|
مداد جادويي
امير حسين مشاري
روزي پسري به همراه پدر و مادرش به خانه پدر بزرگ رفت. او مشغول صحبت با پدر بزرگ بود که مدادي زيبا، ولي قديمي را گوشه اتاق ديد. او خيلي از مداد خوشش آمد و از پدر بزرگ، مداد را گرفت. او شب مداد را در کمدش گذاشت و تصميم گرفت روز بعد تکاليفش را با آن انجام دهد. اما روز بعد وقتي مداد را تراشيد، صدايي از مداد بلند شد: «آخ،آخ.» پسر ترسيد و مداد را انداخت و چند لحظه بعد دوباره آن را برداشت و مشغول تراشيدن شد. در همين وقت مداد گفت: «پسر کوچولو! تو کمک کردي تا من از توي اين پوست چوبي نجات پيدا کنم حالا سه تا آرزو کن.»
پسر اولش باور نمي کرد و گفت: «اگر راست مي گويي يک کيک شکلاتي براي من بياور.»
چند لحظه بعد آرزوي او برآورده شد. پسر خوشحال شد و گفت: «يک دوچرخه مي خواهم.»
دوچرخه خيلي زود به اتاق پسر آمد.
مداد گفت: «تنها يک آرزوي ديگر داري»
پسر گفت: «تا فردا صبر مي کنم و فردا آرزو مي کنم»
بعد از آن، او همه چيز را براي مادرش تعريف کرد و دوچرخه را به او نشان داد. مادرش باور نمي کرد و گفت:«اين آخرين آرزو خيلي مهم است و گفت بايد با پدرت مشورت کنيم.»
آن ها پس از مشورت تصميم گرفتند، پسرشان هر آرزويي مي خواهد بکند و پسر آرزو کرد هر بچه اي که لوازم تحرير ندارد و پول ندارد، آن ها را بخرد، لوازم تحرير داشته باشد. پدر و مادر از اين آرزو خوشحال شدند . وقتي پسر آرزو کرد عده زيادي بچه هم در گوشه و کنار شهر خوشحال شدند. |