تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
عشقستان
حوادث
گزارش
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-12-10
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 19آذر ماه 1388


گفتگويي با خانواده شهيدان نظر آبادي؛ تکرار قصه علي اصغرها



* فرحروز صداقت
در روزهاي پاييزي آذرماه سال 88 براي ياد آوري رشادتهاي جوانان برومند نيروي دريايي جمهوري اسلامي ايران، جهت مصاحبه با





خانواده شهيد علي اصغر نظر آبادي، به ميهمانسراي ميلاد در پادگان لشگر 77 مي روم. مادر و خواهرشهيدان علي اصغر و علي اکبر نظر آبادي قبل از ما آمده اند. دور هم چاي مي خوريم و ضمن آن مادر شهيد در معرفي خود مي گويد:
من ام البنين حاجي زاده داراي پنج فرزند بودم که يک پسرم در کودکي فوت کرد و دوتا شهيد شدند و الان هم دو دختر دارم. عمل قلب باز کردم و چندي پيش چشمهايم را عمل کردم.
سپس مکث مي کند ، آهي مي کشد و از کودکي پر برکت علي اصغر مي گويد: خدا همه مادران را صبر بدهد يادم هست وقتي علي اصغر را شير مي دادم، يک کودکي چند کوچه دورتر از ما به دنيا آمده بوده که مادرش شير نداشت به بچه اش بدهد. بچه بسيار گريه مي کرد که همسايه ها به او آدرس خانه ما را مي دهند. پرسان پرسان آمدند. من در اتاق به بچه شير مي دادم که در زدند.





