تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
گزارش
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-10-01
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 9مهر ماه 1388


گفتگو با خانواده شهيد محسن ماندگار دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف؛
راه شهيدان بهترين راه براي رسيدن به قرب الهي است



ز فرحروز صداقت
به مناسبت آخرين روز از هفته دفاع مقدس که روز دانشجويان و استکبارستيزي نامگذاري شده بود سراغ خانواده دانشجوي شهيد





محسن ماندگار رفتيم تا به بهانه او ياد و خاطره همه شهداي دانشجو را گرامي داريم. دانشجوياني که سهم بسزايي در هدايت عملياتها و پيروزيها در 8 سال دفاع مقدس داشتند.مادر شهيد ماندگار، ساده است و بي ريا. با اينکه همه بچه هايش از نخبگان کشور هستند از جمله دکتر ماندگار جراح و متخصص قلب که در جهان نامدار است، اين مادر شهيد هميشه بي ريا در خدمتگزاري به مردم بر ديگران پيشي مي گيرد. فرزندان خود را هم طوري تربيت کرده است که دغدغه اصلي آنان در زندگيشان خدمت به مردم باشد.
وي در معرفي خود مي گويد:«خديجه نديمي» مادر شهيد محسن ماندگار هستم. هروقت به عکس محسن نگاه مي کنم چهره اي متواضع و مهربان و مظلومي از او به يادم مي آيد. هر وقت هم به خانه مي آمد مي خواست پاي مرا ببوسد.مکث مي کند و ادامه مي دهد: اهل تهران هستم و 4 فرزند دارم دو دختر و دو پسر.محسن متولد 1336 بود. خيلي مظلوم و اهل صبر بود کار ديگران را با ميل و رغبت انجام مي داد ودر کارها هميشه به فکر من بود.




وي با اشاره به تواضع و خلق و خوي خوب محسن در باره هوش وذکاوت او مي گويد : سه تا از بچه هايم تقريباً همسن بودند حسين وسرور خوب درس مي خواندند، ولي محسن مثل آنها درسخوان نبود و در درسهايش مداومت نداشت. برادرش از محسن مي پرسيد تو چطوري درس مي خواني، محسن مي گفت من سر کلاس ياد مي گيرم ديگر به درس خواندن نيازي نيست و وقتي در دانشگاه شريف قبول شد اينها باورشان نمي شد. برادرش مي گفت بابا اين که اصلا درس نخواند چطوري قبول شد و او جواب نمي داد و سرش را پايين مي انداخت.
او ياور محرومان بود




