تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-11-12
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 21آبان ماه 1388


خاطره اي از زبان جانباز « جواد آزاد » ؛ شربت شهادت گرم شد!



* سيد حسين ناصري

جنگ، بهانه اي بود براي وصل، براي پرواز، عده اي بي تاب رفتند و عده اي نيز بي تاب تر بر جاي ماندند.ماندند تا گمشده خويش را



جستجو کنند تا امانت و يادگار روزهاي پايداري در سرزمين هزار خورشيد فراموش نشود. خاک جبهه ها رازدار اسرار الهي است و امانت دار گنجينه هاي ناب.او در حال حاضر در اداره کل زندانهاي خراسان رضوي خدمت مي کند و در پايگاه شهيد لاجوردي زندانهاي استان با همان سبک و سياق بسيجي فعاليت دارد و با شوخي هاي بسيجي وارش که صميميت خاص به چهره و رفتارش مي بخشد، يکي از دوست داشتني ترين نفرات در بين همکاران است.در اوان نوجواني به سبک بسيجي هاي 14 ساله به جبهه مي رود، اول يار بيسيم چي مي شود و وقتي احساس مي کنند بزرگتر شده، رضايت مي دهند وارد گروه تخريب شود و. ..وقتي جنگ تمام مي شود با يک پا و نيم بر مي گردد و ضمن کار در سازمان زندانها ادامه تحصيل داده و دوره راهنمايي و دبيرستان را در مجتمع رزمندگان با موفقيت به پايان مي رساند. رشته تحصيلي





دانشگاهي اش را مناسب با کارش انتخاب و در رشته اصلاح و تربيت موفق به کسب مدرک کارداني مي شود و با شوق بيشتر تحصيلات خود را در رشته آسيب شناسي ادامه مي دهد و ان شاء ا... در بهمن 88 فارغ التحصيل خواهد شد.او جواد آزاد متولد 1350 ، دانشجوي رشته آسيب شناسي اجتماعي و کارمند سازمان زندانهاست. جواد آزاد از حضورش در جنگ و جبهه هاي نبرد از سال 65 تا 67 خاطرات فراواني دارد. او يکي از خاطراتش را اين چنين روايت مي کند:

از رفتن تا لو رفتن

حدود چهل روز بود که درخط مقدم شلمچه بوديم، خبر يک عمليات بسيار مهم رسيده بود، خط را تحويل لشکر ديگري داديم و براي استراحت به پشت جبهه منتقل شديم، آنجا نيروها توجيه شدند که هرکس دوست دارد در عمليات آينده شرکت نمايد،بماند و بقيه مي توانند به مرخصي بروند. اکثر رزمندگان از شنيدن خبر عمليات خوشحال شدند. حال و هواي عجيبي بود، بعد از گذراندن دوره هاي آموزشي خاص در اروند رود و پادگان شهيد برونسي که حدود 50 روز طول کشيد، وارد عمليات کربلاي چهار شديم. غواصان تيپ 21 امام رضا(ع) و لشکر پنج نصر از جمله خط شکنان اين عمليات بودند.با توجه به اهميت نظامي شلمچه، دشمن به سختي از آن دفاع مي کرد و موانع، استحکامات و رده هاي دفاع متعددي در منطقه ايجاد کرده بود و در شب عمليات، عراق نيروهاي زيادي آنجا پياده کرده بود. فرماندهان از لورفتن عمليات مطلع بودند اما مجبور شدند به دشمن حمله کنند تا از حرکت نظامي آنان به طرف مرزهاي شلمچه جلوگيري شود.

