تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
دوربين
ورزشي
هنري
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
كفشدوزك
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-11-11
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 20آبان ماه 1388


آي قصه قصه قصه ؛ گنبد طلايي



نسترن داوودي
کبوتر کوچولو گوشه قفس نشسته بود و دانه مي خورد که يک دفعه چشمش به کبوتري سفيد افتاد که آن بيرون پرواز مي کرد. کبوتر





کوچولو شروع کرد به بق بقو کردن. کبوتر سفيد وقتي صداي بق بقو را شنيد، دور و برش را نگاه کرد و کبوتر کوچولو را آن پايين توي قفس ديد و پايين آمد. کبوتر کوچولو گفت: سلام کبوتر سفيد!
کبوتر سفيد بق بقو کرد و گفت: سلام کوچولو! اون تو چه کار مي کني؟!
کبوتر کوچولو لبخندي زد و گفت: من همين جا به دنيا آمدم. اين جا خانه من است. خيلي خوب است. هر روز دانه و آب مي خورم و بعد يک گوشه قفس مي خوابم.
کبوتر سفيد آهي کشيد و گفت: چه قدر بد که اون تو گير کردي.
کبوتر کوچولو با ناراحتي گفت: مگر خانه من چه عيبي دارد؟!
کبوتر سفيد گفت: خب قفس که خانه نمي شود. بايد مثل من بتواني بيرون بيايي و توي آسمان پرواز کني. زندگي يعني اين.
کبوتر کوچولو با غرور گفت: اما تو که جايي براي خوابيدن و دانه و آب نداري.
کبوتر سفيد همين جور که آماده مي شد بپرد، خنده اي کرد و گفت: چي فکر کردي کبوتر کوچولو. خانه من خيلي بزرگ و قشنگ است. آن دورها. نزديک گنبد طلايي. آن جا همه چيز هست. هم آب و غذا و هم جاي خواب. مجبور نيستي توي قفس باشي و مي تواني هر جا دلت مي خواهد پرواز کني.
و بعد از کبوتر کوچولو پرسيد: تا به حال پرواز کردي؟
کبوتر کوچولو سرش را خاراند و گفت: راستش نه.
کبوتر سفيد که انگار حسابي عجله داشت، پريد و گفت: بعداً مي بينمت الان بايد بروم وقت غذاست و پريد و رفت. وقتي کبوتر سفيد رفت، کبوتر کوچولو با خودش فکر کرد: يعني کبوتر سفيد راست مي گفت؟! مگر مي شود خانه اي به اين بزرگي و قشنگي براي کبوترها وجود داشته باشد. آن روز کبوتر کوچولو هر روز و شب به کبوتر سفيد و خانه اش که نزديک گنبد طلايي بود، فکر مي کرد.
تا اين که يک روز دوباره سر و کله کبوتر سفيد پيدا شد. کبوتر سفيد باز هم براي کبوتر کوچولو از خانه بزرگ و قشنگش و گنبد طلايي گفت. اين بار وقتي کبوتر سفيد پريد و رفت کبوتر کوچولو حسابي غصه اش گرفت و از ته دل آرزو کرد؛ کاش مثل کبوتر سفيد نزديک گنبد طلايي زندگي مي کرد.
او آن قدر غصه خورد که مريض شد. علي کوچولو که از کبوتر مواظبت مي کرد، وقتي ديد او مريض شده، خيلي ناراحت شد و با خودش فکر کرد: «حتماً کبوتر کوچولو توي قفس خيلي تنها است. شايد دوست دارد پرواز کند.» براي همين يک روز قفس را برداشت و با مادرش از خانه بيرون رفت. کبوتر کوچولو تا آن وقت غير از ديوارهاي حياط و ميله هاي قفس جايي را نديده بود براي همين تا خيابان و کوچه هاي شلوغ را ديد، حالش کمي بهتر شد و شروع کرد به بق بقو کردن.
او همان جور داشت اين ور و آن ور را نگاه مي کرد و حسابي تعجب کرده بود که يک دفعه توي شلوغي و بين ساختمان ها چشمش به گنبد بزرگ و طلايي افتاد. دل کبوتر کوچولو لرزيد و ياد حرف هاي کبوتر سفيد افتاد و شروع کرد به بق بقو کردن. چند دقيقه بعد علي کوچولو ايستاد و به کبوتر کوچولو نگاهي کرد و گفت: کبوتر قشنگم! مي تواني بپري و پيش دوست هايت بروي. آن گنبد طلايي را مي بيني. آن جا خانه خوبي براي توست و در قفس کبوتر کوچولو را باز کرد. کبوتر کوچولو با بق بقو کردن از علي تشکر کرد و بعد بال هايش را باز کرد و پريد. اولش سخت بود؛ چون او تا آن وقت پرواز نکرده بود. اما همين که چند دقيقه پريد، پرواز را ياد گرفت. کبوتر کوچولو بال هايش را توي هوا تکان داد و به طرف گنبد طلايي پرواز کرد. گنبد طلايي زير نور خورشيد برق مي زد، انگار داشت به کبوتر کوچولو لبخند مي زد.

