تبليغات X
 

صفحه اصلی
سياسي
بين المللي
اجتماعي
اقتصادي
فرهنگي
ضیافت آسمانی
معارف
ورزشي
هنر
عشقستان
حوادث
زندگی سالم
دانش و فناوری
شهرستانها
قدس خراسان
ستونها
اخبار ويژه
نداي آشنا
يادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2011-08-08
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

دوشنبه 17مرداد ماه 1390


روايت روزنامه نگاران از نخستين روزهاي خبرنگاري: نوشتن روي خط تحسين و تحقير



اشاره:
جواد صبوحي: روزنامه نگارها با افت و خيزهاي روزنامه نگاري اوج مي گيرند و يا افول مي کنند. دنياي روزنامه نگارها مملو از اتفاقهاي





تلخ و شيريني است که شانس تجربه هر يک از آنها در طول زندگي تنها ممکن است براي خبرنگارها رخ دهد.
روز خبرنگار فرصت خوبي براي بازگويي بخشي از اين تجربه ها از زبان باسابقه هاي اين حرفه است. مرور بخشي از اين خاطرات مي تواند دنياي واقعي روزنامه نگاري را براي ديگران بهتر ترسيم کند:

مصاحبه ام را روزنامه ژاپني خريد

دکتر اميد مسعودي، عضو هيأت علمي دانشگاه سوره که به قول خود خبرنگاري را از 12 سالگي در خرم آباد شروع کرده از آن سالها مي گويد: آن زمان خبرنگار افتخاري مجله پيام شادي شهرستان قم بودم که ماهانه براي بچه هاي مذهبي چاپ مي شد. اما آنچه که مرا به محيط حرفه اي مطبوعات کشاند، حضور در جبهه هاي دفاع مقدس بود گزارشهايم از جنگ را که بيشتر به صورت داستان- گزارش بود براي روزنامه کيهان و سرويس ادب و هنر مي فرستادم که با استقبال روبه رو شد.
آنها بابت گزارشها به من حق التأليف دادند و بعد هم پايم به تحريريه کيهان باز شد. اين اتفاق در سال 1362 رخ داد. مدتي در روزنامه ابرار بودم و تا عضويت در شوراي سردبيري پيش رفتم. در سال 1367 دوباره به کيهان برگشتم و ده سال در آن جا کار کردم و اين حرفه را آموختم. دکتر مسعودي اضافه مي کند: الان که به ربع قرن فعاليتم در روزنامه هاي کيهان، ابرار و ايران مي نگرم، سراسر پر از خاطرات تلخ و شيرين است. اما شيرين ترين روز برايم وقتي بود که در سال 1378 به عنوان صاحب امتياز و مدير مسؤول هفته نامه دوستان را منتشر کردم.
سردبيري مجله حضور در دفتر حضرت امام، سردبيري ماهنامه آزادگان براي خانواده اسراي ايراني هم بخشي از زندگي مطبوعاتي ام را رقم زده است. روزي آزاده اي که خبر شهادتش را زده بوديم آزاد شد و بالاي قبر خودش آمد و فاتحه خواند. درخصوص اين اتفاق گزارشي در سال 1368 تهيه کردم که با استقبال خوبي روبه رو شد.
تلخ ترين خاطره ام مربوط به سال 1365 است که با مجرمي به نام «محمود سالک محمودي» مصاحبه کردم، او 50 زن را در اطراف تهران کشته بود و با خونسردي جزييات جنايت هايش را برايم بازگو مي کرد. البته او دچار عذاب وجدان شد و قبل از اعدام در زندان قصر خودکشي کرد، اين مصاحبه در روزنامه ابرار چاپ شد و روزنامه مانيچي ژاپن آن را خريد و مجدداً چاپ کرد. گرچه سردبير بابت آن مرا تشويق کرد و مبلغ خوبي هم گرفتم ولي اين خاطره برايم يک رخداد تلخ بود.





