تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-10-28
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 6آبان ماه 1388


آي قصه قصه قصه؛ مهمان هاي امام رضا(ع)



نسترن داوودي
مامان همين جور که جاروي دسته بلند را در دستش گرفته بود و برگ هاي زرد وسط حياط را جارو مي کرد، به مادر بزرگ گفت: ديروز





زنگ زدند. قرار است چند روز ديگر راه بيفتند. مادر بزرگ لبخندي زد و گفت: پس بايد همه چيز را آماده کنيم.
مامان برگ ها را روي هم جمع کرد و بعد نگاهي به چند تا اتاق آن ور حياط کرد و گفت: بله بايد همه جا را تميز کنيم.
چند ساعت بعد همه مشغول تميز کردن اتاق هاي آن ور حياط شده بودند. يک عالمه وسيله اضافه و به درد نخور در اتاق ها بود. بابا وسايل اضافي را جمع مي کرد تا به نمکي بفروشد و مامان و مادر بزرگ هم تند و تند تارهاي عنکبوت ها و گرد و خاک ها را پاک مي کردند. بابا بزرگ هم با يک سيني چاي داغ و تازه دم از آن ور حياط مي آمد و آواز مي خواند. من يک گوشه کنار خرت و پرت هاي اضافه نشسته بودم و بقيه را نگاه مي کردم. مامان گفت: اين جوري نمي شود. اين اتاق ها احتياج به نقاشي دارند. ميهمان هاي به اين مهمي که نمي توانند اين جا زندگي کنند.
بابا که تند و تند وسايل اضافه را در گوني مي ريخت، گفت: خودم رنگشان مي زنم. بگذار تميز شوند. قول مي دهم ميهمان هاي بابا بزرگ حسابي اين جا راحت باشند.
بابا بزرگ هم که تازه با سيني چايي اش رسيده بود، لبخندي زد و گفت: پير شي پسرم. ميهمان هاي امام رضا(ع) هستند. اين جوري امام رضا(ع) را خوش حال مي کني.
يکي دو روز بعد همه چيز آماده شده بود. اتاق هاي تازه رنگ شده و تميز واقعاً قشنگ شده بودند. مامان چند تا قالي قشنگ آورد و اتاق ها را فرش کرد و بعد هم چند تا پشتي و يک سماور و يک عالمه ظرف و ظروف ديگر. من هم حالا ديگر مثل بقيه مشغول شده بودم و داشتم با دستمال پنجره و شيشه ها را پاک مي کردم و با خودم فکر مي کردم: «چقدر خوب شد که قبول کرديم دوست هاي بابا بزرگ که براي زيارت به مشهد مي آيند بيايند خانه ما.»
کار زيادي نمانده بود و چند روز ديگر هم روز تولد امام رضا(ع) بود. ميهمان ها ديگر بايد از راه مي رسيدند. وقتي همه چيز آماده شد، بابا در اتاق هاي آن ور حياط را بست و به من چشم غره اي رفت و گفت: نبينم رفتي توي اتاق ها و آن جا را کثيف کردي.
من که قصد نداشتم مثل هميشه شيطنت کنم، زود سرم را تکان دادم و گفتم: «چشم! » خب وقتي قرار است ميهمان هاي امام رضا(ع) بيايند خانه ات که نبايد شيطنت کني. من خيلي خوش حال بودم و هي از بابا بزرگ مي پرسيدم: «پس کي مي رسند؟» بابا بزرگ هم با لبخند مي گفت: همين امروز و فردا قبل از ميلاد امام رضا(ع) مي آيند.
واي! چقدر خوب مي شد. به بابا بزرگ گفتم: وقتي دوست هاي شما بيايند، من هر کاري داشته باشند، براي شان انجام مي دهم، چون آنها مثل شما پيرند و بابا بزرگ هستند. بابا بزرگ لبخندي زد و دستي روي سرم کشيد و گفت: خير ببيني پسرم. کمک کردن به زائرهاي امام هشتم خيلي ثواب دارد.
هنوز حرف هاي من و بابا بزرگ تمام نشده بود که در زدند. بابا بزرگ با همه پيري اش مثل فنر از جايش بلند شد و گفت: خودشان هستند. بالاخره رسيدند. من دويدم و در را باز کردم. پشت در چند تا پيرمرد با موها و ريش هاي سفيد ايستاده بودند. واقعاً قيافه همه شان مثل بابا بزرگ ها بود. با ديدن پيرمردها به ياد حرم امام رضا(ع) و گنبد طلايي اش افتادم و با خنده و خوش حالي سلام کردم و بعد داد زدم: بابا بزرگ! بيا ميهمان هاي امام رضا(ع) رسيدند.

