تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنري
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2009-12-16
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 25آذر ماه 1388


آي قصه قصه قصه : آسمان خاکستري



نسترن داوودي

ديلينگ ديلينگ. اين صداي زنگ گوشي تلفن خانه گلدانه خانم بود. گلدانه خانم هر روز صبح که از خواب بيدار مي شد، يک عالمه





تلفن داشت. هر چند دقيقه يک بار گوشي تلفن زنگ مي زد و او مجبور بود بدود و گوشي را بردارد. بعضي وقت ها هم آن قدر تند مي دويد که زمين مي خورد يا آن قدر سرگرم حرف زدن با تلفن مي شد که غذايش مي سوخت و ... اصلاً کار گلدانه خانم شده بود پاسخ دادن تلفن. مثل منشي هايي که در اداره تلفن جواب مي دهند.
حتماً مي پرسيد: اين همه تلفن براي چي بود و چرا همه اين قدر به گلدانه خانم زنگ مي زدند. خب همه اش به خاطر همان آگهي روزنامه بود. راستش چند وقت پيش گلدانه خانم در روزنامه اي يک آگهي چاپ کرده بود که در آن نوشته شده بود«به يک نردبان بلند براي تميز کردن آسمان احتياج داريم». از همان روز به بعد هر کسي که در خانه اش نردبان پيدا مي شد، به خانه گلدانه خانم زنگ مي زد و بعد از چند دقيقه با نردبانش از راه مي رسيد.
اما هيچ نردباني آن قدر بلند نبود که به آسمان برسد و بشود از آن بالا رفت و آسمان را تميز کرد. راستي فراموش کردم بگويم آسمان خانه گلدانه خانم خاکستري و پر از دود بود؛ مثل آسمان بقيه شهر. آن قدر دود که نمي توانستي چيزي را در آن ببيني. همه اين دودها از دودکش هاي قديمي و کهنه روي پشت بام ها بيرون مي آمد.
گلدانه خانم خيلي از اين وضع ناراحت بود و دلش مي خواست وقتي در حياط مي نشيند آسمان آبي را ببيند، اما خيلي وقت بود از آسمان آبي خبري نبود. اما چه بد که غير از گلدانه خانم هيچ کس به فکر آسمان آبي و دودهاي خاکستري نبود. همه در خانه هايشان بي خيال نشسته بودند و از دودکش هاي خانه ها دود خاکستري بيرون مي آمد و آسمان را پر از دود مي کرد.
خاله گلدانه وقتي که ديد هيچ راهي وجود ندارد و هيچ نردباني نمي تواند آسمان را تميز کند، تصميم خودش را گرفت و چمدانش را بست و يک روز صبح زود وقتي همه خواب بودند، از آن شهر پر از دود رفت. کجا؟ هيچ کس نفهميد! از آن روز به بعد ديگر هيچ کس نگران آسمان خاکستري نبود و هيچ کس هم به فکر نردباني نبود تا بتواند از آن بالا برود و آن همه دود را تميز کند. آسمان هم هر روز پر دودتر مي شد تا اينکه بالاخره آسمان آبي در دودهاي خاکستري گم شد. واي شهر بدون آسمان چه قدر وحشتناک است!
کسي چه مي داند شايد بالاخره يک نفر يک روز دوباره به ياد آسمان آبي بيفتد و نردباني بلند پيدا کند و از آن بالا برود و آسمان را تميز کند. شايد هم مردم به اين فکر بيفتند که کارهايي بکنند که آسمان کم تر خاکستري شود شايد هم يک روز دوباره آسمان شهر آبي شود.

