تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
گزارش
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-09-30
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 8مهر ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ بابا بزرگ پيره



* نسترن داوودي
بابا بزرگ خيلي پير شده بود. نمي توانست بدون عصا راه برود. اگر عينکش را بر مي داشت، هيچ جا را نمي ديد. دست هايش هم





مي لرزيدند. بعضي وقت ها خيلي چيزها را فراموش مي کرد. حتي يک بار نشاني خانه اش را فراموش کرده بود و اگر اهالي محل نبودند، حتماً گم مي شد. بعضي وقت ها هم نام خودش را فراموش مي کرد. براي همين در محل همه به او بابا بزرگ پيره مي گفتند.
بابا بزرگ پيره يک دختر داشت که هر روز صبح مي آمد خانه بابا بزرگ و کارهايش را مي کرد. خانه اش را تميز مي کرد، ظرف ها را مي شست و برايش غذا درست مي کرد. بعضي وقت ها هم مي رفت خريد و هر چيزي بابا بزرگ پيره لازم داشت، برايش مي خريد.
بابا بزرگ پيره خيلي خوشحال بود که دختري به اين مهرباني دارد. او با اين که خيلي پير شده بود، اما اصلاً مثل بعضي از پيرمردها غر نمي زد. بابا بزرگ پيره هميشه مي گفت: بهتر از اين نمي شود. اما يک روز اتفاق بدي افتاد.
يک روز دختر بابا بزرگ پيره به خانه او آمد و با ناراحتي گفت: بايد از آن شهر بروند؛ چون شوهرش به شهر ديگري منتقل شده. بابا بزرگ خيلي غصه دار شد و اخم هايش توي هم رفت. او با خودش گفت: حالا تنهايي چه کار کنم؟
دختر بابا بزرگ گفت: «مي تواني با ما بيايي.» اما بابا بزرگ دوست داشت در خانه خودش زندگي کند. از آن روز به بعد، بابا بزرگ ديگر خوشحال نبود. هر روز جلوي در خانه اش مي نشست و غر مي زد و مي گفت: امان از اين روزگار.
همه اهل محل فهميده بودند چه خبر شده. همه دلشان براي بابا بزرگ پيره مي سوخت. زري خانم همسايه بابا بزرگ پيره مي گفت: تا چند روز ديگر دختر بابا بزرگ مي رود، شهرستان و او تنها مي شود.
اصغر آقا بقال محل مي گفت: پيرمرد بيچاره.
ننه هاجر سبزي فروش مي گفت: حالا کي برايش غذا درست مي کند؟
خلاصه حرف همه اهل محل شده بود بابا بزرگ پيره. حتي بچه هاي محل هم ناراحت بودند و مي گفتند: حالا چه بلايي به سر بابا بزرگ پيره مي آيد. يکي مي گفت، حتماً از گرسنگي مي ميرد. يکي ديگر مي گفت، همه لباس هايش کثيف مي شود و... بابا بزرگ پيره هم هر روز مي نشست و به حرف هاي اهل محل گوش مي داد و آه مي کشيد و مي گفت: امان از اين روزگار!
اهل محل که مي ديدند بابا بزرگ اين قدر غصه مي خورد، گفتند: اين جوري نمي شود بايد فکري بکنيم. براي همين همان روز عصر جلسه اي در سبزي فروشي ننه هاجر برگزار شد. بابا بزرگ پيره و دخترش هم آمده بودند. بابا بزرگ خيلي دلش مي خواست اهل محل راه چاره اي پيدا کنند.
همان اول جلسه دختر بابا بزرگ زد زير گريه و گفت: اگر بابا بزرگ پيره تنها بماند، من نمي روم شهرستان. زري خانم گفت: مگر مي شود. بچه ها و شوهرت چي؟ !
خلاصه هر کسي چيزي گفت تا اين که سرانجام همه با هم يک تصميم خوب گرفتند. قرار شد کارها تقسيم شود. ننه هاجر گفت: همين که دختر بابا بزرگ پيره برود، کار را شروع مي کنيم. هرروز خانم هاي همسايه خانه بابا بزرگ را تميز مي کنند و برايش غذا مي پزند. بچه هاي محل هم برايش خريد مي کنند. شستن لباسها با زري خانم، غذا پختن با گلنار خانم و...کارهاي مردانه هم با مردها.
همه کارها که تقسيم شد، دختر بابا بزرگ پيره نفس راحتي کشيد و گفت: حالا با خيال راحت مي توانم بروم. خيلي ممنون، شما همسايه هاي خوبي هستيد. بابا بزرگ پيره هم خيلي خوشحال بود. او با خوشحالي خنده اي از ته دل کرد و گفت: بهتر از اين نمي شود. همه اهل محل خوشحال بودند که بابا بزرگ پيره دوباره مي خنديد و خوشحال بود. خب بابا بزرگ پيره بابا بزرگ همه اهل محل بود.