  


امروز تسليت



عباسعلي سپاهي يونسي






سلام! روزهاي پاييزيتان پر از خوبي باشد. اميدوارم در اين روزها مواظب خودتان باشيد که سرما نخوريد و مجبور نشويد سراغ دارو و دکتر برويد. امروز به روايتي روز شهادت امام رضا(ع) است. من هم اين روز را به شما تسليت مي گويم.
امروز البته يک مناسبت ديگر هم دارد، امروز روز زيارتي امام رضاست؛ براي همين خيلي ها که مي توانند، امروز را به زيارت امام مي روند و در حرم دعا مي خوانند و حرفهايشان را به امام رضا(ع) مي گويند. شايد شما بگوييد در مشهد نيستيد که به حرم بياييد و روز زيارتي امام را در کنار اين امام مهربان باشيد. مطمئن باشيد شما در هر جا که باشيد، امام حرفهاي خوبتان را مي شنود و همه شما را هم دوست دارد. فراموش نکنيم در اين روز براي همه آنهايي که گرفتاري دارند دعا کنيم.

  


گربه سطل آشغالي ؛ گردش پر دردسر



قسمت: دوم
امير پورحسين
عجب روزي بود امروز. از سطل آشغالم بيرون زدم تا بتوانم در خيابان هاي اطراف خانه ام يک گردش حسابي داشته باشم. برگ هاي





درخت ها يکي يکي مي ريخت و پاييز همه جا ديده مي شد. روي ماشيني که زير يک درخت پارک شده بود، پر از برگ شده بود؛ شده بود مثل درخت ها.
خيابانها پر از آدم بود، من سعي مي کردم جوري راه بروم که جلب توجه نکنم، آدم بزرگها آن قدر سرشان شلوغ است که متوجه من نشدند، اما بچه اي که دست مادرش را گرفته بود، همين که من را ديد، دست مادرش را رها کرد و به سمت من دويد.
فکر کنم از آن بچه هايي بود که دوست دارد دم گربه هاي بي چاره را بکشد. نمي دانم چرا بعضي از اين بچه ها دوست دارند اين کار را انجام بدهند پيش از اين که دست بچه به من برسد به سمت ديواري شيرجه زدم و خودم را به سرعت از ديوار بالا کشيدم و بدون اين که فکر کنم، پريدم توي يک حياط، چشمتان روز بد نبيند حياط پر از بچه هاي قد و نيم قد بود، من توي يک مهد کودک پريده بودم.
بچه ها همين که من را ديدند، جيغ و داد کردند. البته نمي دانم از ترس بود يا از خوشحالي. از جيغ و داد آنها يک خانم من را ديد و با يک جاروي دسته بلند به طرف من حمله کرد، نگاهي به اطرافم کردم يک در باز ديدم، به سرعت از وسط جيغ و داد بچه ها خودم را مثل باد به در رساندم. خواستم از در بدوم بيرون که محکم خوردم به پاهاي يک خانم ديگر.
خانم که دست بچه اش را گرفته بود، جيغ بلندي کشيد. از بس جيغش بلند بود، حسابي ترسيدم و کم مانده بود سکته بزنم. هر جور بود از دست مهد کودک و آن بچه و آن خانم نجات پيدا کردم، خوشبختانه صدمه نديدم، مي خواستم به راهم ادامه بدهم که فکر کردم به خانه ام برگردم، بهتر است. به سمت خانه ام حرکت کردم. دلم براي خانه ام تنگ شده بود. بعد از يک گردش سخت خواب مي چسبيد.

  


کارهاي من



زيارت
زهرا مهربان






ديروز با بابا بزرگ رفتم حرم امام رضا(ع). بابا بزرگ خيلي پير است و نمي تواند خوب راه برود، براي همين کمکش کردم تا يک گوشه بنشيند. بابا بزرگ خيلي پير شده و زود خسته مي شود، براي همين رفتم و يک ليوان آب برايش آوردم تا خستگي اش در برود. بابا بزرگ خنديد و آب را خورد و بعد گفت: من مي خواهم کمي زيارت نامه بخوانم.
من مي دانستم که چشم هاي بابا بزرگ خيلي ضعيف است و نمي تواند ببيند، براي همين گفتم: بگذاريد کمکتان کنم.
يک زيارت نامه برداشتم و با صداي بلند براي بابا بزرگ خواندم. بابا بزرگ هم گوش مي کرد و پشت سر من تکرار مي کرد. بعد از آن به بابا بزرگ کمک کردم براي نماز وضو بگيرد. وقتي نماز بابا بزرگ تمام شد، ديگر خيلي دير شده بود و بايد بر مي گشتيم خانه.
من دلم مي خواست بيشتر بمانم و بروم ضريح امام را زيارت کنم. اما بابا بزرگ خيلي پير بود و نمي توانست با من بيايد، براي همين قبول کردم با او به خانه برگردم. وقتي از حرم بر مي گشتيم، بابا بزرگ خيلي خوشحال بود و به من گفت: خيلي کمکم کردي پسرم! اميدوارم زيارتت قبول باشد.
با خوشحالي لبخند زدم و گفتم: ان شا ا... .