  


جاي شما خالي



زهرا مهربان
خب شما هم اگر به جاي من بوديد، حتماً اندازه من خوش حال مي شديد. بالاخره امسال بابا يک مرخصي کوچولو گرفت و ما به





مشهد آمديم. خيلي دوست داشتم زودتر به مشهد برسم و دوباره حرم امام رضا(ع) را ببينم. در راه که با قطار به مشهد مي آمديم، هي از پنجره قطار به بيرون نگاه مي کردم تا زودتر مشهد را ببينم. با خودم فکر مي کردم اگر قطار بتواند به سرعت هواپيما حرکت کند، خيلي زود مي توانيم به مشهد برسيم، اما سرعت قطار مثل هواپيما نيست و هي تلق و تلق آمد و آمد تا رسيد به مشهد.
از قطار پياده که شديم بابا همان طور که ساکهايمان را بر مي داشت به من گفت: زهره دست مامانت را بگير گم نشي. من هم دست مادرم را گرفتم و راه افتاديم تا زودتر به هتلي برسيم که پدرم مي گفت نزديک حرم است. در تاکسي بابا با راننده تاکسي حرف مي زد و من که کنار مامان نشسته بودم، دنبال حرم مي گشتم و دوست داشتم زودتر به حرم برويم. وقتي رسيديم به هتل موقع ناهار بود.
پس از اين که ناهار خورديم، آماده شديم و به حرم آمديم. حالا هم در حرم هستيم. واي حرم امام رضا(ع) چه قدر شلوغ است. مادرم مي گويد، هرسال موقع تولد امام حرم همين جور شلوغ مي شود و همه دوست دارند اين روزها را درمشهد و حرم امام باشند. دعا مي کنم شما هم بتوانيد به زيارت امام رضا(ع) بياييد؛ به خصوص روزهاي تولد امام رضا(ع).

  


کارهاي من



کبوتر من
زهرا مهربان






چند وقت پيش بابا با خودش يک کبوتر آورد و گفت: اين کبوتر را در خيابان پيدا کردم. کبوتر بيچاره بالش شکسته بود و نمي توانست پرواز کند. من گفتم: «خودم از کبوتر مواظبت مي کنم تا خوب شود» و او را در قفس گذاشتم. از آن روز هم خودم تنهايي مواظب کبوتر کوچولو بودم و به او غذا و آب مي دادم و قفسش را تميز مي کردم. کبوتر کوچولوي من هر روز بهتر مي شد.
بعضي روزها من و کبوترم با هم در حياط تمرين پرواز مي کرديم. تا اين که بالاخره بالش خوب شد. کبوتر کوچولوي من ديگر دوست نداشت در قفس بماند و هي در قفس اين ور و آن ور مي پريد و بق بقو مي کرد. بابا وقتي ديد کبوترم خوب شده، گفت: چرا او را به حرم نمي بري. اين جوري ديگر تنها نيست و مي تواند با کبوتر هاي ديگر بازي و پرواز کند و يک خانه خوب داشته باشد. بابا راست مي گفت. براي همين امروز دارم با مامان مي روم حرم.
من قفس کبوتر کوچولويم را برداشته ام و او هم خوش حال است و هي بق بقو مي کند. حتماً وقتي در حرم آزادش کنم، مي پرد آن بالا بالا ها روي گنبد طلا و با بقيه کبوتر ها دوست مي شود. چه قدر خوب مي شود کبوتر من ديگر تنها نيست و يک خانه خوب و قشنگ دارد.