يار بيسيم چي من

حسين ستوده و ابراهيم محبوب فرماندهان گردانهاي ثارا... و حزب ا... در عمليات به شهادت رسيدند. من و شهيد علي ديسفاني در گردان حزب ا...، بي سيم چي فرمانده گروهان بوديم. چهار دي ماه 1365 بود که دستور حرکت اين عمليات بارمز مبارک «يامحمد (ص)» صادر شد. هدف از اين عمليات رسيدن به دروازه هاي جنوبي بصره بود. نيروها در 250 گردان طراحي و سازماندهي شدند و با تجهيزات آماده در دو ستون، پشت خاک ريز به راه افتادند.حرکت به طرف خط مقدم ادامه پيدا کرد. با همه نيروها از جاده اي به نام شيشه (جاده صاف و بدون پستي و بلندي که در تيررس دشمن بود) و جاده شهيد صبوري وارد خاک دشمن شده و از خط مقدم هم گذشتيم و در دل شب از پشت نخلستان به ميدان مين دشمن رسيديم، تخريب چي ها معبري باز کردند، ميدان مين جاده اي بود به طرف عراقي ها که دو طرف آن آب گرفتگي بود. عراقي ها در فاصله هاي معيني در عرض جاده سنگرهاي کمين زده بودند، وقتي به سنگر سوم عراقي ها در وسط ميدان مين رسيديم، يار بي سيم چي من شهيد ديسفاني همان جا افتاد و مجروح شد.

تا نزديکي شهادت

علي توي معبر افتاده بود و به سختي حرف مي زد و هي مي گفت: جواد تو برو. ... برو. ... چرا معطلي! لحظه عجيبي بود، صداي توپ و تانک، صوت گلوله خمپاره، نور منور و رد تيرهاي رسامي که شليک مي شدند، فضا را به گونه اي ساخته بود که صدا به صدا نمي رسيد، قيامتي بود. همين طور که توي معبر بودم تا يک فکري به حال علي کنم، يک دفعه ترکشي به گوش راستم خورد؛ کمي جلوتر رفتم ترکشي ديگري به قسمت گيجگاهم اصابت کرد، باچفيه اي که همراهم بود دور سرم را بستم و همچنان به راهم به طرف سنگرهاي عراقي ها ادامه دادم. در همين موقع دستور عقب نشيني صادر شد و نيروهايي که سالم بودند به عقب برگشتند و مجروحاني هم که نمي توانستند حرکت کنند در گوشه کنار ميدان مين و سنگرهاي عراقي ماندند. شب عجيبي بود شهدا آرام داخل ميدان مين خوابيده بودند. خواستم از داخل يکي از معبرهاي ميدان مين رد بشوم که ديدم دو رزمنده مجروح آنجا افتاده اند، راه بسته بود، فکر کردم که چطوري از آنجا رد بشوم تا پايم را روي آنان نگذارم که يک دفعه در عرض چند ثانيه يک گلوله آرپي جي در دومتري من فرود آمد و باعث انهدام مينهاي اطرافم شد. ..؛ و من به ارتفاع يک متر از زمين بلند شدم و روي سيمهاي خاردار اطراف معبر افتادم، هنوز زنده بودم، به هر سختي که بود خودم را به درون معبر انداختم، اما با تمام سعي ام باز روي همان دو مجروح افتادم، يکي از آن دو نفر داد مي زد که بلند شو... بلند شو، مردم.... و...! و من بي هوش شدم و پس از مدتي که به هوش آمدم، دوباره سر و صداي رزمنده مجروح را شنيدم و يادم آمد که چه اتفاقي افتاده و به هر تلاشي که بود، سينه خيز کنار کشيدم. هنوز درد امواج انفجار آرام نشده بود که حس کردم قسمت پايين پاهايم مي سوزد، به پايم که نگاه کردم، ديدم که پوتينم پاره پاره شده و از شصت پا تا پاشنه پايم از بين رفته است،. در حالت درد و بي حالي به اين فکر بودم که حالا چطوري با اين پا لي لي کنم و تا خاکريز خودي بروم! با چفيه ديگري که داشتم، پايم را از زانو بستم و بند پوتين را هم به بالاي پاي راستم بستم تا جلوي خونريزي را بگيرم که دوباره از هوش رفتم.

