تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
پنجره
تاريخ
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
پرونده
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-12-12
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 21آذر ماه 1388

[ پرونده ]
 * وداع با ميراث نياکان!
 * تندباد « مدرنيته » در حريم « خانواده ايراني »
 * يک دنيا خاطره با هندوانه شب يلدا؛ کرسي باباحاجي زغال ندارد
 * فولکلور؛ ميراث اجتماعي
 * رسمي که نبايد فراموش شود ؛ سهراب کشي در قهوه خانه
 * انتقاد دکتر حميدرضا اردلان از زوال آيين پرده خواني ؛
هيچ کشوري غناي آيين تاريخي و ملي ايران را ندارد
 * جامعه شناسان از ضرورت احياي صله ارحام مي گويند ؛ سفره ميهماني بايد پهن شود
 * آداب حمام رفتن!
 * ياد آن روزها بخير ؛ زير گنبد کبود، مامان بزرگ نشسته بود
 * مهر تجمل بر تابوت اموات !
 * تبلور سنتها در يک کشور اروپايي؛ سفر به سرزمين ماتادورها
 * رئيس پژوهشکده مردم شناسي تأکيد کرد : باز سازي سنت ها
 * کارشناسان از آيين کهن باران خواهي مي گويند ؛ غبار فراموشي بر روي ميراث کوير
 * گزارشي از موزه لوور پاريس؛ ايراني حتي باشکوه تر از ايران!
 * عصر مدرنيته و تضادهاي سنت
 * رسانه؛ مؤثرترين ابزار براي ترويج سنتهاي ايراني
 * فيلمي که قرار بود هويت ايراني را نشان دهد
 * وقتي که زندگي رنگ عوض مي کند؛ خوره آپارتمان در حياط خاطره ها
 * در گفتگو با دکتر شهرام رحيمي، مدرس دانشگاه مطرح شد؛
وابستگي به سنتها، مهمترين شاخص خانواده ايراني
 * چاووشي ؛ قاصدان حريم دوست ديگر نمي خوانند!
 * در گفتگو با عضو کميسيون آموزش مجلس بررسي شد؛ سنت يعني هويت
 * سنت آبگوشت خوري در فهرست ميراث جهاني!
 * آسيبهاي اجتماعي فراموشي سنت؛ وقتي که حرفها تمام شد!
 * زير پوسته شهر ؛ عطر «شمعداني» در خانه «پدري»
 * آن روزها که ماهواره نبود!
 * مبارزه با فرهنگ بيگانه چگونه؟
 * در باب اهميت حفظ سنتهاي نيکو در گردباد بيگانه زدگي؛ جومونگ اسطوره ايرانيان نيست

وداع با ميراث نياکان!



* کامران شرفشاهي
سنتها بخش مهم و قابل ملاحظه اي از فرهنگ ملي اقوام و نيز جامعه بشريت را تشکيل مي دهند، در واقع سنتها در عين اشتراکات، عامل تمايز و همگرايي در جوامع انساني به شمار مي آيند و از جهات مختلفي داراي کارکردهاي مفيد و ارزنده اي هستند که به دوام و قوام اجتماع و رونق روابط و مناسبات اجتماعي مدد مي رساند.در آيين مبين اسلام به سنتهاي سودمند ارج نهاد شده و نسبت به حفظ و رعايت آن سفارشهاي فراواني گرديده است. پيامبر اکرم(ص) در حديثي که در کتاب «نهج الفصاحه» آمده است، پيروي از سنتهاي نيکو را امري پسنديده بر مي شمارند.از ديدگاه اسلام سنتها به دو گروه تقسيم مي شوند که عبارتند از: سنتهاي پسنديده و نيکو که داراي فوايد فردي و اجتماعي هستند و با اصول و احکام اسلامي موافق و هماهنگ هستند، از اين رو چنين سنتهايي همواره مورد تأييد رسول اکرم(ص) و عترت گرامي آن حضرت قرار گرفته است. بخشي ديگر از سنتها را مي توان سنتهايي دانست که با جهل و خرافه آميخته است و در آن صلاح فرد و جامعه مورد تهديد قرار گرفته است که طبعاً چنين سنت هايي مورد تأييد آيين اسلام قرار ندارد.ايرانيان نيز از ديرباز مردماني با آداب و رسوم، جشنها و سنتهاي گوناگون و متعدد شناخته شده اند، تا آنجا که برخي از اين جشنها و سنتها از دروازه هاي اين سرزمين پهناور پا فراتر نهاده و مورد تکريم جهانيان قرار گرفته است.با اين حال هجوم فرهنگهاي نوساخته و پوشالي عصر جديد که همراه با فناوري و ديگر جاذبه ها و فشارهاي الزام آور سر از جوامع ديگر در آورده، موجب شده تا سنتها به عنوان يکي از عوامل هويت فرهنگي و اجتماعي بيش از هر زمان ديگري در معرض آسيبها و بي توجهي ها قرار گيرند و به آنها به عنوان عواملي تاريخ مصرف گذشته و دست و پاگير نگريسته شود.وداع با سنتها بي گمان پرده ديگري از نمايش از پيش طراحي شده اي است که نويسنده و کارگردان آن سرمايه داري غرب است و از آن به عنوان پروژه بزرگ جهاني سازي ياد مي شود.جهاني سازي با تمام شعارهاي فريبنده اش، وسيله اي ديگر براي به انقياد کشاندن آدمي در چهار گوشه زمين است که لازمه اين همسويي، دل بريدن انسانها از تعلقات و هويتي است که به او معنا و مفهومي خاص مي بخشد و همبستگي او را با جامعه و همنوعانش ارتقا مي دهد.اين در حالي است که فاصله گرفتن از سنتها، زمينه ساز از خود بيگانگي انسان، انقطاع فرهنگي و خدشه دار شدن يکپارچگي جوامع است و به همين سبب در حال حاضر جنبشهايي در سراسر دنيا به مخالفت با پديده جهاني سازي به پا خاسته اند که خواهان حفظ اصالتها و ميراث فرهنگي خويش هستند و يا جهاني سازي را مدلي مي دانند از برده داري نويني که همه انسانها را همانند توليدات يک کارخانه يک شکل و يک مارک مي خواهد.امروزه اين باور به اثبات رسيده است که هر انسان به ميزان حضور افزون تر در اجتماع و کارکرد موثرتر در زندگي ديگر انسانها، احساس خوشبختي و برخورداري مي کند و سنت اين امکان را براي همگان فراهم مي کند تا بتوانند در عرصه زندگي اجتماعي خودي نشان بدهند و از مصاحبت و معاشرت با ديگران - به اين انگيزه- بهره مند شوند. از اين منظر بيشتر از آنچه که فرد به سنتها مي دهد، از آن مي گيرد.البته مخالفت با سنتها تا حدودي نيز به موضوع برخي سنتهاي ناروا و دردسرآفرين باز مي گردد که اين نکته موجب شده است تا عده اي اين گمان برايشان پيش آيد که اصولاً سنتها نقش سازنده و سودمندي در زندگي آدمي ندارند و برعکس هزينه ساز و مشکل آفرين هستند.در کشور ما جريان ضديت و مقابله با سنتها به عصر مشروطيت باز مي گردد و پيشگامان اين حرکت، از فرنگ برگشتگاني هستند که بر اثر درک ناصحيح و سطحي و تعميم هاي ناروا، راه ترقي کشور را در بيگانگي با فرهنگ و سنتهاي ملي و تقليد و تبعيت از شيوه زندگي غربيان مي دانستند. متأسفانه در جامعه ما روشنفکر نمايان حمله به سنتها را نوعي پز و نشانه اي از تمايز شخصيتي مي دانند، در حالي که بيشتر سنتهاي ما با آموزه هاي اخلاقي و ارزشي ارجمندي همراه است و به تحکيم بنيانهاي اجتماع مي انجامد و با وحدت ديني و ملي مغايرتي ندارد.در اين احوال جاي دريغ دارد که گفته شود حتي در رسانه هاي ديداري و شنيداري ما که در شمار فراگيرترين و استراتژيک ترين وسايل ارتباط جمعي ماست، نسبت به موضوع تکريم سنتها و تلاش براي اشاعه و رونق آن رويکرد چندان چشمگيري ديده نمي شود و گويي در اين خصوص هيچ گونه برنامهريزي راهبردي هوشمندانه و انديشيده شده اي وجود ندارد، چنانکه حتي در مناسبتهاي بزرگي که هنگامه برگزاري سنتهاي ويژه اي است، اين رسانه هيچ گونه حرفي براي گفتن ندارد.به هر روي نبايد گذاشت به سادگي سنتها کمرنگ شده و به فراموشي سپرده شوند، سنتها ميراث نياکان ماست که سينه به سينه پس از قرون و اعصار به ما رسيده و ما نيز موظف هستيم که اين ميراث گرانبها را به نسلهاي آينده بسپاريم و در انجام اين مسؤوليت کوتاهي نورزيم.

  


تندباد « مدرنيته » در حريم « خانواده ايراني »



* غفار پارسا
جايگزيني شهر به جاي روستا، جايگزيني صنعت به جاي کشاورزي، جايگزيني قانون به جاي وجدان، همواره تحت تأثير پيامدهاي





جايگزيني جهان مدرنيته به جاي جهان سنت بوده است.در اين رهگذر؛ يعني روند گذار از سنت به مدرنيسم، عرصه هاي متعدد فرهنگي، اجتماعي، سياسي و... دچار تحول شده و سنتها که در حوزه هاي مختلف کارکرد ايجاد انسجام و پايداري اجتماعي را دارا بود، جاي خود را به ويژگي هاي مدرنيسم داده است.
بدون ترديد تغييرات حاصله از آن در هر جامعهاي همراه با چالشها و مقاومتها و دل نگراني هايي بوده است که همانند سيلي بنيان برافکن آمده، تحولاتي اساسي در نهادها، ارزشها، نگرشها و باورهاي مردم که چارچوب رفتاري، اعتقادي و ديني آنان را تشکيل مي دهد، به وجود آورده است.
طبعا در روند گذار از سنت به مدرنيته مقوله خانواده نيز به عنوان حوزه روابط خصوصي کنشگران همواره با چالشها و تضادهاي عميق ارزشي، هنجاري، عرفي و نهادي که در تمامي مقاطع پاسدار و حافظ سنن فرهنگي جامعه محسوب مي شود، رو به رو شده است.
تغييرات در حوزه خانواده چه در ساختار و چه در کارکرد آن ناشي از فرآيندهاي چندي است که هرگاه اين فرآيندها حاصل شود قطعا خانواده دگرگون مي شود و چون اين نهاد در متن جامعه حضور دارد، هرگونه تغيير و تحولي نخست از خانواده شروع مي شود.
امروزه اين تغييرات آن قدر سريع و فراگير اتفاق افتاده که قديمي ترين روابط را هم تحت تأثير قرار داده است، به طوري که اگر در آن زمان قانوني نامحسوس و نانوشته اعضاي به هم پيوسته يک خانواده گسترده را برآن مي داشت تا به دليل طرد نشدن از جمع خانواده، اصولي را رعايت کنند، امروز ديگر اين منع برداشته شده است.
با اينکه برخي از اين تغييرات، باعث نتايج مثبتي در برخي از حوزه ها، همچون زنان شده است، ولي در برخي از حوزه ها آن چنان بار منفي گذاشته است که يک تهديد براي نهاد خانواده محسوب مي شود.در حقيقت تندبادهاي مدرنيته سرمايه هاي فرهنگي اين نهاد ديرينه را دستخوش تحول و در پاره اي از موارد زوال کرده است، سرمايه اي که مي تواند به ايجاد سرمايه هاي گوناگون اقتصادي، نمادين و... منجر گردد.
سير صعودي آمار ثبت شده طلاق و دگرگوني هايي همچون کاهش تعداد خانوار، افزايش سن ازدواج به همراه افزايش سن باروري، افزايش تعداد خانواده هاي تک سرپرست، کاهش ميزان ازدواج، کاهش فرزند آوري و کمرنگ شدن باورهاي مذهبي نشانه هايي از وقوع مشکلات جديد در خانواده هاست.
در اين ميان خانواده ايراني در صد سال اخير در کشاکش فرهنگي ميان الگوهاي سنتي و مدرن قرار داشته است و اين خانواده شاهد تحولاتي برآمده از تغييرات کلي تر جامعه بوده است که مهمترين آن قرار گرفتن در فرآيند نوسازي (مدرنيزاسيون) و برخورد با پيامدهاي آن است.
خانواده ايراني در اين مسير دچار تغييراتي شده که چشم انداز و دامنه آن چندان که بايد روشن نيست و هر کس که در جامعه ايران زندگي مي کند، کم و بيش حسي از دگرگوني را مي چشد.
در اين دگرگوني مطمئناً خانواده به عنوان زيربناي اصلي جامعه پايدار، اگر آسيب ببيند قطعاً جامعه را نيز دچار تزلزل خواهد کرد و آن موقع است که ديگر نمي توانيم از جامعه سالم و پايدار سخن بگوييم.
آسيب پذيري خانواده ايراني نيز بيشتر به دليل کمرنگ شدن ارزش فرهنگي و سنتي است که روند مدرنيته باعث شده به يک باره خانواده جديدي ظهور کند که به سنتها وفادار نيست.
در واقع سنت، با تمام محدوديتهاي خود، مزايايي داشت که باعث استحکام و نظم بخشيدن به زندگي انسان مي شد، به عنوان مثال در دوره سنتي، ارزش ازدواج آنقدر وسيع تر و مهمتر بود که جشنهاي عروسي در برخي قبايل تا دو هفته طول مي کشيد، شايد اين موضوع در دنياي جديد کمي خنده دار به نظر برسد، ولي کالبد شکافي اين جشنها نشان از رسميت و پر اهميت شناختن همين ازدواج بود که باعث مي شد زوجين سالها در کنار والدين زندگي کرده و حتي فکر طلاق نيز در ذهنشان خطور نکند.ولي در عصر حاضر که بيشتر ازدواجها در مدت چند ساعت و بدون حضور بيشتر خويشاوندان صورت مي گيرد، به همان ميزان نيز منجر به طلاق مي شود.
اين موضوع نشان دهنده آن است که انسان و نهادهاي زير مجموعه آن نمي توانند به يک باره از شرايط سنتي به شرايط مدرن جهش نمايند؛ زيرا گذار از جامعه سنتي به جامعه مدرن، خانواده سنتي به خانواده مدرن و انسان سنتي به انسان مدرن، نيازمند عبور از يک مرحله «خاکستري» است. مرحله اي که در آن هر آنچه از گذشته و در فرآيند اجتماعي شدن در ذهن فرد يا جامعه نقش بسته، تغيير مي کند.اين يک امر مسلم است که هر کشوري که به سنتهاي خود پايبند باشد، از تغييرات کمي در ابعاد خانواده و ساير نهادها برخوردار است، ولي جامعه اي که بدون ايجاد زمينه ها و شرايط لازم، مدرنيته را الگو قرار دهد، با چالشي جدي مواجه خواهد شد.
تحولات در خانواده نيز به زمينه سازي و پيريزي عوامل تغيير در جامعه بستگي دارد و برعکس؛ و اصلاح روابط و شرايط حاکم بر خانواده همواره نيازمند بازبيني و اصلاح در نظام ارزشي و هنجارهاي رسمي و غيررسمي اجتماع است. اين تغييرات چه در ساختار و چه در کارکرد آن ناشي از فرآيندهاي چندي است که هرگاه اين فرآيندها حاصل شود، قطعاً خانواده در مسير خاص دگرگون خواهد شد.
مطالعات نشان مي دهد، هر چند که طي چند دهه گذشته مرتباً به نسبت خانواده هاي از نوع هسته اي بويژه در شهرهاي بزرگ ايران افزوده شده است، با اين حال خانواده سنتي ايران نتوانسته با نفوذ مدرنيته و نوع جديد خانواده در جامعه مقابله کند و خود را با اين تغييرات هماهنگ کند، لذا امروزه مخلوطي از خانواده سنتي و مدرن در جامعه مشاهده مي شود و اين سردرگمي در حفظ سنتها ودر عين حال تمايل به نو شدن به نوعي چالش در خانواده و در رابطه بين نظام خانواده و نظام عمومي جامعه تبديل شده است.
آنچه که از مباحث فوق استنباط مي شود، پذيرش اين واقعيت است که خانواده ايراني در حال گذار است. در واقع نمي تواند به يک باره از شرايط سنتي به شرايط مدرن جهش نمايد و همان طور که گفته شد عبور از اين مرحله نيازمند يک مرحله خاکستري است.در اين عبور جامعه اي موفق است که بتواند مدرنيته را در خدمت اهداف خود بگيرد و به اين موضوع واقف باشد که آن چيزي که امروزه خانواده را تهديد مي کند سنت نيست، بلکه مدرنيته است.

  


يک دنيا خاطره با هندوانه شب يلدا؛ کرسي باباحاجي زغال ندارد



* اسماعيل داودي
از اداره خارج شد، در حالي که کيفش را به دست راست و چترش را به دست چپش گرفته بود از لابه لاي مردمي که از دست باران





فرار مي کردند به سمت ايستگاه اتوبوس حرکت کرد. ساعت شش بعدازظهر و هوا تاريک شده بود شلوغي و باران خستگي او را دو چندان کرده بود و راهي جز تند راه رفتن نداشت.
مدام مواظب بود چترش به کسي نخورد، پيش خودش گفت امروز چقدر ايستگاه اتوبوس دور شده است. اتوبوس در ايستگاه ايستاده بود و مسافران در حال سوار و پياده شدن بودند، مجبور شد چترش را ببندد و بدود. به اتوبوس رسيد و خود را از لابه لاي مردم به بالا کشاند و با تمام سرعت به صندلي تازه خالي شده اي که پشت به راننده بود رساند و آن را فتح کرد. اينکه ديگر مجبور نبود تمام مسير را آويزان ميله باشد مايه دلخوشي اش شد؛ به همسفرانش نگاهي کرد، همه خيس شده بودند.
مرد ميانسالي دستش را به ميله افقي گرفته و سرش را روي بازوهايش گذاشته بود و انگار مي خواست از فرصت استفاده و کمي کمبود خوابش را جبران کند. آن طرف تر پيرمردي به زمين و زمان غر مي زد و حتي خودش هم نمي دانست دارد با چه کسي حرف مي زند، در آخر اتوبوس، قسمت خانم ها، که خلوت تر بود و به جز چند نفر همه نشسته بودند، يک دختر تقريباً 15 ساله با تلفن همراهش ور مي رفت و در کنارش پيرزني نشسته بود که مشخص بود خستگي خريد، تابش را بريده است.
اتوبوس به کندي حرکت مي کرد و ترافيک باعث شده بود بيشتر از آنکه حرکت کند، بايستد. اين حرکت کند به آدم اين فرصت اجباري را مي دهد که يک دل سير پياده روها، مغازه ها، ماشين ها و همين طور آدمهايي را که مي روند، مي دوند و از هم سبقت مي گيرند را از پشت قطره هاي چسبيده به شيشه نگاه کند.
در ميوه فروشيها انگار هميشه روز حاکم است و اصلاً شب زورش به روشنايي آنجا نمي رسد، شايد هم لامپها زورشان زيادتر شده است. سرش را به شيشه اتوبوس تکيه مي دهد و به ميوه فروشي بزرگ و روشن روبه رويش خيره مي شود که چقدر خوش سليقه ميوه ها در سيني هاي بزرگ چيده شده است.
بيشتر از همه انارهاي سرخ و درشتي که مثل قله دماوند چيده شده اند برايش جذاب است؛ هيچ مشتري اي در ميوه فروشي نيست، شايد به دليل بارندگي باشد، شايد هم مردم ميوه هايشان از روز قبل مانده و احتياجي به خريد ميوه ندارند، اگر آن روزها بود ديگر ميوه فروش اين قدر فرصت نمي کرد وقتش را صرف چيدن ميوه ها در سيني بکند؛ آن روزها که شش شب از هفت شب هفته يا ميهمان بوديم، يا ميهمان داشتيم. آن روزها که خانه پدربزرگم که همه باباحاجي صدايش مي کرديم جمع مي شديم و نه نه جان سيني و چاقو را براي عمو مي آورد تا هندوانه ها را بين عموها و عمه ها، زن عموها، شوهرعمه ها و همه بچه هاي قد و نيم قد تقسيم کند. بچه هايي که مجبور نبودند ساکت بنشينند و تا موقعي که نوبت هندوانه هاي شتري بريده شده شان برسد مي توانستند يک دل سير بازي کنند.
اتاق زياد بزرگ نيست؛ اثري هم از تلويزيون، رايانه و مانند اينها نيست، کرسي قسمت بالايي اتاق گذاشته شده و يک لحاف خيلي بزرگ و ضخيم روي آن انداخته شده و پارچه چهل تکه زيبايي که سرشار از رنگهاي قرمز و نارنجي است با خوش سليقگي تمام روي آن دوخته شده و سيني بزرگ و قلمکاري شده روي کرسي گذاشته شده است.
باباحاجي قسمت بالايي کرسي نشسته است مادرم، زن عموها و عمه ها و دخترهاي بزرگتر کنار همديگر نشسته اند، عمو همچنان مشغول قاچ کردن هندوانه است و هر بار که يک قاچ بريده مي شود اسم کسي که نوبتش است را صدا مي زند و سهم او را روي سيني مي گذارد.
باباحاجي مثل هميشه از خاطراتش صحبت مي کند و همه به حرفهاي او گوش مي دهند، درست است که به دليل تکراري بودن، بعضي از خاطراتش را مي شود پيش بيني کرد اما هميشه از عسل برايمان شيرين تر است.
بيرون برف مي آيد و هيچ کس در خيابانها نيست، برف همه کوچه ها و درختها را سفيد کرده است. هوا آنقدرها هم سرد نيست، سکوت و آرامشي وجود دارد که به راحتي مي تواني صداي برفهاي زير پايت را بشنوي. بعد از خاطرات جدي، نوبت به رويدادهاي شيريني که برايش اتفاق افتاده مي رسد و اينجاست که هر بار همه از ته دل مي خنديم و در اين حين ننه جان با يک سيني پر از کاسه هاي گندم برشته شده با توت خشک و آجيل وارد مي شود و بدون اينکه حرفهاي باباحاجي قطع شود آنها را روي کرسي مي چيند. الان شنيدن اين روايتها بيشتر مي چسبد، من مثل هميشه در مورد خاطرات او سؤال مي پرسم. باباحاجي! همه راه رو پياده مي رفتيد؟ و او با لبخند جواب من را مي دهد و از اينکه او به چشمهاي من خيره مي شود و حرف مي زند لذت مي برم.
لبخند روي لبانش نقش بسته و غرق لذت است که کسي روي شانه اش مي زند و مي گويد: آقا پاشو، ايستگاه آخره.
سرش را از روي شيشه اتوبوس بلند مي کند. راننده بالاي سرش است و هيچ مسافري در اتوبوس نمانده، بيرون همچنان باران مي بارد و مردم همچنان مي دوند. ديگر نه خبري از کرسي و باباحاجي است و نه در پياده رو اناري.
آهي مي کشد، کيفش را به دست راست مي گيرد و چترش را به دست چپش؛ مي رود.

