|
* مستانه نيک رو
خبر رسيده بود که در رودخانه اي در حال قايق سواري گم شده است. به نظر جدي نمي رسيد، گم شدن آن هم در رودخانه در حالي که گروهي به تماشاي تلاش تو ايستاده اند؛ آن هم در مسيري که روستاها يک به يک در کنار هم صف کشيده اند تا خروش آب را تماشا کنند. تا آنجا که آرام آرام پهن مي شود و بي شتاب. اينجا همه نگران بودند. چهار روز گذشته بود و حالا روز پنجم بود. دوستان براي آنکه از حال و روز هم با خبر باشند، مدام در تماس بودند.
همه پذيرفته بودند که با رويدادي غيرمترقبه مواجهند، اما هيچ کس جرأت بيان آن را نداشت. برادر مي دانست، خواهر مي دانست، پدر مي دانست، اما کسي به مادر چيزي نگفته بود. همه گونه اي افسوس در چشمانشان هويدا بود. در حالي که اگر کسي جرأت مي کرد و به مادر مي گفت، مي شنيد که او از ته دل مي خندد و با دست اشاره مي کند که کدام يک از شما لذتي را که او چشيده داشته ايد و کدام يک روزي سراپا غرق در کيک و شيريني مي شويد، وقتي که باز گردد و بگويد، زندگي با آدمهايي که زبانشان را نمي داني، چه خوش است!
دوست گرامي؛
آنچه نوشته ايد حقيقت دارد. کمتر داستاني از صافي تخيل نويسنده مي گذرد و به حقيقت مي پيوندد، اما آنچه در لايه هاي زيرين متن شما وجود دارد، ايمان به واقعيت است.
واقعيتي که ديگران از درک يا مشاهده آن عاجزند، الا مادر. به ظاهر او تنها کسي است که در نوشته شما از ماجرا بي خبر است، در حالي که داناي کل روايت شماست. او زندگي کرده، به دنيا آمده، بزرگ کرده، رنج کشيده و در اين رنج کشيدن ها، خوشي ها و شادي هاي آينده، پسرش را لمس کرده است. او مي داند که فرزندش آنچنان که خواسته زندگي کرده، آنچنان که مي دانسته عمل کرده و از جسارت انتخاب و عمل، سرشار بوده است و مي داند که کسي که از چنين جسارتي برخوردار باشد، همواره شاد است و با شادي باز خواهد گشت و به ما خواهد گفت که چقدر براي تأسف موجود در چشمان ديگران متأسف است. بايد بگويم مادر داستان شما، تنها مادري است که مي داند چگونه فرزندش را غرق کيک و خامه سازد تا به ديگران بفهماند که رنج سالهاي دور چه خوشيهايي به همراه خواهد داشت.
* رضا خسروزاد |