مادر شهيد ماندگار ويژگي هاي شهيد، را اين طور بيان مي کند: همزمان با انقلاب اولين نفري که در محله ما از بالاي پشت بام فرياد ا... اکبر سر داد محسن و خواهرش بودند. روزها هم با برادرش به راهپيمايي مي رفتند وقتي انقلاب پيروز شد و دانشگاهها باز شد محسن به دانشگاه رفت تا ادامه تحصيل بدهد او عضو جهادگران جهاد دانشگاهي دانشگاه شريف بود به شهرهاي مختلف براي کمک به مردم مستضعف مي رفت. وقتي هم خانه مي آمد بيشتر از همه به من کمک مي کرد.
دوستانش مي گفتند محسن به ساختمانهايي که در حال ساخت بوده مي رفته و به کارگران ساختماني که پير و ناتوانتر بودند کمک مي کرده و حتي کار آنها را انجام مي داده تا کمتر آسيب ببينند و محسن در باره کارهايي که انجام مي داد اصلاً در خانه تعريف نمي کرد، براي همين هم ما زياد حرفي براي گفتن از زندگي محسن نداريم. يادم هست يک بار غذايش را که کشيدم گفت، اين را بدهيد به خانم وکيلي، گفتم مادر خانم وکيلي که نادار نيست ما به او غذا بدهيم. گفت نيست، اما تنها و پير است و توانايي پختن غذا را ندارد، گفتم تو الان از دانشگاه خسته آمدي غذايت را بخور، اما سرانجام هم غذايش را برد براي خانم وکيلي.
مادر اجازه بدهيد من بروم
وقتي مي خواست به جبهه برود آمد و گفت: «مادر شما اجازه بدهيد من بروم بالاخره امام دستور دادند، ما وظيفه داريم که برويم».من هم رضايت دادم. يک روز مانده از ماه رمضان با زبان روزه صبح زود آماده شد و رفت همان زمان حسين هم هنوز دوره تخصصي را تمام نکرده بود او هم با اينکه خانواده داشت دائم در راه جبهه و تهران بود و براي درمان رزمندگان سر از پا نمي شناخت، گاهي وقتها که صبح از خواب بيدار مي شدم از خانم حسين آقا مي پرسيدم حسين کجاست ؟ مي گفتند رفت جبهه !
او لايق شهادت بود
همرزمانش مي گفتند محسن آر پي جي زن قابلي بود و صدامي ها را نابود کرد. مي گفتند، محسن بي دريغ براي همه کار مي کرد. در جبهه دستگير همه بود زخمي ها را عقب مي آورد آخرين غذا و بدترين وکمترين را مي خورد و ساعت 4 هم يک پتو دم چادر مي انداخت و مي خوابيد هيچ وقت نديديم محسن يک لحظه به فکر خودش باشد يا تا دم صبح پاس مي داد و بعد چند دقيقه مي خوابيد و بيدار مي شد.
و در باره شهادتش مي گويد: وقتي در سال 62 شهيد شد و خبر شهادتش را آوردند هنوز 5 ماه هم نبود که در جبهه بود، گفتند مفقودالجسد است عمليات والفجر 4 که در کاني مانگا در خاک عراق بودن وقتي بالاي تپه آر پي جي مي زده شهيد شده است. وقتي پرسيديم چرا نتوانستند او را به عقب بياورند گفتند همرزمانش سخت درگير جنگ بودند او را که گلوله خورده بود از تپه پايين مي آورند و چون امکان انتقالش به پشت جبهه نبوده همان پايين مي ماند.
همرزمانش مي گفتند ساعتها در خلوت خويش با خدايش راز و نياز مي کرده و خون زيادي از بدنش رفته و سرانجام با گفتن يا حسين شهيد شده و به آرزويش رسيد. از طرفي حسين که در همان منطقه به مداواي همرزمان محسن مشغول بوده همه اش منتظر محسن بوده که بعد هم فهميده که او را نتوانستند به پشت جبهه منتقل کنند و در واقع ايشان جزو شهداي مفقود الجسد بود.
پيکر محسن پيدا شد
مادر دانشجوي شهيد در باره پيدا شدن محسن مي گويد: بعد از 11 سال از دانشگاه به ما خبر دادند که شهيد ماندگار را آوردند. داماد ما شهيدمان را شناسايي کرد و گفت محسن است. البته ديگر چيزي از جسدش باقي نمانده بود. من که نديدم، آنهايي که ديده بودند گفتند: وقتي پلاکش را ديديم خودمان را قانع کرديم که بايد باور کنيم همين جسد محسن است. چند بار به شوخي در جمع گفت اگر من شهيد شدم مرا در يک قبر دو بر خاک کنيد! و عجيب اين بود که وقتي رفتيم خاکش کنيم ديديم خودشان يک قبر دو بر برايش آماده کرده اند.
اين مادر صبور در پايان مي گويد: محسن به نماز اول وقت و نماز جمعه خيلي علاقه داشت. قرآن زياد مي خواند، در عين حال بي سر و صدا درسش را هم خوب مي خواند و از دانشجويان خوب دانشگاه بود.
محسن با نشاط و خندان بود
مژده ماندگار خواهر کوچک شهيد که بسيار مورد علاقه شهيد بود در باره برادر شهيدش مي گويد: من 17 سال داشتم که محسن شهيد شد. هميشه روي نماز اول وقت و احسان به پدر ومادر مرا راهنمايي و نصيحت مي کرد که از مامان قدرداني کنم و دستشان را ببوسم و من چون نوجوان بودم وقتي با هم مي نشستيم و صحبت مي کرديم حرفش هميشه اين بود که در راه رضاي خدا قدم برداريم و راه کمک به ديگران را به من ياد مي داد.