بچه ها در باز کردند و آنها بالا آمدند. يک نوزاد در بغل داشتند که از بس گريه کرده بود، نفسش به سختي در مي آمد. پرسيدم چرابچه گريه مي کند ؟! مادرش با ناله گفت: شير ندارم و بچه ام از گرسنگي دارد هلاک مي شود ! علي اصغر را روي زمين گذاشتم و آن بچه را در آغوش گرفتم و شير دادم و خوابيد. بعد از آن، مرتب بچه را مي آورد و من شير مي دادم و مادرش مرتب دعا مي کرد. پدر بچه معلم بود و الان مدير کل است و خيلي مقام بالايي دارد. کم کم کار به جايي رسيد که بچه به من عادت کرد. پدر و مادرش او را پيش من مي گذاشتند و سر کار مي رفتند. علي اصغرم الحمدا... شير زياد داشت. آن قدر که از کنارش دو بچه ديگر هم شير مي خوردند.
اين دو بچه کم کم داشتند بزرگ مي شدند که يک روز در زدند. رفتم در را باز کردم. زن و مردي دم در بودند. زن يک بچه نوزاد در بغل داشت. گفتند دکتر گفته بايد حتما شير مادر بخورد، چون نمي تواند شير ديگري بخورد و الا مي ميرد. گفتم ظرفي بياوريد تا من شير بدوشم و ببريد. اين بچه هم بزرگ شد با شير علي اصغر ! اسمش جواد است، الان هم به من سر مي زند و چقدر به من محبت دارد.
مادر علي اصغر مي گويد: موقع انقلاب ده سالش بود. خوب و نجيب و مهربان بود. به خاطر ما از تحصيلاتش که خيلي هم خوب بود، گذشت. روزها کار مي کرد و شبانه درس مي خواند. نان آور خانه بود.
علي اکبر هم خوب و نجيب بود. ده سال با هم فاصله سني داشتند. علي اصغر در هيئت ابالفضلي هم کار مي کرد يک روز که برايش غذا بردم، حاج آقايي آنجا گفت ماشاءا... علي اصغر خيلي زرنگ است و خوب کار مي کند. او دو آجر را با هم پرت مي کند.
علي اصغر 16 سالش بود که آمد و گفت مادر من مي خواهم به رشت بروم. از زمين و آسمان و به هر کس که مي رسيدم مي پرسيدم رشت شهر خوبي است؟ همه مي گفتند خوب است !
وي در ادامه مي گويد: علي اصغر يک شماره داده بود تا با رشت تماس بگيرم. در يکي از روز ها که عراق به شدت همه شهرها را بمباران مي کرد، به رشت زنگ زدم، اما هيچ کس به من جواب نمي داد. بالاخره بعد از چند ساعت گوشي را برداشتند. گفتم من مادر علي اصغر نظري هستم، چرا صدايش نمي کنيد تا با من صحبت کند. (بعد فهميدم از رشت رفته بندر عباس و به من نگفته تا نگران نشوم.) باز جواب درستي ندادند. من راه افتادم و رفتم رشت و پادگان را پيدا کردم گفتم من مادر علي اصغر نظري هستم، بهش بگوييد من آمده ام. علي اصغر آمد و خيلي خوشحال شد و در شهر يک اتاق خوبي برايم گرفت. دو شب با هم بوديم و علي اصغر دوست داشت مرا در شهر بگرداند و همه جا را نشانم بدهد.
يک بار هم وقتي به مرخصي آمد، دو روز بيشتر نماند، بعد هم گفت مادر من به بندر عباس مي روم. اگر تلفن زدي و من در رشت نبودم، نگران نباش. گفتم مادر خدا پشت و پناهت برو. همان بود که رفت و ديگر تمام شد.
مادر شهيد، هاي هاي گريه مي کند؛ آن قدر که همه جمع تحت تأثير قرار گرفته و همه با هم گريه مي کنيم. خواهر علي اکبر و علي اصغر مادر را آرام مي کند. نگران قلب اوست. مي گويد ديگر تعريف نکن ! اما مادر دوست دارد تعريف کند.
مي گويد: بچه ام علي اصغر آن قدر خوش روزي بود که يک بچه از شير او بزرگ شد و بچه ديگر از شير او از مرگ نجات پيدا کرد. علي اصغر آنقدر خوب بود که شهيد شد و روزي اش را در بهشت مي خورد و اين بچه، جوادم آن قدر مؤمن و متدين و بچه خوبي است که ياد علي اصغرم را برايم زنده نگه مي دارد.
اين مادر داغديده اين بار از علي اکبرش مي گويد: علي اکبرم از بچگي زماني که پدرش زندگي خانواده ديگرش را اداره مي کرد، نان آور خانواده بود. زمان انقلاب هم خيلي فعاليت کرد. بعد از پيروزي انقلاب هم که علي اصغر رفت نيروي دريايي، او سرپرست ما بود. قبل از اينکه به سربازي برود، يکسره کردستان و مريوان بود. هنوز علي اصغر شهيد نشده بود که او رفت سربازي. چند بار هم آمد مرخصي. يک بار بعد از شهادت علي اصغر آمد. گفتم مادر نرو ! آخر خيلي جوانها را در آنجا مي کشتند. گفت: مادر جان، دارند به مملکت ما تجاوز مي کنند، آن وقت تو مي گويي نرو !