  


فولکلور؛ ميراث اجتماعي



* امير پيمان
فرهنگ عمومي يا «فولکلور» يکي از اجزاي سازنده فرهنگ است. همه فرهنگهاي شناخته شده در جهان، چه در جامعه هاي ابتدايي





و روستايي که فناوري و ابزار کار ساده و ضعيف دارند و چه در جامعه هاي پيشرفته و صنعتي که از فناوري پيچيده و ابزار نيرومند برخوردارند، واجد فرهنگ عامه مي باشند و صورتهايي از آن را به کار مي برند.
با اينکه حدود 150 سال از گزينش اصلاح «فولکلور » و معرفي آن به جهان علم و ادب مي گذرد، ولي هنوز در طول اين مدت، تعريف « فولکلور » روشن نشده و ميان دانشمندان اجتماعي و « فولکلوريستها » درباره آن بحث و گفتگو و اختلاف سليقه وجود دارد. « فولکلور» هم به بخشي از عناصر و مواد فرهنگ و هم به دانشي که اين مواد فرهنگي را بررسي و تحليل مي کند، اطلاق مي شود. در اينکه «فولکلور» جزيي از فرهنگ و پاره تکميلي آن است، ميان صاحب نظران اختلافي وجود ندارد، ولي در اينکه فولکلور، کدام يک از جنبه ها و مواد فرهنگي را در بر مي گيرد، ميان آنها اختلاف رأي و عقيده وجود دارد.
در کتاب «لغتنامه استاندارد فولکلور، اسطوره شناسي و افسانه» 21 تعريف از فولکلور ضبط شده است. علماي اجتماعي، بويژه مردم شناسان، فولکلور را جزيي از فرهنگ قومي و مقوله هنري يا ادبي آن و شکلي از تعابير زيبا شناسانه در ميراث اجتماعي جامعه مي پندارند.
اين گروه، ادبيات نوشته يا روايت هاي سنتي مانند اسطوره ها، قصه ها، افسانه ها، مثلها، ترانه ها ،افسونها، معماها و صورتهاي ديگر ادبيات شفاهي را فولکلور مي دانند و آيينها، جشنها، مناسک و شعائر، بازيهاي سنتي، هنرها، دست ساخته ها و دست بافتها و معتقدات مردم را از اجزاي ديگر فرهنگ مي انگارند. «ويليام باسکام» يکي از مردم شناسان آمريکايي، قلمرو فولکلور را به «هنر شفاهي» محدود مي کند.
گروهي از دانشمندان و صاحب نظران، همه سنتها و آداب و رسوم اقوام ابتدايي و روستايي يا بازمانده آنها را در جامعه هاي پيشرفته صنعتي که شفاهي منتقل مي شود، فولکلور دانسته اند.
«گريستن سن» ايران شناس دانمارکي، اصطلاح فارسي «علم انتقال عوام» را در برابر کلمه «فولکلور» انتخاب کرده است.
اما به هر حال چون فولکلور پديده اي مستقل و جدا از فرهنگ و جامعه نيست، لذا ماهيت آن به زمينه فرهنگي و اجتماعي آن وابسته است. زمينه فرهنگي يا اجتماعي فولکلور ممکن است کيفيت جغرافيايي، زباني، قومي يا شغلي داشته باشد. فولکلور در زمينه اجتماعي يک جريان ارتباطي است که در آن، گويندگان نقل و شنوندگان نقل، با واسطه نقل به يکديگر مي پيوندد و يک رشته ارتباطي برقرار مي کنند.
فولکلور در زمينه بعد زماني بايد در زير سنگ آسياي زمان، خرد و نرم شود و با گذشت زمان، از طريق واسطه هاي انتقال شفاهي؛ يعني فرد و جمع، نسل به نسل بگذرد و ادامه يابد .
از سوي ديگر فولکلور، يک همبستگي دو گانه با علوم انساني و علوم اجتماعي دارد. در ميان رشته هاي مختلف اين علوم، فولکلور بيشتر با مردم شناسي فرهنگي يا مردم شناسي اجتماعي که به تحقيق نهادها، نظامها، فنون ، آداب و سنتها و... اقوام زنده جهان مي پردازد و به زبانشناسي اجتماعي وابسته است.

  


رسمي که نبايد فراموش شود ؛ سهراب کشي در قهوه خانه



* وحيد شريفي
وقتي قرار شد در مورد موضوع پرونده اين هفته بنويسم، بسياري از خاطرات گذشته که اکنون برايم به يک نوستالوژي تبديل شده،





يادم آمد. با خود کلنجار رفتم و به اين موضوع فکر کردم که آيا هنوز براي نسل جديد ايران امروز، سنتي به يادگار مانده است، که مورد تکريم و عنايت ايرانيان قرار گيرد؟ حقيقت آن است، هرچه جستجو کردم نتوانستم در بين سنتهاي زيبايي که در حوزه فرهنگ و اجتماع مي شناختم، موردي بيابم که هنوز در بين ما ايرانيان مرسوم يا فراگير باشد. هرچه هست خاطراتي است از روزهاي به ياد ماندني گذشته و نسل پيشين.
من هم مانند بسياري از همسن و سالان خود، وقتي کودکي ام را مرور مي کنم به ياد قصه ها، شعرخواني ها و روايتهاي پدر بزرگم مي افتم. او همانند بسياري از هم دوره هاي خود، نوه هايش را دور هم جمع مي کرد، شعر مي خواند و قصه مي گفت. کمي که بزرگتر شدم از فردوسي و حافظ و سعدي و مولانا برايم گفت. بارها از شاهنامه و رسم نقالان و نقالي سخن راند و مثنوي را به زباني ساده برايم حلاجي کرد.
متأسفانه نقالي و شاهنامه خواني يکي از سنتهاي زيباي فرهنگي اين ديار بوده که امروز مغفول مانده است. تنها هر از گاهي به صورت پراکنده نقل قولهايي که بله؛ فلان کس يا فلان نقال در فلان قهوه خانه شاهنامه خواني مي کند، مي شنويم. البته نقالي و شاهنامه خواني هنوز در بين برخي اقوام ايراني به شکل کاملاً رسمي وجود دارد. براي مثال شاهنامه خواني در ايل بختياري تاريخي ديرينه دارد.
هيچ کس نمي داند اين رسم از چه زماني آغاز شده، اما نکته مهم اين است که شاهنامه خواني با هنر نقالان زبردست جزئي از فرهنگ بختياري بوده است و همچنان هر ساله طي مراسمي باشکوه در يکي از روستاهاي مسجد سليمان در منطقه «گلگير» به نام «سي ميلي» با سبک خاص آن منطقه برگزار مي شود.

از شکل گيري تا رواج نقالي
در طول تاريخ نقال بازگوکننده داستانهاي حماسي و پهلواني ايراني بوده است. پيش از رواج راديو و تلويزيون نقالان مشهوري بودند که شايد از ميان شاگردان آنها اکنون چند تني باقي مانده باشند که متأسفانه کالاي جذابشان کمتر خريدار دارد.
در گذشته حتي پادشاهان نيز براي خود يک «نقال باشي» داشتند. مهارت برخي از آنان تا حدي بود که داستانهايي را از خود ساخته و حکايت مي کردند که شايد مشهورترين آنها قصه امير ارسلان نامدار، ساخته و پرداخته نقيب الممالک، نقال باشي ناصرالدين شاه باشد. تسلط عده اي از آنان تا حدي بود که داستانسرايي شان با ازدحام فراوان همراه بود.
70 سال پيش در هنگام نقل «سهراب کشي» مرشد غلامحسين، معروف به غول بچه، هر صندلي خالي قهوه خانه، يک تومان(خرج يک هفته خانواده) خريد و فروش مي شد. اما نقالي به شکل امروزي آن از زمان شاه اسماعيل صفوي آغاز گرديد.

نقالي شاهنامه
در شبهاي دراز زمستان کار نقل رواج بسيار داشت و نقالان داستانها را با چاشني هايي از شعر و آواز حکايت مي کردند در اين ميان شاهنامه فردوسي بيش از همه مورد توجه قرار گرفت. حکايت داستانهاي شاهنامه، با تاريخ قهوه خانه توأم است و داستان رستم و سهراب در اين ميان مهم ترين مقام را دارد، به طوري که امروز نقالي در قهوه خانه با «سهراب کشي» مترادف است. اما شاهنامه خواني کار آساني نبود و شاهنامه خوانان معمولاً خود شاعر يا اديب بودند. رواج شاهنامه خواني دليل اجتماعي نيز داشت، زيرا در جامعه صفويه، گروه نظامي خاصي به نام «قزلباش» وجود داشت که وظيفه اصلي ايشان شرکت در جنگها و حفظ روحيه جنگي بود.
قزلباشها از جمله مشتريان دايم قهوه خانه بودند که طبعاً نقلهاي پهلواني نقالان از شاهنامه، مي توانست تأثير بسياري بر روحيه جنگجوي آنان بگذارد. بتدريج با باقي ماندن قهوه خانه به عنوان تنها محل تفريح و استراحت، نقالي همچنان به تنها وسيله حفظ روحيه و سرگرمي مردم باقي ماند. نقال شاهنامه خوان، داستان اشعار را به صورت نثر حکايت مي کرد و جاهايي از آن را نيز به صورت شعر مي خواند. محفل نقالان بخصوص در شبهاي ماه رمضان بسيار گرم بود و داستانهاي طولاني که در چند شب متوالي به پايان مي رسيد، اين دوران را بيش از پيش جذاب مي نمود.

امتحان نقالي
با توجه به تمام اينها، شاهنامه خواني و اصولاً نقالي، کار آساني نبود و نقالان صاحب عنوان داراي طومار و معرفي نامه بودند.
«طومار» مذکور مانند پايان نامه اي بود که دانشجو براي اتمام تحصيل بايد به استاد خود-نقال- تحويل دهد. قبولي در اين آزمون هم بسته به نظر استاد بود. معمولاً استاد بدون اينکه به شاگرد خود اطلاع دهد، شبي در حين نقل، عصاي خود را به شاگرد تعارف مي کرد و در اينجا شاگرد بايد بدون معطلي، از جا برخاسته و ادامه داستان را از همانجا نقل کند. پس از پايان داستان هم براي دريافت مزد نقالي، دوران مي زد و آنچه گرفته بود در حضور تماشاگران به استاد تقديم مي کرد.
اين دوران گاه توسط استاد به شاگرد بخشيده مي شد و گاه نيمي از آن به وي تعلق مي گرفت.
جزئيات نقل و نقالي بسيار مفصل تر از اين مجال است. تنها بايد گفت اين شيوه کهن داستانسرايي، که دليري و پاکي و جوانمردي را گسترش داده و نحوه روبه رو شدن با حوادث دشوار زندگي را به مردمان مي آموخت اکنون رو به فراموشي است، نقال چهارپايه خود را به تلويزيون سپرده و قصد دارد براي هميشه از قهوه خانه خارج شود. اما نکته مثبتي که در چند سال اخير شاهد آن بوده ايم، احياي نقالي در جامعه نمايش و در جشنواره هاي تئاتر است که هرچند بدين ترتيب اين هنر مردمي تنها در مقابل چشمان عده اي خاص اجرا مي شود، اما باز از خطر فراموشي کامل نجات يافته است.

  


انتقاد دکتر حميدرضا اردلان از زوال آيين پرده خواني ؛
هيچ کشوري غناي آيين تاريخي و ملي ايران را ندارد



* عباس سهرابي
يک کارشناس هنري معتقد است: آيين پرده خواني ايران تنها هنر جهان اسلام است که داستان گويي مذهبي دارد و هم اکنون متأسفانه اين هنر ناب اسلامي رو به زوال است.






اين استاد دانشگاه و محقق برجسته هنرهاي آييني و نمايشي ايران گفت: قدمت شکل پرده خواني ايران به زمان صفوي حدود 500 سال پيش باز مي گردد ولي شکلهاي پرده خواني شاهنامه به يک هزار و 200 سال پيش و روايت تصوير و داستانهاي پادشاهان و وقايع تاريخي به دوران پيش از اسلام باز مي گردد.
به گفته دکتر حميدرضا اردلان، پرده خواني ايران از زمان صفويه تاکنون انقطاع تاريخي نداشته و تا چند دهه قبل حدود 700 پرده خوان در کشور وجود داشته و اکنون تعداد پرده خوانان کشور به 30 پرده خوان کاهش يافته است.
اردلان گفت: ويژگي هنر و آيين پرده خواني ايران، روايت تصويري 72 مجلس از حماسه کربلا و داستانهاي اخلاقي، مذهبي، تاريخي و ملي است و در 500 سال گذشته تاکنون پرده خوانان ايران اين آيين را براي اقشار مختلف مردم بازگو کرده اند.
وي گفت: هنر پرده خواني در ايران دچار تزلزل شده و به جهان به خوبي معرفي نشده است.
اردلان، در خصوص هنرهاي آييني و نمايشي گفت: ايران مجموعه اي از آيين هاي آسيا و آفريقا را در خود دارد.
به گفته وي، هيچ کشوري از نظر آيين هاي تاريخي و ملي غناي ايران را ندارد و ايران در اين زمينه يک کشور بسيار مهم در جهان به شمار مي رود.
وي از تقاضاي ثبت آيين «پرده خواني» در ميراث جهاني يونسکو خبر داد و گفت: با همکاري سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري ايران، تقاضانامه ثبت ميراث جهاني هنر و آيين پرده خواني کشور ارائه شده است.
وي تصريح کرد: فرمهاي ثبت اين اثر ملي به عنوان اثر معنوي و ناملموس جهاني نيز تکميل شده و فيلم آن نيز تهيه و ساخته شده و عکسهاي هنر آيين پرده خواني ايران براي ثبت جهاني به يونسکو ارسال شده است.
به گفته وي، مدارک آيين پرده خواني ايران به يونسکو تحويل تا به واسطه ثبت جهاني اين آيين، بتوان آن را به مردم کشورهاي جهان معرفي و از نابودي آن جلوگيري کرد.

  


جامعه شناسان از ضرورت احياي صله ارحام مي گويند ؛ سفره ميهماني بايد پهن شود



*ندا جعفري
شب هاي کش دار و سرد زمستان آغاز شده، شبهايي که قديمي ها با دور هم جمع شدن و زير کرسي نشستن تمام و کمال از





برکتهاي اين فصل استفاده مي کردند و محبت و عشق را هر چه تمام تر به يکديگر هديه مي دادند.
دير زماني است که ديگر زمستان رنگ و بوي لبو و سيب زميني پخته را ندارد و نخود و کشمش جاي خود را به تنقلات امروزي سپرده است. از مادربزرگم درباره گذشته مي پرسم اما چهره خندانش به ناگاه مي گيرد و با اندوهي که در صدايش به راحتي قابل درک است مي گويد: آن شبهاي بلند همه فاميل دور هم جمع مي شديم و شاهنامه و حافظ مي خوانديم اما همه اينها امروز کوله بارش را بسته و رفته است.
ديگر از ظرف آبي رنگ پر از انار دانه شده روي ترمه کرسي، ديوان حافظ، مويز و گردو، شلغم، آش هاي دوغ و رشته و نيز اشکنه خبري نيست.
با کمي تأمل روي صحبتهاي او توانستم تا حدودي اندوهي را که در چهره مهربانش نشسته بود درک کنم.
مادربزرگ دستهاي پرچين و چروکش را به آرامي روي دستانم گذاشت و درباره گذشته و احترامي که فرزندان خانواده براي بزرگترها مي گذاشتند گفت: حالا بعد از گذشت نيم قرن ديگر فرزندان خانواده ها براي جمع شدن دور يک سفره دليلي نمي بينند و رايانه و تلويزيون نيمي از زندگيشان را به محاصره خود در آورده است.
به طور يقين هر يک از ما دلتنگي هاي پدربزرگ ها و مادربزرگ هايمان را از تغيير سريع شکل زندگي و فراموشي خيلي از آداب و رسومي که باعث پيوند بيشتر خانواده ها و فاميل مي شد شنيده ايم. هميشه کنجکاو بوده ام بدانم آيا روزي ما هم درآينده براي اکنون مان دلتنگ خواهيم شد و چيزي که از دست داده ايم را با عشق براي آيندگانمان تعريف خواهيم کرد؟
دکتر «اسماعيل آذر» استاد ادبيات مي گويد:«قصه ها و داستانهاي بسياري از ايران باستان به يادگار مانده است، مانند هزار دستان نشان مي دهد که ايراني ها با قصه، حکايت و داستان مأنوس بوده اند. بايد بگوييم قصه ها در خلوت روايت نمي شدند و حتماً شنوده هايي بوده است که قصه گو را به وجد آورده است، به طور مثال مي دانيم که در قهوه خانه ها رد و بدل شدن اطلاعات کار مرشدها و نقال هايي بود که شبها همه را دور هم جمع مي کردند و قصه مي گفتند و اين روايتها که اکثراً مالامال از حکمتها و لطيفه هاي انساني بود و انسانها از اين طريق در پالايش و تذهيب نفس خود مي کوشيدند».
اين استاد ادبيات با يادآوري خاطرات کودکي خود مي افزايد:«مادرم شبها و به طور خاص زمستانها خواهر و برادرهايم را دور هم جمع مي کرد و برايشان کليله و دمنه مي خواند و يا حکايتهاي گلستان سعدي را روايت مي کرد، هنوز بانگ صداي مادر و فضاي حکايتها و قصه ها که همگي از راستي کردار و درست سخن گفتن بود، در ذهن و روان من طنين انداز است».
وي ادامه مي دهد:« از رسومي که در گذشته مرسوم بود، مي توان به مشاعره اشاره کرد که کودکان اغلب با حفظ شعرهاي گوناگون سعي مي کردند گوي سبقت را از هم ببرند اما اکنون در کمتر محفلي چنين مواردي را مي توان ديد».
اين رسوم سالهاست که در ضمير تاريخي پنهان شده و حال آنکه نياز به آن چون نياز ماهي به آب است. در اين روزگاري که صنعت همه جا را فرا گرفته، انسان توانسته تا اندازه زيادي بر مشکلات خود غلبه کند، اما نتوانسته آرامش و صفا را در وجود خود برقرار سازد.
وي توضيح مي دهد:«اکنون غرب از سالها پيش به بن بست رسيده و نحوه نگرش و نشاط جمعي در غرب حاکي از اين است که انسان غربي نمي تواند پوسته محدوديت خود را بشکند و از آن برون آيد و آنگاه موي خود را به شکل هاي غير متعارف در آورده و کليپ هاي آواز و موسيقي را به ميدان جنگ و نبرد تبديل مي کند و در اين ميان موادمخدر نقش داروي ذهن جوان غربي را بازي مي کند.
وي ادامه مي دهد: اما سنتها، شعر، داستان و حکمت ايراني همه لبريز از مفاهيم اخلاقي است و وقت آن شده که خانواده هاي ايراني غبار را از روي اين جواهرات دنياي معنا پس بزنند».
دکتر آذر تصريح مي کند:«مصائب، معيشت، تغيير چهره روزگار و خيلي چيزهاي ديگر سبب شده تا انسان از خود باز بماند و براي گريز از آثار صنعتي امروز ما بايد به رسم هاي جمعي که متضمن اتحاد، انبساط خاطر، دريافت محبت و ابراز آن به يکديگر مي باشد را دوباره بيدار و تجديد کنيم».
در واقع مي توان گفت دور هم جمع شدن اقوام و آشنايان در گذشته هاي نه چندان دور زمينه انتقال فرهنگها را فراهم مي کرد، اکنون با برگشت به اين سنت پسنديده مي توان تا حدودي غبار روي فرهنگ زيباي ايراني را کنار زد.
دکتر «اکبريان» جامعه شناس و استاد دانشگاه آزاد اسلامي نيز در اين باره مي گويد:«گذشتگان ما با دور هم جمع شدن علاوه بر انتقال فرهنگ و سنن راهکارهايي را براي مشکلات و بخصوص جوانان ارائه مي دادند و در اين جمعها به طور خاص ريش سفيدان و بزرگان فاميل نقش مهمي را ايفا مي کردند».
وي تأکيد مي کند:«اما اکنون در جامعه مدرنيته شاهد اين مسأله هستيم که فرايندهاي جمعي کمرنگ شده اند و اين امر خلا عاطفي براي افراد به وجود آورده است که از جمله آن مي توان به استرس و اضطراب در بين نسل امروز اشاره کرد. ما بايد بدانيم که اگر به تنهايي بخواهيم بار مشکلات را به دوش بکشيم، با چنين مشکلاتي رو به رو خواهيم شد».
انسان موجودي اجتماعي است و به طور يقين نمي تواند تمامي احتياجات روحي و جسمي خود را به تنهايي برآورده کند، در اين ميان رسانه هاي گروهي و مطبوعات مي توانند بسيار نقش آفرين باشند و دوباره فرهنگ جمعي را در بين مردم رواج دهند.
دکتر «حسين فرجاد» استاد دانشگاه و جامعهشناس اجتماعي در ارتباط با کمرنگ شدن رفت و آمد بين اقوام و آشنايان توضيح مي دهد: «صله ارحام علاوه بر ثوابي که به همراه دارد، آرامشي را هم براي دو طرف ايجاد مي کند».
وي ادامه مي دهد :«اگر خانواده هاي امروز ياد بگيرند که تشريفات را کنار بگذارند و براي ميهماني هايشان هزينه زيادي نکنند امکان رفت و آمد بيشتري در بين خانواده ها فراهم مي شود.»ارتباطات اجتماعي به هر شکلي براي سلامت روان و رفتار لازم است، هرچقدر کمتر رفت و آمد کنيم، به ضرر ماست، پس در اين راستا ارتباط صحيح مي تواند آرامش روحي و رواني را براي ما فراهم کند.

