|
* زهره کهندل
پلک دلم مي پرد، امروز. خبري در راه است، شايد هم ميهماني. فردا را خواهم ماند براي اتفاقي بزرگ، در فلکه طبرسي شايد هم در کوچه نم زده عباسقلي خان، همين جا پايين خيابان شهرمان. مادرم يک استکان چاي مي ريزد برايم. چاي بوي زعفران خراسان مي دهد. يک تفاله غوطه ور ايستاده روي آن .
- مادرجان فردا را ميهمان داريم، به خدا! دلم گواهي مي دهد...
مادرم سر سجاده تسبيح مي گرداند: - فردا را بعد از نماز صبح مي زنم بيرون، پاي پياده، تا حرم...
- مادرجان! فردا را مهمان داريم، دلم گواهي داده... چه قدر خانه بوي زعفران گرفته...
سجاده مادرم در قاب پنجره، از نور پر مي شود. پله ها را دو تا يکي مي روم بالا. به پشت بام مي رسم. نور ظهر پنج شنبه، چشمم را مي زند. ساختمانها قد کشيده اند، مدتهاست نيامده ام اين بالا. بچه که بودم پدرم هر وقت مي آمد پشت بام براي اينکه آنتن را کج و راست کند تا برفکي تلويزيون صاف شود و يا وقتي مادرم براي پهن کردن رختها، پله ها را نفس زنان طي مي کرد.
دو تاشان مي ايستادند رو به قبله، نه، کمي مايل تر به راست. دست راستشان را مي گذاشتند روي سينه چپ و خم مي شدند، به نشانه احترام. مادرم زير لب زمزمه مي کرد. بيشتر، شبيه دعا بود. شايد هم حرف دل. اشک، پهناي صورتش را خيس مي کرد. نگاهش خيره مي شد به گنبدي و گلدسته اي که از پشت بام خانه ما تا حرم، شبيه نقطه اي نوراني مي شد در قاب نگاه.
دست روي سينه مي گذارم. نقطه اي نيست که بدرخشد، جلوي چشمانم ديواري خاکستري از نماي ساختمانهاست. دلم مي گيرد. زانوانم مي شکند در آفتاب 12 ظهر 7 آبان ماه 88. فردا را بايد باشم. براي ديدن اتفاقي بزرگ به وسعت جغرافياي انساني. دلم قد نمي دهد، براي پر کشيدن. دست دلم از آسمانيان کوتاه شده. از پله هاي خانه سرازير مي شوم تا خيابان. خيابانهاي شلوغ شهر، انگار بي توجه اند به اتفاقي بزرگ. برگي زرد را که توي جوي آب غلت مي خورد، دنبال مي کنم. جوي هاي آب شهرمان، روان شده اند.
خيابان طبرسي را مستقيم پاي پياده مي روم. از زير پل طبرسي عبور مي کنم. قطاري لق لق زنان از روي پل مي گذرد. دستهايي در هوا پرتاب مي شوند و تکان تکان مي خورند. چند تا دختربچه از پنجره قطار، سرشان را بيرون آورده اند و جيغ مي کشند. هوراي شادي سر مي دهند، انگار. رسيده ام به خيابان طبرسي و تمام آه هايي که به کوتاهي يک نسيم در اين خيابان مي پيچد. پيرمردي با قامتي کوتاه نواي «رضا رضا جان» را مي خواند، بلند.
هشتاد و هشت گام ديگر به حرم مانده است. هواي گريه ام گرفته، چه کسي گفته فقط شبهاي حرم ديدني است، مگر نديده اند سوز خورشيد را در ظهرهاي کشدار اين شهر! هواي گريه ام گرفته و حالم به خودم نيست. تا حرم راهي نمانده، باشد که اين پاها، توان رفتن داشته باشد و اين چشمان، آبروي ديدن گنبدي گندمي رنگ را.
تاريخ چه مي کند با ما که به فردا مي رسيم، به هشت هشت جمعه هشتاد و هشت. پلک دلم دوباره مي پرد، امروز. دلم گواهي آمدن ميهماني را مي دهد، فردا.
- مادرجان! فردا را ميهمان داريم ... حياط خانه را آب پاشي کن... صبح نزديک است. |