تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-10-29
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 7آبان ماه 1388

[ عشقستان ]
 * گفتگو با برادر شهيدان فتح ا...، حسن و لطيف يعقوبي ؛ گمشده هاي دشت سومار
 * سردار باقرزاده: ساخت باغ موزه دفاع مقدس به خواست عمومي تبديل شده است
 * به مناسبت سالگرد شهيد فهميده؛ از دستان کوچک 36 هزار دانش آموز شهيد
 * به ياد دکتر قيصر امين پور ؛ پس پدر کي ز جبهه مي آيد
 * دبير کنگره بزرگداشت 23 هزار شهيد استان هاي خراسان:
شناخت شهيد نخستين وظيفه ما در برابر خون شهداست
 * ديدار دانش آموزان ازجانبازان و ايثارگران دفاع مقدس
 * مسؤولان و اصحاب رسانه کرج با خانواده شهيد فهميده ديدار کردند
 * وقتي که عراقيها اسير شهداي تفحص شدند

گفتگو با برادر شهيدان فتح ا...، حسن و لطيف يعقوبي ؛ گمشده هاي دشت سومار



* طيبه مزيناني
هرچه حساب و کتاب مي کنم نمي توانم بفهمم چطور مي شود در عرض يک روز خبر بدهند امکان دارد ديگر هرگز چهار نفر از