شش ماه بدون ميز و صندلي در تحريريه

دکتر محمد مهدي فرقاني يکي از استادان بنام روزنامه نگاري که بسياري وي را با گزارشهاي تأثيرگذارش مي شناسند، درخصوص سالهاي ورودش به اين حرفه مي گويد: من در مردادماه 1352 به کيهان وارد شدم. در آن سال دانشجوي سال دوم روزنامه نگاري بودم. پس از دو- سه سفر مطبوعاتي و نوشتن چندين گزارش قرار شد به صورت آزمايشي با اين روزنامه همکاري کنم. ورود به تحريريه کيهان براي خيلي ها آرزويي دست نيافتني بود.در عين حال ورود من به اين تحريريه با استقبال چنداني مواجه نشد. آن زمان سابقه دارهاي روزنامه نگاه محبت آميزي به جوانان تازه وارد نداشتند و کار در اين فضاي سنگين واقعاً دشوار بود، به گونه اي که تا شش ماه نه ميز و نه صندلي در تحريريه کيهان نداشتم و مجبور بودم صبح تا شب ايستاده کار کنم و با خواهش و تمنا از تلفن اين ميز و آن ميز براي گرفتن خبر استفاده کنم. براي نوشتن خبر به کتابخانه اي که در انتهاي تحريريه بود مي رفتم، اما تلاش مي کردم خودم را اثبات کرده و به گونه اي کارم را به ديگران تحميل کنم. کار را با مرحوم علي اکبر خيرخواه خبرنگار نفت و انرژي کار شروع کرده بودم.
با وجود اينکه ايشان به برخي از توانايي هايم واقف بود اما به هر دليل به حوزه هاي خبري سپرده بود که با من همکاري نکنند و خبري را در اختيارم قرار ندهند. با اين حال چند روز پس از ورودم به تحريريه از دل مصاحبه اي که با مسؤولان شرکت توانير گرفته بودم، خبري تهيه کردم و آن را با استفاده از غيبت آقاي خيرخواه به سردبير وقت آقاي امير طاهري دادم. فرداي آن روز اين خبر دو ستون در صفحه اول تيتر خورد و همين اتفاق خوشايند در من ايجاد انگيزه کرد.
دکتر فرقاني اضافه مي کند: از نظر حقوق و درآمد نيز وضع به همين منوال بود. يک و نيم برابر سيصد توماني که به عنوان حقوق دريافت مي کردم را کرايه تاکسي مي دادم تا به روزنامه بروم. آن روزها آپارتمان يک خوابه اي را بدون حمام و کولر در خيابان ستارخان به مبلغ 700 تومان اجاره کرده بوديم. شما اين نسبت را به حقوقي که مي گرفتيم مقايسه کنيد، آن هم در شرايطي که هر روز تهديد به اخراج مي شديم. به هر حال بعد ها پس از يکسال کار خبري به سرويس گزارش کيهان رفتم و از آن روز بود که سرنوشتم با گزارش گره خورد.