چهره با نشاط و خندان محسن مانند تابلويي زيبا هميشه در ذهن من ماندگار است. احساس محبت و مسؤوليت و حس کمک به همنوعان، يادگار عزيزي است که دلم را لبريز از محبت به همه مي کند. وقتي مي خواست به جبهه برود خيلي ناراحت بودم و خيلي سعي کردم از ما دور نشود. حتي يادم هست او خيلي دوست داشت من چادر سرم کنم. من هم چادر را دوست نداشتم. وقتي رفت جبهه چادر سرم کردم و به محسن نامه نوشتم که من چادر سرم کردم، خوشحال باش دلم مي خواهد برگردي و ببيني که من چادر سر کرده ام دلم مي خواست او خيالش راحت باشد و خوشحال باشد و او هم در پاسخ نامه مي نوشت خوشحالم کردي انشاءا... بيايم و تورا ببينم.
وي در ادامه از چشم انتظاري اش مي گويد و مي افزايد: وقتي نامه اش مي رسيد خيلي خوشحال مي شدم چون مي فهميدم هنوز زنده است. نامه هايش پر از قدرداني بود. همه اش تشويق بود که آفرين، خيلي خوبي، مامان از تو خيلي راضي است من را ببخش اگر با تو تندي کردم يا عصباني شدم من را حلال کن و البته اينها را براي همه ما مي نوشت.
شهادتش را هيچ وقت باور نمي کردم دفعه آخر هم که زنگ زد گفت همه دوستهايم شهيد شده اند دعا کن شهيد شوم شهادت خيلي خوب است. من همه اش نگران بودم وگريه مي کردم. ما خيلي به هم وابسته و دلبسته بوديم. انس محسن به حسين برادر بزرگم مثال زدني بود، محسن به حسين علاقه عجيبي داشت طوري که هر وقت همديگر را مي ديدند رو بوسي مي کردند يک بار که دايي ام در خانه ما بود محسن از راه رسيد و با همه روبوسي کرد، دايي پرسيد شما مگر چند وقت است همديگر را نديديد! خنديد و گفت از صبح تا حالا! خيلي به هم وابسته بوديم.
محسن هر جا بود موفق بود
سرور ماندگار با برادرش محسن فاصله سني کمي داشته است و هر دو با هم در دانشگاه صنعتي شريف دانشجو بودند. وقتي از اين خواهر شهيد مي خواهم خاطراتي از برادر شهيدش بگويد چند کلمه اي که بيان مي کند اول بغض مي کند و بعد هم اشکهايش جاري مي شود. لحظاتي تأمل مي کنم تا دل به محسن بسپارد. اندکي بعد مي گويد: فاصله سني من ومحسن 2 سال بود. من بزرگتر بودم، اما از نظر روحي و فکري خيلي به هم نزديک بوديم. خاطرات زيادي با محسن دارم اما دوست دارم، خاطراتي را بيان کنم که به درد همه بخورد و فکر مي کنم خاطرات شخصي مربوط به خود خانواده است.
محسن از وقتي به جبهه مي رفت خيلي عوض شده بود و همه حرفش اين بود که ما بايد دين خود را نسبت به انقلاب و جنگ ادا کنيم و حتماً بايد کاري کنيم. سرانجام او با شور و عشق خاصي عازم جبهه شد و من همه اش ته دلم مي لرزيد چون تجربه کرده بودم آدمهايي که به اين درجه از اخلاص مي رسند و به جبهه مي روند برگشتي در کارشان نيست و از دست دادن برادري مانند محسن خيلي مرا نگران مي کرد من محسن را خيلي خيلي دوست داشتم و دوري از او برايم سخت بود.بار ديگر بغضش مي شکند. .. !
در ادامه مي گويد: ما مباحثات زيادي با هم داشتيم در باره اسلام، ماوراء الطبيعه، آفرينش انسان، بيهوده نبودن خلقت و. .. !
يک بار يادم هست داشتم درد دل مي کردم، گفت اين حرفها را نزن و روزنامه اي که در کنارش بود برداشت مطلب در باره شهيد قدوسي بود و تيتر روزنامه بود شهادت يعني گذشت و به من درس بزرگي دادکه بايد از امور دنيوي آسان گذشت.
محسن دانشجوي متالورژي، ترمهاي آخرش بود که شهيد شد. درسهايش را خيلي خوب مي خواند و کار هم مي کرد. خيلي کوشا بود در کارش ابتکاراتي زيادي انجام داده بودند و همه جا موفق بود. حتي استادش چند بار به او گفته بود شما در همين سنگر دانشگاه خدمت کن. اما محسن احساس مسؤوليت مي کرد در قبال دفاع مقدسي که همه ما به آن اعتقاد داشتيم و با خون و رگمان از اسلام و ميهنمان دفاع مي کرديم براي همين هم جبهه را انتخاب کرد تا وظيفه اش را انجام دهد و سرانجام جان خود را فدا کرد.
اين خواهر شهيد هم از خوشرويي و مهرباني هاي محسن مي گويد. از اخلاص و عشق او که همه اين ويژگيهاي بارز او را به جايگاه شهادت رساند.
و در پايان متذکر مي شود: همه شهدا آدمهاي با ارزشي بودند بايد از شهدا و روش زندگي آنها درس گرفت تا خونشان پايمال نشود شهدا به خاطر اسلام رفتند تا ميهنمان عاري از وجود دشمن باشد. مهم تر اينکه مسؤولان خيلي بايد مراقب رفتار و اعمال خود باشند تا خداي نکرده پا روي خون شهدا نگذارند و البته طي کردن راه شهدا بهترين راه براي رسيدن به قرب الهي است.