عزيزترين آدمهايي که توي زندگي ات داشته اي را نبيني!
راستش را بخواهيد تمام احساساتم را جمع مي کنم توي دلم، شايد درک کنم اگر اين خبر را به من مي دادند چه حس و حالي پيدا مي کردم اما... به هيچ نتيجه اي نمي رسم.
آقاي يعقوبي، يکي از اين افراد است که وقتي ناتواني مادرش در يادآوري خاطراتش را مشاهده مي کند به کمکم مي آيد و از آن روزها مي گويد.
***
قبل از انقلاب سن و سالي نداشتم اما گاه و بي گاه مي ديدم فتح ا... و حسن و لطيف همراه پسرخاله هايم جمشيد و مجتبي فرهادي، کارهايي مي کنند که کسي از آنها سر در نمي آورد. هنوز خواندن و نوشتن بلد نبودم اما اگر دستم به کاغذهايي که بينشان رد و بدل مي شد، مي رسيد فوراً از دستم مي گرفتند و مي گفتند: " تو اينا حرفاي امام خميني رو نوشته! «اگه با اينا بگيرنت، مي برنت زندان! »
خيلي وقتها هم با يکديگر قرار مي گذاشتند و مي رفتند همدان. وقتي برمي گشتند، مي خنديدند اما خستگي از سر و رويشان مي باريد. بعد هم مي نشستند براي مادر و خاله ام با آب و تاب تعريف مي کردند که: «رفتيم تظاهرات! جاتون خالي بود...! »
***
توي روستاي ما چند گروه دو نفره بودند که هيچ وقت از هم جدا نمي شدند و تمام کارهايشان را با هم انجام مي دادند. يکي گروهِ جمشيد و لطيف بود، يک گروه مجتبي و محمد حاج محمدي -از هم محله اي هاي ما- و يک گروه هم عليرضا عباسي و فتح ا... يعقوبي.
وقتي خبر دادند عمليات مهمي در پيش است و جبهه به نيرو نياز دارد، خيلي از بچه ها از جمله اين گروه هاي دو نفره رفتند جلوي پايگاه بسيج صف کشيدند و براي اعزام ثبت نام کردند.يکي از روزهاي پاييز بود که مردم در ميدان اصلي روستا دور اتوبوس هاي آماده اعزام رزمندگان، جمع شده بودند. صداي آهنگ و ترانه حماسي حاج صادق آهنگران نيز از بلندگوهاي بسيج پخش مي شد و شور و حال اهالي را بيشتر مي کرد.
هنگام اعزام رزمندگان به آن عمليات که بعدها خبردار شديم، عمليات سومار نام دارد، زن برادرم، خانم فتح ا...، باردار بود. (الان همان بچه براي خودش خانم دکتر شده است! ) حسن هم زن و سه تا بچه قد و نيم قد داشت. لطيف هم که توي خانه بود از والدينمان اجازه گرفت و رفت. جمشيد و مجتبي هم که پدر نداشتند و خاله ام، آنها را با رضايت کامل راهي جبهه کرد.
همه شان با اهل روستا و خانواده خداحافظي کردند و رفتند توي اتوبوس نشستند. خوب يادم است تا جايي که اتوبوسشان ديده مي شد مردم ايستادند و برايشان دست تکان دادند، آنها هم با صداي بلند التماس دعا مي گفتند و حلاليت مي طلبيدند!
***
عمليات سومار بيست و هشتمين روز آبان ماه سال 1361 بود و بعد از آن تاريخ، اهالي روستا چشم انتظار بازگشت بستگانشان بودند که خبر رسيد، خيلي هايشان مفقود شده اند! آن روز پدرم آمد و به مادرم و خاله ام گفت: «لطيف حالش خوبه، امروز و فرداست که برگرده...» بعد هم مِن و مِني کرد وگفت: «ايشا... حال بقيه هم خوبه...»
مادرم پرسيد: «منظورت چيه؟! »
خاله ام گفت: «آقا عبدا...! خودتو اذيت نکن اگه زخمي شدن يا حتي شهيد شدن بهمون بگو! ... ما شکر مي کنيم و صبر! »
پدرم سرش را انداخت پايين و گفت: «نه... زخمي نشدن! ... شايد شهيد هم نشده باشن! »
مادرم و خاله ام به يکديگر نگاهي انداختند و با هم گفتند: «مگه مي شه؟! »
پدرم گفت: «آره! ... مي گن مفقودالاثر شدن... يعني اصلاً معلوم نيست چي شده، شايدم اسير شدن! محمدحاج محمدي و چندنفر ديگه هم غيب شدن! »
***
حسن برگشت. خيلي زود. اما از جبهه رفتن دست برنداشت.
تازگي از عمليات کربلاي 4 برگشته بود که دوباره براي خداحافظي آمد. پدرم از بس چشم انتظار بچه هايش مانده بود، مريض احوال شده بود. وقتي حسن براي حلاليت طلبيدن آمد، پدرم گفت: «يادت باشه اگه بري و شهيد بشي و جنازه ات برنگرده، حلالت نمي کنم! ... من چند سالِ چشم انتظار برادرات و پسراي خاله ات موندم ديگه نمي خوام منتظر تو يکي بشينم! »
حسن خنديد و گفت: «چشم! » بعد هم دست پدرم را بوسيد و رفت.
چند روز بعد خبر دادند بياييد جنازه شهيدتان را تحويل بگيريد! رفتيم ديديم حسن به قولش عمل کرده است.
خاله ام آنقدر منتظر ماند که عمرش به سر رسيد.
***
سال 1374 توي شهرستان نهاوند، سرباز بودم. براي شرکت در جشن عروسي دخترعمويم مرخصي گرفتم و برگشتم به روستايمان. نزديک خانه مان که شدم از دور چشمم افتاد به يک حجله!
تمام بدنم به لرزه افتاد. هزار فکر به ذهنم خطور کرد تا به حجله رسيدم و عکس لطيف و جمشيد را ديدم که سالها پيش مفقود شده بودند! در يک چشم به هم زدن تمام آرزوهايم در مورد سالم برگشتن آنها بر باد رفت! گويا مثل هميشه قرار گذاشته بودند با هم بروند و باهم برگردند خانه!
***
اکنون 27 سال از رفتن مجتبي و فتح ا... و محمد به سومار مي گذرد، اما مادرم و ديگران هنوز منتظرند، آنها برگردند تا به شکرانه اش جشني برپا کنند.