تا شهادت

وقتي به هوش آمدم، حسين يکي از بچه محلها مون پايين پايم نشسته بود. او با اينکه سالم بود، اما در ميان ميدان مين عراقي ها با من مانده بود و هي مي گفت: جواد ناراحت نباش با هم مي ريم عقب. در همين حال امدادگري با سرعت از بالاي سرمان رد شد و به حسين گفت، شما بي سيم چي هستيد ؟ حسين گفت نه! و بعد هم به من اشاره کرد! امدادگر با تعجب گفت او که شهيد شده! جلوتر که آمد، ديد من زنده ام و به يک چشم به هم زدن من را کول کرد تا ببرد که در همين لحظه من فريادي کشيدم که هر دو از وحشت در جاي خود خشک شدند؛ پاشنه پايم که از پوست آويزان بوده و به سيم خاردارگير کرده بود، جداشد! من از حال رفتم و ديگر هيچ چيز نفهميدم. وقتي به حال آمدم که پايم را پانسمان کرده بودند، بلا فاصله امدادگر بي سيم را جلوي من گذاشت و گفت: با عقب تماس بگير، بگو ماچه وضعيتي داريم و کسب تکليف کن ؟هرچه تماس مي گرفتم، کسي جواب نمي داد، دوباره تلاش کردم، اما فايده اي نداشت، فرکانس بي سيم را به هم زدم و بي سيم را يک گوشه اي انداختم، ابوالفضل ضلعي زاده يکي از بي سيم چي ها در گوشه اي از ميدان مين شهيد شده بود.
يکي از بچه ها گفت، برادر، شما مي توني سينه خيز بري عقب. با همان حال و صداي ضعيف گفتم نه! امااو اصرار مي کرد که برو و بگو ما در اول ميدان مين عراقي ها توي يک سنگر گير افتاديم.من با سختي زيادي به صورت سينه خيز از بچه ها جدا شدم و به طرف خاکريز خودمان حرکت کردم، هنوز 10 دقيقه از سنگر دور نشده بودم که ديدم عده اي از افراد داخل همان سنگر به طرف عقب مي دوند در همان حال مسعود يکي از بچه هاي محله مان را ديدم، او مرا شناخت و گفت: جواد پاشو بيا عقب که عراقي ها دارند به بچه ها تير خلاص مي زنند، و بعد هم با سرعت دور شد. پس از اندک زماني منطقه آرام شد، ديگر کسي توي ميدان مين ديده نمي شد با خودم زمزمه مي کردم هم خوشحال بودم وهم مي ترسيدم، انتظار سختي بود. بي حال روي زمين افتاده بودم، عراقي ها تابيست متري من آمدند و به بچه ها تير خلاص زدند و از بد شانسي من برگشتند.

