|
* زهره کهندل
لامپ را خاموش کرد. تاريکي راه کشيد تا دالان مسجد.
- حسين! امشب را مي ماني؟
- ها، بله...

چوب بلند دو شاخه اش را تکيه داد به ديوار کفشداري. از دالان تاريک عبور کرد. وارد شبستان نهاوندي شد. نفس عميقي کشيد. سرش را روي حصيرهاي شبستان گذاشت. دستش را زير سر برد. به اين فکر مي کرد که فردا را بايد شماره برنجي جديد بسازد. شايد شماره کم بيايد. اگر مسجد منبر هم داشته باشد، مردم بيشتري مي آيند اينجا. پاهايش سوزن سوزن مي شد از خستگي. جمعشان کرد درون شکم. پلکهايش سنگين شد و روي هم افتاد...
صداي اذان صبح از گلدسته هاي مسجد بلند شد. باريکه هاي نور چراغ از پنجره هاي شبستان، ريخت روي صورتش. چشم باز کرد. استخوانهايش درد مي کرد. تکاني خورد. کش و قوسي به کمرش داد. حس خوبي، شره رفت در تنش.
- حسين جان! بلند شو بابا! نماز صبحه، شب را مي آمدي خانه... زميناي اينجا سفته، استخون درد مي شي بابا!
بلند شد. رفت سمت حوض مسجد. آبي به دست و صورتش پاشيد. وضو گرفت. نمازش را خواند. کنار ميز چوبي نم زده کارش که شماره هاي برنجي را روي آن مي چيد، ايستاد. اولين نفري که کفشها را به او داد، پدرش بود. حسين به واسطه موروثي بودن کفشداري در خانواده شان، کنار پدر بود.
- خدا بيامرز، توي صحن قدس دفن است...
حاج حسين اين را مي گويد. اشک در چشمانش مي نشيند. تمام شب را با حاجي، داشتيم خاطرات دهه 20 را مرور مي کرديم. دوراني که او جواني 20 - 22 ساله بوده، زماني که بعد از غروب، دو تا لامپ در کفشداريهاي مسجد گوهرشاد روشن مي شده، کفشداري يک و دو.

وقتهايي که رسم بوده، شبها ساعت 9 حرم را تعطيل مي کردند و درش را قفل مي زدند. سالهايي که مسجد گوهرشاد حوادث تاريخي بسياري را در دوره پهلوي ها به خود ديده. زماني که اداره اين مسجد از آستانه مقدس جدا شد و مديريتش افتاد به دست سازمان اوقاف، در سالهاي قبل از انقلاب.
حاج حسين مي گويد: زماني که محمدرضا شاه آمد روي کار، اداره اوقاف خواست يک ماه در مسجد گوهرشاد روضه بخواند. پدرم بهم گفت: حسين! اينها آمده اند روضه مسجد گوهرشاد را بخوانند، آمده اند که آن را از توليتش بگيرند.
همين هم شد، مسجد گوهرشاد را از محسن طاهري، توليت آستانه وقت گرفتند و آن را به اداره اوقاف واگذار کردند. معاون اداره اوقاف که يک سرهنگ نظامي بود، کفشداري ها را اجاره داد. دستور اين بود که زائران بايد براي نگهداري کفشهايشان در مسجد گوهرشاد، پول بدهند. حاج حسين سر تکان مي دهد.هي عميقي مي کشد و مي گويد: ما مخالف بوديم. اگر هم مردم پولي به ما مي دادند، هديه بود که ما قبول مي کرديم.
اجباري در کار نبود. بهشان گفتم که من يکي، از مردم پول زور نمي گيرم. 25 روز از کار بيکار شدم. رفتيم منزل آخوند خراساني. قضيه را بهشان گفتيم. ايشان گفت مگر دکان بقالي است که آن را اجاره بدهد. تلفن را برداشت و زنگ زد به اسدا... علم و بهش گفت اين سرهنگ کيه فرستادي که کفشداريها را به اجاره داده؟! اگر هم قرار است کفشداريها را به اجاره بدهند، اول بايد کفشداريهاي آستانه را اجاره بدهند بعد مسجد گوهرشاد را.
اول آفتاب در خانه را کوبيدند و گفتند بيا سرکار، اين سرهنگ برکنار شده. من هم رفتم سرخدمت.
حاج حسين تعريف مي کند که قبل از انقلاب، مسجد گوهرشاد بيشتر براي نماز پر مي شد. حتي وقتهايي که جمعيت زيادي مي آمدند، قيافه صاحب کفش ها را يادش بود. مي گويد: بدون نمره، کفش خيلي را نگه داشتم، بيشتر هم کفش علما را.