  


يادي از عارف مجاهد، آية ا... ميرزا جواد آقا تهراني ؛
لحظه هاي آفتابي جنگ با حضور مردان خدا...



* مليحه پژمان
هيچ کس نيست که حضور پرصلابت علماي اسلام و روحانيون را در طول حيات سياسي- اجتماعي ايران از ياد برده باشد، زيرا اين



حضور تأثير بسياري در انسجام و وحدت آحاد جامعه اسلامي داشته و دارد. چه به عنوان هدايتگر مردم در دوران رژيم ستمشاهي و چه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و در کوران جنگ 8 ساله عراق عليه ايران.
وقتي به بررسي بيشتر جنگ مي پردازيم، مي بينيم که حضور مردان خدا در لحظات سخت جنگ رونق ويژه اي به جبهه مي داد، زيرا آنها هم از متن جامعه اسلامي برخاسته بودند و حراست از کيان کشورمان در آن روزهاي سخت برهمگان ضروري مي نمود.
هر چند برخي از علماي اسلام با وجود کهولت سن در اين ميادين مبارزه حضور مي يافتند، اما همين حضور انرژي مضاعفي بود براي جوانان مؤمن و خداجو. بماند که بسياري از تصاوير بارها و بارها از ذهن و نگاه ما گذشتند، بدون اينکه يادمان بيايد از آن روزهاي پرتلاطم! کمي به تصوير دقت کنيد. صاحب اين چهره تواضع را مي شناسد؟! جالب است بدانيد من هم خيلي اتفاقي و از طريق پدرم اين تصوير را ديدم. اين عکس مربوط است به سالهاي خون و حماسه و 8 سال دفاع مقدس، که از آن دوران به يادگار مانده و چند سال پيش همزمان با هفته دفاع مقدس به عنوان هديه به بسيجيان داده شده است. شايد حدس زده باشيد که اين تصوير از آن کيست و شايد هم حدس زدن برايتان چندان ساده نباشد.
اين تصوير متعلق است به اسوه علم و تقوا، فقيه عارف و مجاهد آية ا... ميرزا جواد آقا تهراني که در 23 ربيع الاول سال 1410 ه. ق برابر با آبان ماه سال 1368 شمسي به ديدار حضرت حق شتافتند.
بي گمان در حالات عرفاني اين عالم رباني مطالب بسياري شنيده ايد. ايشان در شرايط جنگ حضوري جاودانه داشتند و هنوز در ذهن بسياري از آنها که در آن روزها طعم همسنگري اين فقيه وارسته را درک کرده اند، آن لحظات، ناب و درخشنده اند.
هر چند آية ا... ميرزا جواد آقا تهراني در دوران حيات دنيوي، دوست نداشتند از ايشان نامي برده شود و ترجيح دادند پس از رجحت به عالم الهي و آخرت نيز در گمنامي به خاک سپرده شوند. تنها در اين مجال اندک به عنوان يادگاري متبرک در ايام عطر آگين هفته دفاع مقدس، ياد و نام ايشان را جاودانه و زنده نگه مي داريم. يادمان مي ماند آنان که سکاندار هدايت مردم به سوي حق مي شوند، مثل آفتابي گرم در تمامي لحظات زندگي مردم جامعه شان حضور دارند، حتي روزهاي سخت جنگ...