اميدي به طول هفت شبانه روز

پس از گذشت زماني که نفهميدم لحظه اي بود يا ساعتي، احساس کردم يک نفر به طرف من مي آيد حسابي ترسيده بودم و چشمانم را بستم، بالاي سرم ايستاد حس کردم از بچه هاي خودي است و آهسته چشمهايم را باز کردم. پرسيد، تو زنده اي! صداي محمد، تخريب چي بود، به کمک او بلند شدم، با هم به مدت هفت شبانه روز در خاک عراق مي رفتيم، محمد مثل يک مادر از من مواظبت مي کرد، جيره و قمقمه هاي شهدا را مي آورد که استفاده کنيم تا از تشنگي و گرسنگي نميريم.در اين چند شب ما دعا مي خوانديم و حالت عرفاني خاصي داشتيم، دائماً از خدا طلب شهادت مي کرديم، شب ششم محمد گفت: تو مي تواني خودت را به پل برساني، برو و خودت را به نيروها برسان. حدود 20 متري تا پل فاصله داشتيم که محمد رفت! و باز من تنهاي تنها شدم. هر طور بود خودم را به نزديکي پل رساندم، نزديکي پل تپه مانندي بود و يک آب گرفتگي هم در کنار آن قرار داشت، مي بايست از روي پل رد مي شدم و بعد از پل ديگر خاکريز خودي نزديک بود. درهمين حال تصميم گرفتم خود را به درون آب بيندازم تا کمي بدنم سبک شود. 6 شبانه روز بود که تشنه بودم! به درون آب رفتم و يک شکم سير، آب خوردم. ..سيراب که شدم، دستم را بر روي پل گذاشتم که بالا بيايم، اما نشد، دستم را که توي آب زدم، فهميدم تا زانو توي لجن و گل و لاي گير کرده ام. هرچه تلاش مي کردم، بي فايده بود. حدود سه ساعت تلاش کردم ولي نشد. تمام خاطراتم با پدر و مادر، بستگان و دوستانم مثل پرده سينما از جلوي چشمهايم رد مي شد. درهمان حال و هوا با خدا صحبت مي کردم که خدايا اگر لايق شهادت هستم، پس فرشته مرگ را زودتر بفرست و. ..!

شربت شهادت گرم شد !

هر لحظه اميد شهادت داشتم، چون در آن منطقه اي که توي آب گير کرده بودم، درست در تير رس عراقي ها بود.براي مدتي از حال رفتم و دوباره به حال آمدم، نمي دانم خواب بود يا بيداري که صدايي شنيدم که به من مي گفت: دستت را بگذار روي پل و بگو «ياعلي»، باورم نمي شد. به راحتي دستم را روي پل گذاشتم و با يک يا علي بالا آمدم، اطرافم را نگاه کردم، اما هيچ کس آنجا نبود! بدنم خيس بود، سريع از پل رد شدم و خودم را به آن طرف پل رساندم. در همان حال صداي آرامي شنيدم: جواد آزاد. .. جواد آزاد. .. وقتي فهميدم در ميان بچه هاي خودمان هستم، از حال رفتم و فقط صداي آنها را مي شنيدم که همه سعي مي کردند مرا زنده نگه دارند!

فرمانده کوچولوي غواص

در حالي که مرا روي برانکارد انداخته بودند و به صورت پشت خم به طرف خط خودي حرکت مي کردند، به هم مي گفتند؛ اين بچه به اين کوچکي چطور فرمانده غواصهاست. يکي ديگر مي گفت پس کو لباس غواصي اش ؟ من نفهميدم منظورشان چه بود، از خاکريز خودي رد شديم، مرا به سرعت سوار آمبولانس کردند و به بيمارستان صحرايي که در پشت جبهه بود، انتقال دادند و بعد هم از آنجا به بيمارستان شهيد بقايي در اهواز منتقل شدم.اواخر سال 66 بود، در جمع بچه هاي رزمنده نشسته بوديم و هرکس خاطره اي تعريف مي کرد، يکي از بچه ها از عمليات کربلاي چهار تعريف مي کرد و مي گفت: بعد از يک هفته از عمليات، خبر آوردند که يک نفر به نام جواد آزاد از فرمانده غواصان در پشت خاکريزهاي خودي افتاده است! قرار شد شب بعدش پس از نماز مغرب و عشا چهار تا بسيجي با يک برانکارد بروند و او را بياورند، وقتي او را آوردند نه قيافه اش به فرمانده ها مي خورد و نه لباسش و...! با اين خاطره اي که بچه ها در آن شب بيان کردند، فهميدم که شخصي به نام جواد آزاد هم اسم من در جبهه حضور داشته است که به جاي او من را به عنوان شهيد اعلام کردند و به خانواده ام خبر دادند که جواد شهيد شده است و حتي برايم مجلس ختم هم گرفته اند !
وقتي که از بيمارستان شهيد بقايي اهواز به بيمارستان شهيد فياض بخش تهران انتقالم دادند بعد از يک هفته فهميدم پايم از قسمت ساق قطع شده ومرا جانباز خطاب مي کنند. حالم که بهتر شد از بيمارستان به خانواده ام اطلاع دادند، اما آنها تا مدتها باور نمي کردند که اين من هستم که زنده ام ! و اين طوري شد که من از قافله شهدا جا ماندم.

