|
فاطمه جعفري
در گوشه حياط باغچه اي بود که در آن درخت سيب وجود داشت. هر روز بچه ها مي آمدند و دور درخت ها بازي مي کردند و شاخه هاي سيب را تکان مي دادند و سيب هاي قرمز و خوش مزه مي چيدند. کم کم شاخه هاي درخت سيب، خالي از ميوه شد. هواي پاييزي کم کم خودش را نشان مي داد.
در آن بالاي درخت در نوک شاخه يک دانه سيب قرمز باقي مانده بود. يک روز کرمي از درخت بالا آمد و به سيب گفت: اي سيب قرمز! تو غذاي من هستي. من تو را سوراخ مي کنم و تنهايي مي خورم.
سيب گفت: نه من اين بالا نمانده ام که خوراک کرم شکمو باشم.
کرم گفت: پس مي خواهي غذاي چه کسي باشي؟
سيب گفت: ترجيح مي دهم چند تا گنجشک من را بخورند و سير شوند.
کرم ناراحت شد و گفت: حالا مي بيني که چطور مي خورمت.
اما همين که به سيب نزديک شد تا سوراخش کند يک دفعه گنجشکي از راه رسيد و کرم شکمو را با نوکش گرفت و خورد. سيب نفس راحتي کشيد و گفت: عاقبت شکمو بودن همين است. |