دوباره گريه مي کند و دستهايش را رو به آسمان مي گيرد و مي گويد: الهي آمريکا آتش بگيرد! و هاي هاي گريه مي کند و ادامه مي دهد: يک بار در کردستان همرزمانش خيلي از نظر خورد و خوراک در سختي بودند که علي اکبر مي گويد من الان مي روم و از باغ برايتان انگور مي آورم. دوستانش مي گويند نرو اسيرت مي کنند، اما او مي گويد من بايد بروم و براي شما انگور بياورم. رفته بود از يکي از باغهاي سومار انگور بکند که او را اسير کرده بودند. بعد از 4 تا 5 روز دوستانش به هم مي گويند ديگر علي اکبر نيامد.
حالا هر چه مي خواهيد برايش گريه کنيد. سرتان را درد نياورم با کلي ترکش و مجروحيت جانباز شد و بعد از کلي اين بيمارستان و آن بيمارستان، به خانه برگشت. بعد از آن، هرچه بگوييد خرج کردم تا شايد کمي بهتر شود اما نشد که نشد. بالاخره در اثر مجروحيت ايست قلبي کرد و شهيد شد. رفتم بنياد شهيد...
مي خواهد به صحبتهايش ادامه دهد که دخترش دست به شانه اش مي گذارد و با زبان بي زباني از او مي خواهد ادامه ندهد. من مي گويم اشکالي ندارد، بگذاريد حرفش را ادامه دهد. اتفاقاً بهترين موقعيت است که درد دلش را بازگو کند. اما خانم حاجيان به دخترش نگاه مي گند و مي گويد حرف نمي زنم و نمي گويم که چه شد!
خواهر شهيد در ادامه صحبتهاي مادرش مي گويد: من علاقه خاصي به دو برادرم داشتم ( بغضش مي ترکد و گريه مي کند) ما وابستگي خاصي به هم داشتيم. تحمل دوري شان بسيار سخت است!
قبلا علي اصغر وصيت نامه اش را به پسر عمويمان داده و گفته بود اگر من بر نگشتم، اين را به خانواده ام بده که بعد از شهادتش نامه را به ما تحويل داد. براي مادر خيلي سفارش کرده و به بچه هاي ما سفارش کرده بودند سعي کنيد براي جامعه خود فرد مفيدي باشيد.
اين خواهر شهيد در ادامه از خوابهاي علي اصغر و شهادت او مي گويد: علي اصغر خواب ديده بود شهيد مي شود. آخرين باري که آمد، رفت و يک عکس انداخت. وقتي عکسها را آورد، بچه ها ريختند سرش هر کدام يک عکس از او را بر داشتند. گفت اين عکس شهادت من است، بعد هم خصوصي به من گفتند خواهر جان، من فکر مي کنم اين دنيا جاي آرزوهاي من نيست. رفت و در ماجراي ناو سهند، شهيد شد.
در همين موقع، ناخدا يکم بازنشسته، پرويز خدابنده به جمع ما مي پيوندد. مادر شهيد بسيار خوشحال مي شود. مي گويد براي اولين بار است که يکي از آقايان را مي بينم. ناخدا مي گويد ظاهرا هم دوره بوده ايم و وقتي عکس شهيد را مي بيند، مي گويد بله در زمان جنگ هم زياد او را ديده ام. در رسته برق بوديم. مادر شهيد گريه مي کند و مي گويد تو را خدا او را ديده ايد و آنقدر بي تابي مي کند که ناخدا هم به گريه مي افتد.
مادر شهيد علي اصغر نظري مي گويد: بعد از شهادت علي اصغر يک بار به بندر عباس رفتم و يک بند انگشتم را در آب فرو کردم و اخلاص خواندم. فقط يک دست لباسش را به من دادند. مادر شهيد باز ناله اش بلند مي شود و در رثاي علي اصغرش شعر هايي مي خواند که دل سنگ هم آب مي شود و ناخدا هم اشک مي ريزد.
سپس مادر شهيد نظري از ناخدا مي پرسد الان ناوي که پسرم در آن شهيد شد، دست چه کسي است آمريکا ؟! و نا خدا مي گويد: نه مادر من، غرق شد. ناوي که سه هزار تن وزن دارد، 85 متر طول آن است ده متر عرض دارد و يک توپ آن 14 تن وزن دارد راکسي نميتواند تکانش بدهد و بعد مي پرسد: ناو ها را از نزديک ديده ايد يا نه؟
و او مي گويد من هرگز نديده ام! شما بگوييد مرا به آنجا ببرند تا از نزديک ببينم که علي اصغر چطوري غرق شد ، چطوري شهيد شد و الان کجاست ؟!
آقاي حسيني مسؤول روابط عمومي لشگر 77 مي گويد اين مادر با همه آقايان قهر بوده، اما خوشبختانه امروز هم با ما و هم با نيرو و هم با دريا و با خبرنگارها و خلاصه همه آشتي کرده اند.
ناخدا مي گويد: شما بايد افتخار کنيد به شجاعت فرزندانتان ، ما پيروز شديم به همت همه علي اصغر ها ، ما يک تنه در مقابل تمام دنيا ايستاديم و مادر مي گويد: از امروز دلم گرم شد به شما ، من که شماها را نديده بودم تا بپرسم علي اصغر چطور شهيد شد.
مادر دو شهيد علي اصغر و علي اکبر قول مي گيرد تا روزي او را به همان جايي ببرند که علي اصغرش در آن جا شهيد شده است.
وقتي مادر دو شهيد مرا در آغوش مي گيرد و تشکر مي کند، ابراز اميدواري مي کنم که به همين زودي اين خانواده به محل شهادت عزيزشان بروند تا شايد چشم انتظاري شان به سرآيد.