  


آداب حمام رفتن!



* امير ژيان
سابقاً در همه جاي ايران حمام عمومي وجود داشت و اهالي محل هفته اي يک بار به منظور نظافت به حمام مي رفتند. امروز هم حمام عمومي در اغلب نقاط ايران وجود دارد، منتها فرق آن با حمامهاي قديم اين است که در حمامهاي قديم از خزينه استفاده مي شد؛در حمامهاي عمومي خزينه دار که امروزه در ايران کمتر وجود دارد سنن و آدابي را از قديم رعايت مي کردند که بعضاً جنبه ضرب المثل پيدا کرده است.يکي از آن آداب، اين بود که هر کس وارد حمام مي شد، براي اظهار ادب و تواضع نسبت به افراد بزرگتر که در صحن حمام نشسته، مشغول کيسه کشي و صابون زدن بودند، يک سطل يا تاس بزرگ آب گرم از خزينه حمام بر مي داشت و بر سر آن بزرگتر مي ريخت. البته اين عمل به تعداد افراد بزرگ و قابل احترام که در صحن حمام نشسته بودند، تکرار مي شد و تازه وارد وظيفه خود مي دانست که بر سر يکايک آنان با رعايت تقدم و تأخر آب گرم بريزد.
بسا اتفاق مي افتاد که يک يا چند نفر از آن اشخاص مورد احترام در حال کيسه کشيدن و يا صابون زدن بودند و احتياجي نبود که آب گرم به سر و بدن آنها ريخته شود، به هر روي اين مسأله مانع از اداي احترام نمي شد و کوچکترها به محض ورود به صحن حمام، خود را موظف مي دانستند که يک تاس آب گرم بر سر و بدن آنها بريزند و بدين وسيله ارادت و ادب خود را اظهار نمايند.
از آداب ديگر در حمام عمومي، خزينه دار قديم اين بود که اگر تازه وارد، کسي از آشنايان و بستگان نزديک و بزرگتر از خود را در صحن حمام مي ديد، فوري به نزد او مي رفت و به منظور اظهار ادب و احترام، او را مشت و مال مي داد يا اينکه ليف صابون را به زور و اصرار از دستش مي گرفت و پشتش را صابون مي زد. سنت ديگر اين بود که هر کس وارد خزينه حمام مي شد، به افرادي که شستشو مي کردند، سلام مي کرد و ضمناً در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب کرده، کمي از آب خزينه بر مي داشت و به يکايک افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي کرد! ؟
حمامهاي قديم معمولاً چند متر از سطح کوچه و بازار پايين تر بود؛ «بينه» يک حياط سرپوشيده اي بود که وسط آن حوض بزرگي قرار داشت. اطراف بينه سکوهاي بلندي ديده مي شد که در آنجا رخت مي کندند. استاد حمامي در کنار يکي از آن سکوها يا بالاي يکي از سکوها مي نشست و جعبه دخل را هم بغل دستش مي گذاشت. از سقف بينه چراغ بزرگ گرد سوز و گاهي هم چهلچراغ تا بالاي حوض آويخته بود. يک تغار (کاسه بزرگ سفالين) محتوي آلو و آب آلو روي چهارپايه نزديک حوض بود و چندين کاسه کوچک با قاشقهاي چوبي پهلوي تغار مي گذاشتند.در ايام زمستان به جاي آب آلو، لبو و آب لبو را با کمي سرکه توي تغار مي ريختند. علاوه بر استاد حمامي يک نفر به نام «جامه دار» يک نفر به نام «مشت و مالچي» و يک نفر هم به عنوان «پادو» در سر بينه حضور داشتند و تا مشتري وارد مي شد، پادو، کفش مشتري را زير سکو مي گذاشت و چند لنگ خشک به مشتري مي داد. او از سکو پايين مي آمد. از دالان تاريکي مي گذشت و در صحن حمام را مي گشود و داخل حمام مي رفت...

  


ياد آن روزها بخير ؛ زير گنبد کبود، مامان بزرگ نشسته بود



* سعيده ساجدي نيا
همه دور هم جمع بوديم. اونقدر همهمه شور و شادي به پا بود که صدا به صدا نمي رسيد! مامانا با همديگه، باباها هم با همديگه





گپ مي زدن! آقابزرگ هم که صدر مجلس در حال قليان کشيدن بودن! اين وسط مونده بود مامان بزرگ و يه جين بچه که به هيچ صراطي مستقيم نمي شدن!
طفلکي مامان بزرگ، هميشه کارشون اين بود که به نوه هاي پرانرژي سر و سامان بدن! انصافاً کار سختي بود! عصر اون روز هم با يه ترفند جديد و زيرکي خاص که ناشي از تجربه سالها گذر عمر و صبر ايوبشون بود، سعي مي کردن نظر همه مونو جلب کنن و خلاصه يه جورايي مشغولمون کنن که بزرگترا کمي استراحت کنن و بيشتر از با هم بودن لذت ببرن!
اول از همه، مامان بزرگ بر اساس رده سني، ماها رو تقسيم مي کردن و براي هر گروه يه برنامه متناسب با روحياتمون اجرا مي کردن! مثلاً براي پسرا که کمي سنشون بيشتر از ما بود، يه معمايي يا يه بازي فکري طرح مي کردن!
من تو گروه دختراي زير 7 سال بودم! مامان بزرگ، اون شب يه قصه جاودانه برامون تعريف کرد که بعدها که بزرگتر شديم، پي به نکات مهم اون قصه تو زندگيمون برديم! اون قصه يه جورايي سرمشق زندگي براي ما دخترا بود!
... يکي بود يکي نبود، به جز خداي مهربون، هيچ کس نبود!
دختراي خوب من! نازنيناي من! امشب مي خوام قصه يه دختريو براتون بگم که دختر نبود، فرشته بود! دختري که خودش مثه شماها کوچولو بود، اما قلب بزرگي داشت!
- مامان بزرگ! قلب بزرگي داشت، يعني چي؟!
- يعني با اين که کوچيک بود، بزرگ بود! يعني خيلي مهربون بود! فهميده بود! عاقل بود! يعني هواي پدر و مادرشو داشت، اونا رو ناراحت نمي کرد، تازه کمکشون هم مي کرد!
بعضي وقتا، از همون اول قصه، اونقدر سؤال مي کرديم که اصلاً مامان بزرگ ديگه يادشون مي رفت که چي مي خواستن تعريف بکنن! به قول امروزي ها، مامان بزرگو مي برديم تو حاشيه!
قصه اون شب، قصه دختر خردسالي بود که پدر و مادر نابيناي خودشو جمع مي کرد! هر جا مي خواستن برن، دختر، عصاي پدر و مادر شده و براي همين بازوهاي کوچولوش، بين دستاي پدر و مادرش تقسيم مي شد!
مامان بزرگ، اون شب براي ما تعريف کردن که دعاي خير پدر و مادر، اون دختر زيبا رو رو چطوري عاقبت بخير کرد و چه سرنوشت خوبي رو براش رقم زد!
مامان بزرگ مي گفتن بچه هاي خوب من! بدونيد که «نيکي و محبت به پدر و مادر، واجبه»؛ يعني «هر کي به پدر و مادرش احترام بذاره، خدا اونو خيلي دوست داره! »
مامان بزرگ مي گفتن «آدم با هر دست بده با همون دست مي گيره»؛ يعني «اگه امروز شماها به پدر و مادرتون احترام بذارين، تو کارا، به اونا کمک کنين، فردا، بچه هاي شما هم با شما همين رفتار رو دارن! »
هميشه شب نشيني هاي خونه مامان بزرگ، براي ما بچه ها، يه ارمغاني داشت! بعضي چيزا رو همون لحظه مي فهميدم و بعضي چيزا رو کمي بعدتر، اما به قول قديمي ها، بالغ تر که شديم، عميقاً درک مي کرديم که مامان بزرگها عجب درسهاي آموزنده اي به ماها دادن، درسهايي که تو هيچ کتاب و مدرسه اي گفته نمي شد!
فضاي خونه مامان بزرگ و بابابزرگ، خيلي دوست داشتني بود! براي ما بچه ها که بهترين جاي دنيا بود! هميشه با گريه و بغض، مي بردنمون خونه! جايزه نمره خوب گرفتن يا بچه خوب بودن واسه ما، اين بود که يه شب خونه مامان بزرگ بخوابيم! خدا مي دونه اون شب چقدر به ما خوش مي گذشت!
حياط خانه مامان بزرگ و بابابزرگ پر از دار و درخت بود، باغچه اي که بابابزرگ باغبون اون بود، گلهاي رنگارنگ، بوي دلنوازي رو به مشام آدم مي رساند. در کنار اين صفايي که داشت، بابابزرگ با اون تدبير خاص خودشون، تاب و سرسره و الاکلنگ هم براي ما بچه ها درست کرده بودن! توي اين فضاي سنتي، اونقدر از تاب بازي کردن و هزار بار از سرسره بالا رفتن و پايين آمدن و يه طرف الاکلنگ و پايين نگه داشتن تا اوني که اون طرف الاکلنگ نشسته، بالا بمونه و هي جيغ بزنه و التماس کنه «تو رو خدا بيارم پايين» و باز اين داستان تکرار شه، لذت مي برديم و همه انرژيمونو تخليه مي کرديم که وقتي به سمت خونه مي بردنمون، ناي نفس کشيدن هم نداشتيم!
ما بچه هاي اون روزها، حياط خونه بابابزرگ رو هنوز که هنوزه با صدتا شهربازي اين روزها عوض نمي کنيم!
***
دور هم نشسته بوديم تا مامان بزرگ از اون سماور طلايي شون که هميشه آماده پذيرايي بود، تو فنجوناي کوچولو، اما خوشگل و قديمي، برامون چايي بريزن، محو رنگ شفاف و خوشرنگ چايي مامان بزرگ با اون عطر و بو و طعمش شده بودم که ناگهان از خواب پريدم!
***
مقابل رايانه، خودمو ديدم، يادم نمي اومد که براي چي اونجا نشستم! اما کم کم استرس که سراغم اومد همه چيز رو به خاطر آوردم! وسط بررسي يه پروژه که وقتش هم رو به اتمام بود، از فرط خستگي خوابم برده بود...

  


مهر تجمل بر تابوت اموات !



* احمد فياض
هويت کهن ايرانيان در اقصي نقاط کشور بر پايه احترام به حقوق اقوام، خويشان و همسايه ها بنا نهاده شده و آداب و رسوم پيشينيان که نمونه هايي از آن هر چند اندک اکنون نيز ديده مي شود، مبين همين ساختار اصيل فرهنگي است. در مراسم و مجالسي چون جشن عروسي و يا مجالس عزا بخوبي مي توان نشانه هاي فاخري ملاحظه کرد که ضمن سادگي و بي آرايشي در جهت کمک و مساعدت روحي- رواني و مالي صاحبان شادي و عزا شکل پذيرفته است.
اکنون جامعه ايراني بر خلاف اين سنتها و پديده هاي اجتماعي کهن ايراني- اسلامي از تجملات و عرفهاي غلط مدرن امروزي در مراسم تعزيه و عزاداري و مجالس ختم رنج مي برد و متأسفانه هر روز نيز بر مصاديق اين ساختار شکني هاي نامتعارف افزوده مي شود.
وفور بدعتهاي سنت شکنانه در مراسم ختم نمونه عيني اين موضوع مي باشد که در تضاد کامل با آموزه هاي مذهبي ايرانيان و همچنين فرهنگ اصيل ما است. به عبارتي حاشيه هاي مرگ بر متن آن غلبه يافته و همين موجب تشويق، اضطراب و نگراني بازماندگان و اطرافيان شده است. در اين راستا «آبروداري» دستاويز پوشالي براي بسط اين فرهنگ غلط شده و با اين بهانه اکنون شاهد مجالس ختم پر هزينه و لوکس مي باشيم.
تسري اين فرهنگ غلط در دهکهاي مياني و ضعيف جامعه ايراني که به لحاظ مالي در مضيقه مي باشند باعث شده تا غم از دست دادن ميت را فراموش کرده و تنها به سوگ تأمين خرج و مخارج چنين مراسمي به جهت «آبروداري» سياه پوش شوند!
از اين رو بازخواني برخي آداب و سنن به يادگار مانده مي تواند بستر مناسبي در جهت برگشت به هويت واقعي و پسنديده خود باشد و نمونه هاي آن در اقصي نقاط اين مرز و بوم قابل رؤيت مي باشد. در يکي از شهرهاي شرقي کشورمان مشاهده کردم که مجالس ختم در ساعتهاي اوليه صبح يعني از 6 تا 7 در مسجد برگزار مي گردد.
هنگامي که از اهالي منطقه علت آن را جويا شده، گفتند که تنها به خاطر رفاه حال مردم، اين ساعت در نظر گرفته و براي مردمان آن شهر نيز مبدل به عرف شده زيرا پس از آن کارمندان و کارگران بر سرکار اداري خود رفته و کشاورز نيز بر سر زمينهاي مزروعي خود مي رود. اين مجالس تنها به مدت دو روز برگزار و روز سوم مجلس ختم مي شود!
در برخي از شهرها نيز از پرده و پرده نويسي خبري نيست بلکه مؤسساتي خيريه وجود دارد که از قبل دسته گلهايي با پايه فلزي آماده ساخته و اطرافيان با پرداختن وجهي آن را کرايه مي نمايند!
سنت پسنديده ديگري که در ميان اغلب روستاييان رايج است اينکه پس از مرگ فردي در روستا، سايرين اقدام به اعطاي کمکهاي نقدي و غيرنقدي به خانواده مرحوم مي نمايند تا جز رنج مصيبت و فقدان تازه درگذشته اندوه ديگري بر خانواده مستولي نگردد. اين رأفت و همدلي تا بدانجا پيش مي رود که چند نفر از مردان و زنان که عموماً از بزرگترها انتخاب شده اند تا پايان مجالس عزا و ختم مددکار صاحبان عزا در امور جاري نظير پذيرايي، آشپزي و... مي باشند و همچنين تألمات روحي و عاطفي خانواده را معتدل مي نمايند. در منطقه گيلان نيز معمول است که اگر شخصي ديده از جهان فرو مي بست براي مدت يک هفته تمام تسهيلات زندگي را براي بازماندگان متوفي تدارک مي ديدند تا از اين رهگذر تصديع و مزاحمتي مزيد بر تألمات روحي و سوگ عزيز از دست رفته احساس نکنند.
اما اکنون شرايط به گونه اي پيش مي رود که فوت فرد، علاوه بر دغدغه مضاعف خانواده و نزديکان طراز اول، سبب تشويش و نگراني ساير آشنايان و فاميل و دوستان مي شود. چشم و هم چشمي ها و توقعات بي جا باعث مي شود تا افراد به صورت اجباري و تحميلي در مراسم ختم شرکت نمايند و از اين رهگذر نيز سختي هايي را متحمل شوند.
همچنين مخارجي که از اين رهگذر بر نظام مالي خانواده و نزديکان و اطرافيان تحميل مي شود گاهي با رقمهاي نجومي برآورد شده که مي توان با کمي تغيير فرهنگ و باورهاي مدرن، آنها را در مسيرهاي خداپسندانه اي صرف نمود.

  


تبلور سنتها در يک کشور اروپايي؛ سفر به سرزمين ماتادورها



* زهرا صابري
اشاره:
اسپانيا سرزمين سنتها و آداب و رسوم کهن است. البته اين مسأله دست کم براي ما ايرانيها با آن پيشينه سنتي و آييني، يکي از





بديهي ترين حرف هايي است که مي توان زد اما نکته قابل توجه در اين ميان، مسأله حفظ و پايبندي به اين سنتها و رسوم کهن در دنياي امروزي است که از اين نظر کشور اسپانيا شايد سرآمد و نمونه کم نظيري باشد. اين مطلب که از يک منبع آلماني زبان ترجمه شده، گشتي است کوتاه در سرزمين سنت ها و آيين کهن -اسپانيا- که در پي مي آيد.
***
در تمام طول سال در مناطق و نواحي مختلف اسپانيا جشن ها و مراسم سنتي باشکوهي برپا مي شود، اسپانيا سرزميني است که تا به امروز سنتها و آيين محلي خويش را زنده نگه داشته است. مردمان اين سرزمين در طول سال با علاقه و رقبت فراوان جشن هاي مختلفي برپا مي کنند. آنها شايد تنها مردماني در جهان باشند که تمام سنتها و آداب و رسوم کهن خويش را تا به امروز پا برجا نگه داشته اند. اين مراسم و جشن ها از حيث تنوع و گوناگوني گواه روشن غنا و تنوع فرهنگي در اسپانيا است. جشن هاي «مايور» از مهمترين جشن هاي سنتي در اسپانياست که در همه شهرها و روستاهاي اسپانيا با انگيزه بزرگداشت بزرگان يک شهر يا روستا برگزار مي گردد، بسياري از اين جشنها که عموماً هم در فصل تابستان برپا مي شود نه تنها مورد توجه ساکنان شهر يا روستاي برگزارکننده است، بلکه شهروندان شهرهاي همسايه نيز نمي توانند نسبت به اين جشنها و مراسم بي تفاوت باشند. به طوري که جشنهاي سنتي اسپانيا نه تنها در داخل که به دليل تنوع و رنگارنگي در بيرون از مرزهاي اسپانيا نيز شهرت دارد.
جشنهاي سنتي اسپانيا نتيجه ماه ها و ساعتها کار و تلاش مستمر است که طي آن برنامه هاي جشن تمرين شده و لباسهاي محلي شرکت کنندگان دوخته مي شود. جشنها ويژه در جزاير قناري، ريشه در سنتهاي بسيار کهن دارد. در فرهنگ محلي جزاير قناري تأثيراتي از ديگر مناطق جهان نظير پرتغال و آمريکاي جنوبي (به دليل پيوندهاي عميقي که از مهاجران ايجاد شده) نيز منعکس شده است. اين فرهنگ سنتي با فرهنگ و آداب و رسوم کهن ساکنان نخستين ترکيب شده است.
جشنهاي استان «کاديز» که با حضور دلقک ها و خواندن سرودهاي طنزآميز همراه است، شلوغ ترين جشني است که در سراسر اسپانيا برگزار مي شود. از جشن هاي سنتي اسپانيا که بگذريم سنت گاوبازي در اين کشور از رخدادهايي است که جزو لاينفک فرهنگ اسپانيا به شمار مي رود، البته ذهنيت مردم اسپانيا در اين باره کاملاً متفاوت است، بدين معني که گاوبازي در اسپانيا همانقدر که طرفداران پرشور و حرارت دارد، منتقدان انعطاف ناپذيري نيز دارد.
گاوبازي و همه آنچه به آن مربوط است يکي از مهمترين بخش هاي فرهنگ و سنت اسپانيايي است هم چنان که سنت هاي مذهبي اين کشور نيز ريشه در سنت ها و آيين اين سرزمين دارد.
از ديگر رسوم کهن و رايج اسپانيا نيرو آزمايي ورزشي است که شامل انداختن درختان و بلند کردن سنگ يا ديگر اشيا سنگين بالاي سر است که هر چند علاقه مندان فراواني دارد اما با اين حال به گرد پاي محبوبيت فوتبال اسپانيايي هم نمي رسد. فوتبال اسپانيايي از کهن ترين بازي هاي سنتي اين کشور است که به دو صورت با چوب يا با دست بازي مي شود. پايبندي مردم به سنتها و رسوم کهن در اسپانيا در هيچ کجاي اين کشور به شدت و قوت منطقه کاستيلين نيست.
اسپانيا سرزمين سوغاتي هاي سنتي است، اين کشور يک سنت بسيار غني از صنايع دستي را در اختيار دارد که در آن تأثير فرهنگهاي مختلف اين کشور نمود پيدا کرده است. در سراسر اسپانيا کارگاههاي کوزه گري زنبيل بافي و بافندگي به چشم مي خورد. گردشگران و بازديدکنندگان اسپانيا مي توانند با هر يک از صنايع دستي اين کشور خاطره هاي به ياد ماندني از گذران تعطيلات در اين سرزمين را با خود به همراه ببرند. از جمله صنايع دستي مشهور در اسپانيا آثار سراميک و سفال است که ريشه در سنت ديرينه دارد و تا به امروز نيز حفظ شده است. در استان کاستيلين کارگاه هاي سفال گري بيشتر توسط زنان اداره مي شود. آنها با بهره گيري از يک تکنيک ساده مي توانند لوازم آشپزخانه و کوزه هاي آب بسازند در همه بازارها در همه روستاهاي اين منطقه بشقاب هاي رنگ شده، ظروف سوپ خوري و ديگر اشيا سفالي به وفور ديده مي شود. اين اشيا و ظروف در اغلب خانه هاي دهقاني به عنوان لوازم خانه مورد استفاده قرار مي گيرد. بسياري از تکنيکها نظير آثار ريخته گري و موزائيک، موتيف هاي تزييني و رنگ هاي به کار رفته در ظروف سراميک ريشه در فرهنگ و سنت اسلامي اين منطقه دارد.
علاوه بر کارگاه هاي توليد سراميک امروزه در برخي نواحي اسپانيا هنوز هم کارگاه هايي وجود دارد که در آنها به شکل کاملاً سنتي روانداز و فرش بافته مي شود. اين کارگاه ها را بيش از همه مي توان در «برگلند»، «لاريوجا» و مناطق اطراف استان کاديز پيدا کرد.
منطقه «ال پاسو» در جزاير قناري نيز امروزه تنها محلي است که در آن هنوز منسوجات ابريشمي توليد مي شود. محبوب ترين کاردستي اسپانيا هنر گلدوزي است که اغلب در جمع اعضاي خانواده توليد مي شود. از ديگر صنايع رايج در اسپانيا که ريشه در سنتهاي کهن اين سرزمين دارد، صنعت آهنگري است.
مناطق مختلف اسپانيا در زمينه توليد آثار چرم نيز سنتي ديرينه دارد، صنعت چرم در اين کشور بويژه در شهر اندلس از جايگاه قابل توجهي برخوردار است. استان «اوبريکو» مهمترين مرکز توليد چرم در اسپانياست، ضمن آنکه استانهاي آليسانت و بائارا نيز نقش مهمي در توليد چرم دارند.
اما تنها جايي در اسپانيا که چرم هنوز هم به طور سنتي و با دست کار مي شود استان کوردوبا است، جايي که با بهره گيري از هنر چکش کاري و نقش برجسته، اشيايي از چرم گوسفند و بز و يا چرم نرم پاک شده ساخته مي شود. اين آثار طرفداران زيادي دارد و تا چندي پيش به شهرت قابل توجهي در سراسر اروپا رسيده بود.