  


براي اين جانباز دست به آسمان بساييم؛ شايد کبوتري ديگر پرواز کند...



کافي بود يک شاعر، بازيگر سينما، بازيکن فوتبال يا حتي يک مسؤول سياسي باشد. معلوم نبود چندين عکس و خبر از بستري





شدنش در بيمارستان در رسانه ها منعکس مي شد و يا چندين نفر با چه دسته گلهايي به عيادتش مي رفتند. اما او که در مقطعي، براي دفاع از کشور سر از پا نمي شناخت، در نهايت گمنامي در گوشه بيمارستان شايد تنها منتظر همسنگراني باشد که در آن روزها تنها به يک سنگر چندمتري و يک قمقمه آب قانع بودند.
از منطقه «شلمچه» که برگشت، سنگيني خاصي در سينه اش احساس مي کرد، اما هيچ گاه دنبال معالجه نرفت.
زماني هم که مشخص شد جانباز 25 درصد شيميايي است، در مقابل اصرارهاي خانواده و دوستان براي تشکيل پرونده جانبازي در بنياد شهيد گفت: همسنگران و دوستان من جانباز 70 درصد هستند، آن وقت من با چه رويي بروم و بگويم براي من 25 درصد پرونده تشکيل بدهيد، خجالت مي کشم.روزي که مي رفت جبهه، از کسي توقعي نداشت، کيسه اي هم براي بعدهايش ندوخته بود. تنها عشق بود که او را مجنون سرزمينهاي خون و حماسه کرده بود، اما حالا... حالا براي بستري شدن در بيمارستان بايد اول يک ميليون و 100 هزار تومان پول بدهد.
«تورج نصيري» جانباز شيميايي دوران دفاع مقدس، چند روزي است در بيمارستان «ابن سينا» ي تهران در کما به سر مي برد. او معلم است و شاگردانش براي ديدن کسي که روزهاي سختي را براي دفاع از کشورشان سپري کرده و حالا با مرگ دست و پنجه نرم مي کند، لحظه شماري مي کنند. معلمي که حتي اجازه نمي دهد به بهانه روز معلم، دانش آموزي برايش کادو بياورد.
معلمي که هميشه در فکر دانش آموزان فقير بود و مي گفت: اين دانش آموزان نبايد کلاس فوق العاده بيايند. خودم دوباره برايشان تدريس مي کنم تا بهتر ياد بگيرند.تنها قصور تورج نصيري اين است که به موقع براي تشکيل پرونده جانبازي اقدام نکرده است و توجيهش اين است که خيلي هاي ديگر هم اين کار را نکرده اند. يعني نمي خواست ديگران بفهمند او هم خاک جبهه را خورده است.
مادر اين جانباز شيميايي اميدوار است مسؤولان بنياد شهيد با توجه به اسناد و مدارک موجود، هرچه سريع تر نسبت به صدور کارت جانبازي تورج نصيري اقدام کنند تا حداقل بتواند داروهاي مورد نيازش را تهيه کند.
ما دنبال پول و امتياز نيستيم، فقط نگران داروهايش هستيم که مبادا نتواند تهيه کند.قبل از ارسال اين گزارش کوتاه که با مادرش تماس گرفتم تا وضعيت پسرش را بپرسم، گفت: پسرم همچنان در کماست. الان هم سر نماز امام زمان(عج) هستم.پس ما هم براي شفاي اين جانباز سرافراز دست به آسمان بساييم.

  


صدايي از بهشت ؛ يادي از شهيد جواد گلمحمدي؛ تيري که به طرف دشمن رها مي کنيد...