  


خاطره اي از تيمسار شهيد فلاحي ؛ از شوق پيروزي تا صبح نخوابيدم



زماني که ما دانشجوي دانشکده جنگ بوديم ايشان استاد ما بودند. رئيس آموزشگاه دانشگاه بودند و از افسراني بودند که شايد در



دنيا معروفيت داشت. از نظر تخصص نظامي و دانش و حتي در صلح ويتنام ايشان عامل برتر بودند و در ليست افسراني بود که از ارتش ايران به آنجا رفتند و بين آمريکا و ويتنام نظارت بر آتش بس کردند.
ايشان اهل طالقان و بسيار مؤمن بودند. الان تنديس ايشان در شهر طالقان است. از نظر تخصصي نظير نداشت. استاد تاکتيک و موضوعات عمومي بودند. زماني که عمليات ثامن الائمه(ع) شروع شد ايشان به منطقه آمدند. معمولاً فرماندهان رده بالا براي اينکه ابتکار عمل در دست فرمانده مستقيم باشد حضور پيدا نمي کنند.
يادم هست روز هفتم به قرارگاه ما در شادگان آمدند. ما يک نقشه وضعيت داريم که هر وضعيتي در هر عملياتي بر روي آن نصب مي شود. هر تقاضايي را فرمانده زير دست دارد ثبت مي شود و... در اصطلاح نظامي به آن جدول حوادث مي گوييم.
وقتي که تيمسار فلاحي آمدند حمله تمام شده بود و وضعيت روشن بود و ما ديگر حالت پدافندي داشتيم. آمدند و گفتند آقاي صديق زاده تعريف کنيد ببينم چه کرديد؟
گفتم، تيمسار همه روي نقشه ثبت است و جدول حوادث هم در کنارش هست. گفتند: نه به زبان خودت بگو!
تا من آمدم شروع کنم گفتند بگذار يک چيزي را به تو بگويم. پريشب تا صبح نخوابيدم که مبادا شکست بخوريم. ديشب هم تا صبح نخوابيدم از شوق و شادي که موفق شديم. خب حالا بگو !
شروع کردم از اول تا آخر توضيح دادم. ايشان از شنيدن اين همه درايت و پيروزي با شعف وصف ناپذيري سرشان را به علامت تصديق تکان مي دادند و خوشحالي شان را ابراز مي کردند و پس از پيروزي در عمليات ثامن الائمه(ع) و شکست حصر آبادان بود که در سقوط هواپيماي سي يکصد و سي با تعدادي از فرماندهان ديگر از جمله شهيد کلاهدوز، شهيد جهان آرا و شهيد نامجو وشهيد فکوري به شهادت رسيدند. يادشان گرامي باد.
* راوي: امير صديق زاده

  


جشن پتو



امان از دست بچه هاي دسته شهيد بهشتي! در گروهان و گردان و شايدهم لشکر، يک نفر پيدا نمي شد که گذرش به چادر آنها