  


روز جهاني همبستگي و همدردي با کودکان فلسطيني







فردا روز جهاني همبستگي و همدردي با کودکان فلسطيني است ما بچه هاي ايران همراه با تمامي کودکان جهان آرزو مي کنيم روزي برسد که کودکان فلسطين بتوانند در صلح و آرامش زندگي کنند و صهيونيستهااز سرزمين آنها بيرون بروند









  


کارهاي من ؛ کتاب دزدان دريايي



زهرا مهربان
داداش من عاشق دريانوردي بود. او هميشه با بالش خود، قايق بازي مي کرد. داداش هميشه مي گفت، دوست دارد وقتي بزرگ





شد دريا نورد شود و سوار کشتي شود و به اقيانوس ها سفر کند. ديروز در فروشگاه يک کتاب درباره دزدان دريايي ديدم و آن را براي داداشم خريدم. اما از وقتي داداشم کتاب دزدان دريايي را خوانده، ديگر نمي خواهد دريا نورد شود. او مي گويد دوست ندارد اسير دزدان دريايي شود و او را از بادبان کشتي آويزن کنند. او ديگر دوست ندارد اقيانوس ها را ببيند و به جزيره هاي ناشناخته سفر کند. گمان کنم همه اش به خاطر کتاب دزدان دريايي است که برايش خريدم. واي چه کاري کردم!

درخت ما
ديروز در حياط نشسته بودم که يک دفعه چشمم به درخت قشنگ وسط حياطمان افتاد. واي درخت بيچاره داشت خشک مي شد. يک عالمه از برگ هايش زرد شده بودند و داشتند مي ريختند. نمي دانم چه اتفاقي افتاده بود. با خودم گفتم: حتماً مامان فراموش کرده به درخت آب بدهد، براي همين شيلنگ آب را برداشتم و شروع کردم به آب دادن درخت. مامان وقتي من را توي حياط ديد، گفت: چه کار مي کني؟! گفتم: درختمان برگ هايش زرد شده و دارد خشک مي شود. مي خواهم به آن آب بدهم. مامان از حرف من خنده اش گرفت و گفت: برگ همه درخت ها توي پاييز زرد مي شود و مي ريزد. از حرف مامان حسابي تعجب کردم. چقدر جالب! درخت ها در پاييز برگ هاي شان مي ريزد و بهار دوباره برگ در مي آورند. چقدر خوب که اين را فهميدم، اما راستش از ديروز هر وقت ياد کاري که کردم، مي افتم، خنده ام مي گيرد.

  


خبر خبر خبردار



دختر قد کوتاه






بعضي ها را ديده ايد چه قدر قدشان بلند است، مي توانند دستشان را دراز کنند و به جاهاي بلند برسد، اما همه آدم ها اين طورنيستند؛ مثلاً بعضي ها بر عکس خيلي قدشان کوتاه است. حالا شايد برايتان جالب باشد که کوتاه ترين دختر دنيا کيست و در کجا زندگي مي کند؟ الان مي گويم کوتاه قدترين دختر دنيا در کشور هند زندگي مي کند. شايد برايتان جالب باشد بدانيد اين دختر که 16 سال سن دارد فقط 59 سانتي متر قد دارد و براي اين که کوتاه قدترين دختر جهان است، نامش را در کتاب رکوردها نوشته اند. اين دختر قد کوتاه دوست دارد ستاره سينما شود و اصلاً دوست ندارد که قدش را با آزمايش علمي و عمل جراحي افزايش دهد. ما آرزو مي کنيم اين دختر روزي به آرزوي خود برسد و يک بازيگر معروف شود.