مي گويد: خوب به ياد دارم، 55 سال پيش براي زيارت رفته بودم نجف. ديدم کفشدار بنده خدا همه کفشها را ريخته روي هم، مثل تپه اي از کفشهاي رنگارنگ و سايزهاي مختلف. مردم هم ريخته بودند به سرش و کفشهايشان را مي خواستند. رفتم به او کمک کنم. بهش ياد دادم که کفشها را در يک صف، مرتب بچيند. آخرش پرسيد: شما چه کاره هستين که اين قدر خوب اين کار را بلدين؟! گفتم: من هم کفشدارم در مشهد.
آن وقتها، کفشداري نجف نه نمره داشت و نه دو شاخه براي برداشتن کفشها. کفشدارش بي حوصله همه را مي ريخت روي هم. چند بار کفشهايمان لنگ به لنگ شد. اين را که مي گويد، لبخند روي صورتش مي نشيند. شانه هايش تکان مي خورد، از ذوق يادآوري خاطراتش.
توقف در مسير خاطرات، لذتي جانانه دارد. حاج حسين هم مي خواهد مزه اين لذت لاي نيش دندانهاي ذهنش ماندگارتر شود. تعريف مي کند، يکبار چند ساعتي را در کفشداري نبودم و يکي ديگر به جاي من خدمت مي کرد. کفشدار هم صاحب کفش ها را نمي شناخت.
يک جفت کفش پسر اصغر ايستگاه را که پدرش در ايستگاه سراب مغازه داشت، داد به کس ديگري، اشتباهي. ازش پرسيدم: کفشها را به کي دادي؟ گفت: يه بنده خدايي که قبايي بلند داشت. نشاني هاي ديگرش را هم داد. شناختمش، طرف، کفش دزد بود. من هم بعد از سه روز او را پيدا کردم. کفش ها را ازش گرفتم و بردم مغازه اصغر ايستگاه، نزد صاحب اصلي اش.
اين کفشدار پير و قديمي، چهره همه کفش دزدها را به ياد دارد و به گفته خودش، همه آنها از او حساب مي بردند. از خاطره اي ديگر مي گويد: قديمها، شبستانهاي مسجد گوهرشاد رف ( 1 ) بلندي داشت. روزي، بعد از نماز صبح، صدايي را شنيدم. بعد از چند لحظه، زائري تهراني را آشفته روبروي خود يافتم.
بنده خدا، زائر تهراني دنبال کفشهايش مي گشت. رفتم پيش کفش برها و بهشان گفتم: چرا کفشهاي مرا بردين؟ گفتند: ما نبرديم فلاني برده، رفتم پيش آن کفش دزد. او که حسابي ترسيده بود، گفت: يک ساعت به من وقت بده تا کفشها را برگردانم. روز بعد ديدم که زائر تهراني با يک جفت دمپايي داشت مي آمد. گفتم: حاج آقا شما کفش نداشتيد؟! گفت: کفشهايم را سرنماز در شبستان آقاي نهاوندي بردند. کفشها را نشانش دادم. خيلي خوشحال شد. بهش گفتم: کفش را به نام خودم از کفش دزد گرفتم.
رو به حاج حسين، مي گويم: پس، کفش دزدها حسابي از شما حساب مي بردند، حاج آقا!
- بله، ديگه...
مردمک سياه چشمانش برق مي زند. مي گويم: راستي، قضيه حوض مسجد گوهرشاد چيه؟ حوض پيرزنه؟
مي گويد: هان... زمان آقاي طاهري، وسط مسجد را کندند براي ساختن آبخوري، اما يک حوض قديمي را پيدا کردند. قبلاً حوض بوده و بعدها از خاک پر شده. از زماني که مشهد زلزله آمده بود، اين حوض پر شد. عکس آن را براي آية ا... بروجردي فرستادند. ايشان فرمودند چون قبلاً حوض بوده، آن را خراب نکنيد و هنوز هم حوض باشد. اين حوض، قبلاً مستطيل شکل بوده و به «حوض پيرزنه» معروف بود. قديمها، زني مي آمده آنجا مي نشسته و منتظر مي مانده، مدتهاي طولاني.
مي گويم: چرا پيرزنه آنجا بوده؟ حاجت داشته؟ گريه مي کرده؟ کس و کار داشته يا نداشته؟!
- والا نمي دانم، اين را هم از پدر و پدربزرگمان شنيديم. همين قدر فقط!
به گفته حاج حسين، اين داستان، سند و مدرک ندارد و فقط دهن به دهن نقل شده است.
مي گويم: حاجي، از واقعه خونين مسجد گوهرشاد هم يادتان هست؟ تيرماه سال 1314 ؟ !
- ها، بله... آن وقتها که کشف حجاب مي کردند، لا مذهب ها.