افتاده و بعد با بدني درب و داغان، قيافه اي وحشتزده و موهاي ژوليده از آنجا فرار نکرده باشد! اگر بچه هاي آن دسته را مي ديدي، باورت نمي شد اين قدر شر و شلوغ باشند. به جز حاج محمدي همه زير 22 سال بودند. کافي بود از دم در چادر آنها بگذري تا همگي با لحني صميمي و چرب و نرم صدايت کرده و به داخل چادرشان دعوتت کنند. اگر با تجربه بودي، يعني دفعه قبل در آنجاپذيرايي شده بودي! سريع آية الکرسي مي خواندي و فلنگ را مي بستي! اما واي به روزي که تازه وارد بوده باشي و به چادرهاي آنها بروي. ديگر بايد غزل خداحافظي را مي خواندي و براي شادي روحت فاتحه مي فرستادي و دوستانت بايد براي بردنت به اورژانس مي آمدند.
فرض کن تو يک نيروي جديد بودي که تازه به گردان آمده بودي. آنها به چادرشان دعوتت مي کردند. با کمال ميل مي پذيرفتي و مي رفتي. اول از تو باچايي و شربت پذيرايي درست و حسابي مي کردند. بعد براي اينکه با توخيلي دوست شوند چند حقه و کلک سوار مي کردند. مثلاً يکي از آنها پيراهن فرمش را مي آورد و مي گفت: «تا حالا از آستين پيراهن من ابرها را ديدي ؟نمي داني که چقدر قشنگ و زيبا نشان مي دهد. مي خواهي نگاه کني ؟» و توقبول مي کردي. پيراهن فرم را مي انداختند سرت و تو از توي آستين پيراهن به گوشه آسمان که ابرها در آنجا جمع شده اند نگاه مي کني. اما چيزي دستگيرت نمي شود که يهو از توي آستين، يک پارچ آب روانه صورتت مي شد و همه سر و بدنت خيس آب مي شد. وقتي با وحشت پيراهن را کنارمي زدي، يکي از بچه ها را مي ديدي که ايستاده و هر هر مي خندد.
خب اين اولي. اما پذيرايي دومي.
فرض کن شب است که ميهمانشان شده اي. آنها سريع دور حلقه اي مي نشستند و تو هم يکي از زنجيرهاي حلقه مي شدي. يکي از آنها مي گفت: «خب بازي لال بازي خوبه؟» همه قبول مي کردند. خود او شرط مي گذاشت که اوستا هر کاري با بغل دستي کرد بغل دستي هم با کناري بکند و هيچ کس هم حق خنديدن ندارد و بازي شروع مي شد. اوستا به صورت بغل دستي دست مي ماليد، بغل دستي به کناري و کناري به بغل دستي و خلاصه به صورت خودت هم دست ماليده مي شد تا آخر. اوستا آهسته به پاي بغل دستي ضربه مي زد و دوباره تا آخر همين عمل تکرار مي شد، چند بار دست ماليدن به صورت، نيشگون، کشيدن بيني، تا آخر که مي ديدي همه نگاهت مي کنند و به زور جلو خنده شان را گرفته اند. هاج و واج مي ماني که چه شده و اينها چرا مي خندند، که يک آينه جلو صورتت گرفته مي شد و تو ازديدن يک صورت سياه واکس خورده وحشت مي کردي و مي ديدي که دست بغل دستي ات از صورتت هم سياه تر است.
يا اينکه از بچه هاي گرداني و به ديدن يکي از دوستانت بر عکس دشمنانت! مي روي. وقتي به چادر شان مي رسي در يک لحظه مي بيني که چشمان همه شان برق زد و آب از لب ولوچه شان راه افتاد. به پايت بلند مي شوند و تو را با احترام و بفرما، بفرما به صدر مجلس مي برند. يک ليوان چاي و يا يک پياله گندم و عدس بو داده جلويت مي گذارند و تو مشغول مي شوي. بعد از چند دقيقه يکي از آنها اکثر اوقات فرمانده شان از تودرخواست مي کند خودکار و يا مدادي که وسط چادر افتاده است را بي زحمت به دستش برساني. با خضوع و خشوع مي روي وسط چادر، همين که خم مي شوي تا آن را برداري، ناگهان با افتادن يک پتو بر سرت، دنيا جلو چشمانت تيره و تار مي شود و بعد باران مشت و لگد بر سر و تن نازنينت باريدن مي گيرد. جوري مي زننت که اگر «بروسلي» مرحوم را آن طور مي زدند تا قيام قيامت سينه خيز مي رفت! يا غش مي کردي و از حال مي رفتي و