  


رئيس پژوهشکده مردم شناسي تأکيد کرد : باز سازي سنت ها



* محمدجعفر کورش
رئيس پژوهشکده مردم شناسي با تأکيد بر اينکه قرار نيست آداب و رسوم گذشته را بازگردانيم و احيا کنيم گفت: جشنها تابع زمان،





محيط، شرايط اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي بوده و کارکرد داشته است، اما قرار نيست که اگر در گذشته جشن خرمن داشتيم، امروز هم جشن خرمن بگيريم؛ زيرا شرايط کشاورزي امروز با هزار سال پيش تفاوت کرده است.
لبيبي با اعلام اينکه در جامعه شناسي بحث بازسازي سنتها مهم است، تصريح کرد: سنتها و جشنها خوب است، اما بايد بازنگري شود و با توجه به شرايط روز تبديل به حال شود.
وي گفت: قرار نيست چشمهايمان را به روي سنتها ببنديم؛ زيرا توجه به ارزشهاي نياکان و بزرگان خودش ارزش است، اما نه همه يادگارها، بلکه آنهايي که قابليت تبديل به روز داشته باشد.
اين مقام مسؤول سازمان ميراث فرهنگي ادامه مي دهد: به همين دليل است که تأکيد دارم سنتها را در قالب باورها و دين مان بايد بازسازي کنيم.
وي با يادآوري شيوه برگزاري جشن ملي در ايسلند گفت: در يک روز ملي مردم اين کشور به خيابانها مي آيند و سرود ملي مي خوانند، اما شرط آن است که پدربزرگها بايد دست نوه شان را بگيرند و به خيابان بيايند و اين نکته مهمي است که حکايت دارد پدربزرگها بايد فرهنگ، باورها و ارزشهاي ملي را به بچه ها منتقل کنند.
وي با تأکيد بر اينکه فرهنگ و سنت ها چيزي نيست که دستوري باشد، ادامه داد: نمي شود به مردم بگوييد فلان روز شاد باش، بلکه بايد مردم نياز خودشان را در قالب جشن و مراسم تعريف کنند و به نمايش بگذارند.

  


کارشناسان از آيين کهن باران خواهي مي گويند ؛ غبار فراموشي بر روي ميراث کوير



* امير روحپرور
سرآغاز:
از مطالعه اساطير و آيينها و مناسک و رسوم مختلف مردم سراسر جهان بر مي آيد که آب همواره به عنوان يکي از شگفتي هاي آفرينش مورد توجه بوده است.






در جاي جاي ايران کهن نيز به تناسب ميزان منابع آب موجود، آيينها و باورهايي در اين مورد وجود دارد.
با توجه به اينکه فلات ايران و بسياري از مناطق کشورمان را نواحي خشک و کم آب تشکيل مي دهد، از گذشته يکي از دغدغه هاي مردم ساکن در اين مناطق مسأله تامين آب بوده است.
ارزش حياتي باران براي کشاورزان و دامداران سبب شده که آنان هميشه چشم به آسمان دوخته و در انتظار آمدن ابرهاي باران زا باشند و همين امر موجب برگزاري مراسم و آيينهاي گوناگوني براي طلب باران بويژه در زمان وقوع خشکسالي شده است.

از عروس باران تا چولي قزک
در بحث آب، باران يکي از مباحث مهم آن است؛ از اين رو آيينهاي باران خواهي و بند آمدن باران(آفتاب خواهي) در گذشته نه چندان دور در همه مناطق ايران رايج بوده است و هنوز هم در برخي از نقاط ايران وجود دارد.
اين آيينها چه در لرستان و آذربايجان و چه در خراسان، کرمان، قزوين و مازندران نشان نعمت، برکت و سرسبزي آب است و باران.
بسياري از آيينهاي باران خواهي يا باران کاهي همچنان در مناطق دورافتاده ايران بيش و کم اجرا مي شود که برخي از آنها با اقامه نماز باران و اجراي مراسم آييني و نيايش همراه است.
در اين آيينها مردم ساکن در اين مناطق با ايمان راسخ به رحمت الهي، از درگاهش باران رحمت را طلب مي کنند.
رضا ترابي، يکي از جمله محققاني است که در خصوص آيينها و سنتهاي باران خواهي در ايران پژوهشهايي انجام داده است.
او با بيان تاريخچه اي از توجه ايرانيان به آب مي گويد: از گذشته هاي بسيار دور تا امروز، تامين آب جزو دغدغه هاي اصلي انسانها بويژه در مناطق خشک بوده، به اعتقاد ايرانيان باستان، آب مايه زايش، برکت و فراواني نعمت است و اين مسأله در اغلب سنگنوشته ها به چشم مي خورد.
وي با اشاره به اينکه مراسم طلب باران از ديرباز در شهرها و روستاهاي کشورمان برگزار مي شده است، گفت: هرچند که امروزه اين مراسم در برخي از شهرها به فراموشي سپرده شده، اما در بسياري از روستاها همچنان طبق آييني کهن، پرشور برگزار مي شود.
اين کارشناس با تشريح ويژگيهاي مراسم طلب باران در استانهاي مختلف ادامه مي دهد: به عنوان مثال خراساني ها شيوه خود را در باران خواهي دارند. گاهي به مصلي مي روند و آنجا دو رکعت نماز استسقاء را مي خوانند و گاهي هم آش مي پزند و ميان فقرا تقسيم مي کنند، اما در مواردي مراسم را به صورت آييني طبق يک سنت ديرينه برگزار مي کنند.
وي مي افزايد: اغلب ديده شده که در اين مراسم اشعاري خوانده مي شود که يکي از نمونه هاي آن اين است:
«چولي قزک» بارون کن/ بارون بي پايون کن





گندم به زير خاکه/ از توشنگي هلاکه
گلهاي سرخ لاله/ از توشنگي مناله
چولي قزک، بيا بيا/ با ابراي سياسيا
بارون بيا جر جر/ تو نودونا شرشر
اين محقق با اشاره به اينکه باران خواهي در ميان مردم کوير رواج ويژه اي دارد، مي افزايد : به دليل کم آبي در اين مناطق، آيينها در اين زمينه به دو شيوه فردي و گروهي برگزار مي شود.
وي اظهار مي دارد: اين مراسم از فراگيرترين و رايج ترين مراسم باران خواهي در نقاط مختلف ايران و حتي ديگر کشورها از جمله ترکيه، بلغارستان، يوگسلاوي، سوريه، ترکمنستان، تاجيکستان و پاکستان است.
وي «چمچه گلين» را يکي ديگر از مراسمي عنوان مي کند که با هدف طلب باران در خشکسالي ها در نواحي مختلف اجرا مي شده است.
ترابي تصريح مي کند: اين مراسم با کار بچه هايي شروع مي شود که يکي از آنها «چمچه» يا قاشق بزرگ چوبي را در دست دارد. بچه ها لباس عروسکي را که از قبل آماده کرده اند، به تن چمچه مي پوشانند و آن را چمچه گلين (عروس باران) مي نامند. يکي از بچه ها چمچه گلين را به دست مي گيرد و همراه بچه هاي ديگر در حالي که اشعار تمناي باران را مي خوانند، براي گرفتن نذورات به در خانه ها مي روند.
بر در هر خانه، بزرگ خانواده سطل يا ظرفي آب بر روي عروس چمچه مي ريزد و مقداري حبوبات، مواد خوراکي، يا پول به بچه ها مي دهد. در پايان بچه ها با موادي که گردآوري کرده اند، آش مي پزند و آن را ميان خود و نيازمندان تقسيم مي کنند.
وي با اشاره به اينکه مردم برخي از مناطق زماني که خشکسالي مي شود، دست به دعا برداشته و گوسفند قرباني مي کنند، ادامه مي دهد: در برخي از مناطق نيز مشاهده شده که گاهي با جمع آوري پول از مردم، حليم باران مي پزند و در ميان مردم توزيع مي کنند.
وي مي گويد :تربت جامي ها نيز معتقدند، اگر در زمان خشکسالي و کم آبي مراسم ويژه اي انجام شود، باران خواهد باريد. در اين روز لباسهاي مخصوصي مي پوشند و اين رسم را انجام مي دهند.
در اين مراسم مي خوانند:
ابر سياه هندو
خود را کشيده يک سو
بارون بباره هو هو
ا... بده تو بارون
گندم به زير خاکه
از تشنگي هلاکه
از چوب چوپانان ده
از بيل دهقانان ده
گلهاي سرخ لاله
در زير خاک مي ناله
ا... بده تو بارون
به حق ديمه کارون
وي عروسي قنات را يکي ديگر از اين مراسم معرفي مي کند و مي گويد: اين آيين در بسياري از نقاط ايران از جمله روستاهاي اراک، تفرش، ملاير، تويسرکان، محلات، خمين، گلپايگان، دليجان، چهارمحال، اصفهان، دامغان، شاهرود، يزد و شهرکرد متداول است.
وي خاطر نشان مي کند: در مراسم عروسي قنات، دادن طعام، نماد برکت و نعمت خواهي از طبيعت است و شايد عروس قنات بازمانده اي از رسم کهن قرباني دادن براي آب باشد.
اين محقق با اشاره به مراسم خاص گيلاني ها نيز ادامه مي هد: ساکنان اين منطقه در هنگام خشکسالي مراسم ويژه اي را برگزار مي کنند، به اين منظور ابتدا از اهالي محل مواد اوليه براي پخت شير برنج و يا آش مورد نظر آنها جمع آوري مي شود. در روز معين اهالي در مکان مقدسي مانند مسجد، تکيه و امامزاده جمع مي شوند و پس از پخت آش، زنهاي محل مراسم دعا و روضه خواني انجام مي دهند و از خداوند طلب باران مي کنند.
وي با اشاره به برگزاري مراسمي به عنوان «کوسه گلين »در برخي از مناطق ايران ادامه مي دهد: اين مراسم به چند شيوه اجرا مي شود که يکي از شيوه هاي اجراي آن بدين شرح است: پيرزني با پارچه و لباسهاي کهنه، عروسکي کوچک درست مي کند. او عروسک را به دست گرفته و در کوچه ها و خيابان ها حرکت مي کند. بچه ها نيز پشت سر پيرزن آوازهايي را با شور کودکانه بر زبان جاري مي کنند. آنها معتقدند که پس از گذشت چندي از اين مراسم، باران خواهد آمد.
وي مي افزايد: چمچمه خاتون يکي ديگر از مراسم باران خواهي است. در اين مراسم داخل يک قدح آب مي ريزند و آن را به پشت بام برده و با يک چمچمه، کم کم آب داخل قدح را به طرف آسمان مي پاشند.
وي خاطر نشان مي کند: در مراسمي چون جشن آب نو، بردن آب به سر سفره نوروز، سپردن سبزه به آب در سيزده نوروز، پنجاه بدر لوک بازي و يا چهل کچلون، نهادن قيچي در زير ناودان، وارونه گذاردن بيل در آبراه خانه ها و يا نوشتن نام هفت کچل و گره زدن ريسمان در باورهاي مردم وجود دارد که برخي از آنها ريشه خرافاتي داشته و امروزه برگزار نمي شود.

آب در فرهنگ عامه
مطالعات باستان شناسان نشان مي دهد، آب همواره به عنوان «بن مايه آفرينش» و بارور کننده و زاينده مورد توجه بوده است و همواره اقوام گوناگون براي آن سرشتي جادويي قايل بوده اند.
از اين رو در حوزه هاي گوناگون فرهنگي و با توجه به جغرافياي بومي آيينها، باورداشتهاي گوناگوني در مورد آب مشاهده مي شود.
اما آنچه که مهم است، اين است که هرچند اين آيينها درصورت ظاهري خود ممکن است متفاوت باشد، ولي ريشه هاي مشترکي دارند.
مصطفي خلعتبري، يکي ديگر از پژوهشگران است که درباره جايگاه آب در فرهنگ مردم حرفهايي براي گفتن دارد.
او مي گويد: در فرهنگ ايراني- اسلامي آب جايگاه بسيار مهمي دارد. به طوري که پيشينيان ما آب را محترم دانسته و حتي برخي آن را مقدس مي دانستند، از سويي در اسلام هم آب جايگاه والايي دارد.
وي با بيان اينکه آب به عنوان يکي از ارزشمندترين آفريده هاي پروردگار محسوب مي شود، تصريح مي کند: آن قدر باورها و سنن مختلف درباره آب در فرهنگ ايرانيان زياد است که بررسي و شناخت عميق آن نيازمند پژوهشي گسترده است.
وي مي افزايد: درباره وجه تمثيل آب علاوه بر آيينها، ضرب المثل، قصه ها، افسانه ها و تمثيل هاي زيادي در فرهنگ عامه وجود دارد. به طور مثال ضرب المثل هايي چون:«دسته گل به آب دادن»، «آب نطلبيده مراد است»، «آب در هاون کوبيدن»، و ده ها مثال ديگر از جمله اين نمونه هاست.
وي با بيان اينکه مراسم باران خواهي يا دعاي باران در نتيجه ارتباطي بين انسان و اعتقادات و نيايشهاي او با خالق است، تصريح مي کند: در باران خواهي عناصر مشترکي بين تمام نقاط ايران وجود دارد؛ مثلاً به در خانه ها مي روند، آرد يا قند جمع آوري مي کنند، نان پخته و بين مردم تقسيم مي شود و در اين آيينها سرودهاي محلي نيز مي خوانند.
وي اضافه مي کند: در مناطق بسيار خشک و کويري دعاي باران برگزار مي شود و در مراسم بند آمدن باران نيز ضمن شکرگزاري به خاطر باران، از خداوند مي خواهند که باران را بند بياورد.

باران خواهي در رستاخيز طبيعت
در کتاب «شناخت اساطير ايران» در بخش مربوط به باران آمده است: خشکسالي هاي بسيار و چرخه هاي خشکسالي و حياتي بودن باران، سبب شده که همانند سرزمينهاي ديگر در شهرها و روستاهاي ايران مراسمي براي طلب باران پديدار شود که شکل بسياري از آنها با اساطير کهن پيوند مي يابد.
اما بيشتر مراسم طلب باران به شکل فعاليت گروهي است و همراه با دعا و نيايش برگزار مي گردد.در برخي از مراسم باران خواهي که با ابزاري همچون زنبيل، علم، قاشق، جارو، نان، عروسک، مشک و... به روشهاي متنوع برگزار مي شود، برنامه هاي آييني با استفاده از موسيقي و گويش محلي جايگاه ويژه اي دارد.
در اين کتاب مي خوانيم: به هنگام خشکسالي، مردم شهر يا روستا در مکاني جمع مي شوند و پس از به جا آوردن دو رکعت نماز براي آمدن باران به درگاه خداوند دعا مي کنند. پس از نماز، گوسفند يا گاوي را قرباني مي کنند و گوشت قرباني را به نيازمندان مي دهند.در اغلب اين مراسم، اشعار و سرودهايي خوانده مي شوند که در هر گوشه اي از ايران گويش مخصوص به خود را دارند، ولي تقريباً از درونمايه يکساني برخوردارند.
نويسنده اين کتاب تصريح کرده است: از آنجا که آغاز سال نو در ايران با رستاخيز طبيعت و رويش گياهان همراه است، مي توان چنين پنداشت که بسياري از مراسم باران خواهي در ارتباط با روزهاي آغازين سال است و طلب باران با دعاي برکت خواهي و وفور نعمت پيوندي عميق دارد.
اما آنچه که در اين مراسم بيش از هر چيز ديگر جلب توجه مي کند، شوق و ذوق کودکاني است که با دستهاي کوچک خود باران را به همراه بزرگترهاي خود طلب مي کنند.
اين موضوع بخشي از اظهارات علي خرسندي از کارشناسان فرهنگ عامه است. او در تکميل اظهاراتش تصريح مي کند: در گذشته در بعضي از روستاها وقتي باران نمي باريد، بچه ها جمع مي شدند و کله عروسکي را به سرچوبي بسته و در کوچه ها به راه مي افتادند و شادي کنان به در خانه ها مي رفتند و با گرفتن نذورات اهالي محل، امکان پختن آش نذري را فراهم مي کردند.
وي مي افزايد: آنچه که در اين مراسم توجه همگان را به خود جلب مي کند، نيايش جالب آنان و دستهاي کوچک کودکاني است که براي طلب باران به سوي آسمان دراز مي شود.
وي با بيان اينکه مراسم باران خواهي بتدريج در حال فراموشي است، ادامه مي دهد: شور معنوي اين مراسم در نمازطلب باران ديده مي شد.
اين کارشناس با تأکيد بر ضرورت احياي سنتها خاطرنشان مي کند: بدون شک احيا و معرفي اين مراسم به نسل امروز بويژه آيينهايي که ريشه خرافاتي ندارد، براي جامعه بسيار مفيد است.
وي مي افزايد: اين مهم نيازمند اتخاذ تمهيدات لازم از سوي دستگاه هاي متولي است.

فراموشي سنتها در عصر مدرنيته
بسياري از آيينهاي ايراني جزو رسوم فرهنگي - مذهبي مردمان اين مرز و بوم است که در اصل ريشه در فرهنگ و تمدن مردم دارد.
اين در حالي است که برخي از اين مراسم و از جمله آيين طلب باران آن هم در زماني که مناطقي از کشورمان با عوارض و پيامدهاي خشکسالي دست و پنجه نرم مي کند، به فراموشي سپرده شده است!
از اين رو در سايه عصر «مدرنيته»، امروزه نه از آن «سنتها» خبري هست و نه از آن اشعار پر از راز و رمز که همه را به نيايش و دعا فرا مي خواند.
به هر حال نبايد فراموش کنيم که اين آيينها چه در لرستان و چه آذربايجان و چه در خراسان و چه در کرمان و چه در قزوين و چه در مازندران و گيلان نشان از تقدس و ارزش آب است و باران.

  


گزارشي از موزه لوور پاريس؛ ايراني حتي باشکوه تر از ايران!