نقاشي حرم





ديروز در مدرسه مسابقه نقاشي داشتيم. هر کدام از بچه ها مي خواست يک چيزي بکشد. يکي خانه، يکي درخت ، يکي پرنده، اما من مي خواستم يک نقاشي خيلي قشنگ بکشم. نقاشي حرم امام را. چند روز پيش که با مامان رفته بودم حرم همه جا را خوب نگاه کرده بودم، براي همين با خوش حالي مدادم را برداشتم و شروع کردم. يک گنبد طلايي. چند تا کبوتر. چند تا زائر در حياط و خادم پير و مهرباني که يک گوشه ايستاده بود. نقاشي ام واقعاً قشنگ شده بود. وقتي همه نقاشي هاي شان را کشيدند، خانم معلم آمد و نقاشي همه را يکي يکي نگاه کرد و نمره داد. وقتي به نقاشي من رسيد.نگاهي کرد و خنديد و گفت: «آفرين اما اين نقاشي يک چيزي کم دارد». گفتم: «چي خانم معلم؟»! خانم معلم لبخندي زد و يک بيست قشنگ کنار گنبد طلايي گذاشت و گفت: «يک دانه بيست». خيلي خوش حال شدم. برنده مسابقه نقاشي من بودم. همه اش به خاطر نقاشي حرم امام رضا(ع) بود. ممنونم امام رضا(ع) جان!

  


احوالپرسي؛ ميلاد امام رضا(ع) مبارک



عباسعلي سپاهي يونسي
سلام به تک تک شما دوستان خوب کفشدوزک! اين روزها مشهد يک جور ديگر است. اول بگذاريد اين روزهاي خوب را تبريک بگويم .





روز ميلاد امام رضا(ع) نزديک است. اگر به تقويم نگاه کنيد، مي بينيد که ميلاد امام رضا(ع) 1388/8/8 است و اين يک اتفاق جالب است که کم پيش مي آيد. حالا دوباره لامپ هاي رنگي روشن مي شوند و بعضي ها نقل و شيريني پخش مي کنند و ميلاد امام را جشن مي گيرند؛ ميلاد امامي که همه او را دوست دارند و براي زيارتش از همه ايران و از همه جهان به مشهد مي آيند. امام رضا(ع) خورشيد خراسان است و هر روز شهر مشهد را روشن مي کند و همه هم اين خورشيد درخشان را دوست دارند؛ چون او به همه نور و گرما مي دهد . ما هم بايد مثل خورشيد زندگي کنيم تا همه ما را دوست داشته باشند؛ گرما و روشني ما مي تواند کارهاي خوبي باشد که انجام مي دهيم، بايد کاري بکنيم تا از دوستان خوب امام باشيم.

  


شاعران کوچک کفشدوزک ؛ امام رضا(ع)



فاطمه سادات وزيري




تو رو دوستت دارم امام رضا
مي خوام بشم کبوتر حرمت
پر بزنم رو گنبدت
بهت بگم دوستت دارم
امام رضا ، امام رضا
تو سرور ماهايي
وقتي دعا مي خونم
تو رو به ياد ميارم
تو دوستمي امام رضا
مي خوام بشم کبوتر حرمت
دعا کنم دعا دعا
تا بدي حاجت مرا

  


آي خنده خنده خنده



تخت
اولي: چرا روي زمين خوابيدي؟ مگر تخت نداري؟!
دومي: چرا دارم، اما چون خوابم سنگين است، مي ترسم تختم بشکند!
هواپيما
دو نفربا هم سوار هواپيما شدند. آنها پس از نيم ساعت به جايي که مي خواستند رسيدند.
اولي به دومي گفت: واي چه نزديک، اگر مي دانستيم پياده مي آمديم.

  


شعر؛ حرم



معصومه وزيري
رفته بودم به حرم
صبح همراه پدر
خادمي را ديدم
ايستاده دم در

او به مردم مي داد
بسته هاي شکلات
پشت هم هي مي گفت:
بر محمد صلوات

روز ميلادش بود
روز ميلاد رضا
در حرم ما خوانديم
با پدر باز دعا

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com