يا گيج و خل مي شدي. بعد که سرحال مي آمدي يک آينه جلو صورتت مي گرفتند و تو نازنين قيافه اي که بيني اش کج و کوله، ابروهايش پايين و بالا و موهاي سرش مثل برق گرفته ها سيخ شده است، شوکه مي شدي و به هوا مي پريدي. مي ريختند دورت و قربان و صدقه ها شروع مي شد. آن زمان ديگر مثل يک ماشين درب و داغون احتياج به يک آچارکشي پيدا مي کردي! خلاصه کلام مي انداختندت روي يک برانکارد و «لااله الاا ... و محمد رسول ا ... (ص)» گويان از چادر بيرون مي بردند و بچه هاي گردان شستشان خبردار مي شد که آن چادر يک قرباني ديگر گرفته است. دوستانت با ترس و لرز مي آمدند وهيکل زهوار در رفته ا ت را مي بردند. و آن زمان تو مثل مارگزيده ها که از ريسمان سياه و سفيد مي ترسند، دور رفتن به چادرهاي آنها را خط مي کشيدي و اگر باد هم کلاهت را به آنجا مي برد دنبالش نمي رفتي.
اين را هم بگويم که در عملياتها و حمله ها هيچ کس در شجاعت و دليري به گردپاي آنها نمي رسيد. هر کدامشان با هر وسيله اي که مي شد از خجالت دشمن درمي آمد. بي سيم چي آر پي جي شليک مي کرد، آر پي چي زن اگرموشکش تمام مي شد، يک تيرپارچي تمام عيار مي شد. و مسئول دسته شان مي توانست يک امدادگر خوب بشود و خلاصه کلام کاري مي کردند که افراددشمن به مرگ خودشان راضي شوند.
اينها را که گفتم ياد خاطره اي افتادم که ذکرش خالي از لطف نيست. در پادگان «دو کوهه » بوديم که خبر آمد مي خواهيم به منطقه عملياتي «مهران » برويم. همه بچه ها که از بيکاري و کسلي خسته شده بودند، سريع به بستن بارو بنديل مشغول شدند که يکي از بچه ها با شيطنت خنديد و گفت: «بچه هابياييد به ميمنت اين خبر، براي اولين کسي که وارد اتاق شد جشن پتو بگيريم. چطوره ؟» خب کور از خدا چه مي خواهد؟ يک تلويزيون رنگي! با جان و دل پذيرفتيم. خودمان را زديم به خواب و يک نفر با پتو دم در کمين کرد. چند لحظه بعدتقه اي به در خورد و صدايي بلند شد که: «ياا... هيچ کس نيست، برادرا من. ..» و همين که وارد اتاق شد پتو رويش افتاد و باران مشت و لگدبرسرش باريدن گرفت. خوب که حالش را جا آورديم خسته و نفس زنان رفتيم و کنار نشستيم. بنده خدا همين طور زير پتو دراز کشيده و چيزي نمي گفت. اصلاً براي نجات خودش تقلايي نکرد. پتو که کنار رفت، رنگ همه پريد.حاج حسين، معاون گردان بود. همان طور که مي خنديد، گفت: «بابا اي وا...،اين طوري از ميهمان پذيرايي مي کنند؟ گردنم داشت مي شکست. خواستم بگم که اگر از لحاظ تدارکات کم وکسر...» و من از خجالت رفتم زير پتو.
حالا، هر وقت که به بهشت زهرا مي روم سر قبر بعضي از بچه ها ي دسته شهيد بهشتي مي روم. بچه هايي که در عين شلوغي، خداوند خواستشان وآنهابا بال و پر خونين به ديدارش رفتند و ما را جا گذاشتند. بالاي سرشان مي نشينم و يادي مي کنم از آن روزهاي خوب و خوش جبهه و جنگ.

  


مديرکل بهزيستي خوزستان خبر داد؛
يک خيابان به عنوان الگو براي معلولان مناسب سازي مي شود



مدير کل بهزيستي خوزستان از مناسب سازي يک خيابان براي معلولان و جانبازان به صورت الگو و نمونه در استان خبر داد.
به گزارش فارس، عسکر ظاهري در دومين نشست کارگروه مناسب سازي محيط شهري براي معلولان، با اشاره به لزوم مناسب سازي محيط براي معلولان اظهار داشت: در مرحله نخست يک خيابان و در مراحل بعدي يک محله و منطقه شامل معابر و اماکن عمومي خصوصي و دولتي براي استفاده معلولان به عنوان نمونه و الگو در استان مناسب سازي مي شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com