|
نسترن داوودي
قندان شکم گنده اش را خاراند و خميازه اي کشيد و گفت: چه قدرخوب، امشب خبري از اين پسر بچه قند خوار نيست وگر نه تا حالا

شکم گنده ام خالي مي شد. قوري که کنار قندان روي کابينت نشسته بود، گفت: اصلاً امروز خبري از هيچ کس نيست، انگار کسي توي خانه نيست.
پلوپز از روي يخچال گفت: من ديدم که همه رفتند بيرون.
سماور خنده بلندي کرد و گفت: آخ جان! هيچ آدمي نيست، مي توانيم جشن بگيريم.
قوري و قندان به هم نگاه کردند و از خوشحالي جيغ بلندي کشيدند . اين جوري شد که همه وسايل آشپزخانه سر چند دقيقه آماده جشن بزرگ آشپزخانه اي شدند.
راستي تا به حال جشن آشپزخانه اي ديديد؟ توي جشن هاي آشپزخانه اي خبري از خوراکي نيست؛ چون وسايل آشپزخانه نمي توانند چيزي بخورند فقط تا دلتان بخواهد سر و صداست و سر و صدا. قاشق ها و قابلمه ها به سر و کله هم مي کوبند. آب ميوه گيري و چرخ گوشت جيغ مي کشند. فنجان ها و قوري و قندان جيرينگ جيرينگ مي کنند و... خلاصه آشپزخانه حسابي شلوغ مي شود. وسايل آشپزخانه تازه مي خواستند جشن را شروع کنند که يک دفعه تلپي يک چيزي پريد توي حياط خانه. وسايل آشپزخانه ساکت شدند.
واي دزد! و دوباره تلپي يک چيز ديگر هم پريد توي حياط.
واي دو تا دزد! وسايل آشپزخانه از ترس داشتند مي لرزيدند و مي گفتند: نکند ما را بدزدند؟! چند دقيقه همه جا ساکت شد فقط صداي قدم زدن دو نفر توي خانه مي آمد. قوري گل قرمزي با گريه گفت: حتماً من را مي برند؛ چون خيلي خوشگلم. سماور گفت: بايد يک کاري بکنيم. قندان شکم گنده اش را تکان داد و گفت: چه کار؟! يخچال گنده دو در گفت: جشن. سماور با اخم گفت: دزد آمده آن هم دو تا، آن وقت تو مي خواهي جشن بگيري؟ يخچال خنديد و گفت: اين جوري دزدها از سر و صدا مي ترسند و فرار مي کنند. همه با هم گفتند: چه فکر خوبي. و اين جوري شد که جشن آشپزخانه اي شروع شد.
تا سر و صدا از توي آشپزخانه بلند شد دزدهاي بد جنس شروع کردند به جيغ کشيدن: واي روح. اين جا روح دارد و خيلي زود فرار کردند. وسايل آشپزخانه مي خنديدند و سر و صدا مي کردند. آن ها يک جشن بزرگ گرفتند، آن هم چه جشني. |