|
*حميدرضا شکارسري
«حالا/ نگاهت را/ سطر به سطر/ به جا مي آورم
مثل نماز شب/ مثل دفعه اولي که/ هيچ گاه/ نديدمت.» ( 1 )
آيا رده بندي ژانرها بر اساس موضوع متن، آن چنان که مثلاً فيلسوفي چون «ارسطو» پيشنهاد مي کند هنوز داراي اعتبار است؟
اين چالش بويژه در مورد متون ادبي که پيوسته بر تفاوت خود از متون مستند تأکيد مي کنند، نمود و پيچيدگي بيشتري هم پيدا مي کند. متوني که از معنايي واحد و تأويلي يگانه مي گريزند و درست بر عکس متون غيرادبي که محل ارجاع کاملاً مشخص و معيني دارند، مي کوشند که يا به جاي مشخصي ارجاع ندهند يا به محلهايي متنوع و گاه حتي متضاد ارجاع دهند. حالا صاحب متن ادبي، رندي است که از چهره واحد و شخصيت شفاف، عامدانه مي گريزد. چه کسي مي تواند درباره شخصيت حافظ، مولانا يا حتي خيام از دريچه غزلها و رباعي هايشان قضاوت کند و به نتيجه اي قطعي برسد؟
«جنت اماني» در اين شعر با کلمات برخوردي رندانه داشته است. از سويي با ايجاد فضايي رمانتيک و تغزلي شعري عاشقانه سروده است، اما از سوي ديگر با نحوه خاص گزينش واژگان، فرهنگي را در شعر بازتابانده است که امکان خوانشي تازه را فراهم مي سازد و در واقع ژانر شعر را عوض مي نمايد.
«به جا آوردن» سطرهاي نگاه به جاي نوشتن، خواندن يا حتي به ياد آوردن، در کنار تشبيه به جا آوردن نگاه به «نماز شب» و اين هر دو با توجه به معشوقي که هرگز ديده نشده است، شعر را به ژانر اشعار عرفاني نزديک و بلکه وارد نموده است. اشعاري که خواه ناخواه از تسلط گفتمان ديني بر چارچوب فکري راوي يا شاعر حکايت دارد.
اين متن با عدم ارجاع مشخص به مدلول و مصداقي معين در حقيقت ژانر خود را پنهان مي کند، پس طيف مخاطبان خود را وسعت مي بخشد. رؤيايي که هر شعري در سر خود مي پروراند.
( 1 ) مرگ پيراهنش را عوضي پوشيده است- محمد تقي جنت اماني- بهار 1389 - صفحه 17 |