شهيد جواد گلمحمدي در 15 سالگي مسؤول انجمن اسلامي هنرستان شهيد باهنرنقده بود. وقتي به جبهه جنوب اعزام شديم،





مدام تکرار مي کرد که خداوند مي فرمايد: تيري را که به دشمن شليک مي کنيد، خدا آن را هدايت مي کند شما فقط شليک مي کنيد. وقتي عمليات فتح المبين شروع شد و تنگه رقابيه آزاد گشت، معناي سخن اورا بهتر متوجه شديم. خدايا، 24 هزار کشته واسير وزخمي صداميان کار کيست؟ با ديدن اين همه تلفات، جواد آقا باز آيه«مارميت اذ رميت»را تکرار مي کرد و به ما هم توصيه مي کرد؛ هرگز غرورش را نديديم.
يک روز قبل ازعمليات بيت المقدس وقتي پاتک سنگين 50 تانک زرهي دشمن راجواب داديم، او بسيار مريض بود، اما پشت خاکريز جانانه دفاع مي کرد. بعد از شکست دشمن در پاتک او را به پشت جبهه جهت مداوا فرستاديم، حدود 10 کيلومتر به عقب برگشت وساعاتي بعد وقتي دستور عمليات ديگري رسيد، موقع حرکت من اسلحه وکوله آرپي جي جواد را برداشتم وکيلومترها از پشت خاکريزها و شيارهاي پيچ درپيچ به دشمن نزديک شديم. ارتفاع خاکريزها کمتر از قد ما بود و در بعضي جاها بريدگي داشت و دشمن مي ديد که به اونزديک مي شويم مداوم مي زد و همه جا را به آتش بسته بود.
لبه خاکريزهايي که ازپشت آن حرکت مي کرديم، آماج رگبارسنگيني بود، خدايا، دشمن ازحمله خبردارد و کاملاً آماده است، چگونه فتح خواهيم کرد؟
دل به خدا سپرديم، زيرا ما وسيله و رضايت، اوهدف است وتنها او ضامن پيروزي است وبس. درتاريکي شب پشت خاکريزي، نمازمغرب و عشا را بنا به دستور فرماندهي، نشسته خوانديم تا تير نخوريم و کسي آرام دست بردوشم گذاشت و گفت، عسگر سلاح و کوله ام دست شماست. او جوادگلمحمدي بود. خدايا، اينجا کجا و او کجا؟ او خيلي با ما فاصله داشت، چگونه خودرا به مارسانده است؟ سلاحش را از من تحويل گرفت و راهي شديم، ساعتي نگذشت که پشت خاکريز آخرکه 100 متر با دشمن فاصله داشت، رسيديم. با دستور فرماندهي با تکبير بلند به قلب دشمن زديم ميان دو خاکريز، قيچي شکل، قرار گرفتيم دنيايي از آتش بود روي خاکريز و چندين پدافند هوايي 23 ميليمتري و چندين پدافند هوايي شيليکاي چهارلول و دوشکاهاي بيشمار و... بود که کار مي کردند، عراقيها ساعتي مقاومت کردند، اما با آتش رزمندگان وياري خدا مجبور به فرار شدند و خاکريزها پشت سر هم فتح شدند. وقتي صبح شد، پشت خاکريزي با ارتفاع کمتر از قد انسان قرار داشتيم، دشمن پاتک سنگيني را شروع کرد، مقاومت عجيبي داشتيم و نتوانستند بگيرند، علاوه برآتش مستقيم تانکها که خاکريز را سوراخ مي کرد و زمين و آسمان را به توپ و خمپاره بسته بود، بااصابت خمپاره اي ديدم محرم غفاري، نجفعلي شوکتي و جوادگلمحمدي نقش برزمين شدند و به آسمان پرکشيدند.جواد با حال بيماري آمد و از همه جلوتر زد. وقتي لايق شهادت باشي، بيماري و مسافت مانع نمي شود، معبود و محبوب خود صدايش مي زند. آنگاه به يادحديث قدسي افتادم : من طلبني وجدني و من وجدني عشقني،من عشقني عشقته و من عشقته قتلته....
آن گاه خدا از ميان بندگانش بهترينها را برمي گزيند و از دروازه بهشت برينش بندگاني را اجازه عبور مي دهد که لياقت لازم را پيدا کرده اند و الا خيليها منتظر شهادت بودند وآنجا صف بسته بودند.
* راوي : محمد همرزم شهيد