خبرنگاري که چند قلو زاييد و بعد آنها را کشت

بيژن نفيسي هم از باسابقه هاي روزنامه نگاري است، روزنامه نگاري که تجربه نخستين روزهاي روزنامه نگاري اش به 40 سال پيش از اين بر مي گردد. نفيسي مي گويد: «هيچ روزنامه نگاري نخستين روزهايي را که کار خود را به صورت حرفه اي در رسانه اي شروع کرده باشد فراموش نمي کند. من پس از گذراندن آزمونهاي سخت به تحريريه روزنامه اطلاعات وارد شدم. آن زمان دانشجوي علوم ارتباطات بودم.
روزنامه اطلاعات براي جذب تعدادي خبرنگار آگهي داده و عده اي را دعوت به همکاري کرده بود و من از طريق آن آگهي شروع به کار کردم. آن زمان سرويسي به نام شهرستانها در روزنامه وجود نداشت و گروه مستقل و بزرگي با تحريريه اي مجزا خبرهاي شهرستانها را پوشش مي داد. يکسال در آن بخش بودم و پس از آن به تحريريه و بخش سياسي- اقتصادي و سپس اجتماعي منتقل شدم.حضور نفيسي در بخش شهرستانهاي اطلاعات با خاطرات متفاوتي همراه است و او به يکي از خاطرات خود از آن روزها اشاره مي کند. او مي گويد: بهار يکي از اولين سالهاي حضورم در روزنامه، خبري در صفحه اول روزنامه کيهان (روزنامه رقيب اطلاعات) منتشر شد.
خبري که در آن به مادري اشاره مي شد که در يکي از شهرستانها چند قلو زاييده بود. يکي از خبرنگاران اطلاعات در شهرستان به دليل اينکه خبر را پوشش نداده و اصطلاحاً خبر را خورده بود توبيخ شد. زمستان همان سال همين خبرنگار که به دليل خوردن خبر مواخذه شده بود، خبري را که در آن از تولد شش قلوهايي در يکي از روستاهاي دور افتاده شمال غرب کشور حکايت مي کرد، به روزنامه داد و اين خبر به عنوان يک خبر مهم در صفحه اول انعکاس يافت.
پس از اين بود که مسؤولان کشوري تصميم گرفتند از والدين کودکان حمايت کنند و براي همين از دست اندرکاران روزنامه خواستند تا نشاني والدين کودکان را در اختيار آنها قرار دهند. غافل از آنکه خبر صحت نداشت. خبرنگار اعتراف کرد که اين خبر جعلي است و او تنها خواسته است تا خبر گذشته را جبران کند. با اين موضوع روزنامه دچار مشکلي جدي شده بود که بايد آن را حل مي کرد. بنابراين تصميم گرفته شد با انعکاس خبرهاي ديگري، اين مهم خنثي شود.
بنابراين هر روز خبري منتشر مي شد مبني بر اينکه امروز يکي از چند قلوها فوت کرده است. کاري که نبايد صورت مي گرفت. البته آن خبرنگار از کار کنار گذاشته شد. همين موضوع باعث شد تا بعدها بر روي آموزش خبرنگاران شهرستانها تأکيد شود و به آنها بگويند که واقعيت خبر بيش از هر عنصر ديگري اهميت دارد.