  


اميرسرتيپ احدي در مراسم بزرگداشت روز هوانيروز و شهيد کشوري:
هوانيروز در دفاع مقدس کارنامه افتخار آميزي دارد



فرمانده هوانيروز گفت: در طول 8 سال دفاع مقدس، هوانيروز توانست با انجام بيش از 300 هزار ساعت پرواز عملياتي و شرکت در تمامي عملياتهاي انجام شده توسط ارتش و سپاه، با تقديم صدها شهيد، مجروح و آزاده، برگ زريني در کارنامه افتخارات خود ثبت کند.






به گزارش فارس، امير سرتيپ کيومرث احدي در مراسم بزرگداشت روز هوانيروز اظهار داشت: بنيانگذاران و معماران اصلي هوانيروز 48 سال پيش با عزمي آهنين و اراده اي پولادين با کمترين امکانات در سخت ترين شرايط، يگاني را پايه گذاري کردند که در فراز و نشيب تاريخ 48 ساله خود، بويژه دوران پرافتخار 30 ساله اخير، در دفاع از آرمانها و ارزشهاي انقلاب، با حضور مقتدرانه در جنگهاي داخلي کردستان و دوران دفاع مقدس و همچنين دوران بازسازي بعد از جنگ تحميلي، همچون نگيني درخشان در نيروهاي مسلح باعث مباهات و سرافرازي ارتش جمهوري اسلامي ايران شد.
وي ادامه داد: 15 آذر سالروز شهادت يکي از عقابان تيز پرواز هوانيروز امير سرافراز ارتش جمهوري اسلامي ايران، سرلشکر خلبان شهيد احمد کشوري است و همچنين با تدبير امير فرماندهي محترم نزاجا، 15 آذر به نام روز هوانيروز نامگذاري شده است.
فرمانده هوانيروز در ادامه به چگونگي تشکيل اين يگان ارزشمند پرداخت و گفت: اواخر سال 1339 شمسي، نيروي زميني در زمينه تحولات جديد در ارتشهاي جهان، بخصوص اروپا و آمريکا، به اين نتيجه رسيد که بايد از سيستم و ابزاري استفاده کند که او را در اجراي مأموريتهايش به حداکثر تواناييهاي نظامي برساند.
سرتيپ احدي بيان کرد: پس از بررسي هاي لازم و هماهنگي با مستشاران آمريکايي، لزوم تأسيس يگاني به نام «هواپيمايي نيروي زميني» به تصويب رسيد و براي تکميل کادر خلباني و فني اين يگان، بخشنامه اي به کليه سپاه ها ارسال و در اين بخشنامه اعلام شد نيروي زميني تعدادي داوطلب دوره هاي افسري خلباني، افسري فني و درجه داري فني را مي پذيرد.
وي افزود: در ارديبهشت سال 1340 ، بيش از 300 نفر از داوطلبان دوره هاي خلباني و فني از يگانهاي مختلف به دفتر هواپيمايي نيروي زميني که هنوز هيچ نامي برخود نداشت، مراجعه کردند. پس از انجام معاينات پزشکي، تعدد 14 نفر از افسران و درجه داران انتخاب و براي طي اولين دوره خلباني و فني، به ستاد نيروي زميني معرفي شدند.
فرمانده هوانيروز خاطر نشان کرد: هيچ کدام از افراد منتخب نمي دانند وارد چه يگاني خواهند شد. تنها به آنها گفته اند براي طي دوره اي به خارج از کشور اعزام مي شوند اما اينکه پس از پايان دوره چه خواهند کرد و به کدام يگان و کجا خواهند رفت، برايشان در هاله اي از ابهام قرار دارد زيرا هيچ گونه شاهدي دال بر وجود يگان هوايي در نيروي زميني وجود ندارد.