مسابقه پرخوري
ورزشکار حرفه اي يا بازيگر حرفه اي يا تعمير کار حرفه اي شنيده بوديم، اما ديگر غذا خور حرفه اي نشنيده بوديم. که شنيديم ماجرا از اين قرار است که هر سال در آمريکا يک مسابقه خوردن رولت گوشت برگزار مي شود. شرکت کنندگان در آن تا مي توانند بايد بخورند، آن قدر بخورند تا بتوانند مسابقه را ببرند و جايزه را به دست بياورند، جالب اين است که اين مسابقه يک برنده هم دارد. در مسابقه امسال آقاي هامبل باب که در خوردن خيلي حرفه اي شده است توانست در کمتر از 10 دقيقه 33 رولت گوشت را نوش جان کند و برنده هم بشود. او درباره اين که چگونه توانست در اين مسابقه برنده شود، گفت: براي دو روز هيچ غذايي نخورده ام تا بتوانم برنده شوم.
شما را نمي دانم، اما من که اصلاً حاضر نيستم براي اين که در اين مسابقه برنده شوم، دو روز غذا نخورم و بعد هم اين همه پرخوري کنم.

  


مولوي کيست؟



عباسعلي سپاهي يونسي
1 - سلام دوستان خوب کفشدوزک! مدرسه ها هم شروع شد و يک هفته اي هم گذشت. اميدوارم خوش گذشته باشد. دوستان



خوبم! امروز را در تقويم به نام يکي از شاعران بزرگ ما؛ يعني مولوي نامگذاري کرده اند. نمي دانم شما تا چه اندازه مولوي را مي شناسيد، اما او يکي از بزرگترين شاعران ايراني است که غير از مردم کشورمان، در سراسر جهان شعرهاي او را مي خوانند و لذت مي برند. مولوي يکي از شاعراني است که ما ايراني ها به او خيلي افتخار مي کنيم. اميدوارم شما هم زودتر به سن و سالي برسيد که بتوانيد شعرهاي خوب او را بخوانيد و متوجه شويد او چه انسان بزرگي بوده است.
2 - امروز همچنين روز جهاني ناشنوايان است. روزي که در جهان براي ناشنوايان نامگذاري شده است تا همه درباره آنان که ناشنوا هستند، بيشتر بدانند و آنان را کمک کنند تا بتوانند زندگي بهتري داشته باشند و کارهايي را انجام دهيم تا تعداد کمتري به اين مشکل دچار شوند.

  


شاعران کفشدوزک



جنگ

آزاده کريميان اقبال






چند سال پيش تو ايران
شدن شهيد آدما
از جوونا گرفته
تا حتي پيرمردا

همه شدن با هم يکي
تو سنگرا و ميدونا
با دست پر يا که خالي
رفتن به جنگ بعثي ها

با کمک خداي خوب
با همت و با رهبري
دشمنو کردن فراري
هيچ جا ديگه نموند غمي

شاعران کفشدوزک ؛ پلو

فاطمه جعفري

مامان پلو رو دم کرد
زير اجاقو کم کرد
وقتي پلو دم کشيد
مامان برايم کشيد
مامان نازنينم
واي تو چه مهربوني
انگاري تو آسمون
خورشيد آسموني
اگر يه روز پير بشي
مهمون خونم بشي
من پلو دم مي کنم
غم تو رو کم مي کنم

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک ؛ آقا ببر، آقا خرگوشه، آقا سگه



فاطمه سادات وزيري
آقا خرگوشه و آقا ببر و آقا سگه با هم دوست بودند. آقا خرگوشه از همه زبل تر و زرنگ تر بود. يک روز آقا خرگوشه و آقا ببره با آقا سگه دعواشون شد و نقشه کشيدن که اونو بزنن. آقا سگه حسابي کتک خورد و مريض شد و چند روز توي خونه افتاد و به ديوار نگاه کرد. وقتي آقا سگه خوب شد، از خونه بيرون رفت و چاله اي رو ديد. آقا خرگوشه و آقا ببره توي چاله افتاده بودند و گفتند: بيا کمک دوست عزيز!
آقا سگه گفت: بايد همون جا بمونين حقتونه.
آقا سگه به خونه برگشت. اما تنها بود. اون پشيمون شد و گفت: واي چه کار بدي کردم، حالا تنها هستم. آقا سگه کمي فکر کرد و از خانه بيرون رفت و هر جور بود به آقا ببر و آقا خرگوشه کمک کرد از چاله بيرون بيان. آقا ببر و آقا خرگوشه از کاري که کرده بودن، خجالت کشيدن و معذرت خواهي کردن و اونا دوباره با هم دوست شدن.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com