  


وضعيت آلودگي هوا به جانبازان پيامک مي شود



مشاور شهردار تهران در امور محيط زيست از راه اندازي سامانه اطلاع رساني آلودگي هواي تهران ويژه جانبازان خبر داد و گفت: براساس اين سامانه وضعيت آلودگي هواي نقاط مختلف تهران از طريق پيامک نيز براي جانبازان ارسال مي شود.
به گزارش ايرنا، محمد هادي حيدرزاده در نشست تأثير آلودگي هوا بر روي جانبازان شيميايي، افزود: آلودگي هوا يکي از مشکلات جدي است و متأسفانه آلودگي هواي تهران «برند» شهر تهران در دنيا شده است و در دنيا تهران را از روي آلودگي هوا مي شناسند.
مشاور شهردار تهران در امور محيط زيست با اشاره به اينکه جانبازان شيميايي با تهديدهاي آلودگي هوا روبه رو هستند، تأکيد کرد: بايد اين موضوعات بررسي و رسيدگي شود،زيرا تاکنون هيچ تمهيد جدي روي اين موضوعات نشده است.
مشاور شهردار تهران در امور محيط زيست با اشاره به قرارداشتن بيمارستان ساسان به عنوان مرکز درماني مخصوص جانبازان شيميايي در آلوده ترين نقطه شهر تهران گفت: اميدواريم خروجيهاي برگزاري اولين همايش تأثير آلودگي هوا بر روي جانبازان به گونه اي باشد که بتوانيم اين بيمارستان را منتقل کنيم.

  


نامه اي به پدر آسماني ام



گويي همين ديروز بود که تو براي ما مي نوشتي و امروز من... بعد از تمام انتظارات و دلتنگي هاي اين نوزده سال و تمام دردهايي که من و خواهرم کشيديم، به سادگي و زيبايي به آخرين نگاه چشمان مهربانت، سلام مي کنم.
مي دانم که خوبي! من هم دارم خوب مي شوم. مادر ديگر نيست و نميدانم که خوب است يا نه! خواهرم مي گويد خوب است، اما تو باور نکن، چون خوب نيست! درد دلش هم گفتني نيست... چون هميشه بيشتر از من دلتنگ تو بوده. هميشه به او حسرت مي خورم، براي اينکه او تورا ديد، اما من حتي لياقت ديدار تو را هم پيدا نکردم.زيباست پدر! اسامي تو و همرزمانت بر سر در کوچه ها و خيابانها و آزاد راهها. جذاب و خيره کننده است پوسترها و عکسهاي کارشناسي شده شما به سبک مدرن بر روي تابلوهاي بزرگ، مخلوط با آخرين طرحهاي گرافيکي روز.مي بيني پدر! حتي فکرش را هم نمي کردي با رفتنت به جبهه در حالي که يک يخ فروش ساده بودي، آنقدر معروف شوي که پوستر و اسمت بر جاي جاي شهر نصب شود.ما هم بزرگ شديم و بعد از شما نام فرزند شهيد همه جا کنار اسم و فاميلمان حک شد و چه مفتخريم به اين صفت بهشتي! و امروز ياد گرفتيم که «دست در دست هم دهيم به مهر، ميهن خويش را کنيم آباد.»
* بجنورد- سيده عطيه فاطمي زاده

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com