|
* سيد حسين ناصري
جنگ، بهانه اي بود براي وصل، براي پرواز، عده اي بي تاب رفتند و عده اي نيز بي تاب تر بر جاي ماندند.ماندند تا گمشده خويش را

جستجو کنند تا امانت و يادگار روزهاي پايداري در سرزمين هزار خورشيد فراموش نشود. خاک جبهه ها رازدار اسرار الهي است و امانت دار گنجينه هاي ناب.او در حال حاضر در اداره کل زندانهاي خراسان رضوي خدمت مي کند و در پايگاه شهيد لاجوردي زندانهاي استان با همان سبک و سياق بسيجي فعاليت دارد و با شوخي هاي بسيجي وارش که صميميت خاص به چهره و رفتارش مي بخشد، يکي از دوست داشتني ترين نفرات در بين همکاران است.در اوان نوجواني به سبک بسيجي هاي 14 ساله به جبهه مي رود، اول يار بيسيم چي مي شود و وقتي احساس مي کنند بزرگتر شده، رضايت مي دهند وارد گروه تخريب شود و. ..وقتي جنگ تمام مي شود با يک پا و نيم بر مي گردد و ضمن کار در سازمان زندانها ادامه تحصيل داده و دوره راهنمايي و دبيرستان را در مجتمع رزمندگان با موفقيت به پايان مي رساند. رشته تحصيلي

دانشگاهي اش را مناسب با کارش انتخاب و در رشته اصلاح و تربيت موفق به کسب مدرک کارداني مي شود و با شوق بيشتر تحصيلات خود را در رشته آسيب شناسي ادامه مي دهد و ان شاء ا... در بهمن 88 فارغ التحصيل خواهد شد.او جواد آزاد متولد 1350 ، دانشجوي رشته آسيب شناسي اجتماعي و کارمند سازمان زندانهاست. جواد آزاد از حضورش در جنگ و جبهه هاي نبرد از سال 65 تا 67 خاطرات فراواني دارد. او يکي از خاطراتش را اين چنين روايت مي کند:
از رفتن تا لو رفتن
حدود چهل روز بود که درخط مقدم شلمچه بوديم، خبر يک عمليات بسيار مهم رسيده بود، خط را تحويل لشکر ديگري داديم و براي استراحت به پشت جبهه منتقل شديم، آنجا نيروها توجيه شدند که هرکس دوست دارد در عمليات آينده شرکت نمايد،بماند و بقيه مي توانند به مرخصي بروند. اکثر رزمندگان از شنيدن خبر عمليات خوشحال شدند. حال و هواي عجيبي بود، بعد از گذراندن دوره هاي آموزشي خاص در اروند رود و پادگان شهيد برونسي که حدود 50 روز طول کشيد، وارد عمليات کربلاي چهار شديم. غواصان تيپ 21 امام رضا(ع) و لشکر پنج نصر از جمله خط شکنان اين عمليات بودند.با توجه به اهميت نظامي شلمچه، دشمن به سختي از آن دفاع مي کرد و موانع، استحکامات و رده هاي دفاع متعددي در منطقه ايجاد کرده بود و در شب عمليات، عراق نيروهاي زيادي آنجا پياده کرده بود. فرماندهان از لورفتن عمليات مطلع بودند اما مجبور شدند به دشمن حمله کنند تا از حرکت نظامي آنان به طرف مرزهاي شلمچه جلوگيري شود.
