تبليغات X
 


صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ورزشي
هنر
گزارش
حوادث
زندگی سالم
كفشدوزك
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
سرمقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2011-05-18
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 28اردیبهشت ماه 1390


آي قصه قصه قصه ؛ روسري زرد ريشه دار



نسترن داوودي
روسري زرد ريشه دار ننه گلاب روي بند رخت بود که يک هو جر و جر و جر، شر و شر و شر بارون گرفت. روسري زرد ريشه دار سر و





صورتش خيس شد. بعد همه تنش خيس شد و کم کم آب از ريشه هايش چکه چکه راه افتاد. همين موقع باد بازيگوش هم از راه رسيد و فوت و فوتي کرد و روسري زرد ريشه دار را از روي بند رخت انداخت پايين توي باغچه. روسري تا آمد بگويد آخ پام آخ کمرم، حسابي گلي شده بود. سر و صورتش حسابي کثيف شده بود. ديگر روسري زرد ريشه دار نبود. تقريباً قهوه اي شده بود.
روسري ناراحت گلي روي زمين بود که سر و کله جوجه جيک جيکو پيدا شد. جوجه دويد توي باغچه. از اين ور به آن ور و چند بار از روي صورت روسري رد شد و با پنچه هايش روي روسري رد انداخت. روسري زرد ريشه دار داد زد: «چه کار مي کني؟» چرا از روي صورت من رد مي شوي؟» جوجه کوچولو زير پايش را نگاه کرد و گفت: «مي خواستي زير پاي من نخوابي.»
روسري با ناراحتي گفت: «من که نخوابيدم، از روي بند رخت افتادم.» جوجه کوچولو به سر تا پاي روسري گلي نگاه کرد و راهش را کشيد تا برود، اما دلش براي روسري سوخت و برگشت. با نوکش روسري را گرفت و دنبال خودش کشيد. کشان کشان رفت تا رسيد لب پله ها. روسري را همان جا انداخت و دويد لب ايوان و جيک جيک کرد. ننه گلاب آمد روي ايوان و تا جوجه را با پاهاي گلي ديد داد، زد: «يالا برو ور پريده! همه جا رو گلي کردي.»
جوجه کوچولو ترسيد و فرار کرد. ننه گلاب مي خواست برود توي اتاق که چشمش به روسري افتاد. با تعجب گفت: «اين روسري خيس و کثيف، اين جا چه کار مي کند؟! مال من که نيست! » من که روسري قهوه اي ريشه دار نداشتم! » اما يک دفعه ياد يک چيزي افتاد و آهسته گفت: «روسري ريشه دار! » و دويد توي حياط. واي...! روسري زرد ريشه دارش روي بند رخت نبود. ننه گلاب با عجله روسري کثيف را از روي زمين برداشت و گفت: «روسري قشنگم! ببين چه بلايي به سرش آمده! » و با عجله تشت را پر از آب کرد و يک عالمه پودر و صابون داخل آن ريخت. روسري را انداخت توي تشت و شروع کرد به چنگ زدن و چلاندن. بعد هم آبش کشيد و روي بند رخت پهنش کرد. روسري از بس چنگ خورده بود، لپ هايش حسابي قرمز شده بود؛ اما باز هم خوشحال بود، چون تميز شده بود. او روي بند رخت نشست و با خنده به ننه گلاب نگاه کرد که داشت به جوجه جيک جيکو دانه مي داد.

  


روز شاعر بزرگ ايراني







سلام. امروز روز بزرگداشت شاعر بزرگ ايران، حکيم عمر خيام است. خيام شاعر رباعي ها است. او علاوه بر شاعري، رياضي دان بزرگي هم بوده. خيام سال ها قبل زندگي مي کرده، اما کتاب شعرهايش هنوز هم توي کتاب فروشي ها هست و همه خيلي خوب او را مي شناسند. چه قدر خوب است آن قدر بزرگ باشي که صد ها سال بعد همه اسمت را بدانند و درباره ات بنويسند. پس بياييم ما هم سعي کنيم انسان هاي بزرگي شويم.

  


کوچولو موچولو



موزه
زهرا مهربان






با بابا رفتم يک جايي، جايي که پر از ظرف هاي شکسته بود. بابا گفت: «اين جا موزه است. اين ظرف ها مال هزاران سال قبل است.» واي...! واقعاً جالب است! آن سال ها هم بچه ها خيلي خراب کار بودند و ظرف ها را مي شکستند!

مداد





من يک مداد دارم که نوک ندارد. اگر مدادم نوک داشت، با آن روي ديوار نقاشي مي کشيدم. نوک تيزش را مي جويدم و با نوک مدادم عروسکم را قلقلک مي دادم. من يک مداد دارم که نوک ندارد!

  


قطار قطار مورچه



امير پورحسين






سوسک سياه پا دراز
باز اومده تو خونمون
شاخکاشو تکون مي ده
گوشه آشپزخونمون
اين دو بيت زيبا، قسمتي از شعر سوسک سياه از کتاب قطار مورچه است. شعرهاي اين کتاب را خانم شکوه قاسم نيا شاعر خوب کودکان سروده است و خانم تذهيبي برايش نقاشي هايي کشيده که واقعاً قشنگ است. قطار مورچه را نشر قدياني منتشر کرده است. اين کتاب براي بچه هاي زير هشت سال مناسب است، اما فکر مي کنم حتي اگر هشت سالتان هم تمام شده، مي توانيد برويد و اين کتاب شعر قشنگ را بخريد و بخوانيد. قيمت قطار مورچه 500 تومان است. اين هم يک شعر ديگر:
صبح تا حالا بابا جون
نديدمت من اصلاً
هر کسي در مي زنه
مي گم: بابامه حتماً

مامان مي گه تو رفتي
دنبال يک لقمه نون
من خودتو دوست دارم
نون نمي خوام بابا جون

  


شعر



آسانسور
ليلا خيامي
مي پرم توي آسانسور
مي زنم هي دکمه ها را
جانمي جان مثل موشک
مي روم پايين و بالا

يک دو و سه، منفي يک
به چه کار خنده داري
مي شوي خوشحال وقتي
توي آسانسور سواري

حيف بعد از چند لحظه
مي خورد يک کم دلم شور
مي شود تاريک دورم
واي انگاري شدم کور

مي زند دور سرم چرخ
سقف و ديوار آسانسور
يک نفر مي برد اي کاش
زودتر من را به دکتر


چشمه

منيره هاشمي
خسته نباشي چشمه خانم
راه خودت را باز کردي
يک زندگي تازه را تو
روي زمين آغاز کردي

آن زير در تاريکي خاک
دنيا برايت بود يک رنگ
تا اين که جوشيدي وآرام
پيدا شدي از زير اين سنگ

روي لب گلهاي تشنه
آورده اي امروز لبخند
اين جا تمام دشت وصحرا
از ديدنت خوشحال هستند

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com