* کميل سهيلي
موزه در واقع مأمني براي حفظ تاريخ، هويت، تمدن، فرهنگ و مکاني مناسب براي انتقال اين ارزشها به نسلهاي آينده است. مطلب





حاضر گزارشي است از موزه لوور پاريس با تأکيد بر قسمت ايران باستان تا ضمن آشنايي با اين بخش، نگاهي موردي نيز به تأثير اين قبيل موزهها در ترويج فرهنگ و تاريخ کشورها داشته باشيم.
خط شماره يک مترو، ايستگاه هرم لوور... بالا آمدن از پله هاي قديمي متروي تقريبا صدساله پاريس و... همين ديگر. آن هرم مشهور... خيلي نزديک، درست روبه رويت!
نمي دانستم در ورودي لوور، همين هرم است. صف طولاني اي روبه روي هرم وجود داشت و من براي چند لحظه آخرين آن. يک چشمم به هرم بود و چشم ديگر به محوطه بزرگ اطراف و در ذهنم تمامي آثاري جريان داشت که بزودي خواهم ديد و پاهايم آرام آرام همراه با صف به سمت جلو مي رفت. 10 دقيقه اي طول کشيد تا سرانجام از پله هاي مارپيچ داخل هرم پايين آمده و وارد ميدان نسبتاً بزرگي شدم که درست در زير هرم واقع شده است. هريک از سه طرف اين ميدان، ورودي بخش متفاوتي از لوور است و در قسمت ديگر نيز فروشگاه موزه قرار دارد.
ميز اطلاعات بزرگي در کنار اين فضاي ميدان مانند وجود دارد که در آن نقشه لوور به 16 زبان زنده دنيا ديده مي شود. از چيني بگيريد تا عربي. وقتي به خاطر بياوري که قسمت مهمي از لوور همان طور که خواهم گفت به ايران اختصاص دارد، فقدان زبان فارسي در اين ميان واقعاً ناراحتت مي کند. البته اين موضوع بيشتر به خودمان باز مي گردد که چه بلاهايي سر اين زبان مي آوريم! بگذريم، بايد کم کم ياد بگيرم سطح توقعم را اگرنه پايين، دست کم منطقي نگه دارم!
خب، حال انتخاب با شماست که از کدام در وارد شويد. به نقشه نگاه کنيد و تصميم بگيريد. اگر در اين موقعيت قرار بگيريد چه مي کنيد؟! سراغ تمدن ايران و مصر باستان مي رويد؟ همان ابتدا خودتان را به مشهورترين تابلوي جهان مي رسانيد و موناليزاي واقعي را از نزديک تماشا مي کنيد؟ يا مجسمه مرمرين ونوس، يادگار يونان قديم؟ و يا هرکدام از 65 هزار شيء هنري ديگري که در اين موزه در معرض ديد قرار گرفته است؟
راستش من که به هيچ کدام فکر نکردم! ذوق ورود به موزه اصلاً اجازه نداد که به نقشه نگاهي بيندازم؛ تنها کاري که کردم اين بود که به طرف نزديکترين ورودي رفته و وارد شوم!
ورودي اي که من انتخاب کردم « sully » نام داشت. در بدو ورود با ميدان کوچک مدرني مواجه مي شوي که در اطراف آن 4 ورودي مجزا قرار دارد که مربوط به گالريهاي کوچکي است که قرار است در آن با تاريخ لوور آشنا شويم.
از چند راهرو که گذشتم ناگاه خودم را برابر مجسمه ابوالهول ديدم. آه، بله... با همان شمايل مشهور. 2500 سال قبل؟
تازه فهميدم وارد بخش مصر باستان شده ام. يکي از مشهورترين و جذابترين قسمتهاي موزه بزرگ لوور. مجسمه هاي مصريها، سنگ نوشتههايي به خط هيروگليف، نقاشي کنده کاري شده، پاپيروس، ادوات موسيقي، اسلحه ها و حتي موميايي ها... همه جا آکنده از اشيائي قديمي بود که روزگاري در زندگي روزمره مصريان باستان جاي داشته و اکنون معلوم نيست چطور اين همه در اين طرف دنيا جا خوش کرده اند !
ديدن جنازه موميايي شده اي ذهنم را کمي از آشفتگي نجات داد. روبه رويم انساني را مي ديدم از هزاران سال پيش که هنوز پيکره انساني خود را حفظ کرده بود. «پس اين گونه زندگي ميکني،ها؟». مي دانستم که روزگاري تمام گوشتهاي تنش را از دماغش بيرون آورده اند تا جايي که بدنش کاملاً تهي شود. سپس بدن خالي شده را از ماده اي پر کرده اند و مدتي در آب نمک خوابانده اند و سپس دورش را با نوار موميايي کرده اند تاکنون که پشت شيشه قرار دارد. بي گمان طرف خوشحال بوده که آن قدر درآمد داشته است که بدنش را موميايي کنند. پس جنازه او نابود نخواهد شد و به زندگي ادامه خواهد داد !
گوشه اي ديدم در تابلويي عکس مجسمه هاي مشهور دوره هخامنشيان ايران را زده اند. راستش را بخواهيد آن قدر محو لوور بودم که اصلاً به کل فراموش کرده بودم قسمتي نيز در بزرگترين موزه جهان به نام ايران اختصاص پيدا کرده است. پيشتر با خود فکر مي کردم اگر در لوور باشم قسمتهاي ديگر را به ايران ترجيح خواهم داد، زيرا در موزه هاي داخلي بارها و بارها کارهاي تاريخي کشورمان را ديده ام و اگر آنجا تخت سنگي از تخت جمشيد يا آپادانا دارد، من خود در آن عظمت قدم زده ام. اما نمي دانم چرا همين که به ياد قسمت ايران افتادم، دوست داشتم همان لحظه و در اولين فرصت واردش شوم !
پله هاي لوور را به دنبال بخش ايران بالا و پايين مي رفتم. از سالني به سالني ديگر. سرانجام ستون بزرگي را مي بينم که بالاي آن همان سر گاو مشهور آپادانا ديده مي شود. و... حس عجيبي داشت! يک ذوق زدگي عجيب که پيشتر تجربه نکرده بودم. جالب اينکه به جاي خيره شدن به آثار باستاني کشورم، واکنش اوليه ام ديدن بهت بازديدکننده ها بود! و چه لذتي مي بردم وقتي گردشگران با ذوق و شوق با مجسمه هاي کشور من عکس مي گرفتند.
به ياد شوش افتادم. شهر باستاني اي که هنوز هم اسکلتي از ستونهاي 25 متري آپادانا درآن ديده مي شود. اسکلتي که برغم اينکه به ميراث هموطنانش رسيده و در شهر باستاني اش واقع شده، ابهت و زيبايي اي که در اينجا مي بينم را ندارد.اطراف سالن ظرفهاي غذا، سفالينه ها و مجسمه هاي ايران باستان قرار دارد. مي گويند نقاشيهاي روي آن ظروف اولين انيميشن (پويانمايي) تاريخ جهان محسوب مي شود. يعني تصوير همان بزي که روي سطح کوزه تکرار مي شود و تداعي گر حرکت و پريدن آن است...
چشمانم پر از اشک است شايد؛ نمي دانم. اما هرچه هست، حس تازه اي را تجربه مي کنم. يک خانم چيني از من مي خواهد از او عکس بگيرم. روبه روي سرستونها مي ايستد و دستانش را هم براي قشنگي عکس باز مي کند و يک لبخند شرقي تحويل دوربين مي دهد...
چسبيده به آن سالن، محوطه کوچکي شبيه به حياط خلوت است که پيکر تلفيقي انسان با بدن اسب و بال پرنده و... در آن ديده مي شود. دو عدد، چسبيده به ديوار. در ميان يک راهرو... چيزي چند دهم دروازه هاي تخت جمشيد. بله، واقعاً براي ما که سردرهاي عظيم تخت جمشيد را ديده ايم، اينجا از لحاظ معماري شکوه چنداني ندارد. اما ديدن تک تک اينها در لوور، با نظم و کاملاً محافظت شده؛ طعم خوبي است، انگار خودت را به نحوي صاحب آن آثار مي داني. يک احساس تملک شايد غرورآميز !
و داستان قسمت ايران لوور، دست کم براي من داستان لوور بيني بود به جاي اثربيني! يعني راستش براي من که بارها آثار تاريخي ايران باستان را در شهرهاي مختلف ديده ام، لوور چيز چندان جديد يا متحير کننده اي نداشت. گيرم منشور کورش را بتوان از اين ميان استثناء کرد، و نحوه چيدمان، نورپردازي و بازسازي خوبي که از آثار کرده اند شکوه خاصي به آنجا داده که قابل مقايسه با موزه هاي وطنم نيست. اما درکل قسمت ايران لوور بيشتر جذابيتش برايم ديدن آثار ميهني در موزه معتبر خارجي و نيز تماشاي واکنش گردشگران به اين آثار بود. هر چه باشد اين آثار گوشه اي از هويت و تاريخ کشورم است که بازديد کننده ها را اين طور مسحور خود کرده است. نمي گويم کاش اين آثار در ايران بودند، نه، چون حداقل مي بينم که حسابي از آنها نگهداري مي شود و تبليغ خوبي هم براي کشورم است... اما واقعاً از ته دل مي گويم کاش اين گردشگران ايران را، هويت ايراني را در خود ايران و موزههاي ايراني مي شناختند. کاش....
بار ديگر با خودم کلنجار مي روم! نه، نبايد خودم را درگير اين افکار کنم. همين بس که به لطف يک ساعتي که در بخش ايران لوور گذراندم، توانستم براي روزهاي بعدي سفرم در پاريس هميشه چيزي در چنته داشته باشم، زيرا غالب مردم اينجا و گردشگران هيچ تجربه مستقيمي از کشورم ندارند پس همواره در گفتگوهايم ارجاعشان مي دادم به اين بخش و از همين کانال تصويري مي ساختم از آثار تاريخي و جذاب کشور ايران و هويت غني ايراني که باوجود همه زيبايي اش، کمتر ديده و شناخته شده است.

  


عصر مدرنيته و تضادهاي سنت



* معصومه مرادپور
«سنت» از جمله واژه هايي است که در عصر ارتباطات دستخوش تغييرات زيادي شده است.
اين در حالي است که جهاني سازي نيز اين فرآيند را تشديد کرده و بحران هويت را در جامعه انساني مطرح کرده است.
اما براستي سنت گرايي در اين عصر چه معنايي دارد؟
اين پرسش را در نشستي با کارشناسان مورد بحث و بررسي قرار داده ايم.در اين نشست زهرا آقاجاني کارشناس مردم شناسي، سنت گرايي را حکايت غريب عصر حاضر مي داند و اظهار مي دارد: شايد سنت واژه آشنايي باشد که در سرزمينهاي شرقي از کودکي در گوش مردمان طنين انداز مي شود و بسياري از همين مردم سالهاي بسياري از عمر خود را صرف زيستن صحيح و تطابق افعال خود با آنچه سنت مي خوانند، مي کنند و خود را افرادي سنتي و سنت گرا مي نامند.او ادامه مي دهد: سنت همان چيزي است که گوهر متعالي دين خوانده مي شود و بنا به تفاوتها و تمايزهاي في ما بين جوامع به صورت گوناگوني پديدار شده است.آقاجاني در توضيح بيشتر در اين خصوص مي گويد:سنت چيزي است که هر روز با آن سر و کار داريم، از لحظه بيداري صبحگاهي تا عصر و غروب تا لحظه خواب، پيوسته در بستر سنت قرار گرفته ايم و حتي وعده هاي غذايي مرسوم روزانه و ساعات عمومي مصرف آنها بستگي عميق با همين مفهوم سنت دارد. نحوه ساخت بناها و اماکن، اهميت تفکيک اندروني و بيروني و رو به قبله بودن بناها، مؤيد تأثير سنت در زندگي انسان است.در همين باره فريبا اکبري، کارشناس ارشد جامعه شناسي با بيان اينکه با شدت يافتن مدرنيزاسيون در جامعه ايراني بسياري از وجوه سنت ناديده گرفته شده است و رعايت نمي شود. با اشاره به تعريفي از سنت از منظر دين تصريح مي کند: سنت به اصول و حقايقي اطلاق مي گردد که خاستگاهي قدسي دارند و از سوي خداوند در همه تمدنها و فرهنگها در اشکال مختلف به وديعه نهاده شده که توسط انسانها بنا به قابليت معنوي و عقلاني، قابل درک است.بنابراين، سنت همان چيزي است که گوهر متعالي دين خوانده مي شود و بنا به تفاوتها و تمايزهاي في ما بين جوامع به شکلهايي گوناگوني پديدار شده است. بدون شک در همه ابعاد از قبيل پوشاک، هنرهاي زيبا و موسيقي، معماري تا قوانين اجتماعي و نحوه صرف غذا، تأثير گذاشته و به قولي «همه شؤون زندگي را در برگرفته است.دکتر رامين طبيب زاده، کارشناس روانشناسي و عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي نيز با مطرح کردن اينکه از چالشهاي بزرگ انسان معاصر تضادهاي ميان سنت ومدرنيته است، مي گويد: تمدن نوين بسياري از هنجارها و نگرشهاي دنياي پيشين را که جزو هويت آدمي محسوب مي شده، به چالش کشيده و تعارض پاره اي از عناصر تمدن جديد و مدرنيته با معيارهاي اعصار پيشين از يکسو در درون انسانها بحران آفريده است و از سوي ديگر، ميان بخشهاي گوناگون دنيا و کشورهاي پيشرفته و کشورهاي در حال توسعه جدايي افکنده و منشأ بروز مشکلاتي شده است.همچنين حجة الاسلام و المسلمين مرتضي ناصري، کارشناس مذهبي با اشاره به اينکه ايمان از پايه هايي است که تا حد زيادي مي تواند بحران سنت و عصر مدرنيته را مهار کند و آرامش و هويت سالمي را به نسل امروز ارزاني دارد اظهار مي دارد: از جمله بحرانهاي زاييده عصر جديد که هويت آدميان را نيز بحران زده مي نمايد، پديده فناوري جديد و ماشين و اقتضائات روان شناختي و اجتماعي آن است، فناوري و ماشين ضمن آنکه پديده اي سودمند براي بشر بوده است، با اين حال رشد و توسعه آن موجب نوعي خود بيگانگي انسان از خويشتن شده است.در ادامه اين نشست آقاجاني با تأکيد بر اينکه شتاب تحولات زمانه و گسترش ارتباطات و انفجار اطلاعات در دهه هاي اخير و نيز دگرگوني هاي عظيم در جغرافياي سياسي، بر سرعت حرکت به سمت دهکده جهاني و جهاني سازي افزوده است، مي گويد: اين در حالي است که جهاني سازي باعث برتري تمدنهاي خاص و اضمحلال هويتهاي ديگر در آن مي شود.او مي افزايد: شتاب تحولات اين عصر و جهش به سمت وضعيتهاي نوين، هويتها را متزلزل و بي ثبات مي کند، بنابراين بايد توجه داشت، به دليل پيوستگي اقليم ها و مناسبات نزديک فرهنگها، بحرانهاي اجتماعي و شخصيتي و هويتي در هر گوشه اي از دنيا بالقوه مي تواند برهمه جهان تاثيرات پايداري بر جا نهد.

  


رسانه؛ مؤثرترين ابزار براي ترويج سنتهاي ايراني



* مازيار شيباني فر
سنت واژه اي بسيار گسترده و عميق است که کارشناسان علوم انساني از آن تعريفهاي مختلف و گاه بسيار متفاوتي ارايه کرده اند. به نحوي که کمتر مي توان نظري از اهالي فن مشاهده کرد که شباهتهاي قابل قبولي داشته باشند. همين موضوع باعث مي شود که وقتي در مورد مقوله اي همانند سنت صحبت مي شود، کسي که آن را نقل مي کند بيشتر برداشت کلي خود از موضوع را مطرح مي کند تا اينکه تعريف جامعي از سنت ارايه کرده باشد.
بخصوص بايد به خاطر داشته باشيم وقتي بحث سنت و رسانه پيش مي آيد، به يک مبحث بسيار پيچيده مي رسيم که بيان تمامي جنبه هاي آن در حوصله اين مقاله نمي گنجد. بخصوص که رسانه امري مدرن و سنت امري قديمي تر است، اما آنچه در اينجا قصد بيان آن وجود دارد، اشاره به مسايل کلي در اين باره است که تا چه اندازه مي توان به سنتها احترام گذاشت و آنها را حفظ کرد و در اين زمينه بايد نقش رسانه را بسيار جدي گرفت.
سنت مجموعه اي از افکار، اعتقادات و عملکردي است که يک ملت يا قوم آن را انجام مي دهند. معمولاً سنت سابقه اي ديرينه دارد. البته هستند سنتهايي که در کوتاه مدت به دليل خاصي پديده آمده اند، اما در عمل سنت صحبت از قدمت و برخورداري از پيشينه تاريخي دارد. به همين خاطر سنت مي تواند بيانگر بخشي از هويت، ريشه و شناسنامه يک ملت باشد و حتي راهي براي ارتباط ميان اقوام مختلف برقرار کند.
اين واژه را مي توان معرف بخشي از آداب و رسوم گذشتگان نيز تعريف کرد. به اين مفهوم که وقتي در گذشته ها يک ويژگي اجتماعي، اعتقادي يا فرهنگي جنبه عمومي پيدا مي کرد و به فصل مشترک ساکنان يک سرزمين، يک قوم يا ملت تبديل مي شود، اين موضوع آرام آرام و در گذر زمان رنگ و بوي سنت به خود مي گيرد که گاه تخطي يا بي اعتنايي نسبت به آن تبديل به يک فعاليت ممنوع (تابوي اجتماعي) مي شود.
براي نمونه شيوه ازدواج و عروسي گرفتن هر چند ريشه در اعتقادات مذهبي دارد و در اديان مختلف شيوه هاي گوناگوني براي آن در نظر گرفته اند، اما شيوه عروسي گرفتن يا به عبارتي فرستادن يک زوج به خانه بخت تبديل به سنت مي شود که ممکن است طي چند ده سال متمادي ساکنان يک سرزمين با اندک تغييراتي بر اساس سنت مورد نظر فعاليت کنند.
با اين توضيح مي توان ادعا کرد سنتها بيانگر بخشي از هويت ملي و مذهبي ما هستند. به همين دليل از اهميت خاصي برخوردار مي شوند. زيرا اگر امري به سنت تبديل شد و به عبارتي رويه عمومي ساکنان يک سرزمين را تعيين کرد، بايد از چنان شفافيت، مفيد بودن و دوري از خرافات و زنگارهاي اجتماعي برخوردار باشد که بتواند نماينده خوبي براي اهالي کشور مورد نظر محسوب شود.با اين حال خرافه گرايي جزو مسايلي است که مي تواند سنت را بد و نامناسب جلوه دهد و باعث ترديد ديگر ملتها در نوع تفکران ساکنان يک سرزمين شود. بنابراين اهميت زيادي دارد که سنت عاري از هر گونه خدشه اي باشد تا هم براي رعايت کنندگان آن مفيد و مهم باشد و هم اينکه به گونه اي قضاوت ديگر اقوام را مخدوش نکند.
اين مسايل بخشي از دلايل ماندگاري يا سست بودن يک سنت نيز محسوب مي شود. زماني که يک سنت در اهالي يک سرزمين و به عبارت بهتر متوليان رعايت آن ترديد ايجاد مي کند و شرايط مناقشه را به وجود مي آورد، ديگر نمي توان اميد چنداني به تداوم چنين سنتي داشت و هر زماني امکان دارد که چنين سنتي تحت تأثير مسايل و موضوعهاي مختلف دستخوش تغيير، منسوخ شدن يا فراموشي کامل قرار بگيرد.البته مفهوم اين حرف اين نيست که هر سنتي که فراموش يا منسوخ مي شود، حتماً برخوردار از ايرادي اساسي و جدي بوده است که اکنون به بوته فراموشي سپرده شده است. گاه شرايط زمان و مکان، تغييرات روابط اجتماعي، مسايل و موضوعهاي اقتصادي، تغيير فرهنگ و بسياري ديگر از مسايل موجب مي شود، يک سنت هر چند مفيد و قابل قبول از ياد برود.
براي نمونه يکي از سنتهاي خانواده هاي ايراني اين است که نزديک فرا رسيدن سال نو به اصطلاح خانه تکاني مي کنند و کليه وسايل خانه را از تميزي خاصي برخوردار مي سازند. زماني خانواده هاي ايراني از پنبه زن ها (نداف ها) براي تميز و نو کردن رختخوابها استفاده مي کردند. اکنون سالهاست که اين سنت به فراموشي سپرده شده است که دليل اصلي و منطقي آن را بايد در تغيير شيوه زندگي جستجو کرد.
اين موضوع به مفهوم يکسان بودن ارزش سنتها نيست. بايد به خاطر داشته باشيم که در هر فرهنگي سنتهاي خوب و بد وجود دارند و اين مسأله بخشي از دانش نسبي بشر و تغيير ديدگاه هاي اجتماعي است که به مرور زمان ممکن است يک سنت بد پس از مدتي منسوخ شود و يک سنت خوب جاي آن را بگيرد و گاه شرايط و مراوده هاي جامعه به سمتي حرکت کند که عکس اين اتفاق به وجود بيايد.
براي نمونه سنت تعيين مهريه، ريشه اعتقادي و مذهبي دارد و به دلايل زيادي که تاکنون در مورد آن بحث و به آن اشاره شده است، سنتي خوب و پسنديده محسوب مي شود، ولي همانطور که طي سال هاي گذشته مباحث زيادي در مورد آن به وجود آمده است اينک مهريه از يک سنت پسنديده، تبديل به قيد و بندي غير واقعي از يک قرارداد اجتماعي شده است. به ديگر سخن، مهريه دادن و گرفتن تبديل به يک ضد ارزش شده است که به دلايل مختلف اقتصادي و اجتماعي خانواده هاي ايراني با وجود اطلاع از برخورد نامناسب با اين مقوله همچنان روش ناپسندي را به کار مي برند.
اين سنت در حال حاضر ميان ايراني ها و بخصوص شهرنشينان رواج دارد و همانطور که اشاره شد نسبت به ناپسند بودن آن صحبت مي شود که با اين ترتيب ممکن است طي سال هاي آينده به شکل هاي مختلف اين برخورد ناپسند با اين سنت تغيير کند و به سنتي خوب و پسنديده براي تمام مردم اين سرزمين تبديل شود.
به هر حال سنت جزو مقوله هايي است که در هنر ساکنان يک سرزمين انعکاس مي يابد. يعني هنر به همان اندازه که از فرهنگ جامعه تاثيرپذيري دارد، به همان نسبت از سنت نيز تأثير مي گيرد و ما مي توانيم تجلي آن را به شکل هاي مختلفي شاهد باشيم. براي نمونه قاليبافي و استفاده از فرش در خانه جزو سنتهاي ايراني است که يک زيرانداز را به هنري ماندگار و بومي تبديل کرده است.تأثير سنت بر هنرها را در ديگر جنبه ها نيز مي توان جستجو کرد. براي نمونه، نگارگري و مينياتور ايراني با آنکه در زمره نقاشي قرار مي گيرد، اما مقوله اي جدا و بسيار متفاوت با آن چيزي است که در کشورهاي ديگر از آن به عنوان نقاشي ياد مي شود. مينياتور هنري سنتي است که از کشيدن شکل هاي مختلف روي ظروف به وجود آمده و طي سده هاي گذشته با تغييرات مختلفي مواجه بوده است.طي سالهاي اخير آنچه به دغدغه بسياري از مديران فرهنگي و کارشناسان عرصه روابط اجتماعي تبديل شده است اينکه راهکارهايي براي بيان و ترويج سنتها، تعريف معيارهاي مشخص براي تعيين سنتهاي خوب يا بد، احياي سنتهاي خوب فراموش شده، پالايش سنتها از آفتهاي مختلف و ايجاد شرايطي که اقوام مختلف بتوانند سنت هاي خود را مورد ترويج و توجه قرار بدهند.در اين راستا رسانه هر چند ماهيتي مدرن دارد و به طور منطقي بايد مسايل مدرن و امروزي را ترويج و تبليغ کند، اما مي تواند تبديل به منعکس کننده خوبي از سنت ها شود. راديو، تلويزيون، مطبوعات، سينما، تئاتر و ديگر هنرها مي توانند ابزار مناسبي براي انعکاس سنت هاي پسنديده و ريشه دار باشند.
در اين ميان تلويزيون نقشي بسيار مؤثر و بسزا دارد. در کشور ما رسانه ملي به صورت رايگان در اختيار همه قرار مي گيرد و به جهت ايجاد سرگرمي و حتي آموزنده بودن، آسان بودن دسترسي، ارزاني و فراگيري طيف بسيار وسيعي از ساکنان کشور را مخاطب قرار مي دهد.
تلويزيون به خوبي مي تواند نقش امين خانواده هاي ايراني را ايفا کند و در مورد سنتهاي خوب و بد جامعه يا مسايلي که به عنوان بخشي از فرهنگ و هويت ملي بايد بيشتر مورد توجه آحاد مختلف اجتماع قرار بگيرد و در هدايتگري مناسب افکار جامعه در توجه به سنت هاي ريشه دار و کهن موثر باشد.
اين موضوع براي اينکه بتواند با تأثيرگذاري لازم همراه باشد، بايد بيشتر در قالب فيلم و سريال هايي گنجانده شود که به صورت شبانه روز از شبکه هاي مختلف تلويزيون پخش مي شود. چون تأثير يک اثر تصويري سرگرم کننده به مراتب بسيار بيشتر از برنامه اي است که با حضور تعدادي از کارشناسان يا اهل فن ساخته مي شود و در عمل مي خواهد به صورت کارشناسي مطلبي را به بينندگان منتقل کند.همچنين توجه به فرهنگ عامه، استفاده مناسب و بجا از ضرب المثل ها، متل ها و قصه هاي عاميانه مي تواند يکي از راه هاي مناسب ترويج سنتهاي پسنديده و ريشه دار باشد. بايد به خاطر داشته باشيم بسياري از ضرب المثل هايي که بيان مي شود، غير از اينکه قصه اي کهن دارند و بيانگر بخشي از فرهنگ ايراني است، همراه با جذابيت و سرگرم کننده بودن داراي آموزه هاي بسيار عميق انساني است که روح ايراني به صورت ناخودآگاه امکان برقراري ارتباط با آن را دارد.در فرهنگ عامه يا همان فرهنگ مردم کوچه و بازار نيز نکات و سنت هايي بسيار پسنديده وجود دارد که بيانگر نگاهي ژرف و انديشه اي پاک برگرفته از فرهنگ ملي است که مي تواند به شکل هاي مختلف با ساکنان اين سرزمين ارتباط معنايي عميقي برقرار کند.از اين رو به نظر مي رسد تلويزيون بايد با استفاده از کارشناسان خبره راه هاي مناسب تأکيد بر سنتهاي خوب رايج را پيدا کند و از سوي ديگر معيارهايي که مي تواند تعيين کننده سنت هاي داراي مشکل از سنت هاي خوب و تأثيرگذار در اجتماع است را در اختيار طيف هاي مختلف بينندگان قرار بدهد تا بدين وسيله جامعه اي پوياتر و بالنده تر داشته باشيم.البته طي سالهاي اخير دست اندرکاران هنرهاي مختلف بخصوص سينما، تلويزيون و تئاتر سعي کرده اند روي فرهنگ عمومي جامعه و ايجاد نگاهي موشکافانه براي فرق قايل شدن ميان سنتهاي خوب و بد فعاليت قابل توجهي داشته باشند، اما به خاطر بسپاريم که جامعه مرتب در حال تغيير و تحول است و هر از گاه سنت يا پديده اي در اجتماع ما مورد توجه خاص قرار مي گيرد. بنابراين لازم است مديران فرهنگي و دست اندرکاران عرصه رسانه فعاليتهاي خود را در اين زمينه گسترش دهند و به مسأله سنتها به عنوان يک اصل قابل اعتنا در جامعه توجه کنند.