گزارش نويسي در کشتارگاه

خانم مينو بديعي، استاد روزنامه نگاري نيز از جمله روزنامه نگاران با تجربه اي است که خاطرات بسياري را از دوران خبرنگاري خود دارد. وي مي گويد: حرفه خبرنگاري و گزارش نويسي با هيچ حرفه اي در دنيا قابل مقايسه نيست. اين حرفه عين زندگي و عين زيستن است و هيچ گزارش نويس و خبرنگاري در جهان در لحظه هاي زندگيش با کارش بيگانه نيست و در حقيقت زندگي و کار در حرفه خبرنگاري درهم آميخته است.
وي مي گويد:کارم را به شکل رسمي در سرويس گزارش روزنامه کيهان در آبان ماه سال 1358 شروع کردم، نخستين موضوعي که به عنوان يک گزارش نويس به من داده شد موضوع کشتارگاه تهران در نازي آباد بود که هم اکنون اين کشتارگاه به فرهنگسراي بهمن تبديل شده است و با اينکه سالها از تأسيس اين فرهنگسرا مي گذرد هم اکنون با شکل کار آن چندان آشنا نيستيم، اما در آن روز سخن از آلودگي بسيار کشتارگاه تهران در داخل شهر بود لذا خط اصلي گزارش اين گونه بايد نوشته مي شد که اين کشتارگاه به جايي بسيار دور از تهران انتقال يابد.
دبير سرويس هيچ سؤالي را در اختيار من قرار نداد و هيچ گونه راهنمايي نکرد، چرا که من ليسانس روزنامه نگاري داشتم و ديگر از مرحله کارآموزي گذشته بودم و بايد يک گزارش قابل چاپ مي نوشتم و... دبير سرويس گفت: با آقاي مهديرضوان- عکاس روزنامه- که خداوند روح ايشان را قرين رحمت کند- مي رويد و يک گزارش تهيه مي کنيد. آقاي رضوان آمد با حيرت به من که يک دختر جوان بودم نگريست.
نخستين گزارش براي روزنامه آن هم کشتارگاه. دبير سرويس با لحني طنزآميز اما محکم گفت: بديعي برو وقت نداريم بايد گزارش تو امروز به صفحه اجتماعي برسد !! يعني همان روز همه اطلاعات بايد گردآوري مي شد و همان روز گزارش نوشته مي شد و... مرحوم آقاي رضوان بسيار شوخ طبع بود و در طول راه مي گفت: خانم شما نبايد از جنس خبرنگاران آب پرتغالي باشيد و... من که در جيپ آبي رنگ روزنامه نشسته بودم، به گونه اي احساس اوريافالاچي وار را در خود احساس مي کردم و... من از هيچ چيز هراس نداشتم، زيرا چهار سال حضور در دانشکده هم ترس هاي مرا از بين برده بود و... به کشتارگاه که رسيديم، بوي تعفن فضا را پرکرده بود.
شادروان رضوان به شوخي مي گفت: خانم بيني ات را بگير. شايد او فکر مي کرد من با ديدن لاشه هاي متعدد گاوها، گوسفندها و گوساله ها و... از حال مي روم !! اما اين گونه نبود در کنار همه کساني که هرکدام قصابهاي ماهري بودند ايستادم و با آنان گفتگو کردم. رضوان ده ها عکس از کشتارگاه گرفت و از من که بوي تند لاشه و بوي خون تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، در حين گفتگو با کارکنان کشتارگاه در آن واحد هم مي نوشتم و هم تصاوير زنده صحنه هاي کشتار را بر ذهنم حک مي کردم.
شادروان رضوان به شگفتي درآمده بود و... هنگام بازگشت به مؤسسه کيهان با نوعي تحسين به من نگاه مي کرد و با شادي گفت: اولين روزتان که خوب بود... در تحريريه بلافاصله مشغول به کار شدم و پشت تايپ مکانيکي شروع به نوشتن کردم، زيرا بايد خودمان گزارش مان را با تايپ هاي دستي آن دوران تايپ مي کرديم و به دست دبير سرويس يا معاونش مي سپرديم و من نوشتم: با شروع ليدي که مضمونش اين بود، دستها پر تلاش و عزم ها جدي است. در يک لحظه با فرود دشنه ها بر پيکر گوسفندها باران خون نثار مي کنند و تو را در هجوم لاشه هاي بدار آويخته نگاه مي دارند. اين گزارش با تغييراتي در روزنامه چاپ شد و تحسين بسياري از همکاران را برانگيخت. هنوز خاطره آن روز به يادماندني در ذهنم است و داستان شيرين همکاري با شادروان مهدي رضوان عکاس طراز اول روزنامه کيهان... روحش شاد باد.