يار بيسيم چي من
حسين ستوده و ابراهيم محبوب فرماندهان گردانهاي ثارا... و حزب ا... در عمليات به شهادت رسيدند. من و شهيد علي ديسفاني در گردان حزب ا...، بي سيم چي فرمانده گروهان بوديم. چهار دي ماه 1365 بود که دستور حرکت اين عمليات بارمز مبارک «يامحمد (ص)» صادر شد. هدف از اين عمليات رسيدن به دروازه هاي جنوبي بصره بود. نيروها در 250 گردان طراحي و سازماندهي شدند و با تجهيزات آماده در دو ستون، پشت خاک ريز به راه افتادند.حرکت به طرف خط مقدم ادامه پيدا کرد. با همه نيروها از جاده اي به نام شيشه (جاده صاف و بدون پستي و بلندي که در تيررس دشمن بود) و جاده شهيد صبوري وارد خاک دشمن شده و از خط مقدم هم گذشتيم و در دل شب از پشت نخلستان به ميدان مين دشمن رسيديم، تخريب چي ها معبري باز کردند، ميدان مين جاده اي بود به طرف عراقي ها که دو طرف آن آب گرفتگي بود. عراقي ها در فاصله هاي معيني در عرض جاده سنگرهاي کمين زده بودند، وقتي به سنگر سوم عراقي ها در وسط ميدان مين رسيديم، يار بي سيم چي من شهيد ديسفاني همان جا افتاد و مجروح شد.
تا نزديکي شهادت
علي توي معبر افتاده بود و به سختي حرف مي زد و هي مي گفت: جواد تو برو. ... برو. ... چرا معطلي! لحظه عجيبي بود، صداي توپ و تانک، صوت گلوله خمپاره، نور منور و رد تيرهاي رسامي که شليک مي شدند، فضا را به گونه اي ساخته بود که صدا به صدا نمي رسيد، قيامتي بود. همين طور که توي معبر بودم تا يک فکري به حال علي کنم، يک دفعه ترکشي به گوش راستم خورد؛ کمي جلوتر رفتم ترکشي ديگري به قسمت گيجگاهم اصابت کرد، باچفيه اي که همراهم بود دور سرم را بستم و همچنان به راهم به طرف سنگرهاي عراقي ها ادامه دادم. در همين موقع دستور عقب نشيني صادر شد و نيروهايي که سالم بودند به عقب برگشتند و مجروحاني هم که نمي توانستند حرکت کنند در گوشه کنار ميدان مين و سنگرهاي عراقي ماندند. شب عجيبي بود شهدا آرام داخل ميدان مين خوابيده بودند. خواستم از داخل يکي از معبرهاي ميدان مين رد بشوم که ديدم دو رزمنده مجروح آنجا افتاده اند، راه بسته بود، فکر کردم که چطوري از آنجا رد بشوم تا پايم را روي آنان نگذارم که يک دفعه در عرض چند ثانيه يک گلوله آرپي جي در دومتري من فرود آمد و باعث انهدام مينهاي اطرافم شد. ..؛ و من به ارتفاع يک متر از زمين بلند شدم و روي سيمهاي خاردار اطراف معبر افتادم، هنوز زنده بودم، به هر سختي که بود خودم را به درون معبر انداختم، اما با تمام سعي ام باز روي همان دو مجروح افتادم، يکي از آن دو نفر داد مي زد که بلند شو... بلند شو، مردم.... و...! و من بي هوش شدم و پس از مدتي که به هوش آمدم، دوباره سر و صداي رزمنده مجروح را شنيدم و يادم آمد که چه اتفاقي افتاده و به هر تلاشي که بود، سينه خيز کنار کشيدم. هنوز درد امواج انفجار آرام نشده بود که حس کردم قسمت پايين پاهايم مي سوزد، به پايم که نگاه کردم، ديدم که پوتينم پاره پاره شده و از شصت پا تا پاشنه پايم از بين رفته است،. در حالت درد و بي حالي به اين فکر بودم که حالا چطوري با اين پا لي لي کنم و تا خاکريز خودي بروم! با چفيه ديگري که داشتم، پايم را از زانو بستم و بند پوتين را هم به بالاي پاي راستم بستم تا جلوي خونريزي را بگيرم که دوباره از هوش رفتم.