  


گربه خوش شانس



قسمت پنجم
امير پورحسين
وقتي گربه شانس نداشته باشد، اين جوري مي شود؛ چه جوري، الان مي گويم. با اين که الان زمستان است و هوا هم بايد سرد





باشد، اما برعکس ديروز خيلي خوبي بود، خورشيد در آسمان بود و برف هاي دو روز پيش هم کاملاً آب شده بودند. آفتاب قشنگي بود و من هم رفته بودم زير يک ماشين باري.
قسمتي از زير ماشين آفتاب بود و قسمتي از آن هم سايه، ولي من توي آفتاب دراز کشيده بودم و از آن زير آدم ها و ماشين هايي را نگاه مي کردم که از کنارم عبور مي کردند. يک دفعه ديدم يک مرد با موهاي بلند و يک کيف قشنگ به شانه اش از دور مي آيد، آمد و آمد و نزديک ماشين شد چند لحظه بعد بايد از کنار ماشين عبور مي کرد، اما عبور نکرد.
يک دفعه اي ديدم خم شد و کله اش را آورد زير ماشين. من ترسيدم، گفتم شايد زير ماشين او خوابيدم، مي خواستم فرار کنم که گفت:«نترس مي خوام برايت يه شعر بگم گربه جان! » من هم خودم را لوس کردم و ميو ميو کردم. بعد آقاي شاعر کمي دورتر ايستاد و من را دوباره چند بار نگاه کرد و هي به کاغذي که در دستش بود نگاه کرد. بعد هم صدايش را شنيدم که بلند با خودش خواند:
گربه زيبايي
زير يک ماشين بود
گربه پشمالو
خسته و غمگين بود

زود گفتم گربه
دوستت دارم من
بي تو غمگينم من
بي تو بيمارم من
از اين که يک شاعر برايم شعر گفته بود، خيلي خوشحال بودم، اما من کجا غمگين بودم، اتفاقاً خيلي هم کيف داشت. اميدوارم شاعر دوباره براي من يک شعر زيباتر بگويد.

  


شاعران نوجوان کفشدوزک ؛ جوجه



بنت الهدي صفري






يک دانه جوجه
ديروز ديدم
خيلي تپل بود
آن را خريدم

آوردمش من
فوري به خانه
دادم به او زود
من هندوانه

سهم مرا هم
با اشتها خورد
پس پوستش را
با خود کجا برد؟

از پيش من رفت
آن غول پرخور
حتي نکرد او
از من تشکر

  


کارهاي من


بي اجازه

زهرا مهربان






ديروز من و برادر کوچولويم در خانه بيکار بوديم. به برادرم گفتم: «خوب نيست آدم بي کار يک جا بنشيند، بيا يک کاري بکنيم.»
دو تايي در اتاق نشستيم و فکر کرديم و بالاخره تصميم گرفتيم تا مامان سرگرم آشپزي است، برويم و نان بخريم. چون مي خواستيم مامان را خوشحال کنيم، چيزي به او نگفتيم و يواشکي از خانه بيرون رفتيم. اولش خيلي خوب بود. چند تا چهار راه و کوچه را که عبور کرديم احساس کردم هيچ جا را نمي شناسم.
پس نانوايي کجا رفته بود؟! هر چه قدر من و برادرم کوچه ها را گشتيم، نانوايي را پيدا نکرديم. برادرم گفت:«بيا برگرديم خانه.» اما من نمي دانستم از کجا بايد برويم. برادرم شروع کرد به گريه. «من هم همين طور.» در همين موقع صداي شمسي خانم، همسايه کناري را شنيديم.
واي چه خوش شانسي بزرگي. شمسي خانم وقتي فهميد ما خانه را گم کرديم، دستمان را گرفت و ما را به خانه برد. وقتي برگشتيم خانه و مامان همه چيز را فهميد، حسابي عصباني شد و دعواي مان کرد. خب مامان حق داشت، کار بدي کرده بوديم که بدون اجازه از خانه بيرون رفته بوديم. شانس آورديم که يک دزد بدجنس به جاي شمسي خانم ما را پيدا نکرد.

داداش کوچولوي من





يک هفته است من صاحب يک داداش کوچولو شدم. اولين روزي که داداشم را از بيمارستان به خانه ما آوردند همه دور هم جمع شدند و خوشحال بودند. اول من خيلي خوشحال نبودم؛ چون وقتي او به دنيا آمد همه او را دوست داشتند و کم تر حواسشان به من بود. من براي همين دوست داشتم داداش کوچولويم را با آن کله بي مويش به يک نمکي بدهم تا او را با خود ببرد، اما وقتي بابا بزرگ و مادربزرگم به من گفتند من را خيلي دوست دارند و برايم توضيح دادند که چرا فقط حواس همه به داداش کوچولويم هست، من ديگر ناراحت نبودم.
براي همين حالا من هم داداش کوچولويم را دوست دارم و وقتي مادرم پوشک او را عوض مي کند، من هم به او کمک مي کنم. وقتي داداشم بزرگ شد، به او مي گويم که من پوشک هاي او را جمع مي کردم و شيشه شيرش را برايش مي بردم.

