|
در حوالي امروز- کهندل: مي گويد: شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را. اين دليل شاعرانگي «عليرضا بديع» است، يکي از شاعران جوان موفق کشورمان. او زيرکي خوبي در غزل سرايي دارد با زباني ساده اما رمز آلود.

قطار تولد عليرضا در يازدهمين روز از بهار سال 64 در ايستگاه نيشابور ايستاد و اکنون 24 سال از دعوتش به سرزمين آدميان مي گذرد. مي گويد: بارقه هاي شعرش از دوران راهنمايي و در سال 76 شکل گرفت. اما شعر را به صورت جدي و حرفه اي از سال 79 آغاز کرد. او اکنون دانشجوي کارشناسي زبان و ادبيات فارسي در شهر نيشابور است. نام «عليرضا بديع» در ميان نامزدهاي انتخاب کتاب سال شعر جوان بود که در کنار ديگر عناوين برگزيده، وي در جشنواره هاي مختلف قرار گرفت.
بديع در يکي از ديدارهاي شعرا با رهبر انقلاب، غزلي را سرود که شعرش، رهبر را به وجد آورد. وقتي ايشان از شهرش سؤال پرسيدند و نام نيشابور را شنيدند، خطاب به او گفتند: «چه کسي مي گويد بعد از خيام و عطار خدا چيزي به اين شهر نيافزوده است» از اين شاعر جوان تاکنون مجموعه شعرهاي «حبسيه هاي يک ماهي»، «از پنجره هاي بي پرنده» و «گنجشکهايي براي معبد انجير» چاپ شده است.

گفتگوي ما با «عليرضا بديع» پيامکي است، گفتگو از طريق نامه کوچکي که با سرعت ثانيه و حتي صدم ثانيه به صندوق هر دو طرف مي رسد و هر کدام، با نوع نگاه و قلم خاص خود، هر آنطور که بخواهند، پاسخ مي دهند. شايد بتوان از اين شيوه تعبير کرد به سنت نامه نگاري که قديمها قبل از اينکه سيگنالهاي ارتباطي در هر خيابان و جاده اي قد علم کند، با صداي دوچرخه پستچي ها جان مي گرفت. امروز اما کمي شکلش عوض شده و جاي صداي بوق دوچرخه پستچي را آهنگ پيامک گوشي همراه گرفته و نامه هاي بدون خط خطي که کوچکتر شده است و ديگر انحناي خطي يا بوي قلمي نيست که بتوان به عادت انتظار ديدن آن، مبتلا شد.
گفتگوي پيامکي ما با شاعر جواني که معتقد است «شاعر بايد دلي از گنجشک داشته باشد و پوستي از کرگدن! » را بخوانيد.
اگر يک ماهي، حبس ابد بخورد در سلول تنگ، جنازه اش به دريا باز مي گردد؟
من که در تنگ براي تو تماشا دارم
با چه رويي بنويسم غم دريا دارم؟
فقط يک ماهي تنهاست که از غم دريا مي ميرد، راستي اگر يک ماهي در شعرت بميرد، جنازه اش را چکار مي کني؟
حتي اگر رود از روي جنازه اين ماهي بگذرد، به دريا خواهد رسيد. اگر ماهي در شعرم بميرد... دفترم را در نيل خواهم شست که شايسته همان است.
اگر ماهي در تنگ باشد، چه؟
بهتر که اين گونه نگاه کنم که دريا نيز تنگ ( tong ) است، اگرچه تنگ ( tang ) نيست.
ماهي ها در تنگ دريا هم از تنهايي دق مي کنند؟
ماهي ها هم مثل انسانها گاه در جمع تنهايند، چون درختي با تمام پرنده هايش.
اما پرنده ها براي تنهايي شان آواز مي خوانند، حتي اگر در قفس باشند!
آواز مثل آيينه است، تنهايي ات را نمي کاهد، دو چندان اش خواهد کرد! ماهي ها هم آواز مي خوانند، اما اگر گوش ماهي باشي، نخواهي شنيد!
پس چرا زير دريا در کشور ماهيان، سکوت حاکم است؟ آنها اينقدر دلخوشند!
به زعم گوش ماهي ها سکوت است. موجي که آرام بگيرد، موج نيست! موجها را نگاه کن، اين ظاهر مشوش نشان از اندروني آرام دارد؟
اما پرنده ها از ماهي ها خوشبخت ترند، قفس پرنده ها را کنار پنجره مي گذارند، اما تنگ ماهي هميشه روي ميز اتاقهاست.
آه، اين دهشتناک تر است! ترجيح مي دهم در تنگ آبي باشم ميان کويري دورافتاده تا اينکه در قفسي رو به باغ !
اميد پرندگان براي آزادي بيشتر است و نزديکتر، زماني که پنجره باز است، آنها لذت نسيم صبحگاهي را لاي پرهايشان مي چشند.
من فکر مي کنم؛ پنجره باز براي پرنده هاي در قفس، چيزي بيش از دهن کجي نيست.
بي گمان زيباست آزادي
ولي من چون قناري دوست دارم
در قفس باشم که زيباتر بخوانم
گاه قناري ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ مي خوانند
چه زماني شعر براي شاعر، قفس و تنگ مي شود؟
زماني که گوش جامعه، پنجره اي نباشد رو به روي آفتاب و آزادي.
و آواز شاعر اسير قفس، عجيب دردناک است و غم زده.
همين طور است. انگار تنگي گذاشته باشي در ميانه قفسي !
سپاس از متن هاي گرمت، افکارت آزاد بود و قشنگ، نه اسير و دلتنگ.
آفرين بر شما.... و به اميد دريا.
اين ماهي افتاده در تنگ تماشا را
پس کي به آن درياي آبي رنگ مي خوانند؟ |