سرتيپ احدي اظهار داشت: تنها دو عامل است که آنان را به اين مسير از تاريخ تحول ارتش مي کشاند، يکي عشق به پرواز و جاذبه هاي آن و ديگري يادگيري علوم جديد. با مشخص شدن گروه هاي خلباني و فني، افراد منتخب براي طي دوره پروازي در تيرماه 1340 به باشگاه هواپيمايي کشور واقع در دوشان تپه معرفي مي شوند.
وي گفت: نخستين گروه خلبان ايراني هوانيروز، سرانجام پس از 15 ماه آموزشهاي لازم در آمريکا، در 23 اسفند سال 1341 به کشور بازمي گردند.
سرتيپ احدي بيان کرد: در سال 1345 طرح تقويت و گسترش گردان هوانيروز با دريافت مجوز رسمي استخدام آغاز و به موازات آن گردان اصفهان به هنگ تبديل شد و نخستين فرماندهي آن را سرگرد خلبان اسکندر عمادي به عهده گرفت.
وي ادامه داد: تأسيس مرکز اصفهان در سال 1354 به فرماندهي سرتيپ خلبان «محمد شهناز» نقطه عطف تاريخ تشکيل هوانيروز است، چرا که اين مرکز يکي از قوي ترين مراکز آموزشي جهان و بزرگ ترين مرکز آموزش بالگردي در خاورميانه بود. اگرچه با تشکيل آن، ورود مستشاران آمريکايي به هوانيروز آغاز شد، اما آنچه اين سازمان عظيم را به سوي رشد و تعالي سوق داد، همکاري و مشارکت کارکنان ايراني بود.
فرمانده هوانيروز افزود: با تأسيس مرکز آموزش، ساختار فرهنگي آموزشي هوانيروز شکل يافته و طي سالهاي 1351 تا 1357 تعداد زيادي براي طي دوره هاي خلباني و فني به استخدام هوانيروز در آمدند. اوج استخدامهاي هوانيروز در بين سالهاي 1352 تا 1355 بود که باعث شد، مرکز آموزش در سه نوبت و به صورت 24 ساعته فعال باشد.
سرتيپ احدي خاطر نشان کرد: با پيروزي انقلاب شکوهمند اسلامي در سال 57 به رهبري حضرت امام(ره)، هوانيروز به عنوان يکي از بازوان توانمند انقلاب وارد ميدان نبرد شد و در دور دوم فروردين ماه سال 1358 با شروع ناامني در کردستان، اولين سري بالگردهاي هوانيروز در پادگان سنندج به منظور پشتيباني از نيروهاي مسلح مستقر شدند.
وي اظهار داشت: با توجه به صعب العبور بودن مناطق آشوب زده و ناامن بودن جاده هاي مواصلاتي هوانيروز به عنوان فرشته نجات با تمامي توان خود در پشتيباني از نيروهاي ارتش، سپاه و ژاندارمري در منطقه شمال غرب شروع به فعاليت کرد. با شروع جنگ تحميلي در 31 شهريور 1359 ، مسؤوليت هوانيروز دوچندان شد زيرا علاوه بر پشتيباني نيروها در شمال غرب، بايد نيروهاي مسلح در غرب و جنوب کشور را نيز پشتيباني مي کرد.
فرمانده هوانيروز گفت: در طول 8 سال دفاع مقدس، هوانيروز توانست با انجام بيش از 300 هزار ساعت پرواز عملياتي و شرکت در تمامي عملياتهاي انجام شده توسط ارتش و سپاه با تقديم صدها شهيد، مجروح و آزاده، برگ زريني در کارنامه افتخارات خود ثبت کند.