از انشانويسي تا روزنامه نگاري

خانم نگين حسيني، روزنامه نگار جواني که سابقه روزنامه نگاري اش به دهه 70 بر مي گردد و اينک براي ادامه تحصيل در آمريکا به سر مي برد، از چگونگي ورودش به روزنامه نگاري مي گويد: من از کودکي عاشق خواندن و نوشتن بودم. نمره انشايم هميشه بهترين بود.
وقتي يادم مي آيد که دوستانم در زنگ تفريح، دفترچه هاي انشا را روي ميزم مي چيدند و من براي همه شان انشا مي نوشتم، تعجب مي کنم که چطور مي توانستم يک موضوع را به چند شکل و چند سبک بنويسم؟ از روزي که خواندن ياد گرفتم، کتاب، روزنامه و مجله مي خواندم. مجله مورد علاقه ام، «کيهان بچه ها» و روزنامه اي که به خانه مان مي آمد، کيهان و اطلاعات بود و من مشتري صفحه حوادث آنها بودم.
در روزنامه کيهان، ستوني وجود داشت به نام «پشت ديوار ندامت» که آقاي ابراهيم ايماني فر نويسنده آن بود. او هر هفته با قلمي شيوا، داستان زندگي يک زنداني يا متهم را مي نوشت. روزهايي که تازه ديپلم گرفته بودم و خودم را براي ورود به دانشگاه آماده مي کردم، يکي از داستانهاي پشت ديوار ندامت، آنقدر مرا تحت تأثير قرار داد که مطلبي نوشتم و براي روزنامه فرستادم. در کمال ناباوري، مطلبم کمتر از يک هفته پس از ارسال نامه، در کيهان چاپ شد. من در نامه ام اعلام کرده بودم که به نوشتن علاقه زيادي دارم و دلم مي خواهد با روزنامه کيهان همکاري کنم. آنها ضمن چاپ مطلبم، از من دعوت کردند براي همکاري به دفتر روزنامه مراجعه کنم.
باورش برايم سخت بود... نامه اي نوشته و فرستاده بودم و حالا دعوت به همکاري شده بودم. پدرم موافق اين کار نبود. از نظر او، من براي پيوستن به محيط کاري اجتماعي، آن هم روزنامه نگاري، خيلي جوان بودم و بايد ابتدا تحصيلات دانشگاهي ام را کامل مي کردم. اما من آنقدر التماسش کردم که سرانجام راضي به کار کردنم شد؛ به شرط آنکه حتماً درسم را هم بخوانم و به درجات بالاي تحصيلي برسم. من هم قول دادم و قرار شد در روزنامه کار کنم.پس از انجام مصاحبه و گذراندن چند امتحان، پذيرفته شدم. روز اول که وارد تحريريه روزنامه کيهان شدم، از ديدن فضاي بزرگ آنجا حس خوبي به من دست داد. آن زمان خبري از رايانه نبود و روي برخي از ميزها، دستگاه هاي تايپ قديمي ديده مي شد. صداي تق تق دستگاه ها از گوشه و کنار به گوش مي رسيد.اين سرآغاز ورود من به دنيايي بزرگ بود که هرگز نتوانستم از آن جدا شوم. من در نخستين سال دهه 1370 درحالي که نوجواني بيش نبودم، وارد يکي از بزرگترين و حرفه اي ترين روزنامه هاي آن مقطع شدم. آن زمان، بازار کار روزنامه نگاري مثل امروز نبود که جوانان زيادي در محيط هاي حرفه اي کار کنند.
بيشتر افرادي که مشغول به کار بودند، خيلي بزرگتر از من و البته در کار بسيار باتجربه و پخته بودند و من تنها نيروي نوجوان آن محيط به شمار مي آمدم. گاهي فکر مي کنم من حلقه واسط ميان نسل قديمي و حرفه اي روزنامه نگاران که عمدتاً در کيهان و اطلاعات مشغول بودند، و نسل بعدي که از اواخر دهه 70 با رشد روزنامه ها به ميدان آمدند، به شمار مي آيم.
به اين ترتيب، اساس کار روزنامه نگاري را در روزنامه کيهان و زير نظر بهترين هاي آن روزگار ياد گرفتم؛ آموزشي که البته در روزنامه اطلاعات تکميل شد. زيرا دو سال بعد از آغاز به کارم، به روزنامه اطلاعات رفتم. طولي نکشيد که به اطلاعات، به فضاي صميمي تحريريه اش، و به هر کاغذي که نام اطلاعات را بر پيشاني داشت، آنقدر دل بسته شدم که تا روزي که در ايران به طور حرفه اي روزنامه نگاري کردم، وفاي اطلاعات را بجا آوردم و با وجود دعوت به همکاري از سوي روزنامه هاي مختلف، با هيچ روزنامه ديگري همکاري نکردم.
در تمام 17 سالي که به طور حرفه اي کار کردم، همزمان با کار، مشغول درس و تحصيل هم بودم. قولي که به پدر مرحومم دادم و نيز علاقه شخصي خودم سبب شد که در مقطع دکتراي علوم ارتباطات درس بخوانم و بتوانم تجربه حرفه اي را با دانش کلاسيک درآميزم و نتيجه آن را در کلاسهايي که داشتم، در اختيار دانشجويان و علاقه مندان روزنامه نگاري قرار دهم. در حال حاضر، تحصيلات و تحقيقات تخصصي ام را در آمريکا ادامه مي دهم و البته نگارش زندگينامه پروفسور يحييکمالي پور، استاد ايراني علوم ارتباطات و رئيس گروه ارتباطات دانشگاه پوردو را به پايان رسانده ام که اميدوارم اين کتاب بزودي در ايران چاپ شود.