  


سردار باقرزاده: ساخت باغ موزه دفاع مقدس به خواست عمومي تبديل شده است



رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس گفت: ساخت باغ موزه و مراکز فرهنگي دفاع مقدس که مطالبه خواص بود اکنون به مطالبه عامه مردم تبديل شده است.
به گزارش ايسنا سردار مير فيصل باقرزاده در جلسه باغ موزه دفاع مقدس چهارمحال و بختياري افزود: براي ساخت مراکز فرهنگي دفاع مقدس، از ايده ها و نظريات هنرمندان هنرهاي تجسمي، معماران و هنرمندان بايد استفاده شود. وي تصريح کرد: باغ موزه اصلي دفاع مقدس در تهران راه اندازي و در تمامي استانها، اين باغ موزه ها به عنوان يک مرکز فرهنگي بر اساس حضور رزمندگان استانها در سالهاي دفاع مقدس راه اندازي خواهد شد.
سردار باقرزاده با بيان اينکه مراکز فرهنگي دفاع مقدس در استانها، دوران شروع و بلوغ و پايان دفاع مقدس را به تصوير مي کشد، خاطرنشان کرد: براي تبيين اين مراکز از زبان حال بهره گيري مي شود و قرارگاه آن نيز مانند قرارگاه دوران دفاع مقدس براي ساخت اين مراکز شبانه روزي فعاليت داشته باشند.
به گفته وي، 14 کميته تخصصي براي ساخت مرکز فرهنگي دفاع مقدس پيش بيني شده و از خيرين و کمک هاي مردمي نيز براي راه اندازي اين باغ موزه ها استفاده مي شود. سردار باقرزاده ادامه داد: مرکز فرهنگي دفاع مقدس در دو بخش رزمي و شهري شامل موزه روايت انقلاب اسلامي و دفاع مقدس است که از تمامي ظرفيت ها از جمله فرهنگ و آداب استان ها در دوران دفاع مقدس براي ساخت آن بهره گيري مي شود.
به گفته وي، افرادي که در دفاع مقدس حماسه هاي جاودان آفريدند، مردم شهرها و روستاها بودند نه افراد کاخ نشين. به همين منظور نيز از ادبيات عاميانه هر منطقه براي تبيين، بيان و روايت مرکز فرهنگي دفاع استفاده خواهد شد و از روش واچيني که تنها در سه کشور براي باغ موزه ها استفاده شده استفاده مي شود.
سردار باقرزاده گفت: باغ موزه، پادگان نيست و در آن نسل جوان و افراد ديگر، با حماسه هاي رزمندگان هشت سال دفاع مقدس در هر منطقه آشنا و از تکنيک «پانوراما» براي روايت دفاع مقدس استفاده مي شود.رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس افزود: مرکز فرهنگي دفاع مقدس چهارمحال وبختياري با اختصاص زمين، گام نخست را محکم برداشته و در سفر سوم رياست جمهوري به استان، مسؤولان استاني براي اختصاص بودجه و رديف اهتمام لازم را داشته باشند.

  


به مناسبت سالگرد شهيد فهميده؛ از دستان کوچک 36 هزار دانش آموز شهيد



هشتم آبان ماه روز نوجوان است. اين روز به ياد شهادت يک نوجوان سيزده ساله در اولين ماههاي جنگ تحميلي، روز نوجوان ناميده





شده. 25 سال پيش، در هشت آبان 59 ، «حسين فهميده» سيزده ساله به شهادت رسيد. او يکي از 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني است.
***
حسين فهميده در سال 1346 در روستاي سراجه شهر قم به دنيا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسين يازده ساله، از قم اعلاميه مي آورد و در روستا پخش مي کرد. حتي چندبار ضد انقلابها کتکش زده بودند تا دست از اين کارها بردارد، اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57 ، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار کرد که پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام را زيارت کند.
مدتي بعد، ضد انقلاب اوضاع کردستان را به هم ريخت. حسين مثل اسفند روي آتش شده بود. زود از طريق بسيج، خودش را به کردستان رساند، اما به خاطر کمي سن و کوتاهي قد، بچه هاي سپاه برش گرداندند و از خانواده اش تعهد گرفتند تا ديگر به کردستان نرود.