  


مادر شهيد «احمد» و «محمد» کشوري:
براي ترقي مملکت بايد پشت سر ولي فقيه حرکت کنيم



مادر شهيد «احمد» و «محمد» کشوري گفت: شهيد احمد کشوري زاهد شب و شير روز بود؛ زماني که صداي امام خميني(ره) را





مي شنيد مي گفت «اگر بخواهيم مملکت ما ترقي کند، بايد پشت سر ولي فقيه حرکت کنيم».
فاطمه سيلاخوري اظهار داشت: شهيد احمد کشوري از دوران کودکي جسور و خداترس بود و از معنويت و خلق و خوي وطن دوستي برخوردار بود ضمن اينکه در امور مثمرثمر براي مملکت، نابغه بود.
وي ادامه داد: خدا را شاکرم که فرزندم در راهي که خود انتخاب کرده بود به درجه رفيع شهادت رسيد.
مادر شهيد «احمد» و «محمد» کشوري با بيان اينکه شهدا گلچين مي شوند، خاطرنشان کرد: خداوند شاهد تمام خوبي هاي فرزندانم است و زبان من قاصر از گفتن نيکي هاي آنهاست به طوري که خوبي هاي عزيزان براي ما هميشه جاي سؤال داشت.
وي بيان داشت: احمد در هر کاري که سخت بود چه در دوران مدرسه، دوران دبيرستان و در خلباني پيشقدم بود.
سيلاخوري ادامه داد: احمد کشوري قبل از اينکه فنون خلباني را انتخاب کند در دانشگاه سراسري قبول شده بود و خودش خلباني را انتخاب کرد زيرا هدف ديگري داشت.
وي افزود: احمد قرآن کريم را دلنشين تلاوت مي کرد به طوري که آقاي ابراهيمي استاندار ايلام در اين خصوص مي گفت «وقتي احمد از نبرد برمي گشت، صداي تلاوت قرآن و مناجات شبانه او، ما را به يک دنياي ديگر مي برد» در حقيقت احمد زاهد شب و شير روز بود.
مادر شهيد «احمد» و «محمد» کشوري تصريح کرد: شهيد احمد براي وطن و امام خميني(ره) جانش را فدا مي کرد و زماني که صداي امام خميني(ره) را مي شنيد، مي گفت «اگر بخواهيم مملکت ما ترقي کند بايد پشت ولي فقيه حرکت کنيم».
وي با بيان اينکه به حال فرزندانم غبطه مي خورم، خاطرنشان کرد: در مراسم ازدواج فرزندانم هيچ صداي لهو و لعبي از خانه ام بلند نشد و فرزندانم مراسم ازدواجشان را با صلوات آغاز کردند و با صلوات به پايان رساندند.
سيلاخوري در خصوص حضور همسر و فرزندان شهيد کشوري در منطقه جنگي کرمانشاه گفت: شهيد احمد کشوري مثل مولايش امام حسين(ع) نشان داد که بايد همسر و فرزندان نيز در راه اسلام باشند و در اين خصوص مي گفت «خون زن و فرزندانم، مگر از خون زن و فرزندان امام حسين(ع) رنگين تر است».
وي افزود: در ابتداي مسير انقلاب اسلامي شهيد حميد سهيليان، شهيد شيرودي و شهيد کشوري 3 نفر بودند، سپس 30 نفر شده و بعد 300 نفر شدند که سوگند خوردند تا نسبت به امام خميني(ره) و مملکت وفادار باشند.
مادر شهيد «احمد» و «محمد» کشوري ادامه داد: احمد کشوري قبل از انقلاب فعاليتهاي زياد و شجاعت در حد بالا داشت، به طوري که اعلاميه ها و نوارهاي کاست را در خود ارتش چاپ و نشر مي کرد؛ در اين حين يکي از دوستانش به او گفته بود «اگر ارتش متوجه اين کار شود، کشته مي شوي»؛ احمد در جواب گفت «اگر هزار جان داشته باشم، فداي امام حسين(ع) و رهبرم مي کنم».
وي افزود: گاهي اطرافيان به من مي گويند که چگونه طاقت آوردي که فرزندانت جانشان را فدا کنند، درست است من مادر هستم و هرچه بگويم دلم نسوخت، دروغ مي گويم ولي هدف آنها مقدس بود و اگر بخواهم اسلام ناب محمدي(ص) را به دست بياورم، بايد بهاي سنگين و قرباني دهم؛ همان طور که احمد مي گفت «هر خانه اي بايد يک يا 2 شهيد دهد».
وي با اشاره به اينکه همه فرزندان من پيش خداوند به واسطه اعمال خالصانه اي که دارند روسفيد هستند، ادامه داد: احمد و محمد به قدري نسبت به پدر و مادر محبت و احترام داشتند که زماني که پدر خانواده وارد اتاق مي شد تا پدر به زمين نمي نشست آنها همان طور ايستاده بودند.
مادر شهيد «احمد» و «محمد» کشوري افزود: بعد از شهادت احمد کشوري پسرانم نيز به جبهه اعزام شدند که شهيد محمد کشوري رزمنده بسيجي دفاع مقدس در قصرشيرين به شهادت رسيد.
سيلاخوري خطاب به هموطنان، اظهار داشت: هموطنان ما تحت تأثير دشمن قرار نگيرند؛ وحدت را حفظ کرده و آب به آسياب دشمن نريزند و پشت مقام معظم رهبري حرکت کنند.
وي با بيان اينکه اکنون در جامعه ما کساني مثل شهيد کشوري هستند، فقط بايد آنها را کشف کرده و به آنها توجه کرد، تصريح کرد: اکنون جوانان مملکت بايد عاقبت انديشي کنند که چه کار مي کنند و بدانند که در اين هياهوي جهان، ايران ماست که سربلند است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com