  


تيتر خبرنگاري فعل منفي ندارد



60 روزنامه نگار وحشت زده ميان آسمان و زمين! يکبار ديگر يادداشتهاي حميد دهقان را که در کتاب خاطرات مطبوعاتي سيد فريد قاسمي چاپ شده است، مرور مي کنم. دهقان از روزي که قرار است به مناسبت برگزاري اجلاس شوراي وزيران «اکو» در سال 71 همراه با دو روزنامه نگار ايراني ديگر روانه کويته پاکستان شود، نوشته است.






بيش از 60 روزنامه نگار و نيز گزارشگر راديو تلويزيون براي پوشش اين اجلاس دعوت شده بودند... دو هواپيماي سي 130 حمل و نقل نظامي ارتش پاکستان از همان هواپيماهايي که سقوط يکي از همانها به مرگ ضياء الحق رئيس جمهور اسبق پاکستان منجر شده بود، اين 60 روزنامه نگار را به شهر «سي بي» براي شرکت در جشنواره اي باشکوه انتقال مي دهد.
هنوز ده دقيقه از پرواز نگذشته است که هواي داخل هواپيما تغيير مي کند و بوي سوختني شديدي در کابين منتشر مي شود. «دهقان»، تلاش بسياري مي کند تا آن لحظات هول برانگيز خود را توصيف کند. او از مهارت خلبان و فرود موفقيت آميز آن مي نويسد و اينکه اگر مهارت مانور خلبان نظامي نبود، هيچکدام از آنها زنده نمي ماندند. او مي نويسد: «در فرودگاه هواپيماي ديگري براي انتقال ما آماده شده بود، ولي بسياري از روزنامه نگاران از آن پيشامد چنان ترسيده بودند که از خير سفر گذشتند و به هتل بازگشتند.»
نمي دانم مي توانم شرايطي را تصور کنم که گروهي روزنامه نگار و خبرنگار راديو تلويزيوني در حالي که در ميان دود و آهن و فولاد اسيرند، چگونه قرار است از در بسته اي گذر کند که عبور از آن هم محتوم به فناست. خبرنگاري، يعني رفتن در آغوش خطر! حالا چه توفيري مي کند که بداني آيا هواپيما حاوي جعبه سياه بوده است يا نه. يا شايد بتوان اثر انگشت تروريست بين الملل را لاي قراضه هاي هرکولکس سي 130 پيدا کرد، يا به جان آلودگي هواي تهران بيفتيم و تمام کاسه کوزه ها را سر اين بي زبان خرد کنيم. يا هم مثل من تلاش کنيم تناسبي ميان نجات خبرنگاران ايراني در سي 130 پاکستاني، با حوادث اينچنيني بيابيم.راستي مگر قرار است اتفاقي بيفتد که خبر را از جنس سخت اش بنويسي يا از نوع نرمش، دايره اي يا از نوع بازگشت آن. خبرنگاري خطرنگاري است. تيتر خبرنگاري فعل منفي ندارد، روشن و بدون ابهام است. خبرنگار نيازي به آکاردئون دست گرفتن و در خيابانهاي شهر بين اين همه گدا و ترافيک گشتن و سلطان قلبها را خواندن ندارد. خبرنگار مي داند که روزي هم بايد از ميان لاشه و خون وقتي که لنگ کفش همکار عکاسش را فاتحانه بيرون مي کشد تا به پدر پير و خميده اش نشان دهد تيتري گويا براي روزنامه واقعيت خود پيدا کند و عکسي که واقعيات را معکوس جلوه ندهد روي پيشاني جاي دهد.
خبرنگارها مجبورند همه جا باشند؛ کنار گود بحران هاي سياسي، روي خط افت و خيز شيب هاي تند اقتصادي، روي زمين هاي خاکي و يا پشت دروازه هاي کاشته شده زمينهاي ورزشي. کار خبرنگارها نگارگري سياه و سفيدهاي زندگي روي پرده بزرگي است که هنوز عده اي گمان مي کنند تار و پودش را با دروغ مي بافند. ذهن خبرنگارها عين ضبط ها و واکمن هاي خبرنگاري پر از فايل هاي ريز و درشتي است که بسياري از آنها با زندگي حرفه اي آنها گره خورده است. اصلاً انگار ناف خبر و خبرنگار را با خطر بريده اند. اين را مي تواني از طنز قابل تأمل «انون» درخصوص کارکرد روزنامه نگاران بخوبي لمس کني. آنجا که مي گويد: «روزنامه نگار کسي است که از هر آدم تنبلي بيشتر کار مي کند». ديويد رندال در کتاب روزنامه نگاري حرفه اي در جايي که ويژگيهاي گزارشگر توانمند را شرح مي دهد، مي نويسد: «کار روزنامه نگار در اصل سر در آوردن از چند و چون واقعيت هاست. او نخست به ميان حادثه پا مي گذارد، از درهاي بسته مي گذرد، اغلب خود را به خطر مي اندازد تا به سر رشته واقعيت دست يابد، اگر چنين نکند، از چه کسي مي توان انتظار داشت؟ سردبير؟ مقاله نويس؟».

