|
* سرور هاديان
امروز هم مثل همه روزهاست. روزهايي که آرام مي آيند و سريع مي گذرند.

مريم 42 ساله به همراه دختر و پسرش در گوشه اي از راهرو دادگاه ايستاده اند. به سراغشان مي روم. او مي گويد: براي درخواست طلاق به همراه بچه هايش به دادگاه مراجعه کرده است. علت را که جويا مي شوم، مي گويد: 15 ساله بودم که عمه ام مرا براي پسرش خواستگاري کرد. هر چه به پدر و مادرم گفتم که مي خواهم درس بخوانم، گفتند آخرش که دختر بايد برود خانه بخت چه بهتر که يک دانه دخترمان را به فاميل بدهيم که دست غريبه نيفتد.
اما آنها مرا در آتش انداختند. نويد 12 سال از من بزرگتر بود. او اوقاتش را با دوستانش به شب نشيني و خوشگذراني مي گذراند و مرا با مشکلات زندگي و بچه ها تنها مي گذاشت.
نويد کارمند يکي از ادارات است اما جاه طلبي و حرص او آنقدر زياد است که به هيچ چيز قانع نيست، بسيار خسيس و بددهان است. هميشه صداي داد و بيداد او بلند است. باور کنيد از روي همسايه ها خجالت مي کشم. من 27 سال با آبروداري به اميد بهتر شدن زندگي ام صبر کردم تا بچه هايم بزرگ شوند، حالا دختر و پسرم هر دو دانشجو هستند. تصور مي کردم بچه ها که بزرگ شوند او هم پا به سن مي گذارد و بهتر مي شود اما هر روز بدتر مي شود. پس از اين همه سال با حقوق کارمندي اش، فروختن طلاها و جهيزيه من توانست زميني بخرد و بسازد و صاحب امکانات شود، حالا هم که وضعيت مالي خوبي دارد باز هم براي تأمين اولين امکانات رفاهي زندگي دعوا راه مي اندازد، هزينه دانشگاه بچه ها هميشه با اضطراب تأمين مي شود و مدام مي گويد: بايد پول جمع کنيم تا در آينده دچار مشکل نشويم. من نمي دانم اين آينده کي مي رسد که بعد از 27 سال ما بايد با داشتن چند طبقه آپارتمان دربهترين مکان شهر در زيرزميني مستأجر باشيم. بسيار عصبي است و سر کوچکترين موضوعي مرا کتک مي زند. سالهاي اوليه زندگي هر زمان به خانواده ام اعتراض مي کردم، گفتند: آبرويمان مي رود، رابطه دو فاميل به هم مي خورد، اگر همان زمان که هنوز بچه نداشتم، جدا مي شدم حالا 2 تا بچه ام هم مثل من اينقدر زجر نمي کشيدند.
باور کنيد باز هم براي بچه هايم حاضرم صبر کنم اما بچه ها ديگر حاضر به تحمل رفتار پدرشان نيستند. آنها مي گويند: ديگر نمي خواهيم تحقير بشويم و رفتار زشت او را تحمل کنيم. امروز هم به اصرار دختر و پسرم به دادگاه آمده ام تا براي اين مشکل چاره اي بينديشيم.
مدام مي گويد: من زحمت مي کشم و خرج شماها را مي دهم.
نويد تشنه مال اندوزي است و دلش مي خواهد همه از او تعريف و تمجيد کنند که او توانسته صاحب زمين، ماشين و آپارتمان و... شود. از منيتهاي او خسته شده ام. او مي گويد: تو نمي فهمي. نه حاضر است مسافرت برويم نه کسي را مي توانيم به خانه دعوت کنيم نه اجازه داريم اگر وسيله اي خراب شد از او بخواهيم که آن وسيله را عوض کند. سن ازدواج بچه هايم رسيده است اما نه اجازه مي دهد براي پسرم خواستگاري بروم و نه اجازه مي دهد کسي براي دخترمان به خواستگاري بيايد، همه اش مي گويد: مي خواهي هر چه دارم به عروس و دامادمان بدهيم.
سرانجام وقتي با بزرگترهاي فاميل موضوع را در ميان گذاشتيم و خواستيم با ميانجيگري آن ها مشکل را حل کنيم در کمال ناباوري گفت: من همينم که هستم اگر ناراحت هستند همه شان با هم بروند. با ثروتي که دارم زيباترين و جوان ترين دختر شهر را هم به من مي دهند. مريم آهي مي کشد و در پايان مي گويد: آيا به راستي مزد 27 سال زندگي با صداقت من با نويد اين است؟ |