تا شهادت
وقتي به هوش آمدم، حسين يکي از بچه محلها مون پايين پايم نشسته بود. او با اينکه سالم بود، اما در ميان ميدان مين عراقي ها با من مانده بود و هي مي گفت: جواد ناراحت نباش با هم مي ريم عقب. در همين حال امدادگري با سرعت از بالاي سرمان رد شد و به حسين گفت، شما بي سيم چي هستيد ؟ حسين گفت نه! و بعد هم به من اشاره کرد! امدادگر با تعجب گفت او که شهيد شده! جلوتر که آمد، ديد من زنده ام و به يک چشم به هم زدن من را کول کرد تا ببرد که در همين لحظه من فريادي کشيدم که هر دو از وحشت در جاي خود خشک شدند؛ پاشنه پايم که از پوست آويزان بوده و به سيم خاردارگير کرده بود، جداشد! من از حال رفتم و ديگر هيچ چيز نفهميدم. وقتي به حال آمدم که پايم را پانسمان کرده بودند، بلا فاصله امدادگر بي سيم را جلوي من گذاشت و گفت: با عقب تماس بگير، بگو ماچه وضعيتي داريم و کسب تکليف کن ؟هرچه تماس مي گرفتم، کسي جواب نمي داد، دوباره تلاش کردم، اما فايده اي نداشت، فرکانس بي سيم را به هم زدم و بي سيم را يک گوشه اي انداختم، ابوالفضل ضلعي زاده يکي از بي سيم چي ها در گوشه اي از ميدان مين شهيد شده بود.
يکي از بچه ها گفت، برادر، شما مي توني سينه خيز بري عقب. با همان حال و صداي ضعيف گفتم نه! امااو اصرار مي کرد که برو و بگو ما در اول ميدان مين عراقي ها توي يک سنگر گير افتاديم.من با سختي زيادي به صورت سينه خيز از بچه ها جدا شدم و به طرف خاکريز خودمان حرکت کردم، هنوز 10 دقيقه از سنگر دور نشده بودم که ديدم عده اي از افراد داخل همان سنگر به طرف عقب مي دوند در همان حال مسعود يکي از بچه هاي محله مان را ديدم، او مرا شناخت و گفت: جواد پاشو بيا عقب که عراقي ها دارند به بچه ها تير خلاص مي زنند، و بعد هم با سرعت دور شد. پس از اندک زماني منطقه آرام شد، ديگر کسي توي ميدان مين ديده نمي شد با خودم زمزمه مي کردم هم خوشحال بودم وهم مي ترسيدم، انتظار سختي بود. بي حال روي زمين افتاده بودم، عراقي ها تابيست متري من آمدند و به بچه ها تير خلاص زدند و از بد شانسي من برگشتند.
اميدي به طول هفت شبانه روز
پس از گذشت زماني که نفهميدم لحظه اي بود يا ساعتي، احساس کردم يک نفر به طرف من مي آيد حسابي ترسيده بودم و چشمانم را بستم، بالاي سرم ايستاد حس کردم از بچه هاي خودي است و آهسته چشمهايم را باز کردم. پرسيد، تو زنده اي! صداي محمد، تخريب چي بود، به کمک او بلند شدم، با هم به مدت هفت شبانه روز در خاک عراق مي رفتيم، محمد مثل يک مادر از من مواظبت مي کرد، جيره و قمقمه هاي شهدا را مي آورد که استفاده کنيم تا از تشنگي و گرسنگي نميريم.در اين چند شب ما دعا مي خوانديم و حالت عرفاني خاصي داشتيم، دائماً از خدا طلب شهادت مي کرديم، شب ششم محمد گفت: تو مي تواني خودت را به پل برساني، برو و خودت را به نيروها برسان. حدود 20 متري تا پل فاصله داشتيم که محمد رفت! و باز من تنهاي تنها شدم. هر طور بود خودم را به نزديکي پل رساندم، نزديکي پل تپه مانندي بود و يک آب گرفتگي هم در کنار آن قرار داشت، مي بايست از روي پل رد مي شدم و بعد از پل ديگر خاکريز خودي نزديک بود. درهمين حال تصميم گرفتم خود را به درون آب بيندازم تا کمي بدنم سبک شود. 6 شبانه روز بود که تشنه بودم! به درون آب رفتم و يک شکم سير، آب خوردم. ..سيراب که شدم، دستم را بر روي پل گذاشتم که بالا بيايم، اما نشد، دستم را که توي آب زدم، فهميدم تا زانو توي لجن و گل و لاي گير کرده ام. هرچه تلاش مي کردم، بي فايده بود. حدود سه ساعت تلاش کردم ولي نشد. تمام خاطراتم با پدر و مادر، بستگان و دوستانم مثل پرده سينما از جلوي چشمهايم رد مي شد. درهمان حال و هوا با خدا صحبت مي کردم که خدايا اگر لايق شهادت هستم، پس فرشته مرگ را زودتر بفرست و. ..!