  


فيلمي که قرار بود هويت ايراني را نشان دهد



* کميل سهيلي
معمولاً مردم جهان کشورهاي مختلف را با صفت يا اسم شخص و يا حتي محصولي خاص مي شناسند. ساعت سوئيس، گل هلند، لباس ترک، عطر فرانسوي و... البته فرش ايراني.
شهرت فرش ايراني به سالهاي بسيار دور باز مي گردد. شايد تعجب کنيد اگر بدانيد حتي چارلي چاپلين هم عاشق فرش ايراني بوده و نمونه نفيسي از آن را نيز همواره بر روي ديوار خانه اش داشته است.
فرش ايراني يکي از مصاديق بارز فرهنگ ايراني است. حتي بسياري آن را نمادي از فرهنگ شرق مي دانند. شرقيها به نجابت و به اصطلاح سربه زيري در جهان مشهورند. يادم است چندي پيش آقاي مختاريان، از استادان در دانشگاه علامه طباطبايي مي گفت : اگر در خارج از کشور خواستيد يک شرقي را شناسايي کنيد، به چشمان مردم خيره شويد. هرکس پس از چشم به چشم شدن با شما سرش را به پايين انداخت، مطمئنا او يک شرقي است!
و حال اين سر به زيري منجر به اين شده که زمين در فرهنگ شرق بسيار مهم شده و فرش به يکي از مهمترين بخشهاي خانه مبدل شود. همين است که فرشهاي ايراني پر از نقش و نگار و مملو از زيبايي مي شوند، چراکه غالب اوقات مردم به زير پايشان توجه دارند و نه روبه رويشان! در حالي که در غرب اين مجسمه و نقاشي است که اهميت پيدا مي کند.
دليل ديگر اين امر اين است که در شرق خانواده اهميت بسيار زيادي دارد و مردم بيشتر در تلاشند تا کار خود را زودتر در بيرون انجام داده و سريعتر به خانه بازگردند. اين است که لوستر، مبل و البته فرش در زندگي ايراني نقش بسيار زيادي دارند. اين در حالي است که در بيشتر خانه هاي اروپايي خبري از لوستر و مبل به شکل ايراني کلمه نيست و گاه حتي چراغي معمولي هم در اتاقهايشان پيدا نمي شود! آنها بيشتر ترجيح مي دهند از خانه براي محلي براي خواب استفاده کنند تا زندگي.
فيلم سينمايي «فرش ايراني» تلاشي آشکار است براي ساخت اثري قدرتمند در مورد يکي از مهمترين سرمايه هاي ايران زمين و از معدود فيلمهايي ايراني که مي توان به آن عنوان فيلم توريستي نيز داد. مجموعه اي از 15 فيلم کوتاه از کارگردانان مطرح سينماي ايران که به ترتيب نام خانوادگي کارگردان آنها به نمايش درمي آيند: فرش عشايري از بهروز افخمي ، مشترک مورد نظر در دسترس نيست از رخشان بني اعتماد، قالي سخن گو از بهرام بيضايي، گره گشايي از جعفر پناهي، فرش زمين از کمال تبريزي، فروشي نيست از سيف ا... داد، فرمايش آقا سيد رضا از مجتبي راعي، فرش پرنده از نورالدين زرين کلک، فرش، اسب، ترکمن از خسرو سينايي، فرش و زندگي از بهمن فرمان آرا، کجاست جاي رسيدن از عباس کيارستمي، دست آفريني هديه به دوست از مجيد مجيدي، فرش و فرشته از داريوش مهرجويي، خاطره خاطره رضا ميرکريمي و کپي برابر اصل از محمدرضا هنرمند.
ديدن فيلمي از اين تعداد کارگردان سرشناس، حتي کارگرداناني چون جعفر پناهي و عباس کيارستمي که فيلمهايشان کمتر رنگ پرده هاي سينماي ايران را به خود ديده؛ لذتي است عجيب و بي سابقه و چه جالب که دغدغه هاي مختلف فيلمسازان اينجا در کنار هم نمود عيني تري پيدا مي کند. بيضايي و حماسه، کيارستمي و سينماي بي قصه، پناهي و قشر پايين جامعه، فرمان آرا و مرگ و مجيدي و طبيعت....
عليرغم هزينه و تلاش زيادي که براي ساخت اين فيلم صورت گرفته، متاسفانه اکران فيلم بسيار محدود و ضعيف بود و عرضه جهاني آن هم که حتي ناچيزتر! اين است که احساس مي شود هرچند ظاهرا فيلم با استفاده از مجموعه اي از بهترين کارگردانان سينماي ايران به فيلمي معتبر مبدل شده است، اما با اين حال نتوانسته به هدف اصلي خود که ارسال پيامي فرهنگي به جهان است برسد. پيامي که حاوي فرهنگ، تمدن، آئين و سنتهاي اين مرز و بوم است.

  


وقتي که زندگي رنگ عوض مي کند؛ خوره آپارتمان در حياط خاطره ها



* ناهيد جعفرپور
روزهايي که تهران هنوز به صورت امروزي نونوار نشده بود يا به زباني ديگر امروزي نشده بود، همان روزهايي که بزرگترهايمان





پدربزرگ و مادربزرگها زنده بودند، چه دوراني بود آن دوران. همه همديگر را دوست داشتند و به هم احترام مي گذاشتند، همه کارهايشان به جا و به موقع بود. آدابي که به مرور زمان بخشي از آن به فراموشي سپرده شد و بخشي ديگر در طول تاريخ متولد شد.
سنت زيبا و دوست داشتني مدتهاست که پيشينه خود را از ياد برده و جاي خود را به شهرنشيني مدرن داده است.
اگر چند قدمي در خاطره هاي پدر و مادرها يا مادربزرگها و پدربزرگهايتان عقب برويد، به روزهايي مي رسيد که خانه ها حياط بزرگ داشت و دور حياط پر از اتاقهايي بود که بيشترشان زيرزمين هم داشتند. در بيشتر اين خانه ها چند خانواده کنار هم زندگي مي کردند. با گذشت زمان مردم به فکر استقلال افتادند و هر خانواده اي دلش مي خواست زندگي مستقلي داشته باشد. نتيجه اش هم شد خانه هاي يک يا دو طبقه يا به اصطلاح دربست. حالا ديگر لازم نيست خيلي در خاطره ها عقب برويم. همه ما خانه هاي حياط دار دوران کودکي مان را به خاطر داريم.
رشد جمعيت گرايش بشر به شهرنشيني بتدريج کار را به جايي رساند که ديگر نه براي مردم زندگي در خانه هاي مستقل با حياط هاي بزرگ مقدور بود و نه براي زمين، گنجاندن اين همه جمعيت.
گرايش به آپارتمان سازي مثل يک ويروس بين همه پخش شد و آپارتمانها و مجتمع هاي مسکوني مثل قارچ در هر گوشه اي از شهر روييدند.
سالهاي اول، بعضي ها با زندگي در آپارتمانها مخالف بودند و واحدهاي کوچک در هم تنيده را شبيه قلک مي دانستند، ولي همه کساني که عاشق حياط و حوض و باغچه بودند، سرانجام به جريان آپارتمان سازي تن دادند و حياط هاي کودکي و جواني شان جايش را به آپارتمانهاي بلند سپرد.
دوباره رسيديم به نقطه اول، زندگي در خانه هاي مستقل در بسياري از محله ها معنايش را از دست داده و در هر ساختمان چند يا چندين خانواده زندگي مي کنند. البته يک تفاوت اساسي وجود دارد، اتاقهاي کنار هم و دور تا دور يک حياط بزرگ به واحدهاي روي هم چيده شده تبديل شده اند و زندگي افقي گسترده در سطح زمين به زندگي عمودي تبديل شده باشد.
در گذشته مردم براي خودشان تفريحاتي هم داشتند، اما امروزه ريشه آنان در آپارتمانها خشکيده است.
در قديم روشنايي معابر تنها تا دو ساعت پس از غروب آفتاب ادامه داشت و پس از آن با نواختن گزمه هاي حکومتي بر طبل هايشان شهر نيز در کام خاموشي فرو مي رفت. وقتي مراسم يا اعيادي مي شد نه تنها عبور و مرور پس از غروب آفتاب قطع نمي شد و تا طليعه صبح ادامه مي يافت که شهر نيز تا سپيده دم روشن مي ماند و تاريکي را جواب مي کرد.
آن زمان چراغهاي نفتي، روشنايي شبها را فراهم مي کرد، اما بعدها رفته رفته تهران روشنايي اش را از گاز به دست مي آورد، اين رويه ادامه داشت تا پاي اختراع اديسون هم به پايتخت باز شد، اما هر چه بود، تهران در تک تک شبها روشن مي ماند تا قدم ميهمانانش را گرامي بدارد.
قديمي ها بر اين باور بودند که نبايد دلي مملو از کدورت داشت.
خاطرات يلداي هر سال قديم در دفتر خاطرات نقش مي بندد تا نسل امروز پس از چندين سال را با همان شکوه پيشين به اين جشن فرا خواند. حالا سالهاي سال است که ما در نخستين شب زمستان دور هم جمع مي شويم و به جشن تولد خورشيد مي نشينيم هر چند نمي دانيم که چرا، اما تولدش را جشن مي گيريم، گاهي اوقات سنتهاي خودمان را از ياد مي بريم و ديگران در خارج از مرزهاي فرهنگي ما بهترين استفاده را از اين آيينها مي برند.
به قول دکتر جلال ستاري که مي گفت: مردم نگهداري از سنتها و آيينها را خودشان انجام مي دهند، اما کافي نيست، آنها را بايد پشتيباني کرد تا اين آيينها در شکل صحيح حفظ شود، اين تنها وظيفه مردم و دولت نيست بايد بنيادهاي فرهنگي براي نگهداري اين آيينها به وجود آيند.
امروزه نيز در شهرهاي بزرگ و کوچک برخي آيينهاي گذشته به عنوان آيينهاي رسمي به چشم مي خورد که البته اين آيينها نسبت به گذشته نسبيت کمتري دارد.
تعزيه خواني، آيينهاي خورد و خوراک، کسب و کار حلال، سنتهاي شادمان، مجالس و ميهماني ها، همه و همه در آيينهاي گذشته به چشم مي خورد.
به هر حال ديگر دوره سکونت در خانه هاي وسيع ويلايي و باغها گذشته و بايد زندگي شهري و تمرکز امکانات و منابع شهروندان را وادار کرده تا در محيطي تنگ و فشرده زندگي کنند. طبيعي است که هر چه مکانهاي زندگي فشرده تر شود، خواسته هاي شخصي ساکنان نيز بيشتر و طبيعتاً برخوردها هم بيشتر خواهد شد. در اين شرايط افراد براي بهره بردن از يک زندگي آرام ناگزيرند از برخي آزادي هاي خود صرف نظر کنند و به ازاي حقوقي که پيدا مي کنند تکاليفي در مقابل ديگران بپذيرند.
خيلي از آدمها در خيلي از مناطق آرتروز گردن گرفتند، از بس که براي ديدن ساختمانهاي بلند سرشان را بالا گرفته اند.
حالا ديگر عادت همه شده که هر روز خاطرات خانه هاي قديمي را با احترام به دست بساز و بفروش ها بسپارند و قدم نورسيده ها را مبارک کنند، نورسيده هايي که حالا ديگر براي خودشان صاحب خانه شده اند و اگر روزي تولدشان متوقف شود ديگر بايد نگرانشان شد.
انگار مردم شهر عادت کرده اند که روز به روز سايه اي که بر سرشان مي افتد، سنگين و سنگين تر شود و آنها هم سر به زير و سر به زيرتر... آن بالا، در ارتفاع 400 يا 500 متري که مي ايستيد، همه چيزها رنگ عوض مي کند. آنجا تمام ساختمانهايي که سر به آسمان اين شهر شلوغ مي سايند، زير پاي تان نشسته اند. ديگر نه رسانه اي روي سرتان است و نه خراشي روي نگاه تان... آنجا مي توانيد تا آخر جاده نفس، آبي آسمان را بلعيد و روزهاي تان را رنگ بزنيد. يک آسمان آبي بدون هيچ شکاف و خراشي...

  


در گفتگو با دکتر شهرام رحيمي، مدرس دانشگاه مطرح شد؛
وابستگي به سنتها، مهمترين شاخص خانواده ايراني



* حجت حسني سعادت
دکتر شهرام رحيمي، مدرس دانشگاه و مشاور خانواده، نگراني تفاوت رفتارهاي فرزندان خانواده با نسل پيش را بر خلاف آنچه





بسياري از والدين باور دارند، بي اساس مي شمارد.
وي معتقد است، همان طور که 30 سال گذشته نحوه رفتارها به شکل ديگري بوده، اکنون نيز با تغيير زمانه، موارد بسياري تغيير يافته اند.
وي مي گويد: «آن زمان تلويزيون، راديو و رايانه نبود، اما حالا بچه ها دلشان مي خواهد به جاي آنکه بروند در جمعي بنشينند و مثل يک فرد 50 ساله رفتار کنند، در خانه پاي رايانه بنشينند يا جايي باشند که بتوانند مثل خودشان؛ يعني يک نوجوان يا جوان رفتار کنند؛ درست مثل اينکه همان افراد ميانسال حاضر نيستند در محافلي قرار بگيرند که باب ميل جوانهاست.»
وي در خصوص ويژگي هاي خانواده هاي ايراني گفت: به طور کلي اگر بخواهيم امتياز خانواده ايراني را در قياس با خانواده هاي غير ايراني در نظر بگيريم، وابستگي به يکديگر و قبيله اي بودن را مي توانيم مطرح کنيم. اين امتياز از آن رو که همه افراد خانواده حامي يکديگرند، خيلي خوب است، اما يک جنبه منفي هم دارد و آن تقابلي است که معمولاً پس از ازدواج بين دو نفري که از دو خانواده متفاوت در کنار هم قرار گرفته اند، رخ مي دهد، ضمن اينکه هر کدام از اين خانواده ها به ابعاد بزرگتري در فاميل تبديل مي شوند و فرهنگ وسيع تر خانوادگي را درست مي کنند.
دکتر رحيمي شاخص ترين ايراد خانواده ايراني را وابستگي به سنتهايي که ممکن است حتي خود خانواده ها هم به آنها اعتقاد نداشته باشند، مي داند:«سنتهايي که براي ازدواجها در نظر مي گيريم، از جمله سنتهاي وابسته است. در ظاهر مدرن شده ايم، اما ازدواجهايمان به اندازه خودمان مدرن نشده اند و بايد اين مورد را بتوانيم مديريت کنيم.»
وي با بيان اينکه زندگي هاي مدرن مزايا و معايبي دارد، ادامه مي دهد: در زندگي هاي مدرن، به خاطر مردم زندگي کردن، کمرنگ تر است، اما يک مقدار زيادي جوانها در اين نوع زندگي، خودشان را از حمايت خانواده ها محروم مي کنند. ضمن اينکه در زندگي هاي سنتي مباحثي مثل دوستي، وفا و ايثار تأثير بسياري دارد، ولي در زندگي مدرن اينها کنار مي روند و فردگرايي بيشتر مي شود.»

  


چاووشي ؛ قاصدان حريم دوست ديگر نمي خوانند!



زهرا شيدوش
«زيارت» در دل مردم اين سرزمين جايگاه ويژه اي داشته و دارد و در اين ميانه هر چند پيشرفتهاي بشري «راه» رسيدن به مکانهاي





