جنگ تحمیلی، طنزتحمیلی!

جنگ تحمیلی، طنزتحمیلی!


​​​​​​​خبرنگار یکی از روزنامه‌ها برای تهیه گزارش آمده بود. اخوی‌ها‌ی بقیه گروه‌ها و گردان‌ها، کلی کلاس گذاشته و حاضر به مصاحبه نشده بودند. ما اما با کلی مشورت و ناز و غیره قبول کردیم مصاحبه کنیم. البته قبلش با بچه‌ها هماهنگ کردیم که چه بگوییم. روز مصاحبه، چند نفرمان توی چادر نشستیم. خبرنگار از نفر سمت راست شروع کرد؛ از «یعقوب بحثی» که برای خودش استاد وراجی و بحث کردن بود... برادر ...بفرمایید هدف شما از آمدن به جبهه چه بود؟
یعقوب قیافه جدی گرفت و گفت: «از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، بی‌خرجی مونده بودیم. زمستون هم شده بود، دیگه بدتر. گفتیم کی به کیه، میایم جبهه، می‌گیم به‌خاطر خدا و پیغمبر اومدیم بجنگیم، شاید هم شکممان سیر شد، هم دوزار واسه زن و بچه‌مان بردیم!»
نفر دوم «احمد کاتیوشا» بود که قیافه‌ای معصومانه و شرمگین به‌خودش گرفت و گفت: «ببین حاجی، همه این‌ها و برادرهای دیگه می‌دونن که منو به زور اینجا آوردن. ببین کف پام صافه از خدمت سربازی معافم، کفیل مادر و یه مشت بچه یتیم هم هستم، تازه دریچه قلبم گشاده، از دعوا و مرافعه خیلی می‌ترسم؛ تو محل که دعوامون می‌شد، سریع غش می‌کردم. تو رو خدا حرفای منو توی روزنامه بزنین، شاید دل مسئولان جبهه سوخت و من رو به شهرمون برگردوندن!»
خبرنگار که تمرکزش را گذاشته بود روی نوشتن انگار فرصتی برای فکر کردن به حرف‌های ما نداشت، خنده‌های ریز بچه‌ها را نمی‌دید و فقط تندتند می‌نوشت. نفر بعدی مش‌علی بود که سن و سالش از ما بیشتر بود: «والا قضیه من یه جور دیگه‌اس... روم نمی‌شه بگم. منو زنم از خونه بیرون کرد. گفت گردن‌کلفت نگه نمی‌دارم... دیدم هم جونم در خطره و هم آبروم، اومدم جبهه ...». آقای خبرنگار، حالا سرعت نوشتنش کم شده بود. نوبت من رسید: «من می‌خواستم زن بگیرم، اما کسی حاضر نمی‌شد دخترش رو به من بده و بدبختش کنه، تا اینکه تصمیم گرفتم بیام جبهه و شهید بشم و داماد خدا بشم، بالاخره خدا کریمه دیگه، نمی‌ذاره من ناکام بمونم!» دیدم خبرنگار، دیگر نمی‌نویسد و فقط گوش می‌کند.
نفر بعد از من گفت: «والا من کمبود شخصیت داشتم... توی خونه هم که آدم حسابم نمی‌کردن، توی محله که دیگه هیچی، اومدم اینجا شهید بشم، بلکه همه تحویلم بگیرن و احساس دلتنگی کنن برام!» اینجای حرف‌هایش را قبلاً هماهنگ و مرور نکرده بودیم برای همین نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم... قهقهه مثل نارنجک توی چادر ترکید... خود خبرنگار هم بدجوری خنده‌اش گرفته بود.

خبرنگار: حوالی امروز

برچسب ها :
ارسال دیدگاه