نفسش را از سينه بيرون مي دهد. داغي نفسش مي ريزد روي صورتم. غم مي نشيند در چهره اش. حاج حسين، در اين سالها آن قدر، حوادث عجيب به چشم خود ديده که راحت رنگ عوض مي کند. چشماني که تا چند لحظه پيش شاد بود، به سوگ نشست و داغدار شد. خاطرات حاج حسين، تصاوير آن دوران را از مقابل چشمانم مي گذراند.
امتداد نور از پشت گنبد فيروزه اي مي ريخت روي زمين. زميني به وسعت يک صحن در ميان بناهاي بلند اطراف. حسين، کفشهايش را از پا درآورد و داد به پدرش. کنارش ايستاد. جوانکي با عبا و عمامه جلو آمد. با کفشدار احوالپرسي گرمي کرد.
چطوري شيخ جوان؟!
- اين پهلويها که ما را به حال خودمان نمي گذارن. ديروز يک آژان از خدا بي خبر با لگد زده بود توي شکم يک زن باردار، به جرم اينکه با چادر از خانه شان مي خواسته برود خانه همسايه ديفال به ديفالشان! خدا ازش نگذرد. بچه زنه سقط شده!
- خاک بر سرها، مي بيني يک مشت حرامزاده چه مي کنند با ما، زنها جرأت ندارن از خانه برن بيرون !
کفشدار پدر با چوب بلندي که حدود دو، سه متري طول داشت و سر آن دو شاخه مي شد، کفشهاي شيخ را برداشت، سر چوب مثل پلخمون ( 2 ) بچه ها مي ماند؛ البته نه براي شکار گنجشک هاي روي درخت، بلکه براي قلاب انداختن توي کفشهايي که روي زمين پشت سرهم در صفهاي مرتب چيده شده بود. دمپايي هاي شيخ را از ميان کفشها برداشت. جفت کرد و گذاشت روي زمين، جلو پايش.
حاجي تعريف مي کند: دوره رضاخان، چادر از سر زنها مي کشيدند، از خدا بي خبرها!
شب کشيک دوم بوديم که بهلول رفت روي منبر. جمعيت زيادي داخل مسجد بودند. بلند گو فرياد مي زد که مردم متفرق شوند. جمعيت بيشتر مي شد. آژانا آمدند، ريختند داخل مسجد. چنان خونريزي در مسجد راه انداختند که به عمر نديدم. بعد از آن هم مسجد، سه روز، براي تطهير در و ديوار به خون آغشته آن، تعطيل شد. روز عجيبي بود، همه جا را خون گرفته بود، حتي حوض وسط مسجد را.
حاجي انگار که چيزي يادش آمده باشد، مي گويد: راستي، آن پاسباني که در کوچه چهنوي خيابان تهران، بچه زنه را با لگد سقط کرد، مردم مي گفتند به جانش کخ افتاد و مرد... خدا ازش نگذرد.
حاج حسين که 45 سال سابقه خدمت دارد، به گفته خودش اين آخري ها فقط کمي نگران جا قبرش هست. زماني که مسجد گوهرشاد زير نظر اوقاف اداره مي شد، او هم مي شود کارمند اين سازمان و بازنشسته آن. فقط يک جاقبر در حرم مي خواهد و بس.
حاجي مي گويد: چهار ستون بدنم قرص قرص است و هنوز هم مي توانم ساعتهاي طولاني، يکسره بايستم و به زائران آقا خدمت کنم.
بلند مي شود. سرم را مي اندازم پايين. کفشهاي واکس خورده حاجي، نظرم را جلب مي کند. مي گويم: چقدر خوب نگهشان داشته ايد؟ چند ساله که مي پوشيدشان؟
مي گويد: باورتان مي شود، اين کفشها را از دهه چهل دارم. 14 تا تک توماني خريدمش. نوي نو مانده، ولي صاحبش پير و قراضه شد.
حاج حسين با اينکه 86 سال دارد و کفشهايش، نصف عمر خودش را اما ...
وقت رفتن. بر مي گردد رو به من. انگار که چيزي يادش آمده باشد، براي گفتن. گونه هايش رو به سرخي مي رود. سرش را مي اندازد پايين. به نرمي مي گويد: راستي! فقط يک خواسته از آقا دارم.
اينکه عاقبتم را ختم به خير کند. اينکه بي گناه از اين دنيا بروم و پاکيزه.
از خدا خواستم همنشين ايشان باشم. در بهشت هم کفشدار خانه آقا مي شوم.
چشمهاي حاجي اين بار هم برق مي زند و هم اشک مي نشيند درونش...
مي رود...
***
پي نوشت ها:
1 - طاقچه
2 - تيرکمان |