مذهبي را به يمن «وسيله هاي جديد حمل و نقل آسانتر نموده اما به ازاي آن» سنتهاي تأثيرگذاري را نيز از ما دور کرده که بسيار در کيفيت «زيارت» مؤثر بوده است.
سنت بسيار شيرين و دوست داشتني «چاووشي» يکي از سنتهاي کاملاً مذهبي کشور در ادوار گذشته بوده که اکنون تنها نامي از آن نه در افکار و اذهان بلکه در کتابها و بايگاني ها باقي مانده است.
زيارت داراي سنتها و آدابي بوده است که زيبايي هاي معنوي در آن موج مي زده و آثار فراواني هم داشته است.
از جمله اين سنتها که نشاني از تعظيم شعائر و تقواي قلوب مؤمنان است، سنت «چاووشي خواني» است. چاووشي خواني چنين بوده است که کاروان عشق، هنگام عزيمت به خانه خدا و عتبات عاليات عِطر صلوات را در فضاي شهر و روستا و در کوچه پس کوچه هاي آن به مشام مي رساندند.
ايرانيان با برپايي اين سنت، ضمن ذکر الهي، عشق و معرفت به ائمه اطهار را در جان همه به جريان مي انداختند و چنان شور و هيجاني ايجاد مي کردند که جذبه آن اختيار از کفها مي ربود و مؤمنان دلباخته را بيمقدمه راهي زيارت مي کرد.
دريغ و افسوس که در زمان ما بر اين سنت اسلامي همچون بسياري از سنتهاي حسنه ديگر گرد فراموشي نشسته و کم رنگ شده است. ديگر، کوچه هاي روستاها و شهرهامان آن فضاهاي سرشار از معنويت و صفا را کمتر در خود مي بيند. ديگر در محيط زندگي مان صداي صلوات کمتر شنيده مي شود؛ در حالي که گذشتگان ما با اين سنن، دين و آيين را در تمام ابعاد زندگي شان وارد مي کردند و آنچه تأسفمان را بيشتر مي کند، اين است که اين سنت روحبخش جاي خود را به بعضي سنتهاي وارداتي داده است که نه با روح معارف اسلامي سازگاري دارد و نه با فلسفه زيارت.
***
«چاووش» در لغت
«چاووش» واژه اي ترکي است، به معناي جارچي، پيک، پيشرو کاروان، کسي که دعوت رفتن به زيارت عتبات عاليات و خانه خدا کند.
در اصطلاح روستاييان خراسان، چاووش، کسي بوده که در فصل مناسبِ زيارت، در دهات و روستاها، سواره يا پياده به راه مي افتاده و روستاييان را به وسيله جارزدن و خواندن اشعار نغز و دلکش در مدح و منقبت امامان معصوم(ع) براي رفتن به زيارت تهييج و تشويق مي کرده است.
ويژگي چاووش خوان
چاووشان، مردان پاک و خداشناسي بوده که وجودشان سرشار از عشق و محبت به خدا و ائمه اطهار بوده است و همواره در بين مردم به نيک نامي مشهور بوده اند.
اين بشيران و قاصدان زيارت کوي دوست، انگيزه اي جز نزديک شدن به خدا و عشق به او و اولياي حق در سر نداشته اند. به همين جهت هيچ گاه اين خدمت به زائران را وسيلهاي براي کسب موقعيت اجتماعي يا مالي قرار نداده و حاضر نشده اند حتي نامي يا دفتر شعري از آنها و به نام آنها تنظيم گردد.
چاووشان، معمولاً از صدايي گرم و مؤثر برخوردار بوده و با صداي زير مي خوانده اند و گاه براي اين که از صوت خود هنرمندانه تر بهره ببرند، به همراه شاگردان خود و يا افراد ديگر چون زائران و بدرقه کنندگان، به صورت همخواني چاووشي مي کرده اند؛ تا تأثير آن را دو چندان کنند. در نتيجه، صحنههايي ايجاد مي شد که بي اختيار اشک را در چشمها روان مي کرد و دل شنونده ها را مي ربود و بي مقدمه راهي سفر و زيارت مي کرد.
از ديگر ويژگي هاي چاووشان، هدايت و راهنمايي زائران در طول سفر بوده است. آنها در انجام واجبات، مستحبات، دعاها، خواندن زيارت نامه ها و همچنين معرفي مکانهايي که زائران از آنها ديدن مي کردند، راهنماي آنها بودند.
چاووش خوان چه مي خواند؟
چاووش خواني از حيث ادبي، از نمونه هاي ادبيات عاميانه و از نوع غنايي آن به شمار مي رود که محتواي آن، احساسات، عواطف، عشق و دلدادگي، بيان آرزوها، برآورده شدن حاجات، غم و اندوه سفر و مشکلات راه و مصائبي است که بر خاندان پيامبر(ص) گذشته است.
چاووش خواني بيش از هرچيز به طهارت باطني و صفا و اخلاص و در مرحله بعد به کسب تجربه و تمرين و ممارست نيازمند است.
چاووش خواني با توجه به ظرائف هنري آن، گاه به صورت تک خواني و گاه به صورت هم؛وايي اجرا مي شده که در شکل دوم، حال و هواي خاصي داشته است. در اين نوع از چاووش خواني، زوار و مردم بدرقه کننده با چاووشان همنوا مي شده اند. در چنين فضاي معنوي، هيجان و شور همه جا را فرامي گرفت و لحظاتي زائر و غير زائر با خداوند متعال و اوليايش به زمزمه مشغول مي شدند. همين حال روحاني باعث مي گرديد که اگر افراد احياناً کينه و کدورتي در دل نسبت به هم داشتند، آن را فراموش کرده و محبت و همدلي بر آنها حکم فرما شده، از هم حلاليت بطلبند.
متن چاووش نامه
متن چاووش نامه را مي توان از دو جهت مورد تحليل و بررسي قرار داد: يکي از نظر شکل ظاهري، و ادبي و هنري و ديگري از بعد مفاهيم.
در بعد ادبي، اشعار چاووش نامه ها، اغلب سروده خود چاووشها بوده است و آنچه بيشتر مورد توجه سرايندگان قرار داشته، سادگي و توصيفات زيبا بوده است. صميميت موجود در اين سروده ها بيش از هر جنبه هنري ديگري، توجه شنونده ها را به سوي خود جلب مي کند.
اکثر اين اشعار، در قالب قصيده و گاهي به صورت غزل و مثنوي سروده شده است.
در متن چاووش نامه ها آنچه بيشتر نياز به تجزيه و تحليل دارد؛ مضامين بلند و باورها و آرمانهاي درون آنهاست.
از مضامين چاووش نامه ها معرفي و توصيف اولياي الهي و صفات و ويژگي هاي آنان است. چاووش خوانان ضمن مدح و منقبت بزرگان دين، مقام شامخ و بلند آنان را نزد خدا مطرح مي کردند و راه وصول به قرب الهي را حب و دوستي اين خاندان معرفي مي نمودند.

  


در گفتگو با عضو کميسيون آموزش مجلس بررسي شد؛ سنت يعني هويت



* محمدجعفر شرفي
عضو کميسيون آموزش و تحقيقات مجلس هشتم با تأکيد بر اينکه سنتهاي قابل دفاع و آموزنده اي داريم که امروزه فراموش شده



است، گفت: جاي تعجب دارد که سنتها و آيين هاي خوب را فراموش کرده ايم و بر سنتهاي غيرقابل دفاع اصرار مي کنيم.
حجة الاسلام عليرضا سليمي آداب و رسوم و سنتها را در سه حوزه اسلام، فرهنگ وارداتي غرب و سنت هاي اصيل ايراني تقسيم بندي کرد و گفت: امروزه يکي از چالشهاي جدي ذهن جوان ايراني، آن است که چگونه سنت و مدرنيته را به نوعي در يک بسته تعريف کند که مورد انتقاد هيچ يک از گروه هاي جامعه قرار نگيرد.
وي در خصوص فرهنگ وارداتي غرب گفت: امروز در فضايي قرار داريم که جهان مي خواهد سنتهايي را به ما تحميل کند و سؤال اينجاست که در برابر اين مسأله چه بايد کنيم.
وي افزود: نمي توان هر چه نام نوين يا غربي گرفت را کنار بزنيم يا تخريب کنيم همان طور که نمي توانيم به طور کل چشم بسته همه را بپذيريم، بنابراين بايد گزينش کنيم و آنهايي که قابل پذيرش است را بپذيريم.
عضو کميسيون آموزش مجلس هويت يک ملت را وابسته به سنتهايش دانست و گفت: بقاي يک ملت به وحدت است و ريشه وحدت در احساس مشترک اقوام گوناگون و برگرفته از آب و خاک است.
وي تصريح کرد: اين احساس مشترک را سنتهاي گذشته به ما مي دهد بنابراين افرادي که با سنتهاي کهن ايران مبارزه مي کنند بدانند که ايراني بودن به خاطر احساس مشترکي است که ريشه آن در سنتهاي گذشته قرار دارد.
وي سنت را آداب و رسوم پذيرفته شده عقلاني که به وسيله همه طبقات اجتماعي مورد تأييد قرار گرفته تعريف کرد و گفت: ممکن است رفتارهايي هم باشد که به نوعي از نظر آداب و رسوم و عادات قابل دفاع باشد، اما سنت نيست.
سليمي با اعلام اينکه در برخي موارد موضوعاتي را به عنوان سنت تحميل کرده اند، اضافه کرد: مباحثي در عقد و عروسي، آيين هاي بومي و محلي که به صورت خرافات نفوذ کرده است، از اين دست هستند.
وي گفت: در فضاهاي جديد که افکار جديد عرضه مي شود نبايد سنت را فراموش کرد، کنار گذاشت و به عبارت بهتر تاريخ را فداي مدرنيته کرد از اين رو ايراني بايد هويت اصيل خودش را حفظ کند.
وي با يادآوري بازيهايي همچون گوي و چوگان، ورزش باستاني و دهها آيين ديگر گفت: کودکان ما امروزه بازيهاي سنتي را نمي شناسند و با گوي و چوگان بيگانه اند در حالي که فوتبال همه چيزمان شده است. به همين دليل تأکيد دارم که با کمال تأسف بر روشهاي غلط پرخطر اصرار داريم و آيين بي خطر قابل عرضه به جهان را فراموش کرده ايم.
وي با تأکيد بر اينکه آداب و رسوم باعث خلاقيت مي شود گفت: چيزي که به عنوان جشن تعريف شد و حرکت ملي را رقم زد قابليت آن را دارد که با توجه به شرايط روز تغيير يابد و از آنجا که سنتها به وسيله مردم اجرا مي شوند آنان مي توانند سنتها را با شرايط روز تغيير دهند.

  


سنت آبگوشت خوري در فهرست ميراث جهاني!



*عمادالدين قرشي
* پرده اول: معماي تخت جمشيد
بسياري معتقدند ايرانيان حافظه تاريخي قوي و استواري ندارند!






اين موضوع را مي توان حتي در مسائل ساده هم مشاهده کرد. با اجازه خودمان و شما يکي اش را به قيد قرعه انتخاب کرديم و برايتان شرح مي دهيم:حتماً شما هم نام تخت جمشيد را شنيده ايد. اين محوطه تاريخي در زمان ساخت «پارسه» به معناي «شهرپارسيان» بود. يونانيان آن را پرسپوليس(به يوناني يعني «پارسه شهر») خوانده اند.
براساس خشت نوشته هاي کشف شده در تخت جمشيد در ساخت اين بنا، معماران، هنرمندان، استادکاران، کارگران، زنان و مردان بي شماري شرکت داشتندکه علاوه بر دريافت حقوق از مزاياي بيمه کارگري نيز استفاده مي کردند. ساخت اين مجموعه بنا به روايتي 120 سال به طول انجاميد. کاخ آپادانا در شمال و شرق دو مجموعه پلکان دارد.
نقوش روي ديواره هاي پلکان شامل نقش هايي از فرماندهان عالي رتبه نظامي، در حالي که گل هاي نيلوفرآبي در دست دارند، حجاري شده است. در جلوي فرماندهان نظامي افراد گارد در حال اداي احترام ديده مي شوند. وارد تالار اصلي که مي شويد، بعد از گذشتن از دو سالن اصلي به ديواره هاي کم ارتفاعي برمي خوريد که روي آنها نقوشي از سربازان هخامنشي ديده مي شود.
اين نقش سنگي يکي از اصلي ترين مناظر کاخ بزرگ تخت جمشيد است که اتفاقاً جهانگردان خارجي از آن استقبال بيشتري مي کنند. اما نکته جالب در اين نقش سنگي را مي توانيد از تعجب شديد جهانگردان خارجي ببينيد. ميهماناني که هزاران کيلومتر را براي تماشاي تخت جمشيد پيموده اند، از يکي از قسمتهاي اين نقش سنگي بيش از ديگر قسمتها بازديد مي کنند و حتي گاهي براي بحث و تبادل نظر درباره اين صحنه، دقايقي را در کنار آن مي مانند. درست روي سر پادشاه هخامنشي اين عنوان با چيزي شبيه به ميخ يا يک جسم تيز کنده کاري شده است «يادگاري از ابي و برو بچه هاي خسته به تاريخ .... »

پرده دوم؛ سنت آبگوشت خوري
با يافتن پوست بز نوشته اي، از آخرين کاوش هاي سمفگصد (سازمان ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي) و دوندگي نهاد هاي مرتبط براي تهيه فرمت هاي لازم در يونسکو، بالاخره سنت و آداب آبگوشت خوري در فهرست ميراث جهاني به نام ايرانيان به ثبت رسيد.
شنيده ها حاکي از اين است که حداقل 100 کشور ديگر در حال رقابت براي به دست آوردن امتياز جهاني اين سنت بودند اما ايرانيان توانستند به اين هدف بزرگ نائل شوند و مانع از نابودي و تحريف اش شوند. شواهدي از کارشکني هاي بعضي از همسايگان در ثبت اين ميراث وجود دارد اما يکي از ويژگي هاي مهم سنت آبگوشت خوري اين بوده که رسم فوق در طول ساليان، حتي با وجود تورم ها، توطئه ها و... منقطع نشده است. آبگوشت ايراني در دنيا شهره است در شب نشيني ها، سفرها و بخصوص روزهاي پنج شنبه و جمعه به خوردن آن توصيه شده است.در گامهاي بعدي سعي داريم براي ثبت ديگر ميراثهاي گرانبها، همچون «کله پاچه، آش رشته، سوپ جو و ...» رايزني هاي لازم را انجام دهيم. همين طور قرار است بزودي مسابقه فرهنگي «تمبر يادبود آبگوشت» را با همکاري قهوه خانه هاي سراسر کشور برگزار کنيم.»
در سندي تاريخي درباره ديزي آمده است: «طعامي خفن لذيذ بهر مردمان پارسي. پس بر شماست که آدينه روزي ابتياع گوشت گوسپند کنيد علي الخصوص در ماهيچه و گردن که بهترين گوشت باشد بر ديزي. آنگاه آن را با لوبيا و نخود و پياز و رب فراوان و زردچوبه کثير و نمک فطير و سيب زمين پشند، همه و همه بر ديگچه ريزيد و بر آن آب اضافه کنيد و بر آتش نهيد تا خوب و نيکو پزد و قل زناد !! .سپس سفره را بياراييد به سبزي و چاشت و ترشي و پياز و نان سنگک. پس چون ديزي قل زد و پخت. نخست قطعه اي دنبه بر کاسه گذاريد و به اسباب کوبيدن له نماييدش که اين غذا بي حضور دنبه هيچ باشد و بعد آبش در کاسه ريزيد و نان بر آن تليت نماييد و چون نان خيس بخورد خوردن بياغازيد و لذت وافر بريد و چون تليت تمام شدي، اگر گوشتي بر استخوان بود از گوشت برگيريد و پوست از سيب زمين و با باقي متعلقات ديگچه.گوشت کوب برداشته، آنرا بکوبيد کوبيدني و به هنگام آن فعل، ياد عالم بي غمي کنيد و بر لب ترنم کنيد از دستگاه همايون. آنقدر بکوبيد که گوشت و بنشن و سيب زمين ممزوج شود، پياز را به ضربت مشت بر دونيم کنيد پس با نان سنگک و ترشي بر آن حمله ور شويد. چون نيک سير شديد، قدحي پر از دوغ، گواراي وجود کنيد و بدانيد که حکما دوغ را دوغازپام ناميده اند که پس از نوشيدنش دو وزنه سنگين بر پلک چشم احساس کنيد و رخوت و سستي بر شما مستولي گردد آن زمان باشد که بايد بر قيلوله اقدام کرد.

پرده سوم؛ شواليه در خدمت ديو تنبلي
پدرانمان(ايرانيان) مبتکر آب انبار بودند، سدسازي مي کردند، تکنيک لوله کشي را ايجاد و نهايتا سيستم پيشرفته آب رساني ساخته شد، براي اينکه بر سختي تا لب چشمه رفتن فائق شويم. به جاي هيزم جمع کردن و اجاق درست کردن و فوت کردن به آتش و مژه سوزاندن، فندک را فشار مي دهيم و پيچ گاز را باز مي کنيم؛ يک شعله، دو شعله، پنج شعله روشن مي شود. نه دودي، نه سياهي، نه ابرو سوختني !! . وارد خانه که مي شويم، با فشار يک دکمه شب مثل، روز روشن مي شود و با سر زدن به يخچال به ارتفاعات البرز، دنا يا زاگرس متصل مي شويم. برق، تلفن، بخاري، کولر، يخچال، بخاري، آسانسور، فکس، تلويزيون، رايانه و خلاصه هر چيزي که مظهر تمدن امروز ماست، همه از برکت تن آسايي بوده است.
همين الان که مي نويسم، ظرف هاي نشسته و تلنبارشده تا سقف آشپزخانه را پر کرده اند. کف خانه پر شده از کاغذ، ليوان، نان خشک، کتاب، خودکار، بالش، پتو، لباس و ... . روي تلويزيون لايه اي سنگين از گردوخاک نشسته است. اين صداي ضبط شده منشي تلفني ام است که بارها به گوش مي رسد. توي يخچال نه آبي مانده، نه نان قابلي. ماست هاي ته سطل تغيير رنگ داده اند. چاي توي قوري به مايعي تبديل شده که بي شباهت به قير نيست. لامپ هاي راهرو سوخته و هرکسي مي آيد و هر کسي مي رود، گويي از سرزمين ظلمات عبور مي کند.انگار در اين خانه هيچ نشاني از زندگي و حيات وجود ندارد، مگر صداي قاروقور شکم گرسنه اي که اسير ديو تنبلي شده است. آيا شواليه اي براي آزادکردن من نخواهد آمد؟! يادم نبود که شواليه ها علاقه اي به آزاد کردن مردان از چنگال هيچ ديوي ندارند... اما نه. اگر اندکي پول مانده باشد، که مانده، شواليه خواهد آمد.به زحمت گوشي تلفن همراه را پيدا مي کنم و شماره را مي گيرم «الو؛ چلوکبابي؟ !! من مشترک شماره 1 شما هستم. مي شود دستور دهيد يک پرس چلوکباب کوبيده، با سماق، پياز، ماست موسير، دوغ و کره اضافي براي من بفرستند !! ... دقايقي بعد شواليه منجي از راه مي رسد و «پياز، دوغ، چلوکباب» مرا با رسم و رسوم نياکان خود پيوند مي زند.

پرده چهارم؛ خواستگاري در بلاد پارس
آورده اند، جواني از ولايت بريطيش، روزي به تصادف، گام بر بلاد پارس و دروازه طهران نهاد. در داخل خياباني بس شلوغ و پلوغ، اما خنک و رنگارنگ از قضاي روزگار خاتوني پارسي، با چهره اي آراسته اي، را ديد که روي ترش کرده، سقز همي جويدي. جوانک به يک دل نه صد دل به ديدنش بصير گشتي و پس از مطابقت با تابلوي ذهني، به ظن خاطروافر دريافت که عندليب قسمتش بالاخره پياده گشتي و منتظر اقدام عاجل وي. جوان چون پاره اي با خيالات و اوهامات هاليوودي بر خاتون نگريستي، طاقتش طاق شدي و عنان نفس از کف دادي، پس به سمت خاتون روان گشتي اما، ناگه رخسار خاتون چون مغز انار و به آواي عصب و قات، بانگ برآوردي که مرا ز چنگ اين گرگ کک مکي برهانيد !! پس بيشمار برادر تني و ناتني و سببي و نسبي و غير...؛ هر آيينه بريختندي و جوان عاصي را به اردنگ و پس گردني به نزد دارالخلافه ببردندي.
قاضي باشي به غضب، وي را نگريست و گفت: مردک، اين چه کار قبيح بود که تو را سرزد؟ باشد که تو را عقوبتي کنم تا سنت اين قوم را فراموش مکني. پس بفرمود او را به محبس انداختندي با تشريفات پرتاب گوجه وطني و سيب زميني پشندي بر رخسارش ... . چو زماني بگذشت جوان، را پيغام فرستادي که مرا از اين بند برهان که از طالع بد به مشتي اراذل ملعون و جاهل همبند گشته ام و هر چه زودتر موعد پاسپورتم سر آيد که اين خود عقوبتي عظيم تر است... پس در نبود قاضي باشي، معاونش جوابي دندان شکن بداد که قاضي ما نيز اين عذاب بهر آن مقررت کردي، تا از آن نثرها و نظم ها بسرايند و دولتهاي ولايت غريب، بداند که اينجا، آنجا نيست و هر که قدر عافيت، دانسته يا نادانسته، نداني، گردش روزگار در بلاد پارسي، او را ادب همي يادگيري که خواستگاري دولا دولا ميسر نشود چرا که هر کار آدابي دارد !! و عمل به سنت هاي پارسي ضرورتي و مقامي...

  


آسيبهاي اجتماعي فراموشي سنت؛ وقتي که حرفها تمام شد!



* مصطفي خدابخشي
روزي روزگاري نه تلويزيوني بود و نه راديويي. همه اطلاعات سينه به سينه بين افراد خانواده رد و بدل مي شد و اوضاع شهر و کشور و چه کردم و چه نکردم با پاهاي فرو رفته به زير کرسي مورد بررسي قرار مي گرفت. همه صحبت مي کردند و همه گوش مي دادند تا اينکه حرفها تمام شود و ديگر نايي در فکها باقي نماند تا کم کم چشم سنگين شود.
اما با ورود فناوري اين فرصت فراهم شد تا فکها مجال بيشتري براي استراحت پيدا کنند و چشمها بيشتر مشغول شوند. ولي همچنان فکها فعال بود و جاي خود را به همين سادگيها به تلويزيون نداد.گذر زمان قدرت را از مباحثه در جمع خانواده گرفت تا آن سوي سکه نمايش داده شود. رويي که در آن پيچ و مهره هاي تلويزيون، رايانه و تلفن همراه محکمتر شوند و بساط صحبت از محيط خانواده جمع شود تا جايي که اخبار تعجب بر انگيزي از سوي کارشناسان در زمينه مباحثه در خانواده بيان شود تا ما تکاني به خود بخوريم که زندگي آهني کم کم روح را از کالبد خانواده به سرقت برده است.
در همين رابطه مديرکل دفتر امور آسيب ديدگان اجتماعي بهزيستي کشور با اشاره به اينکه آسيب اجتماعي واقعيت تلخ جامعه است، مي گويد: خانواده هاي ايراني روزي فقط 15 دقيقه باهم صحبت مي کنند.
حسن موسوي چلک بيان مي کند: اگر بخواهيم با آسيب اجتماعي مبارزه کنيم بايد با واقعيت و حقيقت موجود در جامعه با واقع بيني برخورد کنيم.
وي با تأکيد بر رشد و توجه دولت در سالهاي اخير به آسيبهاي اجتماعي ابراز مي دارد: آسيبهاي اجتماعي واقعيت تلخ جامعه است و اگر بتوانيم روند رو به رشد آن را کنترل کنيم، در شرايط کنوني اقدام بزرگي انجام داده ايم.
وي مي افزايد: کاهش زمان ارتباطات در خانواده نشانگر درگير شدن افراد به مشغله هاي کاري و گره خوردن در کم و زياد مادي است که اين مي تواند زنگ خطري براي بنيان خانواده به حساب آيد که طي آن روابط بين فردي به کمترين حد خود تقليل مي يابد.در اين رابطه دکتر مجيد ابهري، عضو هيأت علمي دانشگاه شهيد بهشتي مي گويد: زمانهاي قديم افراد خانواده به هر بهانه اي در کنار يکديگر جمع مي شدند، با هم غذا مي خوردند، مبادله اطلاعات مي کردند و شاهنامهخواني را بر پا مي داشتند ولي هم اکنون اين روابط از بين رفته و همه درگير مسائل خود شده اند و يکديگر را به فراموشي سپرده اند. اين کم شدن روابط خطرات بسياري را با خود به همراه دارد که از جمله آنها مي توان به از بين رفتن سنتها اشاره کرد که اين موضوع خود بحران هويتي را به همراه خواهد داشت.
از سوي ديگر اگر فاصله بين والدين و فرزندان بيشتر شود حرفهاي ناگفته بسياري در خانواده باقي مي ماند که در اين جو نمي توان به مشکلات موجود پي برد و اقدام به رفع آنها کرد.بنابراين مي طلبد از نظر آسيبهاي اجتماعي والدين زمان گفتگو را افزايش دهند و وقت بيشتري را صرف زندگيشان کنند، زيرا با گفتگو مي توان به مشکلات پي برد وتعارضات بين افراد خانواده را کاهش داد و تعادل را به زندگي برگرداند.وي مي گويد: خانواده ها مي بايست زمان بندي خاصي را براي مکالمه با يکديگر تعيين نمايند تا مشکلات مادي نتواند بين آنها فاصله بيندازد با اين رويکرد است که مي توان سعادت و شادکامي را به خانواده هديه داد.
دکتر ابهري پيشرفت فناوري را يکي از مهمترين عوامل به انزوا کشيده شدن سنت مباحثه در خانواده مطرح مي کند و مي افزايد: با توجه به نفوذ و گسترش ابزارهاي فناوري در زندگي افراد مي بايست استفاده از آنها پايبند به قانوني خاص باشد تا حريم خصوصي دچار آسيب نشود و افراد وقت بيشتري را صرف گذراندن با يکديگر کنند.

