مامان با يک بسته سبزي آمد توي اتاق و گفت: بچه ها بياييد کمک کنين. اين سبزي ها رو پاک کنيم، آخه امشب مي خوام قورمه سبزي درست کنم. سينا خنديد و گفت: اما شام که روي اجاقه، چند بار شام مي پزين. سارا و سيما هم سرشان را تکان دادند و حرف هاي سينا را تأييد کردند. مامان چادرش را از جالباسي آويزان کرد و رفت توي آشپزخانه و با يک سيني و سبد برگشت و با خنده گفت: مي خوام سحري درست کنم. سارا گفت: واي خدا جون! ماه رمضون شده! . سينا گفت: چه خوب. سيما بدو بدو. آمد کنار مامان و سيني سبزي نشست و گفت: منو سحري بيدار مي کني. مامان همان جور که سبزي پاک مي کرد، گفت: شما هنوز کوچولويين، زوده روزه بگيرين.سينا گفت: اما قد من اندازه زهره خاله مرضيه. اون روزه مي گيره. مامان گفت: آخه پسرا ديرتر روزه مي گيرن. سارا و سيما با خنده گفتن: پس فقط ما دو تا رو بيدار کن. مامان سرش را تکان داد و گفت: شما دو تا دوقلوها که کوچولوترين. خلاصه بچه ها هي اصرار مي کردند و مامان هي مي گفت: نه. تا اين که بالاخره بچه ها پيروز شدن و مامان تسليم شد. قرار شد سينا و سيما و سارا سحري بخورن و روزه کله گنجشکي بگيرن. اين جوري شد که بچه ها کنار مامان نشستند و هي حرف زدند و سوال پرسيدن: کي سحر مي شه؟ چند ساعت مونده؟ ما کي بيدار مي شيم؟ چقدر بايد غذا بخوريم و... بچه ها آن قدر حرف زدند که مامان اصلاً فراموش کرد بايد براي سحري غذا درست کند و وقتي يادش آمد که خيلي دير بود. سارا و سينا و سيما شام خوردند و رفتند کنار بابا خوابيدند، اما مامان بيچاره بايد بيدار مي ماند و سحري را درست مي کرد. سحري که درست شد، ديگر چند ساعت بيشتر به سحر نمانده بود. مامان دستش را به کمرش گرفت و گفت: واي خسته شدم، برم يه چرتي بزنم و رفت و خوابيد. يک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، و.... واي مامان تا نزديکي صبح خوابيد و وقتي بيدار شد که ديگر براي سحري خوردن خيلي دير شده بود. مامان دستپاچه بابا را بيدار کرد و گفت: پا شو خواب مونديم.
بابا با ناراحتي گفت: چي همين شب اول خواب مونديم. بايد بي سحري روزه بگيريم؟! بعد هم با ناراحتي آستين هايش را بالا زد تا برود وضو بگيرد؛ چون چيزي نمانده بود نمازشان قضا شود. مامان و بابا نماز خواندند و دوباره گرفتند خوابيدند. طفلکي سينا و سارا و سيما حتماً صبح که بيدار شوند، خيلي غصه مي خورند؛ چون از سحري خوردن خبري نيست.
راستي شما هم امشب زود بخوابيد و حواستان باشد سحرخواب نمانيد؛ چون بايد فردا بدون سحري روزه بگيريد.
کوچولو موچولو
قطار مورچه ها
قطار مورچه ها داشت توي حياط با سرعت حرکت مي کرد. با انگشتم جلوي راهشان را بستم. مورچه ها به انگشتم حمله کردند و حسابي گازش گرفتند. ديگر هيچ وقت مزاحم مورچه ها نمي شوم.
قورقور
ظهر قهر کردم و ناهار نخوردم. حالا يک عالمه قورباغه توي شکمم قور قور مي کنند. فکر کنم قورباغه هاي توي شکمم هم مثل من گرسنه شدند.
کارهاي من ؛ گربه همسايه
زهرا مهربان
چند روز پيش وقتي گربه همسايه را ديدم، يک سنگ به طرفش پرت کردم. سنگ محکم خورد توي کله اش و گربه شروع کرد به ميو ميو. ديروز وقتي دوباره گربه همسايه را ديدم، يواشکي دمش را کشيدم. گربه جيغي کشيد و فرار کرد. ديشب همين که گربه همسايه مي خواست از روي ديوار خانه همسايه بپرد توي خانه ما، شروع کردم به داد زدن و پيشته گفتن. گربه هم ترسيد و پريد توي کوچه. واي! امروز صبح که از خواب بيدار شدم، ديدم جوجه کوچولويي که تازه خريده بودم، نيست. يکي نصف شب جوجه ام را دزديده بود. فکر کنم کار گربه همسايه باشد. حتماً مي خواسته تلافي کند. بايد بروم و از گربه معذرت خواهي کنم تا جوجه ام را پس بدهد. نبايد اين قدر گربه بيچاره را اذيت مي کردم. چه کار بدي کردم.
نويسندگان کوچک کفشدوزک
هندوانه ها
بهنوش جابري
دو تا هندوانه بودند که در يک مغازه با هم دوست بودند. يک روز که هندوانه ها با هم صحبت مي کردند، يک آقا آمد و يکي از هندوانه ها را برداشت و خريد. هندوانه اي که در مغازه مانده بود خيلي تنها شد و فرياد زد: من را هم با خودتان ببريد. من را از دوستم جدا نکنيد. اما آن مرد صداي هندوانه را نشنيد و رفت.
هنداونه قصه ما خيلي غمگين شد. فرداي آن روز آن مرد دوباره به مغازه آمد و يک هندوانه ديگر خريد. بله! هندوانه قصه ما را؛ چون هندوانه ديروز خيلي شيرين و آب دار بود. هندوانه خيلي خوشحال شد؛ زيرا دوستش را مي ديد. مرد هندوانه را به خانه برد و خورد و هندوانه توانست دوستش را توي شکم مرد ببيند و خوشحال شد.
گل من
محدثه سميعي 8 ساله
يک گل کاشته ام در باغچه ام. هر روز يک مقدار به آن آب مي دهم. هر روز جوانه مي زند. بزرگ مي شود. بزرگ تر، يک روز گربه مي يايد تو حياط، گلم رو مي کنه و خراب مي کند. خيلي خيلي حيف شد. حيف شد حيف شد.