تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنر
زندگی سالم
كفشدوزك
رو در رو
شهرستانها
قدس خراسان
جامعه
اخبار ويژه
نداي آشنا
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2010-07-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 30تیر ماه 1389


جشن آشپزخانه اي



نسترن داوودي
قندان شکم گنده اش را خاراند و خميازه اي کشيد و گفت: چه قدرخوب، امشب خبري از اين پسر بچه قند خوار نيست وگر نه تا حالا





شکم گنده ام خالي مي شد. قوري که کنار قندان روي کابينت نشسته بود، گفت: اصلاً امروز خبري از هيچ کس نيست، انگار کسي توي خانه نيست.
پلوپز از روي يخچال گفت: من ديدم که همه رفتند بيرون.
سماور خنده بلندي کرد و گفت: آخ جان! هيچ آدمي نيست، مي توانيم جشن بگيريم.
قوري و قندان به هم نگاه کردند و از خوشحالي جيغ بلندي کشيدند . اين جوري شد که همه وسايل آشپزخانه سر چند دقيقه آماده جشن بزرگ آشپزخانه اي شدند.
راستي تا به حال جشن آشپزخانه اي ديديد؟ توي جشن هاي آشپزخانه اي خبري از خوراکي نيست؛ چون وسايل آشپزخانه نمي توانند چيزي بخورند فقط تا دلتان بخواهد سر و صداست و سر و صدا. قاشق ها و قابلمه ها به سر و کله هم مي کوبند. آب ميوه گيري و چرخ گوشت جيغ مي کشند. فنجان ها و قوري و قندان جيرينگ جيرينگ مي کنند و... خلاصه آشپزخانه حسابي شلوغ مي شود. وسايل آشپزخانه تازه مي خواستند جشن را شروع کنند که يک دفعه تلپي يک چيزي پريد توي حياط خانه. وسايل آشپزخانه ساکت شدند.
واي دزد! و دوباره تلپي يک چيز ديگر هم پريد توي حياط.
واي دو تا دزد! وسايل آشپزخانه از ترس داشتند مي لرزيدند و مي گفتند: نکند ما را بدزدند؟! چند دقيقه همه جا ساکت شد فقط صداي قدم زدن دو نفر توي خانه مي آمد. قوري گل قرمزي با گريه گفت: حتماً من را مي برند؛ چون خيلي خوشگلم. سماور گفت: بايد يک کاري بکنيم. قندان شکم گنده اش را تکان داد و گفت: چه کار؟! يخچال گنده دو در گفت: جشن. سماور با اخم گفت: دزد آمده آن هم دو تا، آن وقت تو مي خواهي جشن بگيري؟ يخچال خنديد و گفت: اين جوري دزدها از سر و صدا مي ترسند و فرار مي کنند. همه با هم گفتند: چه فکر خوبي. و اين جوري شد که جشن آشپزخانه اي شروع شد.
تا سر و صدا از توي آشپزخانه بلند شد دزدهاي بد جنس شروع کردند به جيغ کشيدن: واي روح. اين جا روح دارد و خيلي زود فرار کردند. وسايل آشپزخانه مي خنديدند و سر و صدا مي کردند. آن ها يک جشن بزرگ گرفتند، آن هم چه جشني.

  


کوچولو موچولو



ماشين بابا
ماشين بابا بوق ندارد. مثل دوچرخه من. کهنه و قراضه است مثل دوچرخه من. هميشه خراب مي شود مثل دوچرخه من.






اما نمي دانم چرا مامان ديروز فقط دوچرخه من را به نمکي داد !!


گربه
گربه همسايه ما روي ديوار راه مي رود. از روي درخت مي پرد. روي پشت بام بدو بدو مي کند. وقتي ما خوابيم با گربه هاي ديگر




دعوا مي کند و جيغ و داد مي کند. با همه اين ها هيچ کس دعوايش نمي کند. خوش به حال گربه همسايه! البته او بايد رعايت کند.


ميهماني
يکي از کلوچه هايم از دستم افتاد توي حياط. يک ساعت بعد مورچه ها توي حياط يک مهماني بزرگ به پا کردند. چه کلوچه با برکتي !!

  


جوجه آبي

زهرا مهربان
مامان براي من و داداش دو تا جوجه خريد. جوجه داداش آبي بود، اما جوجه من زرد. من جوجه آبي دوست داشتم. خيلي دلم مي





خواست جوجه من هم آبي باشد براي همين آبرنگ هايم و يک ليوان آب را برداشتم و شروع کردم به رنگ کردن جوجه. جوجه از رنگ خوشش نمي آمد، براي اين که هي اين ور و آن ور مي رفت و جيک جيک مي کرد. وقتي جوجه ام رنگ شد آن را به مامان نشان دادم. مامان با خنده گفت: چرا اين طفلکي را اين جوري کردي. چرا خيس و رنگي شده و بعد جوجه ام را با دستمال خشک کرد. از همان موقع جوجه ام مريض شده و هي عطسه مي کند. فکر کنم چون خيسش کردم سرما خورده. تازه رنگش هم اصلاً قشنگ نشده. بيچاره جوجه ام کاش رنگش نکرده بودم!

  


عروسک







سيده فاطمه وزيري
عروسک من چه نازه
کفشاي تق تقي داره
هي به خودش مي نازه
موهاي فرفري داره
دامن چين چيني داره
کفشاي صورتي داره
مي خونه آواز
واي که چه با ناز
نشسته روي قالي
چه خوبه و چه عالي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com