وقتي که رژيم بعثي عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله کرد، حسين در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار کرد تا قبول کردند بماند. مدتي بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمي شدند و آنها را به بيمارستان ماهشهر بردند. حسين و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند، اما اين بار فرمانده اجازه نمي داد حسين به خط مقدم نبرد برود.
چند روز بعد، حسين با کلي لباس و اسلحه عراقيها پيش فرمانده شان آمد. فرمانده با کمال تعجب فهميد که او اينها را با دست خالي از عراقيها غنيمت گرفته است. همين شد که به حسين اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد.روز هشتم آبان 1359 ، حسين فهميده و محمدرضا شمس، در نزديکترين سنگرها به دشمن، کنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسين، با هر جان کندني که بود، دوستش را به عقب رساند تا مداوا شود.
اما حسين فهميده در پشت خط نماند. دلش رضا نمي داد که سنگرشان را خالي بگذارد. او وقتي به سنگر رسيد که پنج تانک عراقي، مغرورانه رجز مي خواندند و پيش مي آمدند تا رزمندگان ايراني را محاصره کنند و بعد همه شان را به قتل برسانند.
تنها راه پيش روي حسين فهميده، فداکردن خودش براي نجات همرزمانش بود. حسين سيزده ساله، آخرين نارنجکهاي باقيمانده را به خود بست و به سمت تانکها حرکت کرد. در همين فاصله، تيري به پاي حسين خورد، اما او کوتاه نيامد. با همان پاي زخمي، کشان کشان خودش را به اولين تانک رساند و ضامن نارنجکها را کشيد.
با صداي انفجار تانک جلويي، چهار تانک ديگر، با اين خيال که رزمندگان اسلام حمله کرده اند، فرار را برقرار ترجيح دادند. بقيه رزمنده ها تازه متوجه نقشه دشمن براي محاصره شان شدند. آنها با فکر اينکه نيروي کمکي آمده، جان تازه اي گرفتند و چهار تانک درحال فرار را هم نابود کردند. مدتي بعد، نيروهاي کمکي به خط مقدم رسيدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثي پاک کردند.
يکي از همان روزهاي سرد پاييزي، ساعت هشت صبح، راديو برنامه هاي عادي اش را قطع کرد و خبر عمليات شهادتطلبانه يک دانش آموز سيزده ساله را پخش نمود. پشت آن، پيام حضرت امام را خواندند: «رهبر ما آن طفل سيزده ساله اي است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است با نارنجک، خود را زير تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد»
حتي تلويزيون هم، شب همين خبر را اعلام کرد. همان موقع مادر حسين گفت: «به خدا اين دانش آموز حسين بوده.» پدر باور نمي کرد، اما مادر باز قسم مي خورد. يکي دو هفته بعد، برادر محمدرضا شمس به در خانه شهيد حسين فهميده رفت و کل ماجرا را برايشان تعريف کرد و به آنها قول داد تا تکه هاي باقيمانده از پيکر حسين را بازگرداند تا آن را دفن کنند.بعدها هم محمدرضا شمس شهيد شد و هم داوود فهميده. آخر خود مادر حسين، در آذر 59 گفته بود: «حاضرم در راه خدا اين پسرم را هم بدهم.»
***
حسين فهميده تنها شهيد دانش آموز سيزده ساله ما نيست. «بهنام محمدي» هم يک دانش آموز دوازده ساله خرمشهري بود که در کوچه پس کوچه هاي شهرش آنقدر جنگيد تا به شهادت رسيد. «سحاب خيام» هم بود. دختر دانش آموز دوازده ساله سوسنگردي که آنقدر با دست خالي با بعثي ها جنگيد تا آنها را عاجز کرد و بعد به شهادت رسيد.
خاک جنوب ايران، از دستان کوچک 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني، خاطره ها دارد.
محمد سرشار
***
مزار شهيد حسين فهميده قطعه 24 رديف 44 شماره 11 در بهشت زهراست که به نام موقعيت شهيد فهميده ناميده مي شود. سه سال بعد داوود، برادر بزرگتر او نيز در همان جا به او و صف شهدا ملحق شد.