  


زير پوسته شهر ؛ عطر «شمعداني» در خانه «پدري»



* بهاره دوستي
به محض پا گذاشتن در شهر مادري ام، جايي که چهل سال پيش آنجا را به قصد ادامه تحصيل در کانادا ترک کردم، اولين چيزهايي که





نظرم را جلب مي کند، آپارتمانها و برجهاي سر به فلک کشيده آن است و فقط تعداد انگشت شماري از خانه هاي قديمي وجود دارند.
اين را به راحتي مي توانم پس از گذشتن از چهار، پنج خيابان شهر کوچکمان ببينم، از کوچه هايي که حالا به جز ساختمانهايش، نامهايش هم نو شده است.
پس از سالها دوري و يک پرواز طولاني، خيلي زودتر از آن چيزي که فکر مي کردم، به خانه کودکي هايم مي رسم. حالا جلو خانه اي ايستاده ام که هنوز هم که هنوز است بين همه آپارتمانهاي رنگ و وارنگ و چندين طبقه، يک سرو گردن از همه آنها بلندتر است.
با ديدن خانه کودکي هايم هنوز مي توانم بگويم اين شهر هنوز چيزي از قديم را با خود دارد. هنوز مي توانم بگويم اين خانه هنوز جزو معدود خانه هايي که همان رنگ و لعاب گذشته را دارد. خانه اي پدري، خانه اي قديمي با دري چوبي و کوبه اي که هنوز هيچ آيفون تصويري نتوانسته است جايش را بگيرد.
يک خانه کاملاً خشتي که هنوز هم سرپاست. کليد با کمي سختي در قفل مي چرخد، ولي مي چرخد و در با صداي خشکي باز مي شود.
ورودي حياط يا به قول قديمي ها هشتي هنوز همان آجر فرشهاي قديمي را دارد که البته به خاطر سن و سال خانه شکسته است.
حياطي بزرگ که مي شود به راحتي از کنارش سه چهار تا آپارتمان و برج چندين طبقه امروزي در آورد.
به محض ورود به حياط بر مي گردم به چهل سال پيش، زماني که با بچه هاي اقوام دور تا دور آن مي چرخيديم و شيطنت مي کرديم.
از همان کنار يک راست از پله ها بالا مي روم. ديگر خبري از شمعداني هاي کنار پله ها نيست. همان شمعداني هايي که مادر يکي يکي و با حوصله در گلدانهاي سفالي کاشته بود.
در عمارت با زنجير و قفلي بزرگ بسته است. هنوز صداي مادر را از لابه لاي خشتهاي خانه مي شنوم «محمد امين! مراقب باش اين قفل از آنهايي است که اگر در قفل بشکند بايد قفل را هم از بين برد،ها! » و من مجبور مي شوم قفل را بشکنم.
وارد مي شوم. همه جا را خاک گرفته از پرده هاي مخمل قرمز تا قاب آقا جان که هنوز هم به ديوار است.
اتاقهاي تو در تو که هر کدام هنور پستوهايشان را دارند و هنوز اين پستوها جايي بود براي قايم باشک بازي ما.
فرخنده، دخت عمه زري که از همه ما بزرگتر است، مياندار است و اوست که تعيين مي کند که نوبت چه کسي است که سر بگذارد تا بقيه قايم شوند.
صداي دو رگه اش توي گوشم مي پيچد «محمد امين! نوبت توست سر بگذاري، کلک نزني ها! تا ده بشمر و بعد بيا»
سرم را برمي گردانم، عزيز جان هنوز روي ابر کوچک کنار پنجره نشسته و آلبالوها را يک يکي دانه مي کند تا براي زمستان خشکشان کند.
هنوز صداي مهربانش در گوشم است.
ظرفهاي بلور عزيز داخل مجمع هنوز روي مرسي اتاق نشيمن هست، ولي خبري از کشمش ها و گردوهاي داخلش نيست.
تنگهاي دوغ سبز رنگ و کريستالهايي که به جان مادر بسته شوده بود سر طاقچه هستند، ولي پر از خاک. کليد پنکه سقفي را مي زنم، ولي انگار از کار افتاده جاني براي کار کردن ندارد.
ئ فرشهاي دستباف و سقفهاي بلند، سماور زغالي خاموش و...
به حياط برمي گردم. حوض آب که ديگر پر شده است از لجن و از ماهي هايي که از دست خواهرم امان نداشتند هم خبري نيست.
دلم مي خواهد کمي روي تخت کنار حوض، زير درخت بيد مجنون که آقا جان مي نشست و حافظ مي خواند، بنشينم، ولي صداي قرچ و قروچش نشان مي دهد که حتي توان نگه داشتن وزن من را هم ندارد.
خوشبختانه اين خانه هنوز آب دارد، شيلنگ را مي گيرم به بخت درختها و ديوارها، دلم براي بوي کاهگل ديوارها تنگ شده است.
با احتياط از پله هاي زير زمين پايين مي روم. زير زمين تاريک است پايم به چيز سنگيني مي گيرد. پال پال مي کنم تا شايد کليد برق را پيدا کنم. کليد را پيدا مي کنم و لامپ به محض روشن شدن با صداي پک مي سوزد و دوباره تاريکي! از دستانم کمک مي گيرم و حافظه ام، ديگ و پايه عزيز جان است همان ها که توي پاييز رب مي پخت و نزديکي هاي عيد سمنو.
جلوتر نمي روم و همان جا عقب گرد ميکنم. دوباره به حياط برمي گردم و در زير زمين را نيمه باز مي گذارم.
آن طرف حياط زير درخت انگور، مادر و زن عمو و عمه ها همه دور هم جمع شده اند و گوجه فرنگي مي شويند. قرار است اين گوجه ها براي زمستان رب بشوند. ما هم اصرار مي کنيم که اجازه بدهند ما هم گوجهها را چنگ بزنيم.
بوي رب دست پخت عزيز را به خوبي استشمام مي کنم.
عمو علي نزديکي هاي عيد باغچه ها را بيل مي زد و بنفشه و لاله عباسي مي کاشت. باغچه آن طرفي را هم با آجر تقسيم مي کرد و سبزي مي کاشت نعناع، ريحون، تربچه و... کاش بود و مي ديد که حالا اين باغچه ها چه خشک و بي ثمر شده اند.
آفتاب داشت غروب مي کرد، دوباره برگشتم توي سالن تا دوباره همه جا را سير ببينم. نور کم آفتاب هنوز آنقدر زور داشت که روي قالي هاي خاک گرفته توي اتاق از انعکاس شيشه هاي مشبک رنگي رنگين کمان بسازد.
دوباره از حياط بيرون آمدم و در را با همان قفلي که داشت، بستم. حالا رو به روي خانه اي ايستاده ام که همه کودکي ام را زنده کرده است.حالا که برگشته ام تصميم دارم اين خانه را همين طور نگه دارم؛ زيرا من يک وجب اين خانه را هم با صد تا آپارتمان عوض نمي کنم.

  


آن روزها که ماهواره نبود!



* زهرا خاني
يادش بخير! کودکي ام را مي گويم: آن روزها هنوز باغچه خانه مان نفس مي کشيد و بوي خوش کاهگل ديوار همسايه با هر با خيس شدن فضا را از عطر دلکش خود پر مي کرد.
پدربزرگ مهربان وقتي به خانه ما مي آمد، جيبهايش از کشمش، نخود و مويز لبريز بود. وقتي مي خنديد، دندانهاي نصفه و نيمه اش در دهان نمايان مي شد.
آن روزها ما هنوز تلفن نداشتيم و دلمان براي هر کسي تنگ مي شد به خانه اش مي رفتيم. ماه رمضان هر سال نزديک افطار ديگ آش و سوپ نذري مادر، به بار بود.
وقتي به خانه مادربزرگ که چند تا کوچه بالاتر از منزل ما بود، مي رفتيم بي بي با دستان لرزانش کاسه آش يا سوپ را از ما مي گرفت و مي گفت: الهي عاقبت بخير بشين مادر!
شبهاي زمستان به خانه فاميل مي رفتيم و صداي خنده مان همه جا را پر مي کرد.
... اما حالا سالهاست که عيد نوروز يکديگر را مي بينيم يا منتظريم خبر فوت يا عروسي کسي را بدهند که دوباره دور هم جمع شويم.
آن روزها نه از دهکده جهاني خبر بود و نه از ماهواره و مايکروويو و... اما باور کنيد خيلي خوشبخت تر از امروز بوديم. مادرم مي گويد: زمستانها همراه خانواده پدرت دور يک کرسي جمع مي شديم .
تکه ناني مي خورديم و شکر نعمتهاي پروردگار را به جا مي آورديم.
به قول مادرم بچه ها با پيتزا، پفک، چيپس و جيلي بيلي بيگانه بودند و سالم تر. به جاي پناه بردن به کافي نت، گيم نت و نت هاي ديگر! يا سرگرم درس و مشق بودند و يا کمک حال پدر و مادر.
تفريحات سالم داشتند و هرگز به مواد افيوني آلوده نمي شدند.
اما اکنون با تأسف بايد گفت حتي وقتي به خيلي از روستاها سرک مي کشي، از سنتهاي خوب و ديرينه ايراني خبري نيست.
ديگر از همدلي و همياري و سنتهاي نيک و بي غل و غش کمتر نشاني مي بيني.
راستي ما به کجا مي رويم چنين شتابان! ما پاسبان رسم و رسوم نياکانمان هستيم و بايد در رواج آنها کوشا باشيم.

  


مبارزه با فرهنگ بيگانه چگونه؟



بيژن نوباوه؛ عضو کميسيون فرهنگي مجلس




يکي از راه هاي بسيار مهم در امر مبارزه با فرهنگ بيگانه، ارتقاي فرهنگ آييني و سنتي کشورهاست و خوشبختانه فرهنگ اصيل ايراني هم داراي مفاهيم بلند و والايي است که بايد از ابعاد گوناگون به آن پرداخته شود.
برگزاري جشنواره هايي مثل جشنواره نمايشهاي آييني- سنتي مي تواند سد بزرگي بر سر راه هجوم فرهنگهاي بيگانه باشد و در عين حال در راه اعتلاي شخصيت فرهنگي کشور و ايجاد هويت اصيل فرهنگي و هنر ايراني تأثيرگذار باشد، از همين رو بايد توجه ويژه و خاصي به آيينها و جشنواره هايي که با اين موضوعات و مضامين برگزار مي شود، صورت بگيرد.
با اين حال معتقدم آيينها و سنتهاي ايراني بايد وجهه دانشگاهي و علمي به خود بگيرند؛ زيرا با آکادميک کردن هنرهاي آييني و سنتها و برخورد علمي و دانشگاهي با هنرهاي فولکور ايراني، ميتوانيم آينده، ثبات و ماندگاري هنرها و آيين هاي اصيل ايراني را رقم بزنيم و آينده درخشاني را براي فرهنگ و هنر ايراني ترسيم و تضمين کنيم.
از سوي ديگر اصولاً فرهنگ و هنر در هيچ کشوري مولد نبوده و در صورت کم توجهي به آن دولتها ناگريز به پرداخت هزينه هاي زيادي در باب کاهش مشکلات و معضلات اجتماعي ناشي از اين کم توجهي ها شده اند.
دولتها هميشه در زمينه سرمايه گذاري در امور فرهنگي از ديدگاه اقتصادي متضرر مي شوند، اما هزينه کردن در اين امور بسياري از مشکلات را کاهش داده است.
در واقع توجه به مقولات فرهنگي از وظايف اصلي دولت مانند ارتقاي آموزش و پرورش است و دولت بايد به هنرهاي سنتي و آييني توجه ويژه داشته باشد.
مجلس شوراي اسلامي هم تاکنون حمايت منطقي و مستمري نسبت به اين حوزه داشته و از اين پس هم اين روال ادامه خواهد داشت.
با اين حال، ضرورت نگاه ويژه دولت به هنرهاي نمايشي آييني- سنتي احساس مي شود و مجلس شوراي اسلامي هم در اين زمينه بشدت احساس مسؤوليت مي کند و حامي دولت و هنرمندان آن خواهد بود، اما من معتقدم هر گونه اقدامي در اين زمينه بايد از درون دولت صورت بگيرد و از طريق دولت به مجلس ارائه شود؛ زيرا تجربه ثابت کرده است از اين طريق نتيجه مطلوب تري که هم مورد نظر و رضايت هنرمندان و هم مسؤولان باشد، حاصل ميشود.

  


در باب اهميت حفظ سنتهاي نيکو در گردباد بيگانه زدگي؛ جومونگ اسطوره ايرانيان نيست



* رسول بهروش
«سنت»ها، بخشي از بدنه اصلي فرهنگ را تشکيل مي دهند. در واقع، فرهنگ در معناي اعم خودش شامل آداب و رسوم و سبک





زندگي آدمهاي جوامع گوناگون مي شود که اين تعريف، همپوشاني زيادي با مفهوم «سنت» دارد. سنتها نيز مشتمل بر راه و رويه هايي هستند که اعضاي هر جامعه بشري براي از پيش بردن کارهايشان در زندگي روزمره، به آنها متوسل مي شوند.

شناسنامه يک قوم
سنتها بدون ترديد جزو شناسنامه هاي اقوام مختلف تلقي مي شوند. در واقع اين سنن و آداب و رسوم، وجوه افتراق يک جامعه از جامعه اي ديگر است. سبکهاي گوناگوني که اقوام و جوامع مختلف در بستر زمان براي خودشان برگزيدند، به مثابه نشانه ها و علايم حياتي هستند که موجوديت و موضوعيت آنها را در ميان سايرين فرياد مي زند.
«کيمونو»ي يک ژاپني، علامتي است که فرهنگ کهن سرزمين آفتاب تابان را معرفي مي کند و ارزش آن را در طوفان مدرنيته محفوظ نگه مي دارد.
اين در حالي است که با گسترش مدرنيسم در دنياي جديد که به شدت مبتني بر همسان سازي مردم با محدوديت مؤلفه هاي فرهنگي و اجتماعي سرزمين هاي غربي بوده است. حفظ سنتها و پاس داشتن آنها به عنوان سمبلهايي که منحصر به فرد بودن جوامع متمدن و صاحب پيشينه را نشان مي داده اند، ضرورتي جدي يافته است.
در جهان که نخبه هاي فرهنگي و طلايه داران اجتماعي و فرهنگ ساز آن به پشتگرمي رسانه هاي فراواني که در اختيار دارند، بي وقفه مي کوشند تا «سوپرمن» را جايگزين «انوشيروان عادل» کنند و «جومونگ» را به جاي «رستم» بنشانند، وفاداري به علقه هاي ديرينه کشور اهميتي گزاف دارد و غيرقابل گذشت است.
در مورد ايرانيان، هر آن چيزي که بازتابنده ريشه هاي بستر تمدن و فرهنگ کهن پارسيان باشد، بايد مورد احترام قرار بگيرد و حفظ شود، البته مشروط به آنکه با عقل و منطق نيز سازگار بوده و مباني بخردانه اي داشته باشد.

سنتي بودن؛ خوب، بد، زشت
حفظ سنتها لزوماً به معناي قهر با دنياي مدرن معاصر نيست. در واقع بزرگترين اشتباه رايج فرهنگي در جهان- بويژه جهان سوم- اين است که عده اي مي پندارند غوطه زدن و نفس کشيدن در مدرنيته، ضرورتاً مستلزم بيگانگي با سنتها و آداب و رسوم کهن است و بر عکس. اين در حالي است که مطلقاً چنين رسمي وجود ندارد و به طور توأمان مي توان از محاسن هر دو حوزه - سنت و مدرنيته- سود برد. رفت و آمدهاي خانوادگي و صله رحم، شب نشيني هاي شيرين و سالم، آگاهي نسبي از حال و روز بستگان و همسايگان و خيل مواردي از اين دست، در زمره مسايلي مي گنجد که هر کدام براي خودشان در فرهنگ کهن سرزمين مان جايي فراخ داشته و مورد احترام بوده اند.
امروز اما، شاهد آن هستيم که بسياري از اعضاي جامعه نوين ايراني به واسطه تعلق خاطري که حس مي کنند به جهان جديد دارند، از اين آموزه ها فاصله گرفته اند و آنها را به نوعي نخ نما شده مي دانند. حال آنکه مطلقاً چنين چيزي وجود ندارد. وفادار ماندن به هر سنتي، زشت نيست و مجموعه سنن و آدابي که عقلاني بوده و ريشه در تفکرات و اعتقادات صحيح و منطقي اقوام مختلف دارند، اتفاقاً کاملاً زيبا و پسنديده است. فراموش نکنيم حتي در دنياي غرب هم عقلاي قوم پيوسته در تلاشند تا سنتهاي نيکوي خود را زنده نگه دارند و به طور کامل در غرقاب مدرنيته و پست مدرنيسم فرو نروند. هيچ اشکالي ندارد اگر در خانه هاي مجهز به پلاسما و دي وي دي امروزي هم رفت و آمدهاي قديمي وجود داشته باشد و نوه هاي «فشن» هم همچنان حالي از احوالات مادربزرگ پير و مهربان خود بگيرند!

اسطوره ها و حفظ سنتهاي نيکو
در اين ميان، بدون شک نقش رسانه ها در حفظ و تداوم سنتهاي نيکو غيرقابل اغماض است. بزرگترين ابزار دلسپردگان به مدرنيته براي رشد و اشاعه فرهنگ غربي و نيز مدرنيزاسيون سراسر جهان که ممکن است به قرباني شدن سنتهاي بقيه اقوام بينجامد، مولتي مديا و دنياي جادويي رسانه هاي چند بعدي است.
آنچه در هنگامه اپيدمي ماهواره ها، وي سي دي ها و دي وي دي ها، بلوتوثها و سريالهاي زنجيره اي خارجي، آشکارا يا تلويحي مورد اشاعه قرار مي گيرد، دعوت از مردم ساير نقاط جهان به استفاده از خرده فرهنگ غرب است. در اين شرايط، واضح است که رسانه ها و به ويژه وسايل ارتباط جمعي صوتي و تصويري کشورهاي هدف، بايد تلاشي مضاعف به کار بگيرند تا از زهر اين هجمه کاسته و پرچم سنتهاي پسنديده بومي را بالا نگه دارند.
هزار جاي افسوس دارد که محبوب ترين و پربيننده ترين سريال هاي امروز صدا و سيماي ايران را جومونگ و يانگوم تشکيل مي دهند و کودکان ايراني در بي تابي همزادپنداري با کاراکترهاي کبري 11 مي سوزند، اما خبري از اسطوره ها و چهره هاي تاريخي ايران زمين نيست که نيست. بدون هيچ ترديدي نقش سازنده اي که راديو و تلويزيون مي توانند در اين پروسه ايفا کنند، قابل چشم پوشي نيست.

آموزش ضد پرورش!
گفتيم و تأکيد کرديم که نقش نهادهاي آموزشي نيز همپاي اهميت رسانه ها در حفظ و ترويج سنتهاي پسنديده و شناختنامه هاي رفتاري مردم ايران مهم و غيرقابل چشم پوشي است. در واقع آموزش و پرورش به عنوان يکي از پنج نهاد اصلي و بنيادين اجتماعي هر جامعه اي، نقش کليدي باز توليد فرهنگي را برعهده دارد و از آنجا که اين نهاد، با کودکان و نوجوانان در ارتباط مستمر و مستدام بوده، اثربخشي آن فوق العاده زياد و غيرقابل اغماض است.
در اين چارچوب، متأسفانه بايد اذعان کنيم سيستم آموزش رسمي در کشور ما نيز نتوانسته آن گونه که شايسته است، به پاسداشت سنن و آداب و رسوم ديرينه ايراني بپردازد و آنها را رواج دهد. غير از برخي درسهاي کليشه اي و عادي قديمي در کتابهاي فارسي دبستان، شايد هيچ کجاي ديگر نظام فعلي آموزش و پرورش نشود نشان چنداني از سنتهاي حسنه ايراني يافت که اين موضوع جاي نگراني دارد. در روزهايي که افسانه جومونگ(! ) تا پشت جلد دفتر تحرير بچه هاي ابتدايي و راهنمايي ما هم رسوخ کرده است، مقابله با جريان بيگانه زدگي مستلزم تلاشي سخت است که بدون تعارف، دست کم تاکنون نشانه اي از اين عزم بين دوستان مسؤول و متوليان امر در کشورمان يافت نشده است!

حرف آخر
کلاه سنتمان را، فرهنگ مان را، آيين هايمان را، افکار و عقايد کهن مان را، رسم و روش هاي نيکويمان را و ايرانيت ناب و دوست داشتني مان را سفت بچسبيم. باد شديدي مي وزد که هدفش ربودن کلاه از سر شرقي هاست؛ در اين طوفان سهمگين، هر کدام از ما نماينده برگي از تقويم پربار سرزمين مان هستيم که نبايد اجازه بدهيم غبار کهنگي بر آن چيره شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com