  


رئيس دانشگاه علامه طباطبايي در گفتگو با «قدس» :
دانشکده مستقل ارتباطات ايجاد مي شود



گروه فرهنگي-سيفي: رئيس دانشگاه علامه طباطبايي در گفتگو با قدس از گسترش و توسعه رشته هاي ارتباطات و روابط عمومي در بخش کارشناسي ارشد و دکتري و ايجاد دانشکده مستقل ارتباطات خبر داد.حجةالاسلام صدرالدين شريعتي درخصوص حذف 13 رشته کارشناسي از فهرست رشته هاي تحصيلي آزمون سراسري سال 90 دانشگاه علامه طباطبايي، گفت: ما اصلاً حذف نداريم، جابه جايي داريم؛ يک سال دوره هاي کارشناسي ارشد و يک سال ديگر دوره هاي کارشناسي و دکتري را تقويت مي کنيم، با توجه به ضرايب کلي دانشجويي که داريم امسال تمام توان خود را در رشته هاي کارشناسي ارشد متمرکز کرده ايم.
وي با بيان اينکه در سال جاري بيش از 3 هزار دانشجو در مقطع کارشناسي ارشد پذيرش خواهد شد، تصريح کرد: بنابراين رشته اي حذف نشده است، يک سال در يک رشته دانشجو جذب نمي کنيم و سال آينده در آن رشته دانشجو جذب مي کنيم.شريعتي تأکيد کرد: امسال در دوره هاي کارشناسي ارشد متمرکز شده ايم، چون برنامه وزارت علوم گسترش دوره هاي کارشناسي ارشد و دکتري است، بنابراين زماني که اين بخش را توسعه دهيم، نيروي مان از بخشهاي ديگر کمتر مي شود.وي همچنين افزود: ما در حال گسترش و توسعه جدي رشته هاي ارتباطات و روابط عمومي در بخش کارشناسي ارشد و دکتري هستيم، و برنامه ما ايجاد دانشکده مستقل ارتباطات است، چون اکثر دانشگاه ها در حال گسترش رشته هاي کارشناسي هستند، ما در دانشگاه علامه به دنبال گسترش رشته هاي کارشناسي ارشد و دکتري هستيم.شريعتي در پايان تأکيد کرد: ما حق حذف رشته نداريم و هرسال نوبتي در يک رشته دانشجو جذب مي کنيم.وي ادامه داد: در دوره هاي دکتري هم به همين صورت است، اکنون دانشگاه علامه داراي 50 الي 60 رشته دکتري است برخي سالها 20 رشته و برخي سالهاي ديگر 30 رشته پذيرش مي کنيم، بستگي به امکانات و توان عملي موجود دارد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com