|
* محمد کاظم کاظمي
نه، اين بحث آن قدرها هم تکراري نيست، بلکه بحثي است درباره تکرار، آن هم تکرار قافيه که از مسايل و مباحث معمول در انجمنهاي شعر و کتابهاي فنون بلاغت است و ما بسيار وقتها بر سر دوراهي مي مانيم که قافيه اي را تکرار کنيم يا از خير يک بيت زيبا به خاطر تکرار قافيه اش بگذريم.
حقيقت اين است که مباحث بلاغي ما اغلب به صورت قاعده هايي خشک، غير قابل انعطاف و حتي غير قابل توجيه بيان مي شده است. ما بيشتر به جوانب قانوني کار انديشيده ايم تا به جوانب هنري آن.
چون در هفته هاي اخير ما بحثهايي فني در باب قافيه و رديف داشتيم، اينک مي کوشيم که آن مباحث را از جنبه هنري نيز تحليل کنيم و ببينيم که تا چه حد مي توان به آن قاعده ها و قانونها وفادار ماند.
يک قاعده مهم و تخلف ناپذير، ممنوعيت تکرار قافيه بوده است. شاعران کهن ما بويژه تا حوالي قرن دهم بشدت از تکرار يک قافيه در شعر خويش پرهيز داشته اند و اگر هم گاهي ناچار به تکرار مي شده اند، به نوعي در بيتي ديگر عذرخواهي و توجيه مي کرده اند. ولي کمتر در اين مورد سخن گفته مي شد که به راستي اين تکرار قافيه چه عيبي دارد و عيبش در کجا بيشتر آشکار مي شود.
در اين ترديدي نيست که يک کار مهم قافيه، شگفتي آفريني در مخاطب است، تا او در هر بار، از حضور يک قافيه جديد غافلگير شود. خوب اگر يک قافيه را تکرار کنيم، اين غافلگيري کمتر رخ مي دهد و طبعاً مخاطب از شعر لذت کمتري خواهد برد.
اما به راستي ميزان و اهميت اين غافلگيري هميشه يکسان است؟ اگر شاعري در يک قصيده هفتاد و هفت بيتي، آمد و يک قافيه را تکرار کرد، مخاطب اصلاً متوجه اين تکرار مي شود؟ يا بدين نتيجه مي رسد که شاعر در کارش ناتوان بوده است؟ حالا آدمي که هفتاد و شش قافيه را جور کرده است، فقط يکي از دستش در رفته است. چه عيبي دارد؟ ولي اگر همين شاعر در يک رباعي که همه اش سه قافيه دارد يکي را تکرار کند چه ؟ اينجا شايد بگوييم «تو که نمي تواني سه تا قافيه پيدا کني، رباعي گفتنت ديگر چيست؟» پس قالب در اين ميان دخلي تمام دارد.
حالا يک قضيه ديگر. اگر شاعري در يک غزل سيزده بيتي قافيه اي را بعد از هشت بيت تکرار کند، کارش بيشتر به چشم مي زند يا اگر در دو بيت متوالي تکرار کند؟ ملاحظه مي کنيد که عوامل بسياري در اين ميان دخيل است که در قانونها و قواعد خشکي که در کتابهاي ما رسوب کرده است، درباره شان کمتر سخني رفته است.
يکي از اين عوامل، وجود رديف است. مي توان گفت رديف مثل پالتويي است که آدم بر روي کت و شلوارش بپوشد؛ هم به آدم وقار و ابهت مي دهد و هم بعضي از عيبهاي لباس را مي پوشاند. تکرار قافيه در يک شعر رديف دار آن قدرها به چشم نمي زند که در شعري بدون رديف مي زند.
و عامل ديگر، تفاوت معنايي قافيه هاست. اگر قافيه اي را دقيقاً به همان معني تکرار کنيم، خيلي نازيبا مي شود، ولي اگر کلمه اي ايهام دار و دوپهلو را هر بار با يک معني در قافيه بياوريم، چه بسا که يک هنرمندي به حساب آيد، چنان که سنايي در چهار بيت قصيده اي، کلمه «تير» را به چند معني قافيه کرده است .
گاهي ممکن است معني کلمه هم يکسان باشد، ولي شاعر با هر قافيه مضموني ديگر بپروراند کاملاً متفاوت با مضمون قبلي . اينجا نيز تکرار قافيه آن قدرها قباحت ندارد و حتي ممکن است نوعي هنرمندي به شمار آيد. دکتر شفيعي کدکني در کتاب «شاعر آينه ها» در مورد شاعران مکتب هندي که بسيار قافيه ها را تکرار مي کرده اند، مي گويد که اينان که به واقع مثل شکارچي هايي اند که هر بار با سلاحي واحد، پرنده اي ديگر شکار مي کنند و همين به نوعي برايشان مايه مباهات است . مثلاً بيدل در مطلع غزلي معروف، که اتفاقاً از بهترين کارهايش است، مي گويد
به اقبال حضورت صد گلستان عيش در چنگم
مشو غايب که چون آيينه از رخ مي پرد رنگم
اين يک مضمون تازه است. شاعر خود را آينه اي مي داند که به واسطه حضور معشوق رنگين شده است و با رفتن او رنگش خواهد پريد. در بيت سوم همين غزل، مي خوانيم
به رنگ سايه از خود غافلم، ليک اين قدر دانم
که گر پنهان شوم نورم، و گر پيدا، همين رنگم
اينجا شاعر مي گويد که من مثل سايه اي هستم که وقتي از ميان بروم، به نور بدل خواهم شد. اين مضموني تازه است و اين تازگي آن قدر ذهن ما را به خود معطوف مي دارد که متوجه تکرار «رنگ» نمي شويم. باز در بيتي ديگر دارد،
خوشا روزي که نقاش نگارستان استغنا
کشد تصوير من، چندان که بيرون آرد از رنگم
اينجا علاوه بر اينکه مضموني ديگر و بسيار زيبا مطرح شده است، حتي «رنگ» هم ديگر دقيقاً بدان معني نيست ، بلکه بيشتر «تعلقات» و «وابستگي ها» را مي رساند. مي گويد من دوست دارم که نقاش نگارستان بي نيازي از من تصويري بدون رنگ بکشد. حالا شما مي گوييد که شاعر بيتي چنين زيبا را به جرم تکرار قافيه بايد از اين غزل به دور مي انداخت؟
هدف اصلي من در اينجا آن قدرها هم درپيچيدن به قافيه و قافيه آرايي نبود. هدف اين بود که قدري به تحليل و بازانديشي عادت کنيم و بدانيم که در کيفيت و زيبايي يک شعر، بسيار عوامل دخيل اند. شاعر و منتقد خوب کسي است که به صورت آگاهانه يا ناآگاهانه اين عوامل را در نظر دارد. |