  


به ياد دکتر قيصر امين پور ؛ پس پدر کي ز جبهه مي آيد



هشتم آبان ماه سالگرد درگذشت دکتر قيصر امين پور شاعر فرهيخته کودک و نوجوان است.






وي که متولد دوم ارديبهشت 1338 دزفول است، تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پايان برد، سپس به تهران آمد و دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران در سال 1376 اخذ کرد.
دکتر قيصر امين پور فعاليت هنري خود را از حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 1358 آغاز کرد. در سال 1367 سردبير مجله سروش نوجوان شد و از همين سال تاکنون در دانشگاه الزهرا(س) و دانشگاه تهران به تدريس اشتغال دارد. در سال 1382 نيز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسي انتخاب شد.
دکتر قيصر امين پور اشعار زيادي با موضوع شهيد دارد. اين شعر زيباي او را به ياد عزيز اين شاعر با هم مرور مي کنيم.
پس پدر کي ز جبهه مي آيد
باز کودک ز مادرش پرسيد
گفت مادر به کودکش که بهار
غنچه ها و شکوفه ها که رسيد
باز کودک ز مادرش پرسيد
کي بهار و شکوفه مي آيند
گفت مادر که هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشايند
روز ديگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوي بهار
ديد لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نيست بوي بهار
گفت اي غنچه هاي خوب چرا
لبتان را ز خنده مي بنديد
زودتر بشکفيد و باز شويد
آي گلها چرا نمي خنديد
گاه با غنچه ها سخن مي گفت
گاه خواهش ز غنچه ها مي کرد
گاه گلبرگ غنچه اي را نرم
با سر انگشت خويش وا مي کرد!

  


دبير کنگره بزرگداشت 23 هزار شهيد استان هاي خراسان:
شناخت شهيد نخستين وظيفه ما در برابر خون شهداست



گروه هنر- عشقستان : دبير کنگره بزرگداشت 23 هزار شهيد استان هاي خراسان گفت: شناخت صحيح شهيد نخستين وظيفه ما در برابرخون شهداست.




حسن اميري افزود: ما از برگزاري اين کنگره سه هدف اساسي داريم که شناخت شهيد نخستين هدف است و براي رسيدن به آن نياز به تدبير و برنامه ريزي داريم. وي تصريح کرد: معرفي شهيد به جامعه بعد از شناخت کامل او دومين هدف در فرهنگ ايثار و شهادت است که با همکاري تمام افراد يک جامعه از دانش آموزان و معلمان گرفته تا اساتيد دانشگاه و فرهيختگان ميسر مي شود.
سرهنگ اميري با اشاره به الگو قرار دادن رفتار و عملکرد شهدا در زندگي خود اظهار داشت: بايد به خود و جامعه کمک کنيم تا بتوانيم شهيد را باور کنيم و اين درحالي است که برخي فقط در لفظ پيرو شهيدان هستند اما در عمل کم مي آورند. وي خاطرنشان کرد: عوامل اجرايي اين کنگره قصد دارند با کمک و همفکري افراد شرکت کننده، راهکارهاي عملي کردن اين اهداف سهگانه درجامعه را پياده سازند.

  


ديدار دانش آموزان ازجانبازان و ايثارگران دفاع مقدس



گروه هنر - عشقستان: مدير روابط عمومي رييس سازمان دانش آموزي کشور گفت: دانش آموزان به ديدار جانبازان و ايثارگران هشت سال دفاع مقدس رفتند.






رييس سازمان دانش آموزي کشور " جهانگير درفشي زواره " با اشاره به اينکه ديدار با ايثارگران يکي از ويژه برنامه هاي هفته کرامت است، گفت: در روزيکشنبه که به نام " امام رضا(ع)، ايثارگران و شجاعت " نامگذاري شده است دانش آموزان ضمن اهدا گل از بيانات و خاطرات ارزشمند جانبازان و ايثارگران بهره مند شدند.
درفشي زواره افزود: در اين ديدار ها سه هزار نفر از دانش آموزان پسر که به حج مشرف شده اند به طور متوسط از هر استان يکصد نفر به همراه مربيان و مسؤولان سازمان دانش آموزي استان ها با حضور در آسايشگاه ها، بيمارستان ها و منازل جانبازان با آن ها ديدار و گفتگو کردند.