  


نويسندگان کوچک کفشدوزک



مداد جادويي
امير حسين مشاري

روزي پسري به همراه پدر و مادرش به خانه پدر بزرگ رفت. او مشغول صحبت با پدر بزرگ بود که مدادي زيبا، ولي قديمي را گوشه اتاق ديد. او خيلي از مداد خوشش آمد و از پدر بزرگ، مداد را گرفت. او شب مداد را در کمدش گذاشت و تصميم گرفت روز بعد تکاليفش را با آن انجام دهد. اما روز بعد وقتي مداد را تراشيد، صدايي از مداد بلند شد: «آخ،آخ.» پسر ترسيد و مداد را انداخت و چند لحظه بعد دوباره آن را برداشت و مشغول تراشيدن شد. در همين وقت مداد گفت: «پسر کوچولو! تو کمک کردي تا من از توي اين پوست چوبي نجات پيدا کنم حالا سه تا آرزو کن.»
پسر اولش باور نمي کرد و گفت: «اگر راست مي گويي يک کيک شکلاتي براي من بياور.»
چند لحظه بعد آرزوي او برآورده شد. پسر خوشحال شد و گفت: «يک دوچرخه مي خواهم.»
دوچرخه خيلي زود به اتاق پسر آمد.
مداد گفت: «تنها يک آرزوي ديگر داري»
پسر گفت: «تا فردا صبر مي کنم و فردا آرزو مي کنم»
بعد از آن، او همه چيز را براي مادرش تعريف کرد و دوچرخه را به او نشان داد. مادرش باور نمي کرد و گفت:«اين آخرين آرزو خيلي مهم است و گفت بايد با پدرت مشورت کنيم.»
آن ها پس از مشورت تصميم گرفتند، پسرشان هر آرزويي مي خواهد بکند و پسر آرزو کرد هر بچه اي که لوازم تحرير ندارد و پول ندارد، آن ها را بخرد، لوازم تحرير داشته باشد. پدر و مادر از اين آرزو خوشحال شدند . وقتي پسر آرزو کرد عده زيادي بچه هم در گوشه و کنار شهر خوشحال شدند.

  


نويسندگان نوجوان کفشدوزک



عينک مادر بزرگ
نگار طاهونچي
يک روز مادر بزرگ شادي به خانه آنان آمد. شادي مادر بزرگش را خيلي دوست داشت. وقتي که مادر بزرگ شادي داشت براي او قصه تعريف مي کرد، شادي چشمش به عينک مادر بزرگ افتاد و با خودش گفت:«کاش من هم عينکي گنده و مشکي مثل عينک مادر بزرگ داشتم.»
وقتي قصه مادر بزرگ تمام شد، شادي به اتاقش رفت و روي تخت دراز کشيد و فکر کرد اگر عينک مادر بزرگ را بردارد و به چشمش بزند، چه شکلي مي شود. شب شادي به اتاق مادر بزرگ رفت و يواشکي عينک را برداشت و به اتاقش آمد و جلو آينه به چشمش زد و گفت:«واي چقدر اين عينک براي صورت من بزرگ است. من با اين عينک شبيه مادر بزرگ مي شوم».
شادي عينک را برداشت و روي ميز گذاشت. روز بعد مادر بزرگ وقتي بيدار شد عينکش را پيدا نکرد، براي همين همه کارهايش را اشتباهي انجام مي داد. شادي وقتي ديد مادر بزرگ بدون عينک چه قدر ناراحت است، عينک را به مادر بزرگ داد و از او معذرت خواهي کرد. مادر بزرگ هم با خنده گفت:«اميدوارم وقتي مثل من مادر بزرگ شدي، خودت از اين عينک ها بگيري» و دوتايي خنديدند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com