شربت شهادت گرم شد !
هر لحظه اميد شهادت داشتم، چون در آن منطقه اي که توي آب گير کرده بودم، درست در تير رس عراقي ها بود.براي مدتي از حال رفتم و دوباره به حال آمدم، نمي دانم خواب بود يا بيداري که صدايي شنيدم که به من مي گفت: دستت را بگذار روي پل و بگو «ياعلي»، باورم نمي شد. به راحتي دستم را روي پل گذاشتم و با يک يا علي بالا آمدم، اطرافم را نگاه کردم، اما هيچ کس آنجا نبود! بدنم خيس بود، سريع از پل رد شدم و خودم را به آن طرف پل رساندم. در همان حال صداي آرامي شنيدم: جواد آزاد. .. جواد آزاد. .. وقتي فهميدم در ميان بچه هاي خودمان هستم، از حال رفتم و فقط صداي آنها را مي شنيدم که همه سعي مي کردند مرا زنده نگه دارند!
فرمانده کوچولوي غواص
در حالي که مرا روي برانکارد انداخته بودند و به صورت پشت خم به طرف خط خودي حرکت مي کردند، به هم مي گفتند؛ اين بچه به اين کوچکي چطور فرمانده غواصهاست. يکي ديگر مي گفت پس کو لباس غواصي اش ؟ من نفهميدم منظورشان چه بود، از خاکريز خودي رد شديم، مرا به سرعت سوار آمبولانس کردند و به بيمارستان صحرايي که در پشت جبهه بود، انتقال دادند و بعد هم از آنجا به بيمارستان شهيد بقايي در اهواز منتقل شدم.اواخر سال 66 بود، در جمع بچه هاي رزمنده نشسته بوديم و هرکس خاطره اي تعريف مي کرد، يکي از بچه ها از عمليات کربلاي چهار تعريف مي کرد و مي گفت: بعد از يک هفته از عمليات، خبر آوردند که يک نفر به نام جواد آزاد از فرمانده غواصان در پشت خاکريزهاي خودي افتاده است! قرار شد شب بعدش پس از نماز مغرب و عشا چهار تا بسيجي با يک برانکارد بروند و او را بياورند، وقتي او را آوردند نه قيافه اش به فرمانده ها مي خورد و نه لباسش و...! با اين خاطره اي که بچه ها در آن شب بيان کردند، فهميدم که شخصي به نام جواد آزاد هم اسم من در جبهه حضور داشته است که به جاي او من را به عنوان شهيد اعلام کردند و به خانواده ام خبر دادند که جواد شهيد شده است و حتي برايم مجلس ختم هم گرفته اند !
وقتي که از بيمارستان شهيد بقايي اهواز به بيمارستان شهيد فياض بخش تهران انتقالم دادند بعد از يک هفته فهميدم پايم از قسمت ساق قطع شده ومرا جانباز خطاب مي کنند. حالم که بهتر شد از بيمارستان به خانواده ام اطلاع دادند، اما آنها تا مدتها باور نمي کردند که اين من هستم که زنده ام ! و اين طوري شد که من از قافله شهدا جا ماندم. |