز چوب و فلک کاربرد فراواني داشت. يکي از رايج ترين نشان حکومت قدرتمند تنبيه کردن است. البته تنبيهات هر چه از گذشته به امروز نزديک شويم آدمي تر مي گردد. چه بستن مجرم به دم اسب، چه دهانه توپ گذاشتن، شمع آجين کردن و صدها ابتکار آموزنده ديگر قرون وسطايي بود !
دم دست ترين نحوه تنبيه دوره قاجار همين چوب و فلک است. عامي و شامي هم نمي شناخت. هر کس هم بود از اين فيض عظمي محروم نمي شد. درباري، سرباز، بازاري، ثروتمند، فقير، نزديکان شاه و غيره. براي همين هم حاکمان و رؤسا هميشه چوبشان در نم بود.
ولي همين چوب و فلک گاه دردسرساز مي شد. چوب زدن سيد هاشم قندي به دست حاکم ظالم طهران به جرم گرانفروشي قند، کام قاجاريان را تلخ کرد و از همان زمان سلطنت را از کف آنان بيرون کرد.

  


ازدواج هاي سياسي در دوران قاجار



در دوران قاجار سن ازدواج بر اساس موازين اسلامي بود و ازدواجها به دو شکل صورت مي گرفت:
- ازدواج هايي که به خواست خانواده و در دوران کودکي انجام مي شد. در اين شيوه ازدواج، به محض به دنيا آمدن کودکي، تصميم گرفته مي شد که در بزرگي بايد با چه کسي ازدواج کند.
- ازدواج هايي که در بين خانواده هاي روشنفکر جامعه رايج بود. در اين شيوه، فرزندان خانواده مي توانستند پس از پايان تحصيلات، اما با خواست والدين خود ازدواج کنند. تمايل و نظر طرفين نقشي نداشت.
- ازدواج هاي سياسي، که بيشتر در محيط دربار و بين خاندان سلطنتي صورت مي گرفت. اين گونه پيوندها بيشتر در جهت برقراري صلح و ايجاد رابطه با بزرگان کشوري بود. عامل ديگر ازدواج هاي سياسي که بين اشراف و خاندان سلطنتي رايج شده بود بيشتر جهت به دست آوردن مقام و کسب املاک بيشتر و امتيازات خاص اجتماعي بود.
«تاج السلطنه» دختر «ناصرالدين شاه» در خاطرات خود مي نويسد: «تمام ماها را که مردم براي خودشان يا پسرانشان مي گرفتند، مقصود اصلي و نقطه نظر، خودشان بودند که به واسطه داشتن دختر سلطان در خانه، هرگونه تعدي و تخطي نسبت به مال و جان و ناموس مردم مي کنند، مؤاخذه نشوند و مختار و مجاز باشند. بيچاره ما که اسلحه اي براي مردم بوديم.»
از اين دسته ازدواجها مي توان به ازدواج هاي «عزت الدوله» خواهر «ناصرالدين شاه» اشاره کرد. او نخست با «ميرزاتقي خان اميرکبير» ازدواج کرد. اما پس از توطئه دربار، عليه «امير» و قتل او بر اثر فشار اطرافيان، با وجود اينکه هيچگونه رضايتي نداشت به عقد ازدواج پسر «ميرزا آقاخان نوري»، (قاتل اميرکبير) درآمد.
بعدها از او نيز طلاق گرفت. «عزت الدوله» تا پايان عمر خود حدوداً پنج بار ازدواج کرد. نامه اي که او در همين رابطه براي برادر خود «ناصرالدين شاه» مي نويسد چنين است: «گويا کمينه جزو اسباب بازي سلطنت و صدارتم که هر کس صدراعظم مي شود، من بايد در خانه او زندگي کنم.»
ازدواج «شکوه السلطنه» با «موقرالسلطنه» نيز از همين دسته بود که نتيجه آن، دريافت حکومت ساوه از شاه قاجار شد. نوع ديگر از ازدواج هاي سياسي، ازدواج هايي بود که ميان خانواده سلطنتي و پاره اي از علما صورت مي گرفت تا بدين وسيله، شاه از حمايت روحانيان برخوردار شود و با توجه به نقش عمده و جايگاهي که مذهب در جامعه و ميان مردم داشت، از وجهه خوبي نيز برخوردار باشد.
از عوامل ديگر ازدواج که بدترين شيوه و شکل آن مي تواند باشد، وجود نابساماني هاي اقتصادي جامعه را مي توان نام برد که به دليل فقر و تهيدستي، با دختران به شکل کالا برخورد مي شد. به اين معني که دختران به عنوان کالا به جاي پول يا جنس معامله مي شدند.
گاه اتفاق مي افتاد که اهالي يک شهر يا روستا و يا محل، پول کافي براي جوابگويي به خواستهاي واليان و يا حاکمان آن منطقه نداشتند. مردم به ناچار بايد دختران خود را به آنها پيشکش مي کردند. برخي از اين حکام در مقابل ماليات دريافت نشده اهالي، دخترانشان را به زور تصاحب مي کردند.
در نطق يکي از اين واعظان در جريان نهضت مشروطيت آمده است که در يکي از سالها چون وضع محصولات کشاورزي بسيار خراب بود و مردم نمي توانستند از عهده دادن ماليات به حاکم آنجا برآيند، به دستور وي، سيصد دختر از مردم بدهکار را گرفتند و به ترکمانان فروختند. برخي از اين دختران را از خواب ناز در کنار مادرشان بيدار کردند و وحشيانه بردند.
چند همسري يا داشتن زنان گوناگون در اين دوره بسيار متداول بود. به طور کلي زنان عقدي از موقعيت بهتري نسبت به زنان غيرعقدي برخوردار بودند. اينان معمولاً از طبقات همطراز انتخاب مي شدند.
زنان صيغه اي از طبقات پايين تر بودند تا سمت خدمتکاري را براي زنان ارشد داشته باشند. همسر محبوب، «سوگلي» نام داشت و صرف نظر از اينکه عقدي باشد يا صيغه اي از نفوذ فراواني نزد شوهر برخوردار بود.
گروه ديگري از زنان که در اين دوره حضور داشتند، کنيزان بودند که به راحتي در ايران آن دوره، خريد و فروش مي شدند. اينان در درون خانه به عنوان نوکر يا کلفت کار مي کردند و پس از مدتي جزو اعضاي خانواده بشمار مي آمدند. نکته بسيار مهم در زندگي اجتماعي زنان دوره قاجار، اين است که هر چقدر زنان در توليد اقتصادي نقش بيشتري داشته باشند، از آزادي اجتماعي بيشتري بهره مند شده و از احترام و قدرت بيشتري نزد شوهر خود برخوردار مي شدند. در اين دوره، زناني که متعلق به قشرهاي پايين جامعه بودند، سهم بيشتر و اساسي تري در تهيه و توليدات اقتصادي داشتند تا زنان طبقات متوسط و بالاي جامعه.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com