  


مسؤولان و اصحاب رسانه کرج با خانواده شهيد فهميده ديدار کردند



جمعي از مسؤولان و اصحاب رسانه هاي جمعي کرج در آستانه سالگردشهادت محمدحسين فهميده با خانواده اين شهيد بزرگوار ديدار کردند.
به گزارش مهر ، جمعي از مسؤولان کرج و اصحاب رسانه هاي جمعي در آستانه سالگرد شهادت محمدحسين فهميده ظهر امروزبا خانواده اين شهيد بزرگوار ديدار کردند.
سردار ميرتقي فرمانده سپاه کرج، ميراحد حسيني رئيس اداره کار و امور اجتماعي غرب استان تهران، فرهادي رئيس آموزش و پرورش ناحيه دو کرج، برزو کلانتري مسؤول امور ايثارگران شهرداري کرج و بسياري از مسؤولان از ديدار کنندگان بودند .
در اين ديدار مسؤولان پاي خاطرات خانواده بزرگوار شهيد فهميده که دو شهيد تقديم انقلاب کرده اند، نشستند و ياد شهدا را زنده کردند.
محمدتقي فهميده پدر شهيد فهميده، در اين ديدار در جمع خبرنگاران گفت: خواسته ها و درددل هاي خود را با خداي خود مي گويم، شهيد فهميده تنها براي من نبود بلکه براي تمام ملت ايران است.وي افزود: ديدار از خانواده هاي شهدا باعث مي شود ياد شهدا زنده بماند و اهميت جايگاه شهدا در جامعه بيش از پيش مورد توجه قرار گيرد.اين پدر شهيد خاطرنشان کرد: ما فقط دوست داريم ارزشها و آرمانهاي شهدا حفظ شود.

  


وقتي که عراقيها اسير شهداي تفحص شدند



با بچه هاي لشکر عاشورا قرار شد برويم پاي کار! محل کار اطراف پل نشوه بود. رسيديم به جايي که نمي دانستيم خاک ايران است يا عراق؛ عراقيها وسط جاده سنگ چيده بودند که يعني اينجا عراق است و کسي نبايد وارد شود!
قرار شد ماشين را به سمت خاک خودمان آماده بگذاريم و آقاي رفيعي هم با دوربين و اسلحه مراقب باشد که اگر عراقيها آمدند ما را خبر کند. توي نيزار مشغول کار شديم. در حاشيه جاده پيکر مطهر شهيدي را پيدا کرديم، پس از آن دومين و سومين شهيد، از خوشحالي در پوست نمي گنجيديم، خوشحال از اينکه سه خانواده انتظارشان به سر خواهد آمد.
شهدا با ريشه هاي نيزار به زمين دوخته شده بودند و سخت مي شد آنها را از زمين جدا کرد، همه کمک مي کردند، حتي آقاي رفيعي مراقب، يه وقت با شنيدن صداي عربي همه جا خورديم. چند نفر عراقي مسلح اطراف ما را محاصره کرده بودند و مي خواستند به ما حالي کنند که محاصره شده ايم و بايد تسليم شويم.
اما ما گوشمون بدهکار نبود! حضور شهدا چنان آرامشي به ما داده بود که حتي براي عراقي ها هم عجيب بود، اصلاً کسي به عراقيها نگاه نمي کرد!
خيلي جالب بود، کم کم آنها هم آمدند و کنار ما نشستند و صحنه ديدار بچه هاي جامانده را با همسنگران شهيدشان تماشا کردند. بعد هم ما بلند شديم و شهدا را به داخل ماشين انتقال داديم. با عراقيها خداحافظي کرديم و برگشتيم.
وقتي برمي گشتيم نگاه که کرديم عراقي ها همچنان ايستاده بودند و ما را نگاه مي کردند. بيچاره ها آمده بودند ما را اسير کنند، اما خودشان اسير شدند.
راوي: برادر احمديان

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com