بي نوبتي
رفته بودم نانوايي. نانوايي حسابي شلوغ بود و وقتي همه آدم هاي توي صف را شمردم، ديدم پانزده نفر مانده تا نوبت من شود. اما من که حوصله اين همه توي صف ماندن را نداشتم، دلم مي خواست زودتر نان بخرم و بروم خانه دوستم سينا با هم بازي کنيم. کمي که توي صف ايستادم، فکري به ذهنم رسيد. آهسته از بين مردم جلو رفتم و خودم را رساندم اول صف.
خيلي خوشحال بودم و فکر مي کردم هيچ کس من را نديده. وقتي جلوي صف رسيدم، نفس راحتي کشيدم و بدون اين که دور و برم را نگاه کنم، پولم را جلو بردم و گفتم: پنج تا. يک دفعه يک نفر از پشت سر صدايم کرد: پسر خوب! بيا آخر صف. وقتي برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، ديدم همه پانزده نفري که جلوتر از من توي صف بودند، دارند زير چشمي و با اخم نگاهم مي کنند. يکي از آن ها که آقاي چاق و قد بلندي بود، گفت: چشمم روشن بي نوبتي؟!
خيلي ترسيدم و حسابي از کاري که کرده بودم، خجالت کشيدم، براي همين سرم را پايين انداختم و آرام رفتم آخر صف ايستادم. حالا که فکرش را مي کنم، مي بينم چه کار زشتي کرده بودم. نبايد بدون نوبت جلو مي رفتم.

  


شاعران کوچک کفشدوزک ؛ پرواز



سوگند رحيم زاده






خبر خبر خبردار
کلاغ بي پر و بال
نشسته روي پرچين
هي مي کنه چينگ و چينگ
مي گه مامان، مامان جون
مامان جون مهربون
مي خوام که پرواز کنم
هي پرامو باز کنم
مي گي تو ياد نداري
اشکمو در مياري

  


شاعران نوجوان کفشدوزک ؛ پاييز



سپيده سجادي






پاييز اومد دوباره
برگاي رنگي داره
با ابر گنده اي که
همش بارون مي باره

درخت توي حياط
ببين شده بازم زرد
چون که پاييز اومد و
لباساشو عوض کرد

حالا بازم بچه ها
همه مي رن مدرسه
پاييز مي گه تابستون
آفتاب و گرما بسه

  


نويسندگان کفشدوزک ؛ کرم شکمو



فاطمه جعفري
در گوشه حياط باغچه اي بود که در آن درخت سيب وجود داشت. هر روز بچه ها مي آمدند و دور درخت ها بازي مي کردند و شاخه هاي سيب را تکان مي دادند و سيب هاي قرمز و خوش مزه مي چيدند. کم کم شاخه هاي درخت سيب، خالي از ميوه شد. هواي پاييزي کم کم خودش را نشان مي داد.
در آن بالاي درخت در نوک شاخه يک دانه سيب قرمز باقي مانده بود. يک روز کرمي از درخت بالا آمد و به سيب گفت: اي سيب قرمز! تو غذاي من هستي. من تو را سوراخ مي کنم و تنهايي مي خورم.
سيب گفت: نه من اين بالا نمانده ام که خوراک کرم شکمو باشم.
کرم گفت: پس مي خواهي غذاي چه کسي باشي؟
سيب گفت: ترجيح مي دهم چند تا گنجشک من را بخورند و سير شوند.
کرم ناراحت شد و گفت: حالا مي بيني که چطور مي خورمت.
اما همين که به سيب نزديک شد تا سوراخش کند يک دفعه گنجشکي از راه رسيد و کرم شکمو را با نوکش گرفت و خورد. سيب نفس راحتي کشيد و گفت: عاقبت شکمو بودن همين است.

  


شاعران کوچک کفشدوزک ؛ بالش



فاطمه سادات وزيري
بالش کوچولوي من
روش شکلاي قشنگ داره
هر طرفش يه عالمه
گل هاي رنگارنگ داره

زير سرم مي ذارمش
چه نرمه و چه راحته
از صبح تا شب